
به مناسبت ۱۶ اردیبهشت، سالروز شهادت سیدمجید شریفواقفی از اعضای سازمان مجاهدین خلق
گفت و گو با علیرضا پورعلی برادر همسر شهید اصلانی / بهمناسبت شانزدهم فروردینماه، سالروز شهادت شهید محمد اصلانی
دوست داشت به این مقام برسد. شیخ محمد سال ۶۷ وقتی هجده سال شان بود داماد خانواده ما شدند. در آن سال بود که دیگر جبهه نرفتند و وارد حوزه علمیه شدند. در واقع شهید اصلانی اولین طلبه روستای سده بود. بعد از ایشان حدود ۱۰۰ تا ۱۲۰ نفر از همین روستای کوچک وارد حوزه علمیه شدند. البته ناگفته نماند که این روســتا به لحاظ جمعیت و مســاحت به مرور زمان گسترش پیدا کرد و در حال حاضر شهر محسوب می شود. هم چنین اولین طلبه ای بود که وارد خانواده ما شد و بعد از او یازده نفر دیگر وارد حوزه علمیه شــدند. در واقع رفتار و کردار زیبا و ســبک زندگی صحیح شــهید اصلانی باعث شد در ذهن اقوام و دوســتان و اطرافیان وجه مثبتی ایجاد شود و امثال من را به سمت حوزه علمیه جذب کند. شــیخمحمد بعد از وصلت با خانواده ما، طوری رفتار می کردند که همه به ویژه من و پدر و مادرم را شیفته و وابسته خودش کرده بود. بعد از چهار، پنج سال که عزم رفتن از منزل ما را داشتند، پدر و مادرم بسیار مقاومت کردند و بعد از رفتن شــان هم بســیار ناراحت شدند. وابســتگی این دو خانواده نســبت به هم به اندازه ای بود که بعد از اینکه نقل مکان کردند و در خانه دیگر مستأجر شــدند یک روز در میان شیخ محمد تماس می گرفتند که ما برویم آنجا یا آن ها به منزل ما بیایند. همه این ها نشان از عطوفت و مهربانی وصف نشدنی شهید اصانی داشت. آقامحمد در دوران طلبگی شان و چند سالی که از اوایل ازدواج شان می گذشت، قناعت زیادی در زندگی داشتند. البته ناگفته نماند که از طرف پدرخانم شان هم خیلی حمایت می شدند. تا زمانی که پســر بزرگ شان محســن آقا به دنیا آمد طبقه باالی منزل پدرخانم شان زندگی می کردند و مخارج زندگی را فقط از طریق حقوق طلبگی می گذراندند. این اواخر که کم تر از ده ســال می شود پدرشان به رحمت خدا رفتند، ملکی داشتند که بین بچه ها تقسیم شد. ارثیه پدر و زمین زیر کشت زعفران کمک کرد تا راحت تر روزگار را بگذرانند. این داســتان در تأیید این گفته ها موضوعیت دارد و گفتنش خالی از لطف نیست. حاج آقا نه تنها قناعت زیادی می کردند که عزت نفس باالیی هم داشتند و بسیار ساده زیست بودند. هنوز که هنوز هســت در منزل شان مبل ندارند با این که امروز جزو وسایل اولیه و ضروری زندگی محسوب می شود. حتی دکتر تجویز کرده بودند که نباید دو زانو یا چهار زانو بنشــینند ولی باز هم زیر بار خرید مبل نمی رفتند و می گفتند «مراجعینی که برای حل مشکل شــان به منزل ما می آیند همین که چشم شــان به مبل بیافتد ممکن است بین من و خودشان فاصله احساس کنند و نتواننــد به راحتی حرف دل شــان را بزنند. صاح نیست که من مبل داشته باشم یا فرش آن چنانی زیر پایم باشد.» مثال دیگر بیاورم؛ شهید اصلانی ماشین پژو مدل۷۹ یا ۸۰ داشــتند و اکثر اوقات برای تعمیر این ماشین در تعمیرگاه بودند. بارها و بارها می گفتم «حاج آقا اجازه بدید ماشین پژو را ارتقا دهیم و یک پژو جدیدتر برای تان بگیریم تا الاقل کم تر روانه تعمیرگاه شــوید» ولی هیچ وقت قبول نمی کردند و می گفتند «همه ماشین ها تنها کاری که می کنند این است که آدم را از یک مسیر به مسیر دیگر برساند، این ماشین هم همین کار را می کند.» شــیخحمد پنج فرزند داشــتند. سه دختر و دو پسر. هر دو پسرشــان محسن و رضا طلبه هستند. فرزند اول شان آقامحسن که یک دختر خردسال دارند. دختر کوچک شــان ریحانه خانم هشت سال بیش تر ندارد. زینب خانم دختر دیگر حاج آقا درس حوزه می خواند و یک پسر به نام سیدهادی دارد. دختر بزرگ تر حاج آقا، فاطمه خانم دانشجوی روانشناسی است و مصطفی اسم پسرش است. آقا رضا هم پسر کوچک تر حاج آقاست و همان طور که گفتم طلبه اســت. حاج آقا رابطه عمیق و صمیمی با بچه هایش داشت. جالب این جاست که شــیخمحمد بین دختر و پســر فرق می گذاشتند و به دخترها بیش تر محبت می کردند. ســه دخترشان را با پیشوند مادرم صدا می کردند. مثا می گفتند مادرم فاطمه، مادرم زینب. حتی دخترهشت ساله شان را هم با پیشــوند مادرم ریحانه صــدا می کردند. حاج آقا به خانم ها احترام خاصی می گذاشتند. در تمام ۲۵ سالی که همسرشان در قسمت حفاظت فیزیکی خادم بودند و یکشنبه های هر هفته شیفت شان بود حاج آقا با وجود تمام مشغله هایی که داشتند، خودشان ایشان را تا حرم می بردند. در عین حال در مراقبت از بچه ها هم بسیار کمک می کردند و حواس شان به زندگی بود. شــیخمحمد از ابتدای طلبگی یعنی از سال ۶۶-۶۷ با پنج، شش نفر از هم دوره های شان ارتباط صمیمی برقرار کرده بودند تا جایی که تا زمان حیات شــان با هم روابط خانوادگی داشتند. در تشییع پیکرشان هم هر کسی حاضر شد به این موضوع اذعان داشت که ما پدرمان را از دست دادیم. یکی از رسانه ها مستندی تهیه کرده بود و از همسایه ها و اهالی محل در مورد شهید اصلانی پرسیده بودند، همه بااستثنا خاطره ای با او داشتند. یکی می گفت مثا وقتی مسجد می آمد اول به شــهدا سام می کرد. یکی گفته بود همیشه لبخند گرمی روی چهره شان بود یا یکی از همسایه ها گفته بود هر وقت گرفتاری داشت و به حاج آقا مراجعه می کرد او بسیار دقیق به صحبت هایش گوش می داد و شنونده خوبی بود. در کمک به نیازمندان محدودیت زمانی نداشتند. ساعت دوازده تا یک شب مراجع درب منزل شان می آمد و او با روی باز با همه برخورد داشت و به داخل منزل را که مشــکل خانوادگی داشت ساعت دوازده شب آمد تا با حاج آقا صحبت کند و وقتی حاج آقا تعارف کردند این بنده خدا آمدند داخل منزل. در شرایطی که همه ما نشسته بودیم او هم به جمع ما اضافه شد. یعنی در حیاط منزل هم نه بلکه به داخل منزل و اتاق مهمان راهنمایی می شدند. خاطرم هست وقتی آن بنده خدا تشــریف آوردند داخل، ما اتــاق را ترک کردیم تا او راحت باشد و صحبت کند. حاج آقا همیشــه اعتقادشــان بر این بود که پشــت میزنشــینی برای من سخت اســت و اصرار داشت فعالیت شان بین مردم باشد. در مشهد پهنه ای داریم که به آن حاشیه شهر می گویند. فعالیت جهادی شهید اصلانی در ابتدا از پهنه شــهید ســعادتی شروع شد و در فلکه گاراژدارهای مشــهد، عوارضی، تپه سام، خیابان حر، ۵ تن، التیمور، بلوار طبرسی، بلوار طوس و مناطق دیگر ادامه پیدا کرد. در واقع مســئول تمام مســاجد و پهنه حاشیه شــهر حاج آقا بود. یعنی یک شــبکه خدمت رســانی خیلی قوی ابداع کردند و بعد هم سر و سامان دادند. حاج آقا با اینکه این چند سال اخیر کارشــان خیلی سنگین شده بود ولی هم چنان کاس هــای بدو خدمت یا همان دوره های توجیهی را برای طلبه هایی که می خواســتند در مســجد به عنــوان امام جماعت خدمت کنند، ســازمان دهی و برگزار می کردند. دوره های توجیهی در واقع دوره های ســنگینی در بحث کام، مباحث انتقادی، مشاوره و روانشناسی است و از طرف دیگر کاس های توانمندی طلبه ها بسیار مهم بود. مخصوصا برای طلبه هایی که تصمیم داشتند در مناطق تلفیقی فعالیت کنند، حاج آقا به شــخصه این دوره هــا را مدیریت می کردند و در مســجدی که خودشان امام جماعت آن بودند یعنی مسجد صاحب الزمان(عج) برپا می کردند. در واقع یکی از بزرگ تریــن خدمت های حاج آقا تغذیه فکری ائمه جماعات منطقه بود که تعدادشــان هم بسیار زیاد و قابــل توجه بود. یکی دیگــر از فعالیت های جهادی حاج آقــا این بود که برای معتادان بی خانمان، کمپی را برای درمان هماهنگ کرده بودند تا بتوانند دوباره بــه خانواده برگردند. به نظــر من ظلمی که در حق آقامحمد شــد این بود که فعالیت حاج آقا در رسانه ها محدود شد به فعالیت جهادی و خدمت رسانی معیشتی به نیازمنــدان. در حالی که این، یکی از کوچک ترین فعالیت های ایشان بود یکی از مهم ترین ویژگی های حاج آقا اخلاص در عمل بود. ما یادواره های زیادی برگزار می کردیم. شــهید اصلانی همیشه می گفت یادواره شهید فانی نباشد، بگویید یادواره ۱۱۰ شــهید منطقه سیدی. هر کسی از هر سازمانی مثل شهرداری، بنیاد شهید و ... کاری انجام می داد یک بنر بزرگ می زدند و عنوان می کردند که فان ســازمان هم حضور داشــته و کاری انجام داده. در تمام این سال هایی که در رکاب حاج آقا بودم هیچ وقــت به یاد ندارم در تمام فعالیت های جهادی، یک بار بخواهند اســمی از خودشان یا از مجموعه یا از مسجدشان مطرح شود. در یکی از یادواره ها اصرار کردم شــیخ محمد اجازه بدهید از شما تجلیل بشود، باالخره شما هم برادر دو شهید هستید و جزو خانواده شهدا محسوب می شوید. حاج آقا خیلی مخالفت کردند و زیر بار نرفتند. من برای اینکه ایشان را در مقابل کار انجام شده قرار بدهم بدون اجازه اش اسمش را طوری نوشتم که خودش نفهمد. موقع اهدا جوایز و تقدیر از خانواده شــهدا شد. شهید اصلانی گویا از قبل دست مرا خوانده بود تا به اســم خودش رسید بسته را کنار گذاشــت گفت این اشتباه شده بقیه را اعام کنید و اخمی هم به من کرد. در تمام این سال ها ما همیشه در گزارش کار مشــکل داشتیم. از برنامه های بزرگی که می گرفتیم به ندرت عکس یا فیلم پیدا می شــد. حاج آقا نظرشــان این بود کار ما کار رسانه ای نیست. هر کسی می خواهد خودش بیاید کار را رسانه ای کند. کار ما را خدا باید رسانه ای کند. حاج آقا تا روز آخر زندگی شان همان تواضعی را داشتند که وقتی طلبه ســاده ای بودند. با وجود آن حجم از کار و فعالیــت و برنامه های فشــرده و پی در پی ولی من هیچ وقت نشــانی از خســتگی در چهره و رفتار ایشــان ندیدم و خیلی برایم عجیب بود. هر سه شنبه بعد از نماز صبح، جلســه ثابت داشتند. فرمانده ناحیه می گفت من نظامی هستم ولی این قدر که شیخ محمد مقید به وقت و برنامه هســت، من نیســتم. با این که از ســحر تا دیروقت برنامه های پی در پی داشت ولی همیشــه رعایت حال خانواده را می کرد. شوخی اش همیشــه به راه بود و می خندید؛ با بچه ها و با ما گرم می گرفت و همیشه در تغییر فضا پیش قدم بود. وقتی به مناسبت های مختلف مثل ایام اعتکاف یا شب های قدر تا دیروقت برنامه داشتیم انصافا با خستگی برای نمــاز صبح می رفتم. به هر حال طبیعی هم بود ولی شهید اصلانی این طور نبود. در اوج خدمت و زحمتی که می کشــید هیچ وقت خستگی ایشان را ندیدم. ما در کنار او خسته می شدیم ولی او که مدیریت اصلی برنامه ها به عهده اش بود هیچ وقت خســتگی اش را نشان نمی داد. خودش را موظف کرده بود که در تشییع پیکر شهدا شرکت کند و به خانواده های شان سر بزند؛ حتی شــهدای تیپ فاطمیون را که افغانستانی بودند، تشــییع می کرد و در منزل شان حاضر می شد . حاج آقا واقعا انســان جامع و چند بعــدی بودند. او فقط یک طلبه مجاهــد نبود. در تمام زمینه هایی که به نوعی مربوط به خدمت رســانی می شد ورود می کرد و پای کار بود. اعتقادشان این بود که طلبه در مسجد فقط امام نماز جماعت نباشد بلکه باید امام جماعت باشد. این طور نباشــد که فقط یک نماز بخواند و برود پی زندگی اش. بلکه باید به تمام مسائل و مشکات مردم رســیدگی کند. همیشه حرف شان این بود که پیغمبر خدا همه برنامه های شان حتی قضاوت های شان را در مســجد برگزار می کردند. ما هم باید این طور باشیم، باید مســجد برای مان محور باشــد و این موضوع را خودشان به کار می بستند. اگر بخواهم مثالی در رابطه با این موضوع بزنم باید به اتفاقی اشاره کنم که بعد از تشــییع پیکر پاک شان افتاد. شهردار منطقه وقتی در مراسم شان شرکت کرد، گفت «برای احداث یک فرهنگسرا در زمین خالی کنار مسجد جلسه ای گذاشته بودیم و حاج آقا به عنوان مسئول پهنه در جلسه حضور داشتند. صبر کردند بعد از این که همه حرف های شان را زدند، صحبت خود را با این ســوال شروع کردند و گفتند به نظر شــما اگر ما توان مان را بگذاریم روی اینکه مساجد را آباد کنیم بهتر نیست. در مساجد، ما بنای اولیه را داریم، کافی ســت از فضاهای خالی به نفع فعالیت فرهنگی بهره بگیریم. اگر کنار مســجد، فرهنگســرا بسازیم مســجد را کم رونق می کنیم و قیامــت باید جواب بدهیم که نه تنها باعث نشــدیم مسجد رونق بگیرد که مسجد را از رونق انداختیم.» بعد حاج آقا در ادامه فرمایشات خود پیشنهاد دادند که طبقه پایین مسجد خالی است همین فضا را به اسم شــهرداری کتابخانه یا هر مکان فرهنگی دیگر دایر کنیم. شــهردار گفت همین طرح و ایده حاج آقا بود کــه ما در زمان حیات او، کتابخانه ای در طبقه پایین مســجد راه اندازی کردیم و از احداث فرهنگسرا در کنار مسجد منصرف بشویم. شنیدن خبر شهادتش غیرقابل توصیف است، آن هم کسی که این قدر برای مان عزیز بود. یعنی در تمام آن مدت فکر می کنی یا خواب است یا دروغ. حدود ساعت دو روز شــانزده فروردین این اتفاق افتاد و ساعت دو و ربع بود که من فیلم ضربه خوردن او را در گروهی دوســتانه دیدم. اول متوجه نشدم شیخ محمد است. وقتی فیلم را دیدم بسیار متأثر و ناراحت شدم و دلم به حالت غربت فرد چاقوخورده ســوخت، طوری که دوســتانم گفتند این فتوشاپ است. خاطرم هست به آن ها گفتم حتی اگر فتوشاپ هم باشد بنده خدا خیلی غریب و مظلوم یک گوشه افتاده است. تماس گرفتم با کسی که فیلم را در گروه گذاشته بود و ماجرا را جویا شــدم. او واقعی بودن این فیلم را تأیید کرد و درباره جزئیــات آن توضیــح داد. من خیلی درگیر و ناراحت این اتفاق بودم که ده دقیقه بعد پسرخاله ام که طلبه و داماد شهید اصلانی هم هست با من تماس گرفت و پشت تلفن گریه کرد و گفت «حاجی را در حرم با چاقو زدند» تا این جمله را شنیدم، گفتم «یا زهرا» و یاد فیلم و مظلومیت فرد ضربه خورده در حرم افتادم که شــیخ محمد بود. دیگر نفهمیدم چطور وسایلم را برداشتم و رفتم بیمارستان. ساعت چهار بود و خواهرم یعنی همسر شیخ محمد هنوز خبر نداشت. زهرا خانم همســر حاج آقا بعدا تعریف کرد که« آن روز شــهید اصلانی بسته های معیشتی را که برای نیازمندان بود بعد از نماز ظهر گذاشته بود در مسجد و من مشغول توزیع بســته ها بودم. متوجه شدم که هر کسی برای رفتن بسته می آمد از دیدن من تعجب می کرد و جور عجیبی نگاهم می کرد.» یعنی در آن ســاعات همه خبر داشــتند به جز خواهرم. زهرا خانم بعد از توزیع بسته ها به منزل خواهر دیگرم می روند. من بیمارستان بودم و به منزل خواهرم زنگ زدم و گفتم «به زهرا خانم بگویید حاج آقا تصادف کرده و بیمارستان است. حالش خوب اســت، بیاید فان بیمارستان.» او هم ســریع خودش را رساند و با جمعیت و سر و صداها مواجه شد. رو به من گفت «دروغ می گویی، این سر و صداها برای چیست.» من هم ماجرای چاقو خوردن را تعریف کردم و گفتم «االن در اتاق عمل اســت. دعا کنید زودتر حالش خوب شود.» در واقعیت شهید اصلانی را برده بودند پزشکی قانونی. قدری گذشت، من به خواهرم گفتم «حاجی را به یک بیمارســتان دیگــر انتقال دادند، بایــد از اینجا برویم.» بیرون از بیمارســتان در پارک میدان بودیم که سخت ترین لحظه زندگی ام فرا رسید؛ مجبور شدم خبر شهادت حاج آقا را به خواهرم بگویم 
به مناسبت ۱۶ اردیبهشت، سالروز شهادت سیدمجید شریفواقفی از اعضای سازمان مجاهدین خلق

خاطرات آزادگان از روزهای ۱۷ اردیبهشت تا پذیرش قطعنامه سال ۶۷

بررسی چرایی وقوع واقعه تاریخی تحریم تنباکو/ به مناسبت ۲۵ اردیبهشت، سالروز لغو امتیاز تنباکو براساس فتوای آیتالله میرزایشیرازی

یادی از دانشمند جهادگر دکتر سعید کاظمیآشتیانی/ به مناسبت ۳۰ اردیبهشت روز ملی جمعیت

نگاهی کوتاه به زندگی مسیح کردستان، سردار شهید محمد بروجردی/ به مناسبت ۱ خرداد، سالروز شهادت شهید بروجردی

اعلام آخرین جمعه رمضان به نام روز قدس/ به مناسبت روز قدس

جهادگر شهید سردار سیدمحمدتقی رضوی فرمانده ستاد مرکزی پشتیبانی و مهندسی جنگ و جهاد و قائممقام قرارگاه مهندسی رزمی خاتمالانبیا(ص)/ به مناسبت ۳ خرداد، سالروز شهادت شهید رضوی