ابوالفضل؛ پسرک جوان اقلیدی که در سن۱۳ یا ۱۴سالگی اولین جرقههای جهاد در ذهنش شکل گرفت و به جبهههای حق علیه باطل در هشت سال دفاع مقدس اعزام شد. کسی فکر نمیکرد روزی با نام جهادی یونس بساط داعش و گروههای معارض که با جنایت و کشتار مردم بیگناه وارد سوریه و عراق شده بودند را درهم بریزد. او که سالها در عرصه مبارزه با تکفیریها زبانزد مردم سوریه و عراق بود و میان نیروهای نظامی و امنیتی و حتی دیپلماتها توانسته بود سری در سرها دربیاورد؛ البته نه با هوای نفس بلکه با نفس مطمئنه که سرشار از خودسازی و تقویت روحیه ایمان و جهاد در راه خدا بود.
حاجیونس را در گمنامیاش میتوان شناخت. او که همرزم و یاور همیشگی حاجقاسم و جبهه مقاومت بود شایستگی این را پیدا کرده بود که بهعنوان یک مشاور عالیرتبه کنار حاجقاسم در کوچهپسکوچههای سوریه اثری گذارد که کمتر کسی توان آن را داشت. او وجود پاک و منزهی داشت که از نورش، چهرههای کریه و کالبد ظلمانی حرامیها به لرزه درمیآمد.
مجاهدی که بیشتر عمر خود را با لباس رزم گذرانده بود عاشق خدمت صادقانه به همه مردم ستمدیده و مظلوم بود. هرجا که بوی گند تعفن جنایات داعش از سر بریدن مردان بیگناه سوریه و عراق و تجاوز به ناموس مسلمان و غیرمسلمان گزارش میشد، او بود که با دست رافت و دلسوزی پدرانه، یتیمان آنان را در آغوش میکشید تا آن طفلهای معصوم حس کنند او تکیهگاهی است که خداوند آن را برایشان حواله کرده.
حاجیونس در دل شب با اشک و آه ناله میزد و از خدای خود طلب ریشهکن کردن ظلم و فساد را میکرد. او حتی در خانوادهاش هم گمنام بود و از جایگاه و اقدامات نظامی و جهادیاش حرفی نمیزد. حاجی مرد بود؛ مرد.
با تمام زحماتی که بیش از چهل سال در گوشه و کنار دنیا برای زنده نگه داشتن اسلام و قرآن کشیده بود و با تنی خسته و آزرده اما آنقدر به کمال رسیده بود که لحظهای از هدفی که دنبال میکرد و راهی که آمده بود پشیمان نبود. در طول این سالها خود را سربازی برای ولایت و جبهه مقاومت میدانست. در عین اینکه فرماندهای مقتدر و صاحبمنسب بود اما کنار رزمندگان و همکارانش انگارنهانگار که کسی است که آنها باید اطاعت امرش را کنند. حاجیونس نمیخواست بهغیر از خدا به چشم کسی بیاید.
جنگ ۱۲روزه برایش فرصتی شد که مزد سالها دویدن در جبهه مقاومت را بگیرد. او در سکون زندگیِ دنیا نایستاد. حرکتش از روح بلندش سرچشمه میگرفت و در جسمش جاری میشد. با تمام دردهای جسمیاش، او بود که به بقیه روحیه میداد. از روزی که پا به دنیا گذاشت در مسیر حضرت ابوالفضل(ع) قرار گرفت و مصیبتهای روزهای سخت نبرد پایههای ترقیاش شد تا لحظهبهلحظه و پلهبهپله به عرش برسد. به زندگیاش امیدوار بود و در پناه و رضای حق از همه چیز خود گذشت تا پروازش پر از خیر و برکت باشد.
نویسنده: علی حسینپور