اشاره: «شهید قلب تاریخ است.» این جمله
ای است زرین، از دکتر علی شریعتی. جمله
ای که خلاصه و عصاره فلسفه شهادت است و به
ترین راوی، خون شهدایی است که گران
ترین سرمایه
شان، جان را با خدا معامله کردند تا آیین پیغمبر آخرالزمان روی زمین بماند. شهید قلب تاریخ است؛ هرشهید مسیر تاریخ را تغییر می
دهد و آن را قلب می
کند. از ابتدای تاریخ اسلام، مشرکان و کفار و منافقان، کمر به سرنگونی پرچم اسلام بستند و این شهدا بودند که با نثار خون خود، بیرق اسلام را برافراشته نگه داشتند. شهید قلب تاریخ است؛ چون در حساس
ترین مقاطع تاریخ اسلام، این شهدا هستند که نقشه همه شیاطین را نقش
بر
آب می
کنند و بشریت را به
سوی سعادت سوق می
دهند. آن
چه در پی می
آید، سرگذشت شهدایی است که زیبا زیستند، پیش از شهادت شهید شدند و بعد، با نثار خون خود مسیر تاریخ را تغییر دادند تا اذان محمدی بر مأذنه
ها بماند و بشر طعم آزادگی را بچشد.
نجفآباد
احمد کاظمی ۲
اردیبهشت
۱۳۳۸ در خانه حاج
عشق
علی کاظمی در کوچه ملاصدرا و در یکی از محله
های نجف
آباد اصفهان دیده به جهان گشود. عشق
علی دو هم
سر داشت و هفت بچه. احمد بچه هشتم بود از همسر دوم حاجی.
چوببری
از همان بچگی کمک پدر در مغازه چوب
بری
اش شد. با وجود سن کمش آ
ن
قدر چوب
ها را دقیق برش می
زد که کسی باورش نمی
شد یک بچه بتواند این
چنین دقیق کار کند.
نجفآباد
سن پدر بالا بود و دیگر از پس مغازه برنمی
آمد. برادرِ احمد هم دیگر به نجاری نمی
رفت و دنبال زندگی خودش در ذوب
آهن بود. احمدِ ۱۲
ساله، تنهایی مغازه نجاری پدر را اداره می
کرد و آب از آب تکان نمی
خورد.
مدرسه دهقان
در کنار اداره مغازه نجاری پدر، به درسش هم می
رسید و در مدرسه دهقان شاگرد اول بود برای خودش و سرآمد همه. هم
سایه
شان حاج
عباس
علی تقوی درباره او گفته
بود «تا حالا تو عمرم بچه این
جوری ندیدم. از همه چیز می
خواد سر دربیاره. در عین صبوری، زیرکی خاصی داره.»
قبرستان
کارش در مغازه که تمام می
شد، با دوست صمیمی
اش می
رفتند در روستاهای اطراف موتورسواری یا این
که شب
ها می
رفتند در قبرستان و داخل قبرها می
خوابیدند! برای دوستش سخت بود؛ اما احمد دل و جراتش را داشت و می
گفت «بخوابیم تا عادت کنیم!»
نجفآباد
در سال۵۷ شرکت نفت اعتصاب کرده بود و مردم برای تهیه نفت در مضیقه بودند. اما احمد آستین بالا زد و برای مردم مستضعف از این
ور و آن
ور نفت پیدا می
کرد و می
برد به خانه
شان. برای پیرزن
ها و پیرمردها برنج و روغن و گوشت می
خرید و برای
شان می
برد.
هنرستان
کسی جرات نداشت به عکس شاه و خانواده
اش چپ نگاه کند. اما احمد از چیزی نمی
ترسید. رفت داخل کارگاه هنرستان و با یک چوب
دستی بزرگ از روی دیوارهای بلند کارگاه عکس شاه و فرح و ولی
عهد را پایین آورد و روی زمین انداخت و بعد هم لگدمال
شان کرد.
مسجد نجفآباد
ماموران آمده بودند دُرّی نجف
آبادی، سخن
ران مسجد را ببرند. آن
ها طبق یک نقشه از قبل طراحی
شده، اول برق
های مسجد را خاموش کردند، بعد هم با سنگ و چماق مردم را زدند تا آن وسط، روحانی مسجد را ببرند. برق
ها که روشن شد، نجف
آبادی هم نبود. چون که احمد کاظمی و دوستان، روحانی را از یک در مخفی برده بودند و دست ماموران خالی ماند.
نجفآباد
بالاخره ماموران احمد و دوستش را در کوچه بن
بست گیر آوردند و بعد از یک کتک حسابی، مامور شهربانی با پوتین به بینی احمد کوبید. بینی احمد شکست و آثار آن شکستگی تا آخر زندگی
همراهش بود. در هرصورت همه را دست
گیر کردند و فرستادند زندان ساواک اصفهان.
زندان اصفهان
احمد در زندان ساواک اصفهان ۱۵روز بازداشت بود. وسط زندان حوضی داشت که در آن سرمای طاقت
فرسای اصفهان آب بسیار سردی داشت. او و بقیه زندانیان را کنار حوض سرپا نگه داشته
بودند. تیمسار ناجی، فرماندار نظامی اصفهان آمده
بود بازدید. نگاهی به احمد کرد و به او تنه
ای زد و احمد را داخل حوض انداخت!
نجفآباد
وقتی از زندان آزاد شد و به خانه برگشت، نشد تا آثار شکنجه
های شدید روی تنش را مخفی کند. افراد خانواده بالاخره جای تازیانه و شکنجه
ها را دیدند.
آبادان
خبر دادند که دوباره می
خواهند احمد را دست
گیر کنند. او هم شبانه یک نفتکش را برداشت و با همان به آبادان فرار کرد. از همان
جا هم از
طریق اروند قاچاقی رفت عراق و بعد راهی جنوب لبنان شد.
جنوب لبنان
شرایط سختی در جنوب لبنان داشت که هرکسی تحمل نمی
کرد. شش
ماهی که آن
جا بود، به فلسطینی
ها ایراد می
گرفت «شما برای چه می
جنگید؟ شما با این روابط آزاد دختر و پسر و نماز نخواندن نشان می
دهید که پیروز نخواهید شد. ملتی که برای خدا نجنگد پیروز نخواهد شد.»
شهربانی
انقلاب پیروز شد و بسیاری دنبال این بودند تا هرکه را در رژیم سابق کاری کرده محاکمه و تیرباران، یا از کار بی
کارش کنند. به احمد گفتند «آن پاسبانی که با پوتین به بینی
ات زد، هنوز سر کارش هست، برو بگو بگیرندش.» احمد گفت «نه، کاریش نداشته باشید. بذارید بمونه سر کارش.»
هنرستان شریعتی
در سال۱۳۵۸ دیپلمش را از هنرستان صنعتی دکتر علی شریعتی اصفهان در رشته ماشین
آلات کشاورزی گرفت. هم
زمان با درس هم
چنان ستون کارگاه نجاری پدر هم محسوب می
شد. اما انگار حوادث روزگار قرار بود مسیر انقلاب و مسیر زندگی احمد کاظمی را تغییر دهد.
لبنان
سخنرانی محمد منتظری در مسجد نجف
آباد که تمام شد، احمد کاظمی جزو اولین نفراتی بود که اسمش را نوشت تا برود لبنان و آماده شود برای مبارزه با اسرائیل. مادر می
دانست حرف احمد حرف است و کسی جلودارش نیست. فقط گفت «خدا پشت
و
پناهت پسرم.» دی
ماه ۵۸
بود که با محمد منتظری عازم لبنان شدند. از لبنان که برگشت هم روحش والاتر شده بود و هم چریکی قابل!
کوه
خبر دادند کردستان شلوغ شده. همه دوستان هنرستانش را برداشت و باهم رفتند کوه
نوردی اطراف اصفهان. آن
جا برای همه از نبردهای کردستان حرف زد و لزوم این
که باید مقابل ضدانقلاب ایستاد. می
خواست نیرو جمع کند. چند نفری با او هم
راه شدند.

سنندج
بعد از یک دوره نظامی ۱۵
روزه، با یک هواپیمای هرکولس سی-۱۳۰ یک
راست رفت سنندج. مرکز کردستان سقوط کرده بود و باید آزاد می
شد. مسئولیت گروهی از پاسداران و بسیجی
ها را به او داده
بودند. اردیبهشت
۱۳۵۹ بود.
بیمارستان مصطفی خمینی تهران
حین عملیات، پایش تیر خورد و عصا به بغل شد. آوردنش بیمارستان مصطفی خمینی تهران. دکترها
گفتند «باید چند ماهی ملاحظه کنی.» گفت «چشم.» بعد از بیست روز که مرخص شد، یک
راست رفت کردستان! احمد اهل ملاحظه
کردن نبود می
گفت «با خودم عهد کردم تا کردستان آرام نشده در کردستان بمانم.»
دیواندره
این بار با پای تیرخورده راهی کردستان شد. اجازه نمی
دادند هواپیما در فرودگاه سنندج بنشیند. گفتند خلبان می
رود فرودگاه باختران [کرمانشاه]. خواستند بنشینند که گفتند هوا خراب است و برگشتند فرودگاه سنندج و به هرقیمتی بود خلبان زیر رگبار گلوله، طیاره را نشاند! بعد هم یک
راست رفتند دیواندره تا کار ضدانقلاب را یک
سره کنند. آن
قدر در کردستان ماند تا جنگ جدیدی در خوزستان شروع شد.
فارسیات
هرگوشه جبهه جنوب را به یکی از گروه
های مردمی سپرده بودند. احمد کاظمی و اعوان
وانصار نجف
آبادی
اش را فرستادند فارسیات. چند روزی آن
جا ماند و وقتی دید سوت
وکور است اعتراض کرد که جبهه آرام به درد ما نمی
خورد. پس او را به آبادان فرستادند.
آبادان
احمد حرف
گوش
کن نبود! تا قانع نمی
شد، کاری را انجام نمی
داد. هرچه مافوقش می
گفت «در این خط که به تو سپردیم بمان.» می
گفت «نه، این خط آن
چنان که باید عملیاتی نیست. باید خط فیاضیه را به ما بدهید.» می
گفت «باید نفس دشمن را بگیریم.»
فیاضیه
جایی در جبهه فیاضیه نیاز بود که خاک
ریز زده شود. بچه
های جهاد سازندگی پشت لودرها تلاش خودشان را می
کردند اما شبانه؛ چون روز در تیررس عراقی
ها بودند و جرات نمی
کردند. از آن
جا که زمان محدود بود، خود احمد کاظمی می
رفت کنار راننده لودر می
نشست تا راننده جرات پیدا کند!
آبادان
۵
مهر۱۳۶۰ برای عملیات ثامن
الائمه، او را گذاشتند فرمانده محور جنوبی. کارش درست بود. اهدافی را که بنا بود تصرف کند را محقق کرد و بچه
های نجف
آباد و دیگران به فرماندهی او کمک شایانی به شکستن محاصره آبادان کردند.
خوزستان
در عملیات ثامن
الائمه، تانک
ها و نفربرهای زیادی را به غنیمت گرفته بودند. چون سپاه محدودیت فضا داشت و امکان نگه
داری بسیاری از آن
ها نبود، گفتند «تانک
های غنیمتی را تحویل ارتش بدهید.» احمد کاظمی زیر بار نرفت و بسیاری از تانک
ها را پنهان کرد. با گسترش سازمان رزم سپاه، تیپ
۸ نجف
اشرف با همان تانک
ها از اولین تیپ
هایی بود که واحد زرهی داشت.
زلیجان
احمد کاظمی و بچه
های نجف
آباد اصفهان، تیپ نجف
اشرف را تشکیل داده بودند. ماموریت آن
ها در عملیات فتح
المبین حمله از تنگه زلیجان بود. امری که احمد کاظمی و نیروهایش از پس آن برآمدند و بعد از محاصره عراقی
ها و گرفتن کلی اسیر، توانستند هم
زمان با شروع سال ۱۳۶۱ تنگه رقابیه را باز کنند.
رقابیه
فتح
المبین به حساس
ترین لحظات خودش نزدیک می
شد. نیروهای احمد کاظمی، عراقی
ها را دور زدند و یک تیپ عراقی را با فرمانده
شان محاصره و همه را با هم اسیر کردند. سرهنگ نزار، فرمانده تیپ عراقی، باورش نمی
شد که ایرانی
ها ۲۵ کیلومتر را در رمل پیاده رفته باشند تا آن
ها را دور بزنند. می
گفت «شما با هلیکوپتر پشت نیروهای ما نیرو پیاده کرده
اید!»
جاده فکه
نیمه فروردین
۱۳۶۱ موفقیت احمد کاظمی و نیروهای نجف
آباد در عملیات فتح
المبین، روی بقیه محورها هم اثر گذاشت. چون کاظمی توانسته بود به جاده فکه نزدیک شود. و جاده تدارکاتی ارتش بعث را در تیررس ایرانی
ها قرار داد.
خرمشهر
نیمه دوم اردیبهشت
۱۳۶۱ عملیات بیت
المقدس می
رفت که به پیروزی منجر شود. احمد کاظمی و احمد متوسلیان دو فرمانده بودند که پشت بی
سیم «احمد» خطاب می
شدند و این دشمن را سردرگم می
کرد که الان بالاخره کدام تیپ و گردان، در کجا هست. گاهی هم این دو یک
دیگر را خطاب می
کردند؛ منتها با لهجه
های متفاوت. مثلا کاظمی به متوسلیان می
گفت «احمَ، احمَد، احمِد».
دهلران
احمد کاظمی و نیروهایش در همه عملیات
ها حاضر بودند و در همه شرایط جوی سرما و گرما خوب کار کردند. مثلا حسن باقری می
گفت «طرح مانور احمد در عملیات محرم عالی بود، تلفات زیادی نداد و این همه هم اسیر گرفت و پیروز میدان محرم شد.»
فکه
آذر
۱۳۶۱ احمد کاظمی شد فرمانده سپاه هفتم که سه لشکر عملیاتی تحت
امر آن بودند. قرار بود سپاه هفتم در والفجر مقدماتی عملیات کند. هنوز پای کسی به رمل
های فکه نرسیده بود. خود احمد با لباس خاکی و یک موتور
۲۵۰ رفت وسط رمل
های فکه برای شناسایی.
هورالعظیم
نیروهای صدام، همه تلاش
شان را می
کردند تا جزایر مجنون را از دست رزمندگان اسلام درآورند. محسن رضایی و صیاد شیرازی پی
گیر بودند که احمد را بکشند عقب. جواب داده
بود که «من عقب
برو نیستم. این
جا می
مونم می
جنگم؛ یا جلوی عراقی
ها رو می
گیرم، یا همین
جا شهید می
شم.»
جزیره مجنون
نیمه اسفند
۱۳۶۲ پاتک
های سنگین ارتش بعث برای پس
گرفتن جزایر مجنون شروع شد. احمد کاظمی به نیروها گفت «امام گفته جزیره رو نگه دارید. این
جا صحرای کربلاست. هرکس می
خواد سالم بمونه بره اسیر بشه! هرکس با حسینه و آماده شهادت، یاعلی بگه و مردونه بمونه. ما می
خوایم جزیره رو نگه
داریم دل امام شاد بشه.» ماندند و زیر باران گلوله و توپ و خمپاره جزیره را حفظ کردند.
پل شحیطات
یک
سال بعد خیبر، عملیات بدر بود. همان
منطقه و همان شرایط زمانی؛ اسفند
۱۳۶۳. در جنگ تن
به
تن، انگشت احمد کاظمی قطع شده
بود و به یک تکه پوست آویزان بود. هرچه گفتند «دستت عفونت کرده، برو عقب.» نرفت که نرفت. ماند. وقتی هم که سوزش و درد اذیتش کرد، یک لیوان آب
نمک درست کرد و انگشتش را گذاشت توی آب نمک.
هورالعظیم
شیدا و واله مهدی باکری بود. خط داشت سقوط می
کرد و احمد برای آوردن نیرو ساعتی می
شد که از مهدی جدا شده
بود. ناگهان از پشت بی
سیم، احمد صدای مهدی را شنید «احمد حالت چطوره؟ کاشکی این
جا بودی می
دیدی چه ده باصفاییه! خلاصه وقت کردی بیا، بیا تماشا کن!» و این آخرین حرف
های مهدی باکری دقایقی قبل از شهادت بود. و این حسرت نرفتنِ پیش مهدی، بر دل احمد تا آخر عمرش ماند.
تهران
احمد کاظمی تصمیم گرفت که خطبه عقدش را با ناهید، دختر خانواده ایزدی از خانواده
های متدین نجف
آباد، حضرت امام قرائت کند. ۲۳
آذر
۱۳۶۴ وقتی رسیدند خدمت امام، احمد فقط دو لب مبارک امام را می
دید که دارد خطبه می
خواند. محو تماشای سیمای امام بود. حاصل این ازدواج محمدمهدی بود و محمدسعید.
فاو
اولین روز عملیات والفجر۸ در بهمن
۱۳۶۴ در قرارگاه فرماندهان می
گفتند «نمی
شود روز اول غذای گرم برد جلو. باید کمی زمان بگذرد. ردشدن از اروند سخت است.» اخم
های احمد درهم رفت «ما کاری به کسی نداریم. نیرویی که داره می
جنگه باید غذای گرم و مقوی بخوره. کار شما اینه، غذا رو درست می
کنی، ساعت ده، یازده با قایق می
برید اون طرف. بعد با ماشین برسونید خط.»
شلمچه
دی
ماه ۱۳۶۵ بود که کربلای
۵ شروع شد. ایرانی
ها باید از استحکامات زیاد دشمن رد می
شدند. از دو نقطه حساس، یکی را به لشکر
۸ نجف سپردند و آن یکی را به سه لشکر دیگر. لشکر
۸ به فرماندهی احمد از سمت پنج
ضعلی به دشمن حمله کرد و ارتش بعث را در خاک خودش به عقب
نشینی وادار کرد. این تاکتیک باعث پیش
روی قابل
توجه ایرانی
ها شد.
حلبچه
در عملیات برون
مرزی در کردستان عراق، نیروهای لشکر
۸ باید از ارتفاع بلندی به نام بالامو در منطقه حلبچه بالا می
رفتند. نزدیک شام، احمد غذا را که دید عصبانی شد و دست مسئول تدارکات را گرفت تا ببرد به
سمت آن ارتفاعات. گفت «این غذای نیروییه که امشب می
خواد بجنگه؟ نیرویی که با تجهیزات می
خواد بره بالا انقدر کالری می
خواد؟!»
ارومیه
جنگ که تمام شد، همه نفس راحتی کشیدند که دیگر همه چیز به شرایط عادی برگشته؛ اما برای احمد تازه شروع دوران جدید بود. رفت ارومیه و با دستور رهبر انقلاب در خرداد
۱۳۷۲ قرارگاه حمزه سیدالشهدا را راه
اندازی کرد. او می
دانست که دشمنان انقلاب، ما را آرام نمی
گذارند. ازاین
رو یک پایش ارومیه بود تا هوای مرزهای شمال
غربی را داشته باشد و یک پایش هم اصفهان و لشکر
۸ نجف
اشرف.
عراق
برای پاسخ به شرارت
های مجاهدین
خلق، سال ۱۳۷۲ با چند خودرو و تجهیزات کامل وارد عراق شد تا کلک
شان را بکند. جلال طالبانی آمد تا با او صحبت کند. کاظمی گفت «ما نیامدیم کسی را بکشیم. فقط باید تعهد دهند دیگر عملیات مسلحانه داخل خاک ایران انجام نمی
دهند. تعهد بدهند برمی
گردیم.» مجاهدین هم به طالبانی گفتند «ما سال
هاست داریم مبارزه می
کنیم.» و تعهد ندادند. احمد هم دستور شلیک صادر کرد.
تهران
سال۱۳۷۹، سه سال پس از تودیع از لشکر
۸ نجف
اشرف، توسط رهبر انقلاب به فرماندهی نیروی هوایی سپاه منصوب شد. نیروی هوایی سپاه در دوران فرماندهی احمد کاظمی رشد زیادی کرد که از
جمله می
توان به تجهیز جنگنده
های سوخو
۲۴ اشاره کرد.
پایگاه هوایی
رفته بود به یکی از پایگاه
های نیروی هوایی تا بازدید کند. فرمانده پایگاه برای احمد کاظمی و هم
راهانش از بیرون پادگان سفارش غذا داده
بود. نه
تنها به غذا لب نزد که فرمانده پایگاه را هم توبیخ کرد. ترجیح می
داد همان غذای سربازهای پادگان را در کنار آن
ها بخورد.
دانشگاه تهران
او علاوه
بر خدمت در نظام، از تحصیل هم غافل نبود. احمد کاظمی پس از اخذ مدارک کارشناسی و کارشناسی
ارشد نظامی در دانشگاه امام
حسین(ع)، موفق به اخذ دانش
نامه کارشناسی
ارشد در رشته جغرافیای انسانی از دانشگاه تهران شد.
بم
با وقوع زلزله دل
خراش بم، احمد کاظمی جزو اولین کسانی بود که خیلی سریع خودش و همه امکانات نیروی هوایی سپاه را به بم رساند. تا اوضاع را سروسامان نمی
داد لحظه
ای آرام نمی
گرفت. کم
تر می
خوابید و بیش
تر تلاش می
کرد تا زخمی
ها را با هواپیماهای سپاه به بیمارستان
های شهرهای مختلف برساند. برای کمک
رسانی به زلزله
زدگان نیز از هیچ تلاشی دریغ نمی
کرد.
دانشکده فرماندهی
احمد کاظمی به مدارک تحصیلی
ای که داشت بسنده نمی
کرد و از درس
خواندن دست نمی
کشید. در سال ۱۳۸۴ موفق به اخذ مدرک کارشناسی
ارشد مدیریت امور دفاعی از دانشکده فرماندهی و ستاد شد.

تهران
در ۲۹
مرداد۱۳۸۴ ضمن دریافت نشان فتح از رهبر انقلاب، توسط ایشان به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. او در مراسم تودیع در نیروی هوایی سپاه گفت «هیچ روزی نیست که از واماندگی از کاروان شهدا غبطه و حسرت نخورم. قطعا گیر در خودم است. دوست داشتم در نیروی هوایی شهید بشوم. از خداوند می
خواهم به حق حضرت زهرا(س) در نیروی زمینی دوران شهادت ما فرا رسد.»
ارومیه
بامداد ۱۹
دی
۱۳۸۴ از خانواده خداحافظی کرد و راهی فرودگاه مهرآباد شد. هواپیمای حامل احمد کاظمی و سرداران سپاه در ارومیه سقوط کرد و همه سرنشینان به شهادت رسیدند. روز عرفه بود؛ روز به امام حسین
(ع) پیوستن... .
گلزار شهدای اصفهان
وصیت کرده بود که اگر شهید شد او را در کنار شهید حسین خرازی دفن کنند. ۲۱
دی
ماه۱۳۸۴ به وصیتش عمل کردند و او را در کنار دوستان عزیزتر از جانش، حسین خرازی و مصطفی ردانی
پور دفن کردند.
نویسنده: حسین علوی