زیرعنوان: یادداشت
نویسنده: علی حسینپور
روزها چقدر زود گذشت و تو چه زود رفتی! هنوز قلههای سربهفلککشیده غرب، پژواک صدای رزم تو را انعکاس میدهند. آن روزها جوانیات را خرج منطقه محروم کردستان کردی تا مردم کرد منطقه، از جفای ضدانقلاب نجات یابند. مگر چقدر سن داشتی که جور اینهمه سختی را به جان میخریدی. هوش سرشارت باعث شده بود که همهچیز را بهخوبی درک کنی. تو مرد خطه همدان، مردی از یاران آخرتی امام خود بودی و چه خوب میرزمیدی برای رضای خدا. آن روزها همرزمانی داشتی بهاستواری کوههای پر از برف غرب. آنقدر خدایی بودی که دوست داشتم دستهایت را برای رسیدن به معبود بفشارم.
مردی که روز و شب نداشت و لحظاتش همیشه برای رسیدن به معبود ثانیهشماری میکرد. تو چه درس عظیمی از بندگی آموخته بودی که آنقدر بندگی میکردی. تو بندگی را لابهلای نقشهها و کالکها به تصویر کشیدی. همان موقع که با دوربین دو چشمی دشمن را میپاییدی، مراقبت از دروازه قلبت را هم فراموش نمیکردی. وقتی داشتی کومله و دموکرات را رسوا میکردی، فکر رسوا شدن گناهکاران در صحنه قیامت هم بودی و از تصور آن به خود میلرزیدی. وقتی در شهرهای مرزی از این منطقه به آن منطقه میدویدی، مرزهای گناه و ثواب را هم میپاییدی که نکند اشتباهی کنی. آنقدر حلال و حرام را جدی میگرفتی که مواظب بودی از چندکیلومتری حرام و بیتالمال هم رد نشوی. تو همیشه خودت را چنان سفت و سخت محاسبه میکردی که حساب و کتاب کارهایت همیشه دستت باشد. همین قدرت ایمانت بود که تو را سالها در کسوت خدمت، در یگانها و لشکرهای مختلف و بعد هم در قرارگاه خاتم الانبیا(ص) موفق کرد. حضرتآقا هم به نشانه همین تقوا و باورهای الهی راسخت، پس از شهادت سردار رشید، تو را به فرماندهی ارشد جنگ، میان همان هجوم ۱۲روزه خصم بیریشه منصوب کرد. و تو چقدر زبیا امین این همه سال اعتماد رهبر انقلاب بودی.
الان که برایت مینویسم حسرت این را میخورم که چرا تو را برای لحظهای درک نکردم و با تو قدم نزدم. شاید در تاریخ وجودم برای همیشه ثبت شوی تا با افتخار صدا بزنم «من او را دیده بودم، با او همکلام شده بودم و در روشنای وجودش پرده از تاریکیهایم برداشته بود تا بتوانم در مسیر حق بهتر قدم بردارم.»
آری؛ با شروع دهه چهل، پا به عرصه دنیای فانی گذاشت تا اینکه در روز شهادتش پرونده همه بدیها را ببندد و پرونده خوبیها برای اهلش روشن شود. از خودش خیلی چیزها به یادگار گذاشت تا همانند همرزمانش شهید حسین ترک و شهید حسین همدانی از غافله خوبان عقب نماند. لشکر انصارالحسین(ع)، تیپ نبی اکرم(ص) و رزمندگان همدانی و کرمانشاهی هیچوقت خدمات و زحمات او را برای امنیت کشورش فراموش نمیکنند.
زندگیاش را وقف انقلاب و دفاع مقدس و خدمت به مردمش در سپاه کرده بود؛ شادمانی را میگویم؛ علی شادمانی. بهپاس خدمات خداییاش باید از او به احسن وجه قدردانی کرد و نامش را در ردیف کسانی در تاریخ نظام جمهوری اسلامی ایران نوشت که جانفدای این سرزمین بودند تا برای نسلها ماندگار بماند و الگویی باشد که جوانان کشور به او افتخار کنند.
سردار علی شادمانی تا آخرین لحظه عمرش برای دفاع از انقلاب، اسلام و مردمش لحظهای ساکت نبود و همهچیزش را برای رضای خدا داد. چقدر این انسانها بزرگ هستند و چقدر دوستداشتی. تدابیرش در طول سالها خدمت از غرب تا جنوب و تا جبهههای مقاومت بهعنوان فرماندهای شجاع، باهوش، مقتدر و خار چشم دشمنان، زبانزد همرزمانش است. خود را نمیدید و خدا را ناظر بر اعمالش میدانست. سرلشکر علی شادمانی مطیع ولایت بود و برای رسیدن به هدفش که محو دشمنان اسلام و انقلاب بود، هر روز مصممتر برای جنگ با آمریکا و اسراییل قدمهایش را ثابت و استوار به زمین میکوبید. وقتی که برادرش شهید شد دلش کنار همرزمانش آرام بود.
با وجود اینکه کارهایش این اواخر بیشتر از همیشه بود و کمتر میتوانست برای خانواده وقت بگذارد، اما ثمره عمرش فرزندانی شدند که مایه افتخارش هستند. شادمانی از دار دنیا که بهطور متعارف همه میتوانند اسباب راحتی برای یک زندگی ساده را داشته باشند، چیزی برای خود جمع نکرد و تمام هم و غم او بنا به گفته رهبرش رسیدن به قله بود. دشمن سالها بود که آرزو داشت سردار شادمانی را در فرصتی از میان بردارد؛ فرماندهی که از جاه و مقام و سایر خواستنیهای دنیا هیچ طلب نکرد. آنچه را که داشت سرمایهای کرده بود تا به هدفش برسد. آرزویش شهادت بود؛ چون اوج رستگاری را همچون مولایش در این میدید که معبر این دنیای فانی جز اینکه فرصتی برای برداشت توشه برای آخرت باشد، چیز دیگری ندارد.
امروز برای ما نبود امثال شادمانیها هرچند تلخ است اما میراث آنها مکتب انقلاب و اسلام است که عمرشان را برای حفظ آن صرف کردند و ما باید از این گنج پررنج با همه توان محافظت کنیم. جنگ هشتساله توانست بزرگمردانی را پرورش دهد که امروز سربازانی باشند تا لرزه بر پیکره پوشالی آمریکا و صهیونیسم بیندازند. لباس سبز او آنچنان تاثیرگذار بود که توانست آتش بر جان دشمن بزند. آخرین مسئولیت سردار علی شادمانی فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیا(ص) بود که بالاترین جایگاه نظامی برای یک فرمانده باتجربه و آبدیده نظامی است؛ دشمن خوب این جایگاه را درک کرده بود و میدانست انسانی که فرمانده یک قرارگاه نظامی زمان جنگ را به عهده دارد چقدر مورد قبول رهبری و مردمش است. قصه شادمانیها در این کشور ادامه دارد و مسیر و راه آنها بسته نمیشود.
هرچند که در این سالها تحمل شهادت تکتک همرزمانش برایش سخت بود و از دلتنگی آنها دلی پر از درد داشت، اما همچنان با انگیزه برای این نظام تلاش کرد. بالاخره آنقدر غصه جا ماندن از غافله شهدا در دلش سنگینی کرد که بعد از سالها زحمت، تلاش و تحمل سختیها در یکی از روزهای خرداد۱۴۰۴ که الی بیت المقدس را خاطره کرده بود، خنجر زهرآگین کنیه دشمن که از سال۵۸ دنبال او دویده بود تا زمین را به خون این سرباز جبهه سلام خونین کند، شهادت را به سپهبد نور هدیه کرد.
برای ماندنت که نه، برای رفتنت دلتنگم. ماندی و ماندگار شد با همان قهقه مستانه نزد خدا، رفتی از مقابل چشمان ما و هستی در قلب دلتنگمان.
روحش شاد و راهش مستدام.