۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
نام رمضان را من برایش انتخاب کردم
نام رمضان را من برایش انتخاب کردم

نام رمضان را من برایش انتخاب کردم

جزئیات

گفت‌وگو با سیدمجتبی ابطحی، از فرماندهان نیروی قدس و دبیر کل کنفرانس بین‌المللی حمایت از انتفاضه فلسطین / به‌مناسبت سی و یکم خردادماه، سالروز شهادت شهید محمدسعید ایزدی

31 خرداد 1405
من برای اولین‌بار محمدسعید ایزدی را در لبنان دیدم و با او آشنا شدم. پدرش انسانی متدین بود و در شهرستان سنقر به تجارت مشغول بود. او به‌واسطه وجوهاتی که به علما می‌داد، با شهید مدنی آشنا شده بود و همین ارتباط پدر محمدسعید با علما، باعث شده بود، محمدسعید از همان سال‌های اول با انقلاب اسلامی آشنا شـود. کمی بعد و با آغاز جنگ تحمیلی، محمدسعید به‌همراه پسرخواهرش از طریق سپاه سنقر راهی جبهه شده بود. محمدسعید متولد سال۱۳۴۳ بود و در زمان شروع جنگ سن‌وسال چندانی نداشـت. در همان اوایل جنگ، یکی از دوستان نزدیکش به نام سالاری به شهادت رسید و پس از آن، محمدسعید با خواهر او ازدواج کرد. اوایل سـال۱۳۶۳، بـرای اعـزام به لبنان سهمیه‌ای وجود داشت؛ به ایــن صورت که هر لشکر یا سپاه، یک سهمیه برای حضور در لبنان داشت. در همان سال، محمدسعید به‌عنوان سهمیه سپاه سنقر به لبنان اعزام شــد. نیروهای سپاه مـعمولا دوره‌هـای چهار ماهه‌ای را در لبنان می‌گذراندند؛ در این مدت آموزش می‌دیدند و با شیوه‌های جنگ چریکی آشنا می‌شدند و در کنارش کارهای فرهنگی انـجام می‌‌دادند و سپس به ایران بازمی‌گشتند. در لبنان، چند نفر از فرماندهان مسئول تحلیل و ارزیابی نیروهای اعزامی بودند تا اگر افراد مستعدی را شناسایی کردند، برای کادرسازی آن‌ها را در لبنان نگه دارند. افرادی که زبان را سریع یاد می‌گرفتند، در کار فرهنگی شاخص بودند یا تعامل خوبی با مردم لبنان داشتند، در اولویت قرار می‌گرفتند. محمدسعید ایزدی در دوره اول حضورش در لبنان، در مقر «هرمل» که در نقطه صفر مرزی لبنان و سوریه قرار داشت ساکن شد. پس از پایان این دوره، فرماندهان از او خواستند که دوباره به لبنان بازگردد. به یاد دارم همسرش حجاب بسیار کاملی داشت؛ میان زنان ایرانی، تنها کسی بود که پوشیه می‌زد. با این حال، ارتباط بسیار قوی‌ای با زنان لبنانی گرفته بود و در میان آن‌ها فعالیت فرهنگی موثری انجام می‌داد. نیروهای ایرانی در بعلبک هیئتی مشترک داشتند به نام «هیئت حدیث». قرارمان این بود که هفته‌ای یک‌بار دور هم جمع شویم و تلاش کنیم تا پایان سال، چهل حدیث را حفظ کـنیم. این برنامه باعث می‌شد هم بچه‌های ایرانی تعامل بیشتری با هم داشته باشند و هم در یادگیری زبان عربی مهارت بهتری پیدا کنند. البته عمل به حدیث پیامبر(ص) هم بود که فرموده‌اند مومن باید چهل حدیث را حفظ باشد. من بارها محمدسعید را در هیئت دیده بودم و با هم ارتباط خانوادگی داشتیم. مدتی بود به من گفته بودند که نیروهای ایرانی را هم جذب کنم؛ اما من بیشتر با نیروهای لبنانی کار می‌کردم. آن زمان سپاه لبنان سه لشکر داشت؛ لشکر فلسطین، لشکر لبنان و لشکر حرکة امل. فرمانده سپاه لبنان آقای عسکری بــود و لشکر فلسطین تحت مسئولیت من قرار داشت. یادم هست سال۱365 یک‌بار به پادگان بعلبک رفته بودم که محمدسعید را آن‌جا دیدم. او میان راننده‌های کامیون نشسته بود و یک لنگ هم روی دوشش انداخته بود. آن زمان ما از ارتش لبنان چند کامیون گرفته بودیم تا با آن‌ها از سوریه، مواد اولیه‌ای مثل بنزین و اقلام خوراکی برای نیروهای ایرانی که در لبنان مستقل بودند بیاوریم. به او گفتم «تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ چرا این‌جا نشسـته‌ای؟» گفت «من دیگر جزو نیروهـای فرهنگی نیــستم؛ یا من را برگردانید ایران، یا همین‌جا کار رانندگی و ترابری انجام می‌دهم.» از حرفش خنده‌ام گرفت. همان‌جا فهمیدم با نیروهای فرهنگی به اختلاف خورده است. به او گفتم «پاشو بیا، کارت دارم. پاشو با من بیا.» گفت «کجا؟» گفتم «تو چه‌کار داری؛ کنار من باش.» از همان روز به بعد، هر جا می‌رفتم او را هم با خــودم می‌بردم. با آقای عسکری فرمانده سپاه لبنان تماس گرفتم و گفتم «از این به بعد آقای ایزدی جزو نیروهای من هستند.» ایشان ابتدا قبول نکردند، اما با اصرار من کوتاه آمدند. من می‌خواستم در این دو ماه، محمدسعید را بهتر بشناسم. ما شبانه‌روز کنار هم زندگی می‌کردیم. با این‌که زن و بچه‌ی من در بعلبک بودند، اما حجم کار و شرایط آن‌قدر سنگین بود که وقتی دختر اولم به دنیا آمد، ۱۹روز بعد توانستم خودم را به بعلبک برسانم و او را ببینم. در این دو ماه که محمدسعید همه‌جا با من بود، در تمام جلسات سعی کردم با خصوصیات اخلاقی و روحی، طرز فکر و اندیشه‌اش آشنا شوم. متوجه شــدم کــه او سلطان زبــان خــودش اســت. هیچ‌وقت ندیدم غیبت کسی را بکند. خیلی با مکث صحبت می‌کرد و هنگام حرف‌زدن فکر می‌کــرد؛ هر کلمه‌ای را به زبان نمی‌آورد. نماز شب‌هایش را دیده بــودم؛ این‌که چطور آرام‌آرام اشک می‌ریخت. بسیار انقلابی بود و کاملا در خط امام و ذره‌ای از این مسیر جدا نمی‌شد. چشم‌پاک بود و سلامت نفس داشت. اصلا اهل دوبه‌هم‌زنی نبود و اگر می‌خواست گزارشی به من بدهد، خیلی احتیاط می‌کرد تا وجهه کسی را خراب نکند. نهایتا استخاره کردم تا او را به‌عنوان جانشین خودم معرفی کنم خیلی خوب آمد. یک روز قبل از جلسه‌ای که قرار بود این موضوع را اعلام کنم، یکی از نیروها پیش من آمد و گفت «آقای ایزدی گفته تکلیفش معلوم نیست؛ اگر می‌شود یا او را بفرستید ایران یا یک مسئولیتی به او بدهید.» به آن بنده خدا گفتم «کاش این حرف را نمی‌گفتی. دو ماه است که او را زیر نظر دارم، به همه جلسات می‌برمش و تصمیم دارم فردا او را به‌عنوان جانشین معرفی کنم.» بعد هم تاکید کردم که به آقای ایزدی چیزی نگوید و اصلا اشــاره‌ای نکند که با من صحبت کرده است. بهتر است خودش در جلسه متوجه شود. فـردای آن روز، در جلسه‌ای که با نیروهـای سپاه فلسطین داشتیم، مثل همیشه مقدمه کوتاهی گفـتم و بـعد اعلام کردم که محمدسعید ایزدی را به‌عنوان جانشین خــودم در نظر گرفته‌ام. قیافه‌اش دیدنی بود؛ انگار شوکه شده باشد. کاملا کلافه و آشفته بود و نمی‌دانست چه واکنشی نشان بدهد. شاید با خودش فکر می‌کرد نیروهای دیگری هستند که از او بهتر یا هم‌ترازند و برای این مسئولیت اولویت دارند. اسم «رمضان» را خود من برای او انتخاب کردم. در همان جلسه معرفی گفتم از این به بعد باید ایشان را با اسم دیگری صدا بزنیم. محمدسعید ازدواج کرده بود، اما هــنوز فرزندی نداشت، برای همین گفتم از اسم‌هایی که با «ابو» شروع می‌شود استفاده نکنیم. آن روز هم یکی از روزهای پایانی ماه رجب بود و وقتی چای آوردند، دیدم بیشتر افراد حاضر در جلسه روزه هستند. خود محمدسعید هم بسیار اهل روزه‌های مستحبی بود. همان‌جا اسم رمضان را برایش انتخاب کردیم. بعدها محمدسعید به حج رفت و حاجی شد و از آن به بعد به نام «حاج‌رمضان» شناخته شد. حاج‌رمضان تا یک هفته بعد از جلسه، هنوز باورش نشده بود که من چنین انتخابی کرده‌ام. مدام و به هر بهانه‌ای سعی می‌کرد من را قانع کند که نظرم را عوض کنم. اما من به‌تدریج و بــه‌صورت رسمی به همه نیروها اعلام کردم که ایشان جانشین من هست. در بعضی از جلسات عمدا شرکت نمی‌کردم و حاج‌رمضان را به‌جای خودم می‌فرستادم. او سعی می‌کرد همه جزئیات را ریزبه‌ریز به من گزارش بدهد، اما من به او فهماندم که خودش در مسائل جزئی تصمیم بگیرد و فقط در موضوعات کلان، اگر به مشکلی خورد، بــا مـن مشورت کند. کم‌کم خیلی شبیه هم شدیم و من به این اطمینان رسیدم کـه «حاج‌رمضان» تصمیم درست می‌گیـرد. از آن به بعد می‌توانستم با خیال راحت به کشورهای دیگر سفر کنم یا به ایران بیایم. قبال اگر می‌خواستم حتی یک هفته به ایران برگردم، خیالم راحت نبود و دائم نگران کارهایی بودم که در لبنان باقی مانده بود. اما حالا آرامش داشتم. کم‌کم مثل دو برادر شده بودیم. یک برادر به‌نام مجتبی داشت و همه جا می‌گفت «‌من دو برادر به‌ ‌نام مجتبی دارم.» در تمام آن پنج سالی که جانشین من بود، حتی یک‌بار هم ندیدم کاری انجام بدهد که خلاف نظر من باشد؛ و هیچ وقت پیش نیامد که به او بگویم چرا این کار را کردی یا چرا چنین تصمیمی گرفتی. تا سال۱۳۷۰ که من مسئولیت سپاه فلسطین را واگذار کردم و به ایران برگشتم، کنار هم بودیم. من برگشتم ایران، اما حاج‌رمضان در لبنان ماند.


نویسنده: زهرا عابدی

مقاله ها مرتبط