۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
رنگین‌کمان رنگ‌ها
رنگین‌کمان رنگ‌ها

رنگین‌کمان رنگ‌ها

جزئیات

گفت‌وگو با سیده‌فرشته حسینی شاعر و مددکار جهادی/ به مناسبت روز شعر و ادبیات فارسی

27 شهریور 1405
بزرگ‌ترین اتفاق‌ها، جهادها، ایثارگری‌ها، مقاومت‌ها، دلاوری‌ها و جنگاوری‌ها در تاریخ ماندگار نمی‌شدند اگر قلمی دست به کار روایت نمی‌شد و قاب تصویری، آن‌ها را ثبت نمی‌کرد. ارزنده‌ترین کتاب‌ها در هر عصر و تمدنی، کتاب‌‌هایی است که بر پایه تاریخ و روایت‌های تاریخی است. تاریخ پربار انقلاب مقدس ما نیز مرهون نگاه بزرگ کسانی است که در این میدان احساس تکلیف کرده و روایت‌های ناب و درس‌آموز آن را سینه به سینه به نسل‌هایی سپرده‌اند که هیچ خاطره و تجربه‌ای از آن روزها در ذهن ندارند و برخی حتی سال‌ها پس از آن جهادها متولد شده‌اند. بی‌شک آیندۀ در انتظار بشر، میدان جهانی مبارزۀ رودروی حق و باطل است و مطالعه همین روایت‌هاست که راهگشای انسان‌ها در وقایعِ پیش ‌روی آن‌هاست.
یکی از رویدادهای فراگیر بشری که تمامی ملت‌ها با آن دست ‌و پنچه نرم می‌کنند، درگیری با ویروس همه‌گیر کروناست. ویروسی که در کنار همه تلفات و عوارضش، عیار حکومت‌های دست‌ساز انسانی را روشن ساخت و دست پوچ تمدن‌های مادی‌محور را پیش چشم همگان باز کرد. در این آزمون اما، ملتِ تحت حکومت الهی ایران خوش درخشید و صحنه‌هایی بدیع به یادگار گذاشت. حال نوبت ثبت این جهاد بزرگ است و اکنون وظیفه راویان است که وارد میدان شوند. گردن می‌نهیم به امر رهبر معظم انقلاب که فرموده‌اند: «کاش کسانی بتوانند مثل شهید آوینی این جهاد عظیم و عمومی را روایت کنند. هم‌چنان ‌که شهید آوینی با آن بیان شیرین و زیبا و اثرگذار خودش توانست جزییات جبهه را برای ما روایت بکند و آن را ماندگار بکند. کاش کسانی بتوانند این کار را بکنند.»(21/2/99)


هنوز با رفتن میثم کنار نیامده بودم و زهر رفتنش در دهانم بود. هیچ ‌کس فکرش را نمی‌کرد خدمت توی صفر مرزی دهلران که بیخ گوش‌مان بود، این همه خطرناک باشد و سرنوشت میثم این‌طوری رقم بخورد. مامان همیشه نگران احمد بود که چند سالی می‌شد مرزبان مرز ارومیه شده بود، اما بابت میثم که سربازی‌اش افتاده بود نزدیک شهر خودمان ایلام، خیال همه‌‌مان تخت بود. شاید چون خیال می‌کردیم میثم قرار است بعد از سربازی برود سوریه و تازه آن‌موقع است که باید دل‌مان شورش را بزند.
شوک شهادت میثم* با درصد سوختگی بالا، بعد از همه امیدهایی که برای خوب شدنش به خودمان می‌دادیم مثل یک وزنه سنگین روی قلبم جاخوش کرده بود و انگار حالا‌حالا هم قصد سبک شدن نداشت. تا تمام شدن درسم خیلی نمانده بود، اما جز همین شعرهای نصفه و نیمه‌ای که برای میثم می‌گفتم، دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم.
***
سروکله کرونا تازه پیدا شده بود و من هم وسط شهری که این خبر مثل بمب تویش پیچیده بود، گیر کرده بودم. کلاس‌های دانشگاه تعطیل شد و گفتند هر کس برود خانه‌اش تا فکری به حال این ویروس بکنیم. جمع کردم و چراغ خاموش برگشتم ایلام.
کم‌تر کسی بود که نداند من توی قم درس می‌خوانم. جز پدر و مادرم که ازشان خواسته بودم چیزی به بقیه نگویند، کسی از برگشتنم خبر نداشت، اما توی روستای کوچک بَردی؛ روستای آبا و اجدادی‌ام، آمدن یک نفر از قم خبری بود که نمی‌شد مخفی‌اش کرد. چند روزی خودم را حبس کردم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد، اما از چیزهایی که راجع به خودم ‌شنیدم نزدیک بود شاخ دربیاورم. مردم شایعه کرده بودند من هم توی قم از این بیماری مُرده‌ام. حالا دیگر می‌ترسیدم از خانه بیرون بیایم. پیش خودم فکر می‌کردم کاش برنمی‌گشتم و توی قم ‌مانده بودم. چاره‌ای نبود، باید مدتی را توی روستا می‌گذراندم. خانه‌نشینی به قدر چند ماه، حسابی کلافه‌ام کرده بود. کلی کارِ روی زمین مانده داشتم. کلاس‌های شعر و ادبیاتم مانده بود و همین‌جوری هم از بقیه عقب بودم. دانشگاه به این نتیجه رسید که باقی ترم‌ را مجازی برگزار کند تا بیش‌تر از این، وقفه توی کار آموزشی نیفتد. از خداخواسته برگشتم و به تنهاییِ دلچسب خودم پناه بردم.
***
بعد از شهادت میثم و دیداری که همراه شاعران رفته بودیم حسینیه امام خمینی(ره) و من سروده‌ای را درباره امام موسی کاظم(ع) خوانده بودم، برایم از آن‌جا پیغام آوردند که به‌خاطر میثم و همرزمانش شاعر شهدای مرزبان بشوم. با شعرهایم کلنجار می‌رفتم که یک پیام از موسسه خیریه‌ای که مدت‌ها پیش نامم را برای همکاری به‌شان داده بودم رسید: «مربیان شاغل در موسسه‌ای که دختران سه تا هشت ساله در آن نگه‌داری می‌شوند به کرونا مبتلا شده و برای مراقب از این دختران نیاز به مربیان داوطلب داریم. در صورت تمایل به همکاری، لطفا نام و نام خانوادگی خود را به همین شماره، پیامک کنید. مراقبت یعنی حمام بردن، غذا دادن و همه کارهایی که یک مادر باید انجام بدهد.» این وسط همین مانده بود که مادر یک دسته دختر هم بشوم!
نمی‌دانم چرا وقتی تلفنی با مامان حرف زدم و ماجرای پیام را به‌اش گفتم دلم لرزید. شاید به‌خاطر حرفی بود که هر وقت می‌خواستم به کسی کمک کنم از دهانش بیرون می‌آمد و دودلم می‌کرد. این‌جور وقت‌ها همیشه به‌ام می‌گفت «تو نذر امام زمانی فرشته!» این‌بار هم زور این جمله جادویی چربید و بعد از همۀ دلسوزی‌های مامان برای دخترها قرار شد بروم، اما فقط برای دو روز.
نمی‌دانستم اصلا کاری ازم برمی‌آید یا نه ولی اگر نمی‌رفتم، هربار که حرف دخترها کشیده می‌شد وسط، هزار مرتبه می‌مردم و زنده می‌شدم که کاش رفته بودم.
یک‌سری اطلاعات کلی به‌ام دادند که بیش‌تر دخترها از شیرخوارگاه آمنه منتقل شده‌اند و کسی به فرزندخواندگی قبول‌شان نکرده. بعضی‌های‌شان حتی پدر و مادرهای‌شان مشخص بودند، اما فقر یا بیماری وادارشان کرده بود بچه‌ها را بسپارند به موسسه. آن‌هایی که خوش‌شانس‌تر بودند، حامی‌ای مثل بابالنگ‌دراز داشتند که ماهانه مبلغی را توی حساب‌شان می‌ریخت. این همه چیزهایی بود که از آن دخترها می‌دانستم و مطمئن نبودم کافی باشد. پایم که به مرکز رسید، دخترها دوره‌ام کردند و تا توانستند با فحش و بد و بیراه‌هایی که تا آن‌موقع بعضی‌های‌شان را نشنیده بودم به‌ام خوشامد گفتند. حسابی خورد توی ذوقم. انگار که من مقصر مریضی مربی‌هایی که مامان صدای‌شان می‌زدند بودم. سَرم داد می‌زدند که «از این‌جا برو! ما مامان‌های خودمونو می‌خوایم!»
اگر با مدیر خیریه رودربایستی نداشتم، همان‌موقع قید قول‌وقرار دو روزه‌ام را می‌زدم و برمی‌گشتم. مگر دیوانه بودم که بمانم، وقتی مرا نمی‌خواستند! تا حالا این‌قدر به‌ام برنخورده بود. دلخور و بی‌اعتنا به داد و فریادهای‌شان که تمامی نداشت رفتم توی اتاق کوچک‌ترها که همگی زیر شش سال داشتند. گفتم این‌ها کم‌تر از بقیه فحش بلدند و این‌جا جایم امن است. بی‌آن که یک کلمه با آن‌ها حرف بزنم، جایی برای خوابیدنم پیدا کردم و با هر زحمتی بود خودم را جمع‌وجور کردم که اشکم درنیاید. از خاموشی خیلی نگذشته بود که یکی از دخترها پایین لباسم را کشید و صدایم زد. خواستم اعتنا نکنم، اما حرفی زد که نتوانستم.
- می‌شه تو مامان من بشی؟!
نمی‌دانستم جدی می‌گوید یا من را دست انداخته، اما چشم‌هایش توی آن تاریکی یک‌جور عجیبی می‌درخشید. بقیه هم به دخترک اضافه شدند و با هم دم گرفتند که مادرشان بشوم. بغض به گلویم چنگ انداخته بود و شک نداشتم اگر اشکی از چشمم پایین می‌ریخت، دخترها اتاق را می‌گذاشتند روی سرشان. محکم بغل‌شان کردم و توی آغوشم فشارشان دادم. حس کردم یک نخ نامرئی از دل‌های تنگ و کوچک‌شان تا قلب زخمی من کشیده شد و دل‌های‌مان را به هم دوخت. کِی محبت‌شان توی دلم رفت که خودم نفهمیدم؟!
بچه‌ها که خواب‌شان برد، رفتم بالای سرشان و از یکی‌یکی‌شان عکس گرفتم. غربت و معصومیت‌شان دلم را آتش زد و اشک‌هایی که گرفتار شده بودند، راه‌شان را پیدا کردند و حالا نبار، کی ببار! من که توی چند دقیقه به دخترهایی که از گوشت و خون خودم نبودند، این همه دلبسته شده بودم و حالم این بود، پس حال آن‌هایی که جگرگوشه‌های‌شان را گذاشته بودند و به آن سفرهای بی‌بازگشت رفته بودند چه حالی داشتند؟ اصلا مگر دل دادن و دل کندن به این آسانی است؟ هرچه بیش‌تر فکر می‌کردم، بزرگی کار آن‌هایی که اسم‌شان روی هر کوچه و خیابان حک شده، بیش‌تر به چشمم می‌آمد.
***
9 روز از قراری که با خودم گذاشته بودم می‌گذشت و من هر روز بیش‌تر به دخترهایی که مامان صدایم می‌زدند دلبسته می‌شدم. با خوب شدن و برگشتن هرکدام از مربی‌ها هول می‌کردم که نکند عذرم را بخواهند و بگویند برو. همه چیز برایم رنگ گرفته بود.
نمی‌دانم اولین‌بار این پیشنهاد را چه کسی داد، اما فکر هر کس که بود خیلی به دل همه نشست. هرکدام از دخترها یک رنگ داشتند که با آن شناخته می‌شدند. بیش‌تر وسایل‌شان آن رنگی بود و فکر می‌کنم خودشان هم شبیه رنگ‌شان شده بودند. هویت‌ها و اسم‌هایی که توی شناسنامه بود، این‌جا جای‌شان را با رنگ عوض کرده بودند. باران، فیروزه‌ای شده بود و ستایش عاشق اسم یاسی‌اش بود و نازنین هم به لطافت صورتی شده بود.
من هنوز مامان بعضی‌ها و آبجی بزرگ‌تر بعضی‌ها بودم. همه زندگی‌ام با دخترها یکی شده بود. در قیدوبند وسایلم هم نبودم. گوشی‌ام دست دانه‌اناری مانده بود. صدایم زد و عکس میثم را نشانم داد.
- این کیه؟ باباته؟
با خنده جوابش را دادم که «داداشمه، عزیزم!» نگاه عمیقی به من و عکس میثم انداخت و رفت. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که دوباره برگشت و همین سوال را پرسید. توی همین 9 روز یاد گرفته بودم با دخترها چطور کنار بیایم. دوباره با آرامش جوابش را دادم، به این امید که دیگر با این سوال پیدایش نشود، اما حساب دفعه‌هایی که برگشت و باز هم پرسید از دستم دررفت. تقریبا مطمئن شدم اشکال در ضریب هوشی این بچه است، وگرنه بابا کجا و برادر کجا؟! آخرین مرتبه‌ای که سروکله‌اش پیدا شد، خودم را آماده کردم که از خجالتش دربیایم ولی آب پاکی را ریخت روی دستم.
- داداش یعنی چی؟ یعنی بابا؟ یعنی دوست؟
زُل زده بود به‌ام و منتظر جواب سوالش بود. خدای من! بیخود نبود که این‌طور مات و مبهوت ازم درباره برادرم می‌پرسید. همان دخترکی بود که می‌گفتند اصلا نمی‌داند خانواده یعنی چه و نسبت‌ها چیست! وقتی به چشم‌های پرسوالش نگاه کردم، انگار یک چیزی توی قلبم شکست که صدایش را خوب شنیدم.
***
مربی‌ها تقریبا همگی حال و روزشان خوب شده بود و برگشته بودند، اما دخترها افتاده بودند به سرفه. علامت‌شان آن‌قدری نبود که زودتر بفهمیم ولی بیش‌ترشان ناقل بودند. بعد از 9 شب برگشتم قم، اما دلم طاقت نیاورد بچه‌ها را توی آن حال و روز رها کنم. به مدیر موسسه زنگ زدم و برگشتم پیش‌شان. یکی دوتا از دخترها را از بقیه جدا کرده بودند تا همه درگیر نشوند. دخترها چسبیده بودند به شیشه و من از همان‌جا دیدم‌شان و بوس‌شان کردم. نمی‌دانم چرا توی مواقع بحرانی آن‌قدر قوی می‌شدم.
این جدا کردن دخترها خیلی هم چاره‌ساز نبود و همگی مبتلا شدند. مشتاقانه قبول کردم کنارشان بمانم. ماسک زدم و رفتم پیش‌شان. روحم آن‌قدر به‌شان نزدیک شده بود که نمی‌توانستم رهای‌شان بکنم.
تصوری که آن‌ها از کرونا داشتند با تصور بزرگ‌ترها خیلی فرق داشت. قرار بود بچه‌ها را ببرند سفر مشهد و این ویروس سفرشان را به هم زده بود، برای همین از کرونا بدشان می‌آمد و مثل پیرزن‌ها ناله و نفرینش می‌کردند. فیروزه‌ای تازه چهار سالش شده بود و با همان زبان لکنت‌دارش از پنجره رو به همسایه‌ها می‌گفت «آهای آهای همسایه‌ها! من کُلونا گِلِفتم.»
همین ندانستن و نترسیدن از کرونا نمی‌گذاشت حال بچه‌ها خیلی بد بشود و مریضی‌شان از یک گلودرد ساده بیش‌تر پیشرفت کند.
شب‌های تنهایی من و دخترها دوباره شروع شده بود و مثل آن شب اولی که مهرشان برای همیشه به دلم نشست، با هم خلوت کردیم. زرد قناری یک پوستر از سردار سلیمانی را روی پاهایش گذاشته بود و شبیه مادری که برای نوزادش لالایی بخواند با او حرف می‌زد.
- برات دعا می‌کنم همه زخم‌هات خوب بشن. تو هم دعا کن خدا یه پدر و مادر خوب به من بده!
***
وسط دخترهایی که ازم توقع مادری داشتند، نشسته بودم و نمی‌دانستم به‌خاطر کدام کاری که برای رضای خدا کرده‌ام، او این مزد را به‌ام داده که این‌طور عاشق‌شان بشوم. شاید هم کار میثم بوده که می‌خواسته مرا از آشفتگیِ بعد از شهادتش نجات بدهد که گذرم به این خانه افتاده. دفتر شعرم را باز کردم و بعد از آخرین شعری که برای میثم و همرزمانش گفته بودم، چند خطی هم از دخترهایی نوشتم که هرکدام‌شان یک رنگ از رنگین‌کمان را به ارث برده بودند.
دخترم! دنیای ما تلفیق شادی‌ها و غم‌هاست
دخترم! دلخور نشو، ناپایداری رسم دنیاست
گاه مثل طعم خوب بستنی در اوج گرما
گاه چون یک استکان چایی میان برف و سرماست
گاهی اما تلخ مثل تلخی داروی دکتر
می‌تراود در دهانت گرچه درمان بلایاست
دختر فیروزه‌ای، ای چشم‌هایت مثل باران!
آرزو دارم بخندی، خنده‌ات بسیار زیباست
صورتی جان، نازنینم، ای عسل چشم و عسل رو!
کوچکی هرچند، اما سینه‌ات همتای دریاست
دوست دارم رو کنم اسرار سبز پسته‌ای را
دختری تودار و خلاق است و بی‌پیرایه، اسراست
خندۀ زرد قناری می‌برد هوش از سر من
دختری موفرفری، نام قشنگ او کیاناست
تا فرو در فکرهایش می‌رود یاس بنفشم
می‌شوم گرم نگاهش بس که این گل ماه‌سیماست
لاجوردی جان من، بی‌مثل و بی‌تا، بی‌همانند
گریه‌هایش بی‌محابا، خنده‌هایش بامسماست
می‌پرم از فکر وقتی پرتقالی جان می‌آید
او رها و بی‌ریا و شوخ‌طبع و روح‌افزاست
نرگسم، چشمان او هرچند رنگ آسمان نیست
صورت زیبای او ماه قشنگ آسمان‌هاست
روی بامم یک پرستو در پی دانه‌اناریست
چشمِ بادامی او در چشم‌هایم صبح فرداست
سفره‌ای گسترده شد، این مائده رزقی بهشتی است
چون طلای ناب در آغوش دریاها هویداست
دختر سرخابی‌ام! تو هدیۀ خوب خدایی
خوب می‌دانم دعایت مثل لبخند تو گیراست
دختر زیتونی‌ام هم بهترین، هم نازنین است
غرق ناز و دلربای شرمگین است و دل‌آراست
آخرین دختر که خوشحالم برای بودن او
مهربان‌بانو ستایش، روشنای خانۀ ماست

پی‌نوشت
* شهیدان سیدمیثم حسینی، رضا خانلری و علی سخایی‌کیا در سال 1397 در یکی از پاسگاه‌های نهرعنبر در مرز استان ایلام بر اثر انفجار گاز به شهادت رسیدند.

مقاله ها مرتبط