۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
قامت آسمانی
قامت آسمانی

قامت آسمانی

جزئیات

برای قامت آسمانی سیدمجتبی هاشمی فرمانده نیروهای فدائیان اسلام / به‌مناسبت بیست و هشتم اردیبهشت‌ماه، سالروز شهادت شهید سیدمجتبی هاشمی

28 اردیبهشت 1405
نور آفتاب صاف می‌زند توی چشم‌هایم. دستانم را چتر می‌کنم بی‌فایده است. گرمایش مثل اسید پوست دستانم را می‌گزد انگارنه‌انگار نیمه‌اردیبهشت‌ماه است. خدا به داد تابستان برسد این ترافیک لعنتی هم که تمامی ندارد. به آقایی که بغل دستم نشسته نگاهی می‌اندازم خیلی راحت مشغول روزنامه خواندن است؛
_اعتراض رییس قوه قضائیه به نقض حقوق متهمان
_نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران گشایش یافت
_با حذف کنکور کاردانی دانشگاه آزاد پذیرش بدون کنکور دانشگاه از تیرماه آغاز می‌شود.
راننده هم بدون این‌که اعتراضی به این گرما و ترافیک همیشگی این مسیر داشته باشد با یک بادبزن پلاستیکی گرمای هوا را جابه‌جا می‌کند. انگار همه به این وضع عادت کرده‌اند. شیشه تا نیمه پایین است نگاهی به بیرون می‌اندازم و سرکی به اطراف می‌کشم. چراغ راهنمای چهارراه خراب شده و ماشین‌ها در هم قفل شده‌اند. تلاش افسر راهنمایی و رانندگی هم هنوز جوابی نداده. تردد موتورهای مسافرکش صدای گوش‌خراشی تولید می‌کند. چند وقت پیش شنیدم که آن‌ها تقاضای اتحادیه صنف موتورسوارها کرده‌اند.
کاش از مترو استفاده می‌کردم چاره‌ای نیست باید همچنان منتظر بمانم. نگاهم را به سمت دیگر خیابان می‌کشانم چشمانم روی عکس نقاشی شده روی دیوار ثابت می‌ماند تا به‌ حال این‌قدر به این عکس دقیق نشده بودم.
ابهت نگاهش و جذبه لبخند جدی‌اش میخکوبم می‌کند محاسن انبوه و خرمایی‌اش مثل تاروپود یک قالی اصیل و خوش رنگ و لعاب در هم گره خورده است و شانه‌های پهنش به این بکر فرو می‌برندم که عجب تکیه‌گاه عمیقی می‌توانسته‌اند باشند.
خیلی نمیشناسم‌اش فقط می‌دانم که فرمانده شجاع جنگ‌های نامنظم طی سال‌های ۵۹ تا ۶۰ بوده‌اند و با ترفندهای نظامی ابتکاری‌اش چنان وحشتی در دل دشمن می‌انداخته که همه آن‌ها را وادار به یک تکاپوی کاذب و عبث می‌کرده. این را هم می‌دانم که شهید چمران با آن جاذبه معنی‌دارش چنان شیفته وی بوده که تا وقتی ایشان در منطقه بودند لحظه‌ای از وی جدا نمی‌شده.
صدای بوق ممتد ماشین‌ها ابر خیالم را به داخل تاکسی می‌کشاند. راه باز شده راننده بی‌معطلی پا روی گاز می‌گذارد و حرکت می‌کند. اما من جا مانده‌ام پای آن تابلو، نزد آن نگاه پرمعنی، پیش آن غیرت و همیت مردانه، کنار آن اسم "سیدمجتبی هاشمی" تا‌ به حال دلت خواسته که ساعت‌ها در ترافیک بمانی؟! مشتاق شناختن معرفت کلامش می‌شوم نباید کار سختی باشد فقط کمی اراده می‌خواهد و اندکی هم شوق.

آنچه در پی می‌آید قسمتی از گفته‌های همسر سید می‌باشد.
فرودگاه مهرآباد که بمباران شد سید یک ساک برداشت رفت جنوب و نه ماه از او بی‌خبر بودیم، بعد از نه ماه درحالی‌که دستش مجروح شده بود با ریش‌ها و موهای بلند و ژولیده به خانه برگشت.
در آن ایام شهید هاشمی با کمترین امکانات موجود و نیروهای بی‌تجربه و آموزش ندیده‌ای که در اختیار داشت علی‌رغم کارشکنی‌های دولت وقت و عدم پشتیبانی مناسب مقاومت جانانه‌ای در برابر متجاوزین انجام داد. پس از مدتی وی ستاد فدائیان اسلام را به هتل کاروانسر آبادان منتقل کرد و تا مدت‌ها تنها راه اعزام به خطوط مقدم و دیدن آموزش‌های اولیه رزمی مراجعه به هتل کاروانسرا بود در آن روزهایی که حتی یک تفنگ برنو یا ام۱ برای مدافعین شهر آبادان بهای طلا را داشت سیدمجتبی با عده‌ای از مسئولین از جمله مقام معظم رهبری تماس گرفته و از طریق آنان اقدام به تهیه اسلحه و مهمات می‌نمود و غالبا با هزینه شخصی آذوقه و مایحتاج عمومی را تهیه کرده و به میادین نبرد می‌برد.
منافقین با آزار و اذیت خانواده شهید هاشمی و تهدید خود وی سعی در سست نمودن عزم آهنین او برای حضور و کمک‌رسانی او به جبهه‌ها داشتند اما به هدف خود نرسیدند و سرانجام با مشاهده ناتوانی خود در این امر در سال۶۴ در آستانه ماه مبارک رمضان او را با زبان روزه او را در مغازه لباس‌فروشی‌اش از پشت سر آماج گلوله‌های خود قرار دادند و به شهادت رساندند.


نویسنده: فاطمه دوست‌کامی

مقاله ها مرتبط