اشاره: «شهید قلب تاریخ است.» این جمله
ای است زرین، از دکتر علی شریعتی. جمله
ای که خلاصه و عصاره فلسفه شهادت است و بهترین راوی، خون شهدایی است که گران
ترین سرمایه
شان، جان، را با خدا معامله کردند تا آیین پیغمبر آخرالزمان روی زمین بماند. شهید قلب تاریخ است؛ هر شهید مسیر تاریخ را تغییر می
دهد و آن را قلب می
کند. از ابتدای تاریخ اسلام، مشرکان و کفار و منافقان، کمر به سرنگونی پرچم اسلام بستند و این شهدا بودند که با نثار خون خود، بیرق اسلام را برافراشته نگه داشتند. شهید قلب تاریخ است؛ چون در حساس
ترین مقاطع تاریخ اسلام، این شهدا هستند که نقشه همه شیاطین را نقش
بر
آب می
کنند و بشریت را به
سوی سعادت سوق می
دهند. آن
چه در پی می
آید، سرگذشت شهدایی است که زیبا زیستند، پیش از شهادت شهید شدند و بعد، با نثار خون خود مسیر تاریخ را تغییر دادند تا اذان محمدی بر مأذنه
ها بماند و بشر طعم آزادگی را بچشد.
میدان خراسان
مسعود علی
محمدی ۳
شهریور
۱۳۳۸ در محله میدان خراسان تهران در خانه محمدحسین علی
محمدی به دنیا آمد.
تهران
محصل ابتدایی بود و نمی
توانست تکلیفی را که معلم خواسته بود، انجام دهد. صدای هق
هقش همه محله را برداشته بود. مادر گفت «اشکالی ندارد، خب فردا از دوستت بپرس.» صدای ناله
اش بیشتر شد که «نه نه! فردا باید تحویل بدهم.» مادر هم اصلا سواد نداشت و همین گریه
ها و ناله
ها، مادر را وادار کرد تا به اکابر برود.
مینیبوس مدرسه
عاشق ریاضی بود. تمام مسافت بین مدرسه تا خانه را در مینی
بوس، وقتی همه محصلان توی سروکله هم
دیگر می
زدند، در دنیای خودش بود و قاتی شوخی
ها و مرافعه
های
شان نمی
شد. می
نشست و مساله ریاضی حل می
کرد و وقتی به خانه می
رسید، همه فکر
و
ذکرش درس ریاضی بود.
قلهک
تحصیلات ابتدایی
اش که تمام شد، برای طی
کردن دوره متوسطه راهی دبیرستان شهریار محله قلهک شد که مسافتی طولانی با خانه
شان داشت. او موفق شد سال۱۳۵۶ دیپلم ریاضی را اخذ کند.
مسجد محله
اولین بار نام امام خمینی
(ره) را از روحانی جوان مسجد محله
شان شنید. مسعود یک بار او را به خانه
شان دعوت کرد تا بیشتر درباره امام اطلاعات کسب کند. آن
قدر شنید تا عاشق امام شد. به هر شکلی بود رساله امام را پیدا کرد و داخل کیفش گذاشت. موقع آوردنش به خانه، دودستی کیفش را چسبیده بود و اطراف را می
پایید که مبادا ساواک تعقیبش کند.
منزل
این
که چطور ماموران باخبر شدند که در خانه مسعود یک رساله هست، معلوم نیست. مثل مور
و
ملخ ریختند و خانه را زیرورو کردند. حتی خاک باغچه را هم شخم زدند؛ اما چیزی نیافتند. آن
ها همه
جا را گشتند الا داخل میز ناهارخوری بازشویی که در نظام کائنات، فقط عقل مسعود می
رسید که در آن
جا می
توان رساله جاساز کرد!
مغازه پدر
مش
محمدحسین چند دهانه مغازه داشت و با کارکردن در یکی از آن
ها نان مسعود توی روغن می
رفت؛ اما مسعود برای زندگی خود مسیر دیگری را برگزیده بود؛ ریاضی و فیزیک. او نمی
خواست راه پدر را برود. هوش سرشارشی داشت و علاقه وافری به ریاضی. پس راه دنیای فیزیک را در پیش گرفت.
شیراز
دوست داشت بعد دیپلم
گرفتنش یک
ضرب به دانشگاه برود؛ اما رتبه
اش در کنکور سال۱۳۵۶ خراب شد. یک سال صبر کرد تا بالاخره در کنکور۱۳۵۷ در رشته فیزیک دانشگاه شیراز قبول شد؛ سالی عجیب
و
غریب، که به
خاطر حوادث انقلاب، دانشگاه
ها در اعتصاب بودند و دانش
جوها هرکاری می
کردند اِلّا درس
خواندن!

دانشگاه شیراز
مسعود کف سالن دانشگاه وسط اعتصاب
کنندگان نشسته بود و از نوار سخنرانی شریعتی که به دستش رسیده بود، صحبت می
کرد تا این
که گارد رژیم رسید و فرصت نداد حرف
هایش تمام شود. در میانه باتوم
ها و گاز اشک
آور، خودش را میان بازداشت
شدگان دید. او را بعد از کتک مفصل جلوی خوابگاه دانشگاه انداختند. مسعود آن
قدر کتک خورده بود که از در ماشین تا خوابگاه را لنگ
لنگان طی کرد.
خانه کرمیها
پیوند دو مسعود، دیگر زبانزد شده بود. علی
محمدی و کرمی آن
قدر رفاقت
شان محکم شده بود که پای
شان به خانه هم
دیگر باز شد. همین کافی بود تا مسعود، منصوره را ببیند و عاشقش شود. منصوره، جوان انقلابی و پرشوری بود و گفته بود «جوانی برای ازدواج خوبه که هم
تیپ و هم
رفتار حاج
صادق آهنگران باشه»
منزل پدر
منصوره بین همه خواستگارها مسعود علی
محمدی را پذیرفته بود. حالا مسعود خودش را در لباس دامادی می
دید؛ در مراسمی ساده و بدون تشریفات. آن
ها زندگی
شان را در یکی از طبقات منزل پدری شروع کردند و تا آخر زندگی مشترک
شان همان
جا ساکن بودند.
ماهعسل
مسعود حتی در ماه
عسلی که با منصوره داشت هم بی
خیال ریاضی و فیزیک نشد. نه یک کتاب، نه دوتا، بلکه یک چمدان با خودش برداشت و با هم رفتند ماه
عسل. حتی وقتی دادِ منصوره هم درآمد، مسعود با خون
سردی جواب داد «تفریح و گشت
و
گذارمان جدا، مطالعه و کارهای علمی من هم جدا!» البته هرگز نگذاشت که آن ماه
عسل برای منصوره تلخ شود. آن سفر برای هردو شیرین تمام شد.
شوش دانیال
موقع سربازی
رفتن مسعود که رسید، جنگ هم شروع شد. هر دو برای دوره آموزشی افتادند شوش دانیال. مسعود که شوق جبهه
رفتن داشت، همه سختی
های آموزشی را تحمل می
کرد. اما مقدر نبود که در خوزستان خدمت کند؛ چون وسط آموزش حسابی مریض شد و او را به تهران برگرداندند.
دانشگاه شیراز
پاییز۱۳۶۱ انقلاب فرهنگی تمام شد و مسعود علی
محمدی، دانش
جوی فیزیک دانشگاه شیراز، رفت تا تحصیلات کارشناسی
اش را تمام کند. مجبور بود تنها برود و همسرش را در تهران تنها بگذارد.
شیراز
هروقت دلش تنگ می
شد، برای منصوره نامه می
نوشت «این وقت
ها یاد کسانی می
افتم که شوهرشان شهید شده. فکر می
کنم آن
ها چه حالی دارند؟ هروقت به خانه می
آیم و می
بینم کسی منتظر آمدنم نیست آه سردی می
کشم و بر دنیا لعنت می
فرستم.» آخر طاقت نیاورد، منصوره را به شیراز آورد و تا پایان دوره تحصیل، در خانه کوچک اجاره
ای زندگی کردند.

دانشگاه شریف
سال۱۳۶۴ توانست یک
ضرب از کارشناسی برود کارشناسی ارشد، آن هم کجا! دانشگاه صنعتی شریف برای تحصیل در رشته فیزیک. سه سال بعد هم برای تحصیل در مقطع دکترا در همین دانشگاه ماندگار شد؛ برای تحصیل در همین رشته، که برای اولین بار در ایران برگزار می
شد.
کتابخانه
دانش
جوی ارشد بود، در کتاب
خانه دانشگاه هم
راه دوستش، موقع تورق مجلات دیده بودند که همه مقالات خارجی هستند و اسم هیچ ایرانی داخل
شان نیست. دوستش گفت «مسعود می
شه یه روزی مقاله ما هم تو اینا چاپ بشه؟» مسعود جواب داد «فعلا که با این وضعیت، مقاله ما تو کیهان
بچه
ها ممکنه چاپ بشه! فوق
لیسانس که نمی
تونه مقاله چاپ کنه.»
دانشگاه شریف
مسعود علی
محمدی مهرماه
۱۳۷۱ اولین دانش
آموخته دکترای فیزیک داخل کشور و نخستین دانش
آموخته دکترای دانشگاه صنعتی شریف شد. موضوع رساله
اش، مدل
های
WZNW (از انواع جالب نظریه
های همدیس) بر روی سطوح ریسمانی با جینس بالا بود.
منزل
دید همه برایش هورا می
کشند؛ اما همسرش هنوز دیپلمه است. برایش آستین بالا زد؛ دفترچه کنکور خرید و از کتاب
فروشی
ها کتاب کنکور خریدند. مسعود خیلی کمک کرد تا منصوره کرمی دانش
جو شود؛ حتی وقتی شب
های امتحانِ منصوره بود زحمت شام و ناهار را مسعود می
کشید، به
علاوه کارهای دیگر منزل!
اون دنیا
تحقیق و پژوهش را خیلی دوست
داشت، آن
قدر که به منصوره می
گفت «از خدا می
خوام حتی توی اون دنیا هم فرصت پژوهش و تحقیق در فیزیک رو پیدا کنم. آدم اون
قدر کارش درست بشه که حضرت حق بعد از مرگ هم فرصت بیشتر دونستن رو در اختیارش قرار بده. خیلی خوش
حالم از مردن؛ از این
که بعد مرگ، همه چیزایی رو که این
جا نمی
دونستم، می
فهمم. اصلا لذت آخرت به دونستن و فهمیدنه.»
دانشگاه تهران
حالا دیگر دکتر صدایش می
کردند. آن
قدر رویش حساب می
کردند که خیلی راحت مدیران دانشگاه تهران او را به
عنوان عضو هیات علمی
انتخاب کردند. علی
محمدی تا سال۱۳۸۷ عضو هیات ممیزه دانشگاه تهران و عضو شورای پردیس علوم و معاون پژوهشی پردیس بود.
جهان
وقتی برای اولین
بار مقاله آی.اس.آی
اش در یکی از مجلات معتبر دنیا چاپ شد، می
توانست افتخار کند که نخستین مقاله آی.اس.آی در علم فیزیک در ایران را نوشته است. پس از آن، دیگر دانش
جویان فوق
لیسانس هم ترس
شان ریخت و می
توانستند به فکر نوشتن آی.اس.آی باشند. علی
محمدی در طول سال
ها فعالیت علمی و تحقیقاتی خود، بیش از هشتاد مقاله در معتبرترین مجلات علمی جهان به چاپ رساند.
دانشگاه شهید بهشتی
عاشق کارهای مهندسی بود. به دانشگاه شهید بهشتی می
رفت وکارها را می
دید. تز دانش
جوها را وارسی می
کرد و با آن
ها با اشتیاق وارد بحث می
شد، حتی از دانش
جوها می
خواست برخی محاسبات را برایش انجام دهند؛ به
خصوص در زمینه الکترومغناطیس. دانش
جویان هم ذوق می
کردند وقتی می
دیدند یک فیزیک
دان آمده و این
قدر متواضعانه کارهای
شان را پیگیری می
کند.
روسیه
برای شرکت در یک همایش علمی با موضوع هسته
ای به روسیه رفته بود. همه دانشمندان از کشورهای مختلف جهان از جای خود بلند شدند و یک ربع برایش کف زدند. از سن که پایین آمد، چند نفر دوره
اش کردند و پیشنهادهای
شان را ارائه دادند، از کاگ.ب و سیا. وعده
های
شان وسوسه
انگیز بود؛ اما دکتر همه را رد کرد. به همسر
ش گفته بود «هیچ
جا دانشگاه شریف نمی
شه. توی مملکت خودمان همه
چی هست.»
مکه
همه
جا اهل محاسبه بود. حتی وقتی برای حج به مکه رفت، به جهت قبله اتاق
شان ایراد گرفت. مکان هتل را بررسی کرد و محاسبات دقیق ریاضی انجام داد و به همسرش گفت «با دقت جهت سایه
ها رو دیدم. این جهت قبله غلطه!» به جز منصوره چند نفر دیگر هم استدلال
هایش را پذیرفتند. حتی به مسجد نزدیک محل اقامت
شان هم رفت و گفت که جهت قبله
شان غلط است.
دانشگاه علم و صنعت
مرکز تحقیقات آی.پی.ام، جای نوشتن مقاله
های مشترک در دانشگاه علم و صنعت بود. علی
محمدی برای راه
اندازی این پژوهشکده فیزیک کاربردی، حدود شش ماه دوندگی کرد. اوضاع خوب بود تا این
که کارشکنی
ها شروع شد. حتی کار به جایی رسید که از فروردین
۱۳۸۰ دیگر او را به دانشگاه علم و صنعت راه هم ندادند!
تهران
آمریکایی
ها و اروپایی
ها وقتی دیدند که مسعود علی
محمدی همه پیشنهادات
شان را رد می
کند، از درِ تهدید وارد شدند. ایمیل
های تهدید
آمیز که با ایمیل
های درخواست همکاری یکی
در
میان ارسال می
شد، منصوره را نگران می
کرد. جواب مسعود به همه
شان «نه» بود. هرچه تهدیدها بیش
تر می
شد، ثبات
قدم مسعود هم بیش
تر شده و مطمئن می
شد که راه را درست می
رود.
سازمان انرژی اتمی
در سازمان انرژی اتمی دکتر را به
عنوان یک فیزیک
دان نظری می
شناختند؛ چون پایه علمی
اش در فیزیک بسیار قوی بود. در پروژه
ها هم بسیار دقیق، سخت
گیر و با
حوصله بود و مجری نمی
توانست راحت از زیر کار در برود یا این
که کار، با نقضی ولو کوچک به اتمام برسد. به
طور معمول ایشان در بخش نظارتی خیلی دقیق بود.
سزامی
آن
قدر آوازه دکتر در جهان پیچیده بود که او را به
عنوان یکی از دو نماینده ایران در پروژه سزامی (مرکز تابش سینکروترون برای تحقیقات و علوم کاربردی در خاورمیانه) منصوب کردند.
تهران
گفته بود «اسم من تو لیست سیاه اسرائیل هست. بالاخره یک روز من رو می
زنند.» شنید «پس باید حتما محافظ داشته باشی.» گفت «نه، زندگی سخت می
شه. درست نمی
تونی با دانش
جوها حرف بزنی. من می
خوام با مردم، با دانش
جوها راحت باشم.» شنید «خب اگه تو رو خدای نکرده شهید کنن، دیگه نیستی کلا که بخوای این کارها رو انجام بدی!» گفت «ببین من هر روز صبح، شهادتینم رو می
گم و از خونه میام بیرون!»
دانشگاه تهران
در انتهای جلسه مشترک برای بررسی حوادث سیاسی سال۱۳۸۸ بسیج دانش
جویی [راستی
ها] و انجمن اسلامی [چپی
ها] بنا شد یک نفر ناظر بر بحث
ها بوده تا گفت
وگوها در فضای منطقی باشد. هر دو طیف روی علی
محمدی اتفاق
نظر داشتند؛ اما چه کسی می
دانست که جلسه ۱۵
دی اولین و آخرین جلسه مشترک آن
ها با علی
محمدی است!
منزل
ساعت ۷:۳۰ صبح روز
۲۲
دی
۱۳۸۸ ثانیه
هایی پس از خروج مسعود از منزل، صدای انفجار مهیبی، منصوره را پابرهنه به کوچه کشاند. دید دوتا دست مسعود روی لب رکاب ماشین است و پیشانی
اش هم به همین حالت، شبیه سجده قرار دارد. ظاهرش از پشت سالم بود. منصوره بلند گفت «مسعود این
جا چه جای سجده است آخر؟» پاسخی نشنید. نزدیک رفت، سر دکتر را که بالا آورد، دید از پیشانی به بالا کاملا خالی است!
قیطریه
دکتر مسعود علی
محمدی، اولین دکترای فیزیک ایران، در اثر انفجار بمب در مقابل منزلش به شهادت رسید و دو نفر دیگر هم زخمی شدند و خساراتی هم به ساختمان مجاور وارد شد. بمب در یک موتورسیکلت هوندا
۱۲۵ جاساز شده بود. این موتور به فاصله یک
متری از در ورودی منزل علی
محمدی به درخت بسته شده بود.
چیذر
پیکر مطهر شهید هسته
ای، مسعود علی
محمدی، پس از تشییع در تهران، در جوار امام
زاده علی
اکبر
(ع) چیذر به خاک سپرده شد. چند روز بعد عامل ترور اعتراف کرد که در پادگانی نظامی در جوار اتوبان تل
آویو-
اورشلیم به وی آموزش
هایی نظیر تعقیب
و
گریز، تعقیب خودرو، جمع
آوری اطلاعات از یک محل خاص و چسباندن بمب به زیر خودرو داده بودند.
نویسنده: حسین علوی