۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

طلبه امام زمان(عج)

طلبه امام زمان(عج)

طلبه امام زمان(عج)

جزئیات

برشی کوتاه از خاطرات شهید ولی‌الله سلیمانی از زبان خانواده

25 مهر 1399
سال ١٣۵٢ ولی‌الله طلبه بود. تابستان‌ها که درس و بحثش تعطیل بود به روستا می‌آمد تا برای دروی گندم و شالی و کارهای دیگر کمک‌حال ما باشد. خودش به‌شدت اصرار داشت جایی سر کار برود. انگار حوصله‌اش نمی‌گرفت بی‌کار بماند. در کار کشاورزی آستین بالا می‌زد و عرق می‌ریخت و بی‌ریا کمک می‌کرد. هر کس برای کاری نیاز به کمک داشت، ولی‌الله کوتاهی نمی‌کرد. برادرش که خانه می‌ساخت، مثل یک کارگر ساده کمکش می‌کرد.
مدتی صبح‌های زود با هم، با پای پیاده نزدیک ۱۰ کیلومتر راه می‌رفتیم تا به کوره‌های آجرپزی نزدیک کیاسر برسیم. خستگی راه یک طرف، سنگینی کار یک طرف، اما اصلِ سختی وقتی بود که بعد از یک روز کار سخت، باید ۱۰ کیلومتر مسیر را پیاده به خانه برمی‌گشتیم. ولی‌الله این فرصت را برای طرح بحث‌های مذهبی، اعتقادی و احکام مغتنم می‌دانست.
مزد کارگری در آجرپزی، روزی پنج تومان بود. دلم برای ولی‌الله می‌سوخت. به سرکارگرمان گفتم «این برادرخانم من طلبه است. کار سنگین به‌اش نده.» ولی‌الله ناراحت شد و گفت «من از کار ابایی ندارم. مزد ما باید حلال باشه.»
***
هر وقت از قم به مازندران می‌آمد، مقید بود حتما به همه فامیل سر بزند و شده با یک هدیه کوچک و ساده، محبتش را ابراز کند. برای بعضی‌ها رادیوی جیبی می‌برد، برای دیگری کتاب و آن یکی رساله امام. نکته جالب این بود که همه اقوام می‌گفتند از قم که می‌آمد، اول می‌آمد خانه ما! با همه می‌جوشید. حتی قهر و آشتی دیگران برایش بی‌اهمیت بود و به همه محبت می‌کرد.
وقتی در مدرسه علمیه مصطفی‌خان ساری درس طلبگی می‌خواند، متوجه شد چند نفر از بچه‌های محل کارگر هستند و جایی برای اقامت شب ندارند. دلسوزانه نزد مرحوم آیت‌الله شفیعی مدیر مدرسه رفت و خواهش کرد تا مدتی در مدرسه به آن‌ها جا بدهند.
***
تازه انقلاب شده بود که ولی‌الله با عده‌ای از طلاب عازم سیستان و بلوچستان شد. محرومیت در این منطقه بیداد می‌کرد. ناامنی و فعالیت اشرار و ضدانقلاب امان مردم را بریده بود. یک‌بار در جاده زاهدان، اشرار جلوی اتوبوس را گرفتند و داروندار مسافرها را غارت کردند. ولی‌الله که جسارتش زبانزد خاص و عام، اعتراض کرد. نتیجه اعتراض، ضرب و شتم و کتک بود. این مسئله ذهن ولی‌الله را به‌شدت مشغول کرده بود. دلش می‌خواست برای این مشکل چاره‌اندیشی کند. با یکی از دوستانش عازم تهران شدند. آن‌موقع شورای انقلاب تازه تشکیل شده بود. تصمیم گرفته بود به سراغ آیت‌الله خامنه‌ای برود. ایشان را دورادور می‌شناخت. شرایط ناامن سیستان را کامل توضیح داد و آیت‌الله خامنه‌ای بلافاصله مشکل را از استاندار سیستان و بلوچستان پیگیری کردند تا زودتر مشکل رفع شود.
***
اوایل پیروزی انقلاب، گروه‌های ضدانقلاب که با ماهیت اسلامیِ انقلاب مشکل جدی داشتند از هر فرصتی برای تضعیف نهادهای انقلابی استفاده می‌کردند. شهر ساری هم مانند شهرهای دیگر ایران در جوش و خروش بود. ضدانقلاب اعلامیه‌هایی علیه پاسداران کمیته پخش کرده بودند و به دروغ مدعی شده بودند پاسداران عده‌ای کشاورز را بدون محاکمه اعدام کرده‌اند. حتی امضای برخی بزرگان را هم جعل کرده بودند تا مردم را بدبین کنند.
ولی‌الله در منطقه راهبند شهر ساری با عوامل ضدانقلاب بحث کرد و اعلامیه‌ جعلی‌شان را پاره کرد. آن‌ها با سلاح سرد به ولی‌الله حمله کردند، اما او با کمک برادرش و پدر شهید فلاح از معرکه جان سالم به دربرد. دوستانش به ولی‌الله گفتند «چرا اعلامیه را پاره کردی و خودت را به دردسر انداختی؟» جواب ولی‌الله قابل تامل بود. گفت «اگر به ‌عنوان یک روحانی معمم، اعلامیه دروغین ضدانقلاب را می‌خواندم و در جیب لباسم می‌گذاشتم، تلقی مردم از این کار، تایید آن بود. باید روشنگری می‌کردم ولو تا پای جان.» همیشه می‌گفت «سرباز امام زمان و امام خمینی، دست از انجام وظیفه و فریاد روشنگری برنمی‌دارد.»
***
از وقتی کردستان شلوغ شده بود هول و ولای رفتن داشت. جنگ که شروع شد، دیگر نمی‌شد مانع رفتنش شویم. از روزی که بدرقه‌اش کردیم، دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. مادر بودم و مدام منتظر که خبری از ولی‌الله برسد. هنوز یک ماه از رفتنش نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند، اما نه پیکری آمد و نه نشانی. روزهای چشم انتظاری‌ام آغاز شد. صدای درِ خانه که بلند می‌شد دلم از جا کنده می‌شد. فکر می‌کردم حتما خبری از ولی‌الله آورده‌اند.
گاه یاد نوزادی‌اش می‌افتادم. آبله‌مرغان گرفته بود و بدحال بود. بی‌قرار و ناامید از همه‌جا، دست به دعا برداشتم و جدم موسی‌بن‌‌جعفر(ع) را برای شفای ولی‌الله واسطه کردم. خوب شد. یاد طلبه شدنش می‌افتادم. مدرسه مصطفی‌خان ساری و قم رفتنش. یاد همسر و بچه‌هایش. طعنه‌های مردم جگرم را می‌سوزاند. بعضی‌ها می‌گفتند حتما به عراق پناهنده شده وگرنه باید ازش خبری می‌آمد. هر وقت توی خانه تنها بودم یا به صحرا می‌رفتم همه این حرف‌ها، زخم‌زبان‌ها و خاطرات به سرعت برق و باد از جلوی چشم‌هایم عبور می‌کردند. چشم انتظاری‌ام طولانی شده بود.
جنگ تمام شد، اسرا برگشتند، پیکر خیلی از شهدایی که مفقود بودند برگشت، اما از ولی‌الله خبری نشد. انتظار تمام توانم را گرفته بود. کربلا که رفتم، مدام چهره‌اش مقابل چشم‌هایم بود. همه‌جا صدایش می‌کردم. وقتی صدام سقوط کرد باز هم نور امید توی دلم روشن شد. منتظر بودیم از زندان‌های مخفی صدام خبری برسد.
یک‌بار ولی‌الله را در خواب دیدم. بالای بلندی ایستاده بود و پرچمی در دست داشت. مرا که دید گفت «مادر! چرا ناراحتی؟! من طلبه امام زمان بودم و در راهش شهید شدم.»
***
پدربزرگم تماس گرفته بود و می‌گفت ولی‌الله پیدا شده! باورش سخت بود، اما سوسوی امیدی توی دل‌مان روشن شده بود. پدربزرگم بین اشک ریختن و هق‌هق‌هایش می‌گفت «عکسی که برای شناسایی به صلیب سرخ داده‌ایم، به عکس یکی از اسرای ایرانی شبیه بوده.» انتظار برای‌مان سخت‌تر شده بود. مدام منتظر رسیدن خبری از پدر بودیم. خیلی نگذشت که معلوم شد این جریان، فقط یک شباهت ظاهری بین پدرم و آن اسیر ایرانی بوده.
وقتی قطع‌نامه امضا شد و تبادل اسرا شروع شد، حال و هوای عجیبی داشتیم. یک روز از زیارت حرم حضرت معصومه(س) برمی‌گشتم که دیدم مردم روبه‌روی حرم صف کشیده‌اند. روزنامه‌ای که نام اسرا و مفقودان در آن منتشر شده بود، توزیع می‌شد. بی‌اختیار توی صف ایستادم و بعد از یکی دو ساعت روزنامه را خریدم و بدون این‌ که نگاهش کنم راهی خانه شدم.
دیر کرده بودم و مادرم چادر به سر و نگران دم در منتظرم بود. پرسید «کجا بودی روح‌الله؟! دلم هزار راه رفت.» ماجرا را برایش تعریف کردم و روزنامه را نشانش دادم. مادرم مثل ابر بهار اشک می‌ریخت و به روزنامه توی دستم نگاه می‌کرد. حرف‌هایم که تمام شد با صدای بغض‌دارش گفت «روح‌الله! بابا شهید شده پسرم. دیگه برنمی‌گرده.»
 

نویسنده: مصطفی عیدی

مقاله ها مرتبط