۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
با رد عصایت از نیل رد شدیم
با رد عصایت از نیل رد شدیم

با رد عصایت از نیل رد شدیم

جزئیات

یادداشت / چند خط در وصف رهبر شهید

26 اسفند 1404
تو ما را به حساب آوردی. تو ما را محترم دانستی. ما در چشم تو هرگز رعیت نبودیم. تو ملت را امت می‌دیدی، زنده. تو همیشه پشت ما بودی، همان‌قدر که همیشه پیشاپیش ما. راه‌ها را تو باز می‌کردی، سنگلاخ‌ها را تو هموار می‌کردی و معبر که باز می‌شد، سندش را می‌زدی به‌نام ملت. دستت همیشه به پشت زین ما بود که خیلی وقت‌ها ناشی بودیم؛ اما همیشه کاری کردی فکر کنیم خودمان داریم رکاب می‌زنیم.
تو هرگز از ما عدول نکردی. تو هرگز از ما دست نکشیدی. مشی امروز و دیروزت هم نبود. در تمام مخاطره‌ها همین بودی. همیشه برایت میزان، رای ملت بود. جانت را که ارزشمندترین جان جهان ما بعد امام عصر(عج) ما بود، گرفتی کف دستت و آمدی وسط میدان و گفتی «جان ناقابلی دارم...»
هیچ‌کس قدر تو بلد نبود ببخشد، بگذرد، چشم بپوشد، فراموش کند. کدام رهبر، کجای دنیا می‌آید پشت بلندگو می‌گوید «آن‌ها که ریختند توی خیابان هرچه خواستند شکستند و سوزاندند و بردند، برخی‌شان بچه‌های ما بودند، فریب خوردند، دل‌مان سوخت که از دست رفتند. شهید صدای‌شان کنید.»؟
سیب زمانه هزار چرخ خورد. ما سرگیجه می‌گرفتیم و تو راست‌قامت و راسخ، سر حوصله می‌گفتی «آرام باشید...» تو به ما یاد دادی درون را بنگریم و حال را. تو چوب ملامت را از دست‌ها گرفتی و گفتی «همه زیر یک پرچمیم، دست هم را بگیرید، گلایه‌ای هم اگر هست به مدارا، به لبخند لطفا...»
تو در ما چیزهایی می‌دیدی که خودمان حتی باورمان نمی‌شد از آنِ ما باشند. گفتی «شعله‌ها را ملت خاکستر می‌کند.» هرگز چیزی را به‌نام خودت نزدی. ما رد عصای تو را دنبال می‌کردیم اگر از نیل رد شدیم و تو هیچ به روی خودت نیاوردی چقدر ره‌بری! گفتی «بعد از این هم به‌توفیق الهی اگر چنانچه حادثه‌ای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابله با حوادث». تو در ما پیامبران بالقوه‌ای می‌دیدی وقتی ما خودمان باورمان نمی‌شد این همه از روی دست تو بلد شده باشیم، برخیزیم و بخروشیم و وطن‌داری کنیم. گفتی «کار را مردم تمام خواهند کرد» و هفتاد سال زحمتت را وقف ما کردی.
خبر داشتی. شک ندارم. خبر داشتی. یقین دارم. می‌دانستی آخرین سخنرانی توست که حرف کربلا را پیش کشیدی، که جمله جدت را تکرار کردی. از دهان‌ها خون می‌چکید و زبان‌ها به تسلیم و التماس و زبونی اپستین‌پرست‌ها، از دهان‌ها بیرون بود که گفتی «مثلی لا یبایع مثله.» تو هرگز زیر حرفت نزدی، تو هرگز دروغ نگفتی و ما باید می‌فهمیدیم کربلا رخ خواهد داد... باید می‌دانستیم «و هذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان» را به‌چشم خواهیم دید.
تو ما را بزرگ کردی. تو آن‌قدر گفتی که باورمان شد ولی‌نعمتیم، بلدیم، می‌توانیم. ما هیچ در خودمان نمی‌دیدیم که بعدِ تو زنده بمانیم؛ ولی ماندیم چون تو قرعه فال را به‌نام دل دیوانه ما زده بودی که پرچم را بالا نگاه داریم و ما تازه فهمیدیم چقدر این بار سنگین بوده و نمی‌دانستیم!
تو همیشه پیشاپیش مایی، حتی وقتی حرف فدا شدن باشد... اولین شهید این جنگ، تو و خانواده‌ات بودید و فقط خدا می‌داند این جمله با دل ما که سخت به تو عادت داشتیم، چه کرد.
تو هنوز و همیشه رهبر مایی آقای شهید سیدعلی آقای خامنه‌ای! و ما هنوز و همیشه امت توایم و وفاداریم به نظامی که ساختی.


نویسنده: زهرا عابدی

مقاله ها مرتبط