خیلیها خیرخواهانه نصیحت میکردند، آن هم با زبان خوش. با لحن آرام و شمرده، یکییکی از مزایای گفتوگو با جهان حرف میزدند. از تجربیات دیگران میگفتند تا بهگمان خودشان ملت را از خر شیطان بیاورند پایین. درباره روابط با دیگران و محروم نشدن مملکت از مزایای مذاکره میگفتند تا بهجای لجبازی و یکی به دو کردن و دشمنتراشی، مستقیم با آمریکا مذاکره کنیم تا تحریمها یکباره رفع بشود. هیچ عقل سلیمی با گفتوگویی که واقعا منجر بشود به رفع فشارهای تحریمی مخالف نیست؛ ولی با طرح یک مسئله، عیان میشود که مذاکره با این شرایط، یعنی از سر گرفتن راهی بیسرانجام.
مسئله: فرض کنید ده سال پیش، تیم الف با تیم ب مذاکره کرده و نتیجهاش برای کشور شده خسارت محض. حالا باز کسانی دنبال این هستند که همان تیم الف را بفرستند با همان تیم ب، بر سر همان موضوع مذاکره کند. پیشبینی کنید نتیجه را.
نتیجه بدون بروبرگرد مشخص است؛ اینبار، رکورد خسارت محض قطعا جابهجا خواهد شد. ما داریم همانهایی را که متن توافق را نخوانده امضا کردند، دوباره میفرستیم با همان کسانی که متن را پاره کردند، درباره همان موضوع، البته با دامنه وسیعتر گفتوگو کنند و نهایتا امضا کنند و بهتمام تعهدات عمل کنند، که دست آخر چه بشود؟
اصلا موضوع مهمتر این است که مسئله هستهای ایران به جایی رسیده که دیگر مذاکرهبردار نیست؛ پس قرار است اینبار، موضوع مذاکره چه باشد؟ وقتی از ترامپ قاتل -قاتلی که با او پدرکشتگی داریم- در مورد دستور دادنهایش به ایلان ماسک میپرسند، جواب میدهد «ما با هم صحبت نمیکنیم؛ من فقط به او میگویم برو و او میرود.» عاقلانه است که همان نفرات قبلی را بفرستیم با نامردِ تصمیمات آنی، بنشینند سر میز گفتوگو زیر فشار حداکثری؟!
چرا خیال میکنیم در این مملکت یک عده هستند که زبان دیپلماسی را نمیدانند و تا حرف از ارتباط با دنیا میشود، با لجبازی جلوی گشایشها را میگیرند و برابر پیشرفت و ایجاد آرامش مقاومت میکنند؟ به چه دلیل گمان میکنیم همینها جلوی خدمت یک عده دیپلمات را میگیرند و نمیگذارند مملکت به یک ثباتی برسد؟
حرف این عده این است که برای مذاکره با آمریکا عجله نکنیم و ننگِ به خاک افتادن در برابر دشمنی که نتوانست ما را با جنگ خونین شکست بدهد به دوش نگیریم. خودمان را برابر نسلهای بعدی شرمنده نکنیم. بگذاریم زمان و زمانه بگذرد تا لااقل تیمها عوض بشوند، تا موضوع مورد مذاکره عوض بشود، تا شرایط برای مذاکره برابر فراهم بشود، تا...
نویسنده: زهره علیعسگری