۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
شوق دیدار
شوق دیدار

شوق دیدار

جزئیات

مصاحبه با پسر شهید حسین امان‌اللهی / به‌مناسبت سیزدهم فروردین‌ماه، سالروز شهادت شهید حسین امان‌اللهی

13 فروردین 1405
در دهـه هــشـتـاد پدرم عــضو تــیــم حــفــاظــت شهید سلیمانی بود. حجم کارش زیاد بود. به ماموریت های یک الی دو ماهه می رفت. در هفته یکی دو بار او را می دیدیم. به همین خاطر از دوران کــودکــی خــاطــره خاصی از پــدرم بــه یــاد نـــدارم. او معموال جمعه ها خانه بود و تمام وقتش را با من و مــادرم می گذراند. صبح های جمعه به استخر م. بعد از استخر به دنبال مادرم می‌رفتیم و در شهر دور می‌زدیـم و جاهای تفریحی را می‌گشتیم. او فقط جمعه ها در خانه بود و آن روز را برای ما خاطره انگیز می کرد و تالفی روزهایی را که در هفته به خانه نمی آمد در می آورد. پدرم در جوانی عالقه زیادی به موتور و ماشین داشـــت. از ســن ۱۸ســالــگــی مـــوتور مسابقه‌ای داشــــت. اغــلــب صــحــبــت‌هــای مــان در ایــن‌بــاره بود. مثل دو رفیق هم‌سن‌و‌سال می‌نشستیم و با هم صحبت می‌کردیم. پــدرم از خاطرات و عالیقش به موتور و ماشین می‌گفت و من نیز با ذوق گوش می‌کردم و در ذهنم رویاپردازی مــی‌کــردم. زمــانــی کــه بزرگ شــدم، دوســت داشتم مــوتور‌ســواری کنم. پــدرم مخالف بود ولی این مخالفت را هیچ‌گاه مستقیم به من نگفت و مانع ســوار شدنم ‌نشد. بــرعــکــس خــــودش بــه‌شــخــصــه رانــنــدگــی و موتور‌سواری را به من آموزش داد. او با این‌که زمــان زیـــادی را با من نمی‌گذراند ولــی دورادور حواسش به من و کارهایم بود. همیشه دست حمایتش را پشت خــود احــســاس مــی‌کــردم و هیــچ‌گــاه کمبود پــدر را در زندگی حس نکردم. زمانی که در مــاموریــت بــود تماس می‌گرفت و اوضــاع درســم را می‌پرسید. با معلمان و مدیر مدرسه‌ام در ارتباط بود و وضعیت درسی مرا جویا می‌شد. روی دانشگاه رفتن تاکید بسیار داشت و می‌گفت «دانشگاه انسان را می‌سازد حتی اگر رشته درست هم انتخاب نکنی همان حضورت در دانشگاه تاثیر دارد.» او عالقه زیادی به بسیج داشت و همیشه از خاطراتش در بسیج تعریف مــی‌کــرد و می‌گفت «شیریـــن‌تریـــن خاطراتم در بسیج بود.» خودش از فرماندهان بسیج بود و دوست داشت من نیز بسیجی شوم. هنگامی که خاطرات پدرم را از بسیج می‌شنیدم و برق در نگاهش را در بیــان آن خاطرات دیــدم، مشتاق خدمت در بسیج شدم و پدرم خیلی استقبال کرد. در اغتشاشات سال ۱۴۰۱ ما برای آرام‌کردن اوضاع و برقراری امنیت به خیابان‌ها می‌رفتیم. در آن زمــان پــدرم مــدام با من تماس می‌گرفت و از اوضـــاع مــن و سایر بسیجی‌ها می‌پرسید و بــا نگرانی پــدرانــه‌اش در آخــر صحبت‌هایش می‌گفت «اگر اتفاقی افتاد فورا به من بگو!» در جوانی هنگام انتخاب شغل نظر پدرم را درباره حــضور در سپاه پــرسیــدم. او نه من را تشویق کرد و نه منع کرد و گفت «نظر شخصی خودت است و باید خودت تصمیم بگیری؛ ولی اگر من دوبــاره به دوران جوانی برمی‌گشتم بــاز همین راه را انتخاب می‌کردم.» او هیچ‌گاه نظرش را به من تحمیل نمی‌کرد. حتی در مسائل سیاسی با من بحث نمی‌کرد. همیشه سعی می‌کرد با نــشــان‌دادن معیارهای درســت، طرف حق را به من بشناساند. مــثال اگــر در سازمان یا بخشی آدم نــاصــالــح وجــــود داشــــت، مــی‌گــفــتــم «همه بچه‌های فالن سازمان فاسد هستند.» پدرم با من ساعت‌ها صحبت می‌کرد و می‌گفت «باید ببینی هــدف هــر شخصی چــه هست و بــا چه نیتی کــار انجام مــی‌دهــد، بعد متوجه مــی‌شوی هر‌کسی در چه جایگاهی قرار دارد. معیارها را در نظر بگیر، هر بخشی آدم خوب و بد دارد.» هنگام انتخابات با پدرم بحث می‌کردم و می‌گفتم «من سی نفر آدم صالح نمی‌شناسم؛ پس به سی نفر رای نــمــی‌دهــم.» پــدرم می‌گفت «نــه، وقتی حضرت‌آقا فرمود باید به سی نفر رای بدهید، حتما باید به حرف‌شان گوش دهیم.» با این‌که خودش نامزدهای انتخاباتی را می‌شناخت ولی هرگز اسم شخصی را نمی‌ آورد و کسی را تایید یا رد نمی‌کرد. سعی می‌کرد معیارهای درست شخص صــالــح را بــه مــن بشناساند تــا خــودم تصمیم درست را بگیرم. همیشه سخنرانی‌های حضرت‌آقا را بادقت گوش می‌کرد و نکته‌برداری مــی‌کــرد. هنگامی که در ماشین می‌نشستیم سخنرانی‌های ایشان را گوش می‌کرد و می‌گفت «هرجا مسیر را گم کردیم باید صحبت‌های آقا را گوش دهیم تا ببینیم نظرشان چیست و ما را به چه سمتی راهنمایی می‌کنند.» او بسیار والیت‌مدار و تابع رهبری بود. پدرم ارتباط و عالقه زیادی به حاج‌قاسم سلیمانی داشت. هنگامی که حاج‌قاسم شهید شد، همگی خواب بودیم و با صــدای داد و گریــه پــدرم از خــواب پریدیم. بلند‌بلند گریه می‌کرد و به سر و صورتش می‌زد. فورا تلویزیون را روشن کردم و متوجه شدم پدرم بــرای چه شخصیت بزرگ و الــگوی برجسته‌ای این‌گونه گریه می‌کند. خواهرم ســال9۱ به دنیا آمد. آن سال اوج جنگ سوریه با داعش بود و خیلی از جاهای سوریه سقوط کرده بود. پدرم دو سال کامل به خانه نیامد و ما در آن دو ســال روزهـــای سختی را گــذرانــدیــم. مـــدام اخــبــار را رصد می‌کردیم و نگران حال پــــدرم بـــودیـــم. بـــا او تــمــاس می‌گرفتیم و در کمال آرامش و خون‌ســــردی با ما صحبت مــــی‌کــــرد و مـــی‌گـــفـــت «مـــن جایم خــوب اســت، بــه اخبار تــوجــه نــکــنیــد.» چــنــد ســال بعد متوجه شــدیــم درحــالــی این صحبت را می‌کرد که در مــحــاصــره بــودنــد و وضــعیــت خوبی نداشتند. بعد از بــه دنیــا آمــدن بــرادرم به سوریــه رفتیم و پــدرم را بیشتر می‌دیدیم. اوضاع زندگی ما بهتر از زمانی بــود که در ایـــران بــودیــم. خیالم راحــت‌تــر شده بود و استرس جنگ و اخبار را نداشتیم. اخبار را از خود پدرم می‌شنیدیم و این نزدیکی به پدر برای ما دل‌گرمی بود. خانوادگی با پدرم به زیارت حضرت زینب(س)و حضرت رقیه(س) می‌رفتیم. در آن دوران آرزوی من این بود که شهید سلیمانی را از نزدیک ببینم. پــدرم به‌خاطر ارتباطی که با حاج‌قاسم داشت دستش باز بود؛ ولی هر بار که از او درخواست می‌کردم می‌گفت «حاجی سرش شلوغ است، نباید مزاحم‌شان شویم.» شــب قـــدر ســـال ۹۷ در حـــرم حــضــرت رقیــــه(س) بودیم. بعد از مراسم، پــدرم با من تماس گرفت و گفت «تــو در حرم بمان.» دلیلش را پرسیدم. گفت «بمان دلیلش را خودت می‌فهمی.» من و چند تا از دوستانم که فرزنــدان همکاران پدرم بودند در حرم ماندیم. پـــدرم وارد حــرم شــد و گفت «حــاج‌قــاســم دارد به حرم می‌آید.» حرم را خالی کردند و فقط ما و خــادمیــن ماندیم. حاج‌قاسم وارد حــرم شد با او صحبت کردیم و از ایشان یادگاری گرفتیم. این خاطره یکی از بهترین و به یاد ماندنی‌ترین خــاطــرات زنــدگــی‌ام شــد. بعد از حمله موشکی و شهادت مستشاران ایرانی حجم کــاری پدرم بیشتر شد و با خستگی زیادی به خانه می‌آمد. به او گفتم «شما خیلی زحمت می‌کشی، کمی استراحت کــن.» پــدرم در جــواب گفت «این‌ها خستگی نیست، خستگی آن است که خودت پیکر رفیقت را از زیر آوار بیرون بکشی!» بار آخری که دنبال پدرم به فرودگاه رفتیم، حال‌وهوایش فرق می‌کرد. دربــاره زندگی‌مان می‌گفت، درباره مادر و خواهر و برادرم صحبت می‌کرد. رمز کارت بانکی و موبــایــل بانکش را می‌گفت. به‌خاطر شرایط طوفان‌االقصی انتظار شهادت پــدرم را داشتم و می‌دانستم منظورش از ایــن صحبت‌ها چیــســت ولی دوســــت نــداشــتــم لــحــظــه‌ای نــبــودنــش را تـــصور کــنــم. به هـــمیـــن خـــاطـــر در ســکــوت فقط بــه حــرف‌هــایــش گوش مــی‌کــردم. بعد از انتشار خبر حمله موشکی به ساختمان کنسولگری ایــران در سوریه اضطراب و نگرانی به خانه‌مان چیـــــره شــــد. بــعــد از دیـــدن فیلمی که مــدام از تــلویزیون پخش می‌شد، متوجه شدم ســاخــتــمــان کــنــســولــگری مورد حمله قرار گرفته می‌دانستم محل کار پدرم در ساختمان است. ولی ته دلم امیــدی داشتم و با خــود می‌گفتم «ممکن اســت در ساختمان نباشد و مــدام به خــودم امیـــدواری مـــی‌دادم تا ایــن‌کــه فیــلــم دیـــگری از اخــبــار پخش شــد. آن فیلم در ِ ورودی ساختمان را نشان می‌داد. من ماشین پــدرم را دم در ساختمان دیــدم و دیگر مطمئن شــدم پـــدرم در ساختمان بـــوده و به شهادت رسیــده اســت. بعد از آن فیلم، دیگر منتظر اخبار جدیدی نماندم. اشــک از گوشه چشمانم می‌چکید. آن‌همه خاطرات، د‌ ‌لتنگی‌ها و احــســاس شوق دیــــدار پـــدرم مــانــنــد فیلمی پیوسته از ذهنم می‌گذشت.


نویسنده: بهاره دارستانی

مقاله ها مرتبط