۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
مرد روزهای بی‌آرام
مرد روزهای بی‌آرام

مرد روزهای بی‌آرام

جزئیات

گفت‌وگو با کتایون فرهادیان همسرسردار شهید مدافع‌حرم شاهرخ دایی‌پور / به‌مناسبت اول تیرماه‌ سالروز شهادت شهید شاهرخ دایی‌پور

1 تیر 1405
اهل کرمانشاهیم، اما من در سنندج به دنیا آمدم. پدرم ارتشی بود و به واسطه شغلش مدام مجبور بودیم از شهری به شهر دیگر برویم. هشت سال سنندج ماندیم تا این که پدرم به مراغه منتقل شد. همان‌جا انقلاب را درک کردم. پدرم با این که ارتشی بود و مجبور بود در تظاهرات خیابانی مقابل مردم بایستد، اما با ملایمت با آن ها برخورد می کرد. ۱۴ساله بودم که برگشتیم کرمانشاه. آن‌جا بیش‌تر می‌توانستیم با فامیل ارتباط داشته باشیم. خانواده دایی بزرگم بسـیار مذهبی هستند. در خانه‌شان کلاس قــرآن برگزار می‌شــد. من و خواهرهایم هم در آن کلاس شرکت می‌کردیم. ۱۷ساله بودم که زن‌دایی‌ام برای پسرش شاهرخ مرا خواستگاری کرد. سال۶۳ بود. خیلی خوشحال شدم. با این که یکی دوبار بیش‌تر در جمع فامیل ندیده بودمش، اما می‌دانستم سپاهی است. همین موضوع، تمایل من را برای ازدواج با او بیش‌تر می‌کرد. تا چند روز قبل عقد شــاهرخ را ندیدم فقط خبر داشتم از جبهه تماس گرفته و گفته که عقد را روز نیمه‌شعبان بگذارند. مقدمات مراسم توسط برادرها و پدرش انجام شد. خودش دو روز قبل از عقد به کرمانشاه آمد تا برویم خرید. به اصرار مادرم یک دســت کت و شلوار برایش خریدیم و یک انگشتر که یادم نیست دستش کرده باشد. برای من هم کمی لباس خریدند و یک حلقه و زنجیر طلا که بسیار ساده بود. بیش‌ترین صحبت‌مان راجع به آینده، همان دو ســه روز انجام شد. همه حرف‌هایش حول جبهه و جنگ بود. گفت «تا جنگ هست، من جبهه هستم و زیاد نمی‌توانم شما را ببینم.» گفتم «باشد.» آخرش گفت «شما حرفی ندارید؟» من یک شرط داشتم. این که یک سال عقد بمانیم تا من دیپلمم را بگیرم. قبول کرد. ادامه تحصیل را خیلی دوست داشتم. در مدرسه همیشه شاگرد اول بودم. عاقد آوردند خانه دایی‌ام و در یک مراسم خیلی ساده که حتی یک کِل در آن کشیده نشد، به عقد هم درآمدیم. شاهرخ یک هفته‌ای ماند و برگشت جبهه. کرمانشاه هم البته کم از میدان جنگ نداشت. هر از چندی موج بمباران‌های عراقی شـدت می‌گرفت. آن‌قدر که مجبور بودیم خانه‌های‌مان را رها کنیم و به بیرون شهر برویم. شــاهرخ هر دو سه ماه در میان، یک سری به ما می‌زد. شاید در آن یک سالی که عقد بودیم، در مجموع یک ماه ندیده باشمش. فروردین۶۴ جبهه ها ساکت بود. شاهرخ همان را غنیمت شمرد و گفت برویم سر خانه و زندگی‌مان. مراسم ساده‌ای برگزار شد و من رفتم خانه دایی‌ام. آن‌جا اتاقی به ما دادند تا زندگی مشترک‌مان را شروع کنیم.
یک سال بعد، شاهرخ به سفر حج رفت. وقتی برگشت، دوستانش می‌گفتند آن‌قدر کله‌شق بود و دل و جرات داشت که نصف شب، تنهایی رفته بود داخل بقیع و خودش را انداخته بود روی قبور ائمه. همیشه همین‌طور بود. خیلی دل و جرات داشت. یک مرد تمام‌عیار بود. از آن‌هایی که با خیال راحت می‌توانی به او تکیه کنی. مادرش برایم تعریف می‌کرد که همیشه به فکر بچه‌های دست پایین و بی‌بضاعت بود. می‌گفــت «گاهی واقعا کلافه‌ام می‌کرد. با لباس نو می‌رفت مدرسه و با لباس‌های کهنه و مندرس برمی‌گشــت. بازخواســتش که می‌کردم متوجه می‌شدم لباس‌هایش را به همکلاسی‌اش که پدر نداشته داده. می‌گفت حالا آقا دوباره برای من می‌خره ولی دوستم چی؟ اون که بابا نداره! یا این که خودش گرسنه می‌ماند و پول توجیبی‌اش را به کسی که نیاز داست می‌بخشید. پدرش هم همیشه از این کارهایش حمایت می‌کرد.» در طول جنگ، چندین بار جراحت‌های کوچکی برداشت، اما بدترین آن سال ۶۷ بود که در حلبچه شیمیایی شد. وقتی خبر دادند در بیمارستانی در کرمانشاه بستری است نفهمیدم چطور خودم را رساندم بالا سـرش چشم‌هایش متورم شده بود و ریه‌اش آسیب دیده بود. چند روز بعد بردیمش خانه. روزی دوبار باید دوش می‌گرفت و به تاول‌هایش پماد می‌زد. جنگ تمام شد، اما شاهرخ دست بردار نبود. هرجا کاری پیش آمد، جلوتر از همه بود. سال۶۸ در مبارزه با اشرار کردستان مجروح شد. یک گلوله خورد به اســتخوان رانش، یکی هم کنار شاهرگ گردنش جاخوش کرد. ده روزی بیمارستان بستری شــد. من باردار بودم و حال خوشــی نداشتم. بالا سرش گریه می‌کردم و شکایت می‌کردم که چرا این ترس‌ها و اضطراب‌ها تمامی ندارد! شــاهرخ امــا به جای این که مرا آرام کند می گفت «آرزو کن شهید شوم.» دختــرم زهرا ۱۱خرداد۶۸ به دنیا آمد. درســت در روزهایی که خبــر بیماری امام(ره) دل مردم را شکسته بود. شاهرخ آماده‌باش بود و هر شبانه‌روز یکی دو ساعت می‌توانست به من سر بزند. خودم هم دل و دماغ نداشــتم. به زهرا شــیر می‌دادم و برای بهبودی امام عزیز دعا می کردم. هرچند که دو سه روز بعد خبر پر کشیدن امام آرام و قرارمان را گرفت. روزی نبود که یک دل سیر اشک نریزم. مادر شاهرخ در حالی که خودش گریه می‌کرد مدام به من نهیب می زد که «دختر! تو بچه شیر می‌دهی، این قدر گریه نکن!» شاهرخ به زهرا خیلی علاقه داشت. وقتی خانه بود، زهرا از یک متری او دورتر نمی رفت. شاهرخ هم هرجا می‌رفت او را با خودش می برد. از مسجد و خرید تا کلاس های تکواندو هرچه به او می‌گفتم «این دختر است، با خودت نبرش باشگاه!» به گوشش نمی رفت. می گفت: «می خواهم مرد بار بیاید.» شاهرخ نگذاشته بود برای دانشگاه امتحان بدهم ولی قبال به من قول داده بود که خودش درس می‌خواند و ادامه تحصیل می‌دهد. بالاخره به اصرار من، بعد از تمام شــدن جنگ کنکور داد و در رشته مترجمی زبان در تبریزقبول شد.
زهرا نه ماهه بود که بار و بندیل‌مان را جمع کردیمو راهی تبریز شدیم. آن‌جا یک خانه گرفتیم و سه نفری در کنار مردم مهربان تبریز، بخش جدیدی از زندگی‌مان را شروع کردیم. سال۷۱ بود که برای اعزام به لبنان انتخاب شد. قرار بود به نیروهای حزب‌الله آموزش دهند. من باردار بودم و توقع داشتم من را در شهر غریب با یک بچه سه ساله تنها نگذارد، اما او کار خودش را می‌کرد. مادرشوهرم را راضی کرد تا از کرمانشاه به تبریز بیاید و کنار من بماند. هفت ماه لبنان بود. زهرا به خاطر وابستگی زیاد به پدرش، در آن روزها خیلی اذیت شد. یکی دوتا از عموهایش که صدای‌شان شبیه شاهرخ بود از کرمانشاه زنگ می‌زدند و با او طولانی صحبت می‌کردند. زهرای سه ساله من گول می‌خورد و فکر می‌کرد بابایش تماس گرفته.
اسفند همان سال شاهرخ برگشت تبریز. خوب یادم هست آخرین روزهای ماه رمضان بود. چند روز بعد، معصومه دختر دومم به دنیا آمد. اطرافیان وقتی فهمیدند فرزند دوم‌مان هم دختر است کمی ناراحت شدند، اما شاهرخ عاشق دختر بود. خیلی خوشحال شد. تابســتان ســال۷۲ یک دفعه باخبر شدیم مادرم سرطان گرفته. دکترها قطع امید کرده بودند. حال و روز خوبی نداشت. جلوی چشمانم، آب شدن مادرم را می‌دیدم. چهل روز قبل از فوت مادرم، پدر شاهرخ از غم مریضی خواهرش سکته قلبی کرد و ما را تنها گذاشت. دو غم بزرگ برای من و شاهرخ به فاصله چهل روز ما را حسابی به هم ریخته بود. در کرمانشاه ماندگار شدیم تا دو سال بعد که شاهرخ برای فوق لیسانس شرکت کرد و دانشگاه امام حسین(ع) در رشته مدیریت جنگ های نامنظم و اغتشاشات قبول شد. زهرا کلاس اولی بود. همین باعث شد من در کرمانشاه بمانم. شاهرخ مدام در رفت وآمد بود. دیدیم این‌طوری خیلی سخت است، جمع وجور کردیم و در شهرک شهید محلاتی تهران خانه گرفتیم و مستقر شدیم. شــاهرخ دوره دافــوس را که گذراند، در همان دانشــگاه امام حســین(ع) به عنوان هیات علمی شروع به کار کرد. تدریس می کرد تا این که سال۸۶ با درجه سرتیپ دو بازنشسته شد. درجه‌ای که من هیچ وقت آن را روی دوشش ندیدم. در تمام این سال‌ها برای‌مان چیزی کم نگذاشت.
آخر هفته‌ها محال بود به گردش نرویم. همان‌طور که خودش به ورزش خیلی اهمیت می‌داد، برای دخترها هم شرایطی فراهم کرده بود تا بتوانند در کلاس‌های ورزشی مختلف شرکت کنند. بازنشسـته که شد باز هم آرام و قرار نداشت. به ورزش‌های آبی خیلی علاقه داشت. همین باعث شد در کیش یک کلوپ غواصی اجاره کند. در دوره بین المللی غواصی شرکت کرده بود و مدرک گرفته بود. من و دخترها هم هر از چندی به او سر می‌زدیم. کمی بعد، آن‌جا خانه گرفت و همین باعث شــد تمام تابســتان و تعطیلات را در کیش بگذرانیم. هرجا می‌رفت کلی دوست و رفیق پیدا می‌کرد، از بس که خوش‌برخورد و اجتماعی بود. چه در کرمانشـاه و تبریز، چه تهران و کیش، خانه ما همیشه پر از فامیل و دوست و آشنا بود. ســال۹۴ از طرف نیروی قدس برایش دعوتنامه آمد که در سوریه به او نیاز دارند. از این موضوع یک سال بعد خبردار شدم، وقتی همه کارهای رفتنش را انجام داده بود. به این رفتارهایش عادت داشـتم. می‌دانستم نمی‌توانم جلویش را بگیرم. زهرا و معصومه اما وقتی فهمیدند غوغا به پا کردند. به رفتن پدرشان راضی نمی‌شدند. آن‌قدر با دخترها حرف زد تا دل‌شان نرم شد .آبان۹۵ رفت ســوریه و تا اسفند۹۶ چندباری به ما سر زد. در آن مدت، یک بار ما را هم با خودش به دمشق برد. سه چهار روزی آن‌جا ماندیم و برگشتیم تهران. در طول آن یک ســال، یک بار موج انفجار باعث شـده بود از پشـت بام ساختمانی پرت شود. کمی جراحت برداشــت، فقط همین. آمادگی جسمانی زیادی داشت و دانشش به اسلحه‌ها، باعث می‌شد به این راحتی‌ها آسیب نبیند. اســفند۹۶ که آمد تهران گفت «کار داعش تمام است.» گفت «دیگر نمی‌روم، کاری آن‌جا ندارم.» یک نفس راحت کشیدم. هرچند که ماندنش به دو ماه نرسید. اواخر اردیبهشــت۹۷ از نیروی قدس با او تماس گرفتند و گفتند در منطقه بوکمال به حضور او نیاز فوری دارند. ماه رمضان بود. گفت بعد از ماه رمضان می‌رود. ۲۰خــرداد بلیت گرفت. مثل همیشه با من خداحافظی کرد و گفت «آرزو کن شهید شوم.» من دیگر حال و حوصله غرزدن به سرش را نداشتم که «آخر این چه حرفی است!» فقط با چشم های گله‌مندم زل زدم به چشم‌هایش. نگاهم کرد و خندید. ســفارش بچه‌ها را کرد. گفتم «خیالت راحت. برو به سلامت.» به روال قبل، هر روز با هم تلفنی حرف می‌زدیم و من هر روز به او گوشزد می‌کردم که کله‌شق بازی درنیاورد. چهارشنبه ۲۹خرداد، آخرین تماس تلفنی ما بود. دیگر زنگ نزد. می‌دانستم گاهی ممکن است عملیات باشد و نتواند تماس بگیرد. به همین خاطر به دلم بد راه ندادم. ظهر جمعه بود. ناهار کشـیدم و بچه‌ها را صدا زدم. زهرا چهره‌اش کمی در هم بود. گفتم «چی شده؟» گفت «نمی‌دونم. دوست بابا زنگ زد و حال بابا را از من پرسید.» تا آمدم بگویم خب این که ناراحتی ندارد، دوباره تلفنش زنگ خورد. نمی‌دانم که بود و چه گفت که زهرا شــروع کرد به جیغ زدن. با نگرانی گفتم «چی شده زهرا؟!» گفــت «مامــان! به خدا بابا یه چیزیش شده!» تلفن خودم هم همان موقع زنگ خورد. ســریع جواب دادم. عروس جاری‌ام بود. گفت «زن‌عمو، خوبید؟» گفتم «ممنون. چی شــده؟!» صدای جیغ زدن زهرا در خانه بلند بود. او هم از پشت تلفن شنید. یک دفعه گفت «وای زن‌عمو! شما هم فهمیدید؟ دیدید چه خاکی به سرمان شد؟» من دیگر حال خودم را نفهمیدم. گوشی از دستم افتاد. نگاه انداختم وسط اتاق، دیدم زهرا و معصومه از اضطراب دارند جان می‌دهند. خودم را به هر بدبختی بود رساندم آشپزخانه و یک مشت قند ریختم داخل آب و آوردم به زور به خوردشان دادم. خانه کم‌کم شلوغ شـد. دخترها را سپردم دست خواهرهایم و خودم غم‌برک زدم گوشه اتاق «بالاخره آقاشاهرخ گذاشتی رفتی؟ آره؟! بالاخره به آرزوت رسیدی؟...» زبان گرفته بودم و روضه می‌خواندم، آن قدر که تصویر شاهرخ تمام‌قد برابرم جان گرفت. وقتی دیدمش، یکباره آرام گرفتم. بلند شدم و خودم را در آغوش مردانه‌اش انداختم و التماس کردم «مرا هم با خودت ببر.»


نویسنده: زهرا عابدی

مقاله ها مرتبط