۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
شهید از شهید
شهید از شهید

شهید از شهید

جزئیات

شهید مدافع‌حرم محمد کیهانی از سردار شهید علی‌محمد قربانی می‌گوید / به‌مناسبت نوزدهم بهمن‌ماه، سالروز شهادت شهید علی‌محمد قربانی

19 بهمن 1404
اشاره: شهید محمد کیهانی، متولد سال‌۱۳۵۷، اندیمشک، طلبه حوزه علمیه اصفهان و قم و کارمند شهرداری اهواز بود. در مهر‌۱۳۹۴ از شهرداری اهواز به شکل بسیجی و داوطلبانه و بعد از گذراندن دوران آموزشی به سوریه اعزام شد. در عملیات آزادسازی دو شهرک شیعه‌نشین نُبُل و الزهرا با سردارحاج‌علی‌محمد قربانی معروف به حاج‌قربان همراه بود. دوستی این دو نفر تا شهادت حاج‌قربان در بهمن ادامه داشت. شهید محمد کیهانی در هشتم آبان سال بعد در منطقه ۳۰۰۰ حلب به دست تک‌تیرانداز تکفیری‌ها به شهادت رسید.
آن‌چه در پی می‌آید، شرح دوستی و همراهی این دو مدافع حرم از زبان شهید محمد کیهانی است.


من و حاجی از سال۱۳۹۲ به‌طور جدی دنبال رفتن به سوریه بودیم. وقتی بحث عراق پیش آمد، به‌اش گفتم «حاجی! بریم عراق!» گفت «من سوریه رو خیلی مهم‌تر از عراق می‌دونم. اولا عراق مردم خوب و خصوصا شیعیان زیادی داره و به کمک ما خیلی نیازی ندارن. دوم، اهمیت سوریه از نظر موقعیت و شرایط، خیلی مهم‌تر از عراقه. سوریه پل ارتباطی ما با حزب‌الله و خط مقدم جبهه مقاومته.» حاجی مصمم بود فقط برای اعزام به جبهه سوریه اقدام کنیم. بالاخره تلاش‌های ما نتیجه داد و مهر ۱۳۹۴ عازم شدیم.
برای ماموریت اول‌مان، حاجی دلش می‌خواست در میدان رزم باشد ولی آماد و پشتیبانی نیرو لازم داشت. رفت و در قرارگاه جنوب حلب مشغول خدمت شد. مسئولیت حساس و پرخطری داشت. راننده کامیونت بود. کامیونت‌ها مهمات را به خط مقدم انتقال می‌دادند. تروریست‌ها خودروهای ما را با موشک‌های کورنت یا تاو هدف قرار می‌دادند. سرعت کامیونت‌ها هم کم بود و دل می‌خواست، پشت یک کامیونت پر از مهمات جنگی بنشینی و آن‌ را به‌موقع به خط مقدم برسانی. هر کسی جرات نداشت این محموله را به خط مقدم برساند ولی حاجی قبول می‌کرد و می‌رفت. یک‌بار ندیدم در مقابل انجام کاری که به‌اش محول شده بود بهانه بیاورد. هیچ ‌وقت نمی‌گفت «من الان در اهواز فلان مسئولیت کلان را دارم و چند هزار نیرو را مدیریت می‌کنم.» یا مثلا «من با درجه سرداری بازنشسته شده‌ام.» وقتی به‌اش می‌گفتند این سوئیچ کامیونت را بگیر و مهمات جابه‌جا کن، مثل یک بسیجی می‌پذیرفت.
کسی با آن همه توانمندی‌ فکری که تمام دوران دفاع مقدس و بعد از آن، یک نیروی رزمی و فرمانده بود، در کمال سادگی می‌گفت «الان اگه به من بگن اینجا را جارو کن، این کار رو می‌کنم.» حاجی، خود را مکلف به انجام تکلیف می‌دانست.
***
از روز اول، به هر کسی که وارد گروهان می‌شد می‌گفت «ما کسی می‌خوایم که از لحاظ معنوی خودش رو آماده کنه.» به یکی از بچه‌ها سپرده بود ادعیه روزانه را بنویسد. برنامه‌های گروهی زیارت عاشورا و سینه‌زنی و دعای عهد بعد از نماز صبح، مرتب در گروهانش برقرار بود. یک نفر را مامور بیان احکام شرعی کرده بود، هم احکام فردی، هم احکام جبهه.
من همیشه کنارش می‌خوابیدم. اصطلاحا بالش‌مان یکی بود. در آن سرمای سخت ندیدم نماز شبش ترک شود. بچه‌ها وقتی برای نماز صبح بیدار می‌شدند، از بطری آبی وضو می‌گرفتند که از شب، داخل سوله گذاشته بودند ولی حاجی در آن سوز و سرما بیرون می‌رفت و با آب سرد تانکر وضو می‌گرفت. روی نماز جماعت خیلی تاکید داشت. می‌گفت «همه باید برای نماز جماعت صبح بیدار بشن. ما یه جمع هستیم و باید نمازمون هم جمعی باشه.»
تمام شناسایی‌ها را خودش می‌رفت. وقتی برمی‌گشت با این که خیلی خسته بود، نماز شب و زیارت عاشورایش ترک نمی‌شد. حاجی روح بزرگ و پرمعنویتی داشت که خستگی را خسته می‌کرد.
***
هر روز ساعت چهار عصر پیاده‌روی داشتیم. با این که سن حاجی از همه ما بیش‌تر بود، خودش نفر اول حاضر می‌شد. یک‌بار بچه‌ها خیلی خسته بودند. از حاجی خواهش کردند آن روز را به‌شان استراحت دهد. حاجی قبول کرد، اما به یک شرط؛ باید محوطه را نظافت می‌کردیم. خودش پیشتاز ‌شد. همه‌جا را تمیز کردیم، حتی حمام و دستشویی را. بلواری کنار محل استقرار یگان ما قرار داشت. وسط بلوار چمن نداشت و پر بود از سنگ و کلوخ. حاجی رو کرد به بچه‌ها و گفت «شب‌ها که رزمنده‌ها می‌خوان از این‌طرف خیابون به اون‌طرف برن، باید از بلوار عبور کنن. ممکنه سنگ‌ها زیر پاشون بره و پاشون پیچ بخوره. بیایید سنگ‌های محدوده تردد بچه‌ها رو جمع کنیم.» با خودم گفتم کجا را می‌بیند این مرد! نظافت محوطه را! پای رزمنده‌ها را!
داشتیم سنگ‌ها را جمع می‌کردیم که فرمانده لشکر سر رسید. گفت «دارید اینجا رو تمیز می‌کنید برای فوتبال و والیبال؟!» گفتیم «نه. برای رفت‌و‌آمد راحت‌تر رزمنده‌ها.» از چهره‌اش می‌شد فهمید که از شنیدن این حرف چقدر لذت برده.
***
جوان‌تر که بودیم، بزرگ‌ترها خاطراتی از دوران دفاع مقدس برای‌مان تعریف کرده بودند. مثلا بعضی فرماندهان کفش‌های بچه‌ها را واکس می‌زدند، سفره جمع می‌کردند و لباس‌ها را می‌شستند. تمام آن تعریف‌ها را توی سوریه در حاجی دیدم. اگر قرار بود پست نگهبانی باشد، می‌گفت «اسم منو هم توی لوحه پست بنویسید.» هر روز که یک نفر را به عنوان شهردار مشخص می‌کردیم، می‌گفت «من هم هستم.» چه شهردار بود و چه نبود، جزو اولین نفراتی بود که برای جمع کردن سفره بلند می‌شد. خاکی بود و مخلص. گاهی او را در حال تمیز کردن محوطه گروهان، حتی گردان می‌دیدیم. گاهی ظرف‌ها را می‌شست و زیر پای بچه‌ها را جارو می‌کشید و سرویس‌های بهداشتی را تمیز می‌کرد. با این که در داخل کشور یک مدیر بود و در سوریه فرمانده، اما فرقی بین او و یک نیروی ساده گروهان نمی‌دیدیم.
***
انباری داشتیم که مواد غذایی رزمندگان را از آن‌جا تقسیم می‌کردند. یک‌بار برای توزیع مواد غذایی با حاجی و آقای رحمانی همراه شدم. در طول مسیر متوجه شدم بچه‌های سوری ماشین حاجی را می‌شناسند. حاجی و آقای رحمانی از قبل مواد خوراکی مثل بیسکویت و شکلات و حتی برای بزرگترها سیگار تهیه کرده بودند. وقتی به میان مردم ‌رسیدیم، حاجی به‌ام گفت «این‌ها رو باید بین‌شون توزیع کنیم، فقط طوری خودت رو نشون بده که متوجه بشن ایرانی هستی. باید بدونن برخلاف تبلیغ دشمنان، ما اینجا اومدیم به‌شون کمک کنیم.»
***
برای عملیات تل‌جبین باید خودمان را به این شهر می‌رساندیم. ۱۲‌بهمن بود. حدود ساعت پنج بعد از ظهر از شهرک صنعتی شیخ‌نجار راه افتادیم. توی مسیر، نماز مغرب و عشا را خواندیم. حدود ساعت نه شب از خاکریز خودمان عبور کردیم. افتادیم توی جاده‌ای که از مقر داعش و جبهه ‌النصره می‌گذشت. حرکت ‌کردیم تا به محل اصلی شروع عملیات رسیدیم. از کنار سنگرهای دشمن که عبور می‌کردیم، صدای‌شان را واضح می‌شنیدیم. به لطف خدا و اهل‌بیت(ع) به محض حرکت، مه شروع شد و دید دشمن کم‌تر شد. صدای حرکت نیروها و وسایل همراه‌مان می‌آمد، اما انگار گوش دشمن کر شده بود. آیه وَجَعَلنا از زبان حاجی نمی‌افتاد.
در تمرینات نظامی وقتی می‌خواستیم انتقال پیام از سر ستون تا انتهای گروهان را تمرین کنیم، این آیه را نمونه تمرین‌مان قرار می‌داد. می‌گفت «طوری باید آروم بخونیم که دشمن صدامون رو نشنوه.» به این ‌ترتیب، تا فردا عصر توانستیم وارد شهر تل‌جبین شویم.
هدف ما در این عملیات، آزادسازی تل‌جبین بود. عملیاتی که در نتیجه آن شهرهای نبل‌ و ‌الزهرا آزاد شدند. حدود بیست نفر بودیم. قرار بود تا نقطه‌ای مشخص، جلو برویم تا نیروهای حزب‌الله سوریه به‌مان برسند. به هر دلیلی، نیروهای سوریه دیر آمدند. هر لحظه امکان داشت همه شهید شویم. لحظات پراضطرابی بود. حاجی هر چند لحظه یک‌بار گوشی بی‌سیم را برمی‌داشت و با آرامش می‌گفت «ادوات! فلان نقطه رو بزن.» فرماندهی که صحنه عملیات را از عقب رصد می‌کرد، می‌دانست در چه وضعیتی هستیم. همه نگران ما بودند ولی حاجی با آرامش با آن‌ها صحبت می‌کرد. بالاخره نیروهای سوریه رسیدند و عملیات با موفقیت انجام شد. بعدها در گفت‌وگوهای بین نیروهای عقبه، این موضوع مطرح شد که ما وقتی صدای آرام حاج‌قربان را می‌شنیدیم، نگرانی‌مان کم‌تر می‌شد.
***
پرچم جمهوری اسلامی ایران را با خودش آورده بود. اعتقاد داشت ما دو جنگ داریم، یکی نظامی و دیگری فرهنگی. می‌گفت «ما باید تاثیر فرهنگی هم بذاریم.» خیلی از اوقات مردم نمی‌دانستند این افرادی که آمده‌اند کی هستند و از کجا آمده‌اند. باورشان نمی‌شد که حصر نبل و الزهرا شکسته شده. حاجی پرچم را گرفت، بر آن بوسه زد و سجده شکر به جا آورد. می‌خواست بگوید این بچه‌های جمهوری اسلامی ایران هستند که به کمک شما آمده‌اند و همیشه کنارتان هستند. بعد از آزادسازی شهرهای شیعه‌نشین نبل و الزهرا به دستور فرماندهی، چند روز در آن‌جا مستقر شدیم.
یک روز حاج‌قربان می‌خواست برای دوربینش حافظه بخرد. همراهش رفتم بازار شهر. برای خرید وارد یک فروشگاه‌ شدیم و جنس مورد نظر را انتخاب کردیم. من می‌‌خواستم به رسم خودمان از فروشنده تخفیف بگیرم، اما حاجی اجازه نداد. گفت «اینا شیعه هستن و برادر ما. چند سال با مظلومیت توی محاصره بودن، ما باید راهی پیدا کنیم تا به‌شون کمک کنیم. اگه مبلغ بیش‌تری پرداخت کنیم بهتره تا تخفیف بگیریم.» فروشنده که از گفت‌وگوی ما به زبان فارسی چیزی متوجه نشده بود، می‌خواست به‌مان تخفیف بدهد ولی حاجی قبول نکرد.
***
بعد از آزادسازی نبل ‌و ‌الزهرا حاجی مرتب به‌ام می‌گفت «محمد! یا تو شهید می‌شی یا من!» می‌گفتم «حاجی! من شهید می‌شم.» تقریبا اواخر ماموریت‌مان بود که رفتم پیشش. گفتم «حاجی، این ماموریت هم که تموم شد. نه شما شهید شدی، نه من!» گفت «عجله نکن!» بعد از یکی دو روز آمد و با ذوق گفت «دیدی گفتم عجله نکن! این هم مجوز عملیات جدید! خودش یه وقت اضافه است، به این وقت اضافه دل ببندیم!» ذوق و شوقش بی‌دلیل نبود. حاجی در همان وقت اضافه به مراد دلش رسید.
قرار بود روز نوزدهم بهمن عملیات شود. این ماموریت به گروهان حاج‌قربان داده شد. هدف عملیات، تصرف تپه‌های الطاموره در اطراف شهر الزهرا بود. تکفیری‌ها از آن نقطه، شهر را با خمپاره هدف قرار می‌دادند. شب نوزدهم، حاجی جلسه‌ای ترتیب داد برای هماهنگی‌ها و توجیه قبل از عملیات. بعد از سخنان حاجی، بعضی از بچه‌ها شروع به انتقاد کردند. بعد از حدود ۴۵ روز ماموریت خیلی‌ها اذیت شده بودند و صدایشان درآمده بود. هر کس از دری می‌گفت، آن هم با لحن تند. حاجی تمام انتقادها را شنید و پاسخ داد. آخر جلسه هم از بچه‌ها عذرخواهی کرد. من آن‌جا اوج صبر حاج‌قربان را دیدم.
***
گرگ و میش صبح نوزدهم بهمن دیدمش. بشاش و سرحال بود. بعد از نماز صبح، بچه‌ها به‌اش می‌گفتند «حاجی! نور بالا می‌زنی، خیلی نورانی شدی.» درخشش خاصی توی چهره‌اش بود. برای شروع عملیات، قرار شد دسته من با حاجی که فرمانده گروهان بود حرکت کنیم. اگر خوب پیش می‌رفتیم، نیروهای دیگر هم به‌مان ملحق می‌شدند. به ما گفته بودند استعداد دشمن زیاد نیست. مقداری که جلو رفتیم، متوجه شدیم اتفاقا خیلی زیادند. سنگرها و تونل‌های مخفی‌شان هم کم نبودند. آرام‌آرام به سمت بالای تل حرکت کردیم. دو نفر از بچه‌ها از جناح دیگر به سمت تل حرکت کرده بودند. دست چپ یکی‌شان تیر خورده بود. وقتی به‌اش رسیدیم، حاجی چفیه‌اش را درآورد و به بازوی او بست. بعد به من گفت «به‌اش کمک کن.» و خودش به سمت سنگر دشمن حرکت کرد. خیلی از ما فاصله نگرفته بود که مقداری با بی‌سیم صحبت کرد. بعدا متوجه شدم داشته گرای خودش را می‌داده برای آتش توپخانه. شروع کرد به چند طرف تیراندازی کردن که تیر دشمن به پایین گلویش اصابت کرد. خیلی آرام روی زانو نشست، کناری افتاد و به شهادت رسید.
پیکرش در فاصله چند متری سنگر دشمن به زمین افتاده بود. امکان دسترسی برای عقب آوردنش نبود. بلافاصله بعد از شهادت حاجی، دشمن شروع به شلیک خمپاره کرد. چندتا هم به اطراف حاجی خورد. وقتی داشتیم عقب می‌آمدیم، دیدم تکفیری‌ها به اطراف پیکرش آمده‌اند. با خودم گفتم پیکر حاجی را می‌برند. بعد از چهار شبانه روز آن منطقه را آزاد کردیم. به محل شهادت حاجی رفتیم و با کمال تعجب پیکرش را پیدا کردیم. چند نقطه از بدن از جمله پا و پهلویش هم ترکش خورده بود. دو بی‌سیم همراهش بود که هنوز خش‌خش داشت، اما تکفیری‌ها گوش‌شان کر شده بود و چشم‌شان کور. لطف خاص خدا و اهل بیت(ع) به این شهید بود که باعث شد پیکرش سالم به میهن بازگردد.


نویسنده: عظیم مهدی‌نژاد

مقاله ها مرتبط