۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
من و ما به تو رای دادیم!
من و ما به تو رای دادیم!

من و ما به تو رای دادیم!

جزئیات

به‌مناسبت سالروز افتتاح اولین دوره مجلس

7 خرداد 1405
مرا که می‌شناسی؟ همسایه بغلی‌تان هستم دیواربه‌دیوار خانه‌تان. یادت که می‌آید آن روزهای سخت از صبح کارهای طراحی و چاپ پوسترهایت را انجام می‌دادیم و شب در آن شب‌های سوزان شهرمان دوشادوش همرزم‌های قدیمی عکس‌هایت را بر دیوار نصب می‌کردیم. اذان صبح که می‌دادند دست‌های‌مان نای وضو گرفتن نداشت. نماز صبح چه عشقی داشت در کنار تو.
آن روز در انتخابات همه فامیل‌مان را جمع کردم و سفارش نمودم که به تو رای دهند به همرزم دیروز من؛ و دادند و تو رای آوردی و انتخاب شدی مبارک بود اما ...
آن روز که تو را با شیک‌ترین کت و شلوار زندگی‌ات که تازه خریده بودی دیدم و آن موبایل اجاره‌ای و ماشین دووی قرضی که از فامیل‌تان گرفته بودی تا به‌ تهران بروی جا خوردم، تنم لرزید. یادت هست که آن شب‌های سرد تبلیغات می‌گفتم که آرزو دارم با همان لباس غواصی که از ترکش‌های کربلای۵ سوراخ است به مجلس بروی و تو فقط خندیدی و من مثل زمان جنگ خنده‌های زیبایت را علامت رضایت پنداشتم ولی افسوس چرا این شد؟ تو که اینگونه نبودی؟
یادت که هست آن روز دم خانه سعید وقتی با آب و تاب گفتی که "من به مجلس می‌روم تا از حق بسیجی‌ها دفاع کنم ... من برای رزمندگان فلان کار را می‌کنم و ..."
موبایلت که زنگ زد سعید خندید و وقتی خواستی بروی دستی بر شانه‌ات زد و گفت "هیچ کاری نمی‌خواهد برای ما بکنی فقط مثل دیروزت بسیجی بمان، کلی برای ما عشق است"
تو رفتی و من دیگر هنگامی‌که از خانه خارج می‌شدم به تو سلام نکردم چون از پهلوی ما رفتی دیگر در شهر ندیدمت وقتی هم که به شهر می‌آمدی گیرودار این و آن بودی که با فرماندار جلسه داشتی مهمان استاندار بودی و ... آن شب سالگرد کربلای۵ چقدر بچه‌های بسیج مسجد انتظارت را کشیدند که بعد از دو سه سال که از رفتنت می‌گذشت به جمع‌شان صفا بدهی ولی وقتی یک نفر با دوویت آمد و گفت که آقای ... با شهردار جلسه دارند و برای نماز تشریف نمی‌آورند حسین سخت گریه کرد یادت هست که او عادت داشت تو را برادر صدا کند.
باشد عیبی ندارد من که می‌دانستم همین بود که دوست نداشتم نماینده مجلس شوی. یادت هست که می‌گفتم "در همین مسئولیتی که داری کار خودت را خوب انجام بده لازم نکرده بروی مجلس" ولی تو شانه‌هایت را بالا انداختی و گفتی نه من باید به مجلس بروم. چرا ما نباید مجلسی بسیجی داشته باشیم؟! و تو رفتی و حالا به شهرمان برمی‌گردی این بار که انتخاب نشدی می‌دانم که دوباره به مسجد برمی‌گردی خجالت نکش ما هنوز همرزمانت هستیم. همه بچه‌ها باهم عهد بسته‌ایم که درباره چهار سال غیبت مجلسی‌ات سوال نکنیم. هیچ‌کس از تو نخواهد پرسید که در تهران چه گذشت و چه کردی به شرطی که تو هم از سفرهای خارجت تعریف نکنی، از حقوق کلانت نگویی و به وضعیت رفاهی زندگی‌ات در تهران ننازی و ... راستی ... یادت هست که حاجی وقتی می‌خواست برود برای عملیات تو که گفتی "آن دنیا دست ما را هم بگیر" خندید و گفت "به شرطی دستت را می‌گیرم که در روز قیامت اگر چهراه‌ات را دیدم بشناسمت و چهره آن روزت با چهره امروزت عوض نشده باشد" دعا کن حاجی هردوی‌مان را بشناسد!

مقاله ها مرتبط