اشاره: یکی بار سنگینترین کارهای جنگ بر دوشش بود و دیگری علاوهبر جنگ هشتساله فرماندهی ستاد کل را هم در کارنامه دارد؛ اما عجیب این دو برادر مظلومند! اقتدار در لحظهلحظه زندگیشان موج میزند و در عین حال خضوع و افتادگی ثانیهای از اخلاق و منش آنها جدا نشده. رحمت بر آن تربیتی که چون خاکی حاصلخیز، چنین درختانی پرثمر داده که شاخ و برگهایشان تا آسمان رسیده و برکت سایه آنها ملتی را آرام در آغوش دارد. سالها تمامی کوچهپسکوچههای دفاع از اسلام و این مرز و بوم را چندین و چندباره طی کرده باشی و چنین بیادعا همچنان مشغول خدمت به انقلاب باشی؟! ماشاءالله به این اخلاص، به این پایداری، به این ولایتپذیری. حدود چهل سال در لباس سبز سپاه مجاهدت کرد. میخواست بازنشسته شود ولی به حکم ولیامرش گوش به فرمان ماند و فرماندهی ستاد را به عهده گرفت؛ حکم مقدسی که عاقبتِ آقامحمد را به شهادت بهخیر کرد.
خبرگزاری دفاعپرس مصاحبهای با برادر این دو فرزند انقلاب اسلامی ترتیب داده که حاوی نکاتی کمتر شنیدهشده از سبک زندگی این دو شهید است. همچنین آقااحمدرضا به گوشهای از خاطراتش از برادرزادهاش یعنی فرشته افشردی میپردازد. تصمیم گرفتیم مروری بر این مصاحبه داشته باشیم. این شما و این برادر شهیدان افشردی...
من کوچکترین فرزند خانواده افشردی هستم؛ یک دختر و سه پسر. پدرم از لحاظ اقتصادی یک زندگی کاملا معمولی داشتند. سالهای قدیم در مجموعهای از بایگانی وزارت راه مشغول به کار بودند. قبل از انقلاب بازنشست شدند و تقریبا سالهای۵۷ – ۵۸ فعالیتهایی را برای اینکه مشغولیت داشته باشند، انجام میدادند. اینکه بگویم پدرم قبل از انقلاب مبارز بودند، نه؛ ولی با رژیم قبل از انقلاب زاویه شدید داشتند و همین روش تربیت ایشان روی این دو جوان عزیز اثراتش را گذاشته بود. من از وقتی یادم هست پدرم اغلب وعدهها، نماز را در مسجد میخواندند. ما چون زاویه دیدمان بهسمت پدرمان بود اخویهایم هم همانطور بودند. خب من هم اگر چیزی یاد گرفتم از آنها یاد گرفتم و به این ترتیب ساختار اعتقادی این دو جوان عزیز در مسجد شکل گرفت. مسجد محل ما غیر از موضوع نماز جماعت، نماز اول وقت و هیئت، یک کتابخانه خیلی غنی و پرباری نسبت به آن زمان داشت. من یادم هست هر دو اخوی من در دهسالگی عمده وقت آزادشان را غیر از فعالیتهای ورزشی مثل فوتبال و والیبال که شهید محمد خیلی دوست داشت و بعد از مدرسه و استراحت بعد از ظهر انجام میدادند، نزدیک اذان به مسجد میرفتند و غیر از نماز، حدود دو ساعت در کتابخانه مشغول مطالعه بودند و این سرمنشاء بسیاری از خیرات برای هر دو شهید شد. از ابتدا هر دو برادر در مسجد محل بسیار فعال بودند و مدرسهشان هم مدرسهای بسیار معمولی در منطقه۱۴ جنوب تهران بود. در خانه ما بهخاطر پیگیریهای پدر و مادرم به موضوع تحصیل خیلی اهمیت میدادند. مثلا خواهرم که از ما سه برادر بزرگتر هستند، قبل از انقلاب مدرک کارشناسی گرفتند؛ چون مادرم بهخصوص، خیلی به تحصیل در خانواده اهمیت میدادند. به همین روال سال۵۸ بهدلایلی که شهید حسن رشته تحصیلیشان را عوض کردند، حسنآقا و محمدآقا سال۵۸ با هم کنکور دادند؛ حسنآقا در رشته علوم انسانی و محمدآقا در رشته ریاضی امتحان دادند و بعد حسنآقا حقوق دانشگاه تهران و محمدآقا مکانیک دانشگاه امیرکبیر قبول شدند؛ ولی بعد از یک ترم این روند به انقلاب فرهنگی برخورد کرد. بعد از آن هم موضوع جنگ پیش آمد و این دو نفر رفتند و واقعا همه زندگیشان را وقف جمهوری اسلامی و جنگ کردند. بعد از ۲۸ماه و اندی حسنآقا به شهادت رسید. طولانیترین مرخصیای که حسنآقا گرفتند و به تهران آمدند برای ازدواجشان بود. شهید حسن همان چهار روز مرخصی ازدواج را هم از ساعت هشت صبح تا شش و هفت بعد از ظهر میرفتند ستاد مرکزی سپاه برای رسیدگی به کارهایی که بهعنوان پشتیبانی و مدیریت جنگ لازم بود انجام دهند و بقیه موارد شخصی را از ساعت هفت شب به بعد انجام میدادند. مراسم ازدواجشان هم بسیار ساده بهصورت یکی دو مهمانی برای فامیل برگزار شد.
سبک زندگی شهید حسن بسیار ساده بود. شهید حسن در زمان شهادتش از مال دنیا عملا هیچ چیزی نداشتند؛ شاید نیمی از حقوق سر ماه که گرفته بودند در خانه باقی بود. نه خودرویی و نه خانهای داشتند و این موضوع اصلا برایشان مهم نبود. تمام وقت و توانی که داشتند وقف جنگ کردند و در نهم بهمن۶۱ به شهادت رسیدند.

هر دو برادرم بسیار به بیتالمال حساس بودند. حسنآقا حتی پیکانی که اوایل انقلاب خیلیها داشتند را نداشتند و در حافظهام نیست که از خودرو دولتی برای خانوادهشان استفاده کرده باشند. تمام وقتشان به جنگ گذشت و مرخصیهای یکی دو روزه میآمدند که همان هم برای کارهای پشتیبانی صرف میشد. در مورد شهید محمد هم یاد ندارم از خودرو بیتالمال استفاده کرده باشند.
شهید محمد بهخاطر چهار پنج سال اختلاف سنی که داشتند با یک فاصله کمی بعد از شهید حسن وارد سپاه شدند. ابتدا در زمانی که هنوز جنگ شروع نشده بود در مجموعه نیروی انسانی سپاه کار میکردند و وقتی جنگ پیش آمد علاقه پیدا کردند که در جبهه باشند. انتقالی گرفتند و سه ماه پس از آغاز جنگ وارد جبهه شدند. چون حسنآقا واحد اطلاعاتعملیات را بنیانگذاری کرده بودند علاقه نشان دادند که محمدآقا هم بیایند و کمکشان کنند.
خاطرهای دارم؛ سال۹۳ صحبتش شد که محمدآقا سال۵۸ وارد سپاه شده بودند و تقریبا حدود ۳۶سال بود که مشغول به کار بودند. ایشان بیان کردند که «من تصمیم دارم بازنشست بشم.» یکی دو بار صحبت کردیم. سال۹۴ که ریاست ستاد پیش آمد، گفتم «حاجی چی شد؟ میخواستی بازنشست بشی!» گفتند «حضرتآقا فرمایش کردند که باید در این مسند جدید خدمت کنید و اثرگذار باشید.» حاجآقا اصلا اطلاعات نظامی نمیدادند. ولی درباره اسراییل صبحتهایی میکردند. میگفتند «اسراییلیها یه جورایی با اینکه نامردی هست، استادبزرگ ترور هستند.»
عرض کردم این دو شهید برای کتابخوانی به کتابخانه مسجد میرفتند و وقت میگذاشتند و این شد یک ویژگی مهم هر دو شهید. ما شاید یک وقتهایی در خانواده همه جمع بودند و مثلا یک نصفهروز خانه مادر بودیم؛ حتی اگر نیم ساعت یا یک ساعت فرصت بود، همیشه کتابی داشت که بخواند. موضوع کتاب گاهی مرتبط به بحثهای کاری بود و گاهی هم موضوعات تاریخی و تاریخ جنگ. آقامحمد کتابهای مرتبط با شیوههای مدیریت و فرماندهی در جنگ جهانی دوم را خیلی دوست داشتند. یادم هست کتابی بهنام «سرگذشت ارتش آلمان در جنگ» زمان رایش سوم که یک نویسنده اروپایی دارد دست ایشان بود و یک زمانی آقامحمد میگفتند «این کتاب ششصد هفتصدصفحهای رو دو بار خوندم.»
بعضیها قبل از شهادت آقامحمد به من میگفتند «شما که اخویت رییس ستاد هست رو میبینی؟» ما پنجشنبه یا جمعه هر هفته کنار هم جمع میشدیم. حاجآقا حداقل بین یک ساعت و نیم تا دو ساعت در جمع خانواده مینشستند و با بچههای کوچکتر مثلا نوه من یا نوه شهید حسن بازی میکردند. در طول سال دو سه بار مشهد میرفتند یا مسافرتهای کوتاه دو سهروزه که غالبا تنها نمیرفتند.
در موضوعات نظامی یک وقت سالهای ۸۵ -۸۶ یادم هست که در مورد ارتقای موشکهای زمینبهزمین خیلی پیگیر بودند و میگفتند «من از عزیزانی که در صنایع دفاع مشغول هستن، خواستم که بهسمت نقطهزنی حرکت کنن. نقطهزنی در اهداف ساکن و متحرک.» همان موقع ایشان بیان کرده بودند «ما یک ناو جنگی رو باید وسط اقیانوس هند هدف قرار بدیم.» توجه دارید موقعی که موشک از مبدا شلیک میشود ناو در یک مختصات جغرافیایی هست و در هفت تا ده دقیقه بعد که موشک میرسد، ناو شاید دو کیلومتر جابهجا شده باشد. اینکه ایشان در آن زمان روی نقطهزنی اهداف متحرک متمرکز بودند بسیار جالب توجه هست.
من بهخاطر ارتباطی که با اخویهایم داشتم، کسانی که نسبت ما را میدانستند گاهی درخواستهایی داشتند؛ مثلا کسی وقت سربازی برادرش بود و میگفت که «محل سربازی خیلی دوره و مادرم سنش بالاست. به برادرت بگو یه پادرمیونی کنه که سربازی برادرم جابهجا بشه.» من یاد ندارم که شهید محمد، سربازیِ حتی یک نفر را جابهجا کرده باشند.
من کارم در حوزه صنعت هست. خیلیها به من که میرسند میگویند «خب حاجآقا ساختمون کارگاهتون ملک خودتونه؟» میگویم «نه؛ اجارهایه.» بعد میگویند «حاجآقا نفرمایین. مگه میشه؟ برادر سرلشکرید شما.» من یک ماشین معمولی مثل مردم معمولی کف جامعه دارم. پیش آمده که فروشنده بازار به من گفته «شما برادرتون درجهداره، سانتافه رو کجا پارک کردین اومدین!؟» از این خبرها در خانواده ما نیست. نهکه من کارهای باشم؛ ما را پدر و مادرمان به این شکل بار آوردهاند. ما هرچه اعتقادات داریم، مدیون پدر و مادرمان هستیم.
همسر شهید محمد، یعنی خانم اشرف افشردی که دخترعموی من و حاجآقا میشوند، سال۶۰ با حاجآقا ازدواج کردند. ایشان از همان وقت، عمده زمان جنگ را در نزدیک مناطق جنگی با حاجآقا زندگی کردند. ملت شریف ایران در جریان هستند که بسیاری از فرماندهان ارشد که همه زندگیشان در جنگ گذشته بهجهت اینکه راندمان بهتری داشته باشند و توانمندیشان بالاتر برود، اوایل سال۶۰ آقا محسن رضایی گفتند که همه این فرماندهان باید ازدواج کنند. با کمکی که مجموعه سپاه کرده بودند، فرماندهان در خانههایی بسیار ساده زندگی میکردند. در منزل شهید حسن در اهواز و بعد در دزفول بهاندازه یک پادری هم فرش ماشینی نبود. یعنی من هیچ زندگیای را بهسادگی زندگی ایشان نه در فامیل سراغ دارم، نه در آشنایان و نه در دوستان.
درباره فرشته افشردی میگویم که او بسیار زندگی سادهای داشت. در پنج سالی که در مجموعه دفاعپرس کار میکرد مثل یک کارمند کاملا معمولی زندگی را گذراند. با وسایل نقلیه عمومی رفتوآمد میکرد. کمی بعد محمدآقا پرایدی خریدند که فرشتهخانم با آن به محل کار برود؛ اما بعدا متوجه شدیم از این ماشین استفاده نمیکند. مقداری را پیاده میرفت و بقیه را با اتوبوس.
هیچکدام از شرایطی که برای خانواده شهدا هست را هیچکدام از افراد خانواده شهیدان باقری، یعنی نه ما نه دخترهای شهید محمد و نه همسر شهید حسن استفاده نکردند. ما سه برادر، فقط دختر داریم. وقتی دخترها میخواستند بروند هیئت، یک پای ثابت من بودم. زنگ میزدند که «عمو! بریم هیئت؟ کجا بریم؟» یک هیئتی میرفتیم مسجد الرضا در خیابان دیباجی. آخر شب که تمام میشد بچهها را جمع میکردیم که هرکدام را به خانهشان برسانیم. فرشتهخانم اصرار میکرد که «عمو! من رو سر فلان خیابون پیاده کن.» اگر کمی زود بود و امکان رفتن با مترو فراهم، میگفت «من رو سر فلان ایستگاه مترو پیاده کن.» من هم بهشوخی میگفتم «فرشتهخانم! اونجا ایستگاه نداریم!» اخیرا در دستنوشتههای فرشته دیدم که نامهای برای عموی شهیدش نوشته که «شما خبرنگار بودید، من هم خبرنگار شدم. میخواهم ببینم آیا راهی که شما طی کردید را من هم میتوانم طی کنم و برسم به جاهایی که شما رسیدید.» جملهای نوشته که «من دوست دارم یک فرد کاملا معمولی این جامعه باشم.» در آخر هم گفته «عمو! بهنظر شما من لیاقتش را دارم که به مقام شهادت برسم؟»
علیرغم علاقه وافری که شهید محمد به زیارت امام رضا
(ع) داشتند، نهایت دو مرتبه برای زیارت میرفتند مشهد و واقعا بیش از این وقتی نمیماند که بخواهند به موضوع خادمی امام رضا
(ع) فکر بکنند؛ چون همانطور که مطلع هستید با توجه به نظم حضور خادمان رضوی، حاجآقا بهخاطر ماموریتهای بسیار مهم داخلی و خارجی که داشتند وقت بیشتری برایشان نمیماند تا خادم رضوی باشند. یا مثلا دوست داشتند هر سال کربلا بروند؛ ولی نهایت هر سه سال یک بار امکانش فراهم میشد. آقامحمد خیلی از روزهای تعطیل را سر کار بودند. بعد از شروع نبرد هفتم اکتبر که توسط جنبش حماس اتفاق افتاد، مسافرتها و زیارتها و تفریحاتِ به این شکل، برای آقامحمد به حداقل رسید و بعد از شهادت شهید زاهدی، حاجآقا تقریبا هیچ سفری نرفتند غیر از دو مورد که یک سفر دهساعته به مشهد در روز شهادت اسماعیل هنیه بود. تازه به مشهد رسیده بودند که با شنیدن خبر شهادت ایشان آقامحمد دوباره برگشتند. غیر از این فقط یک سفر مشهد سهروزه بود که بهمنماه سال قبل رفتیم و آخرین سفر خاطرهانگیزی شد که با هم بودیم.
نویسندهنوشت:
دلم میخواست آقااحمدرضا ساعتها درباره این دو شهید حرف بزنند؛ اما حیف که به همین مقدار بسنده کردند. هرچند قطرهای از سرگذشت اقیانوس قسمت ما شد اما خدا را شکر که به همین اندازه فاصله عقلی و قلبی، دانشی و بینشی ما با این دو شهید کم شد.
خدایا! ما را مثل شهیدان راهت روسپید کن!
نویسنده: نفیسه نجفی