اشاره: سال ۱۳۶٨ گریههای نوزادی در آغوش پدری روحانی با صوت اذان و اقامه به خنده بدل شد. نوزادی که بعدتر مریدی و شاگردی برادر بزرگترش را انتخاب کرد؛ برادری که در میان دیگر خواهر و برادران، از همان کودکی معلمی را خوب بلد بود. محمدحسین بزرگ و بزرگتر شد. با اینکه تحصیلات و جایگاه عالی در حوزه صدا و سیما به دست آورد، اما هنوز در مکتب حضرت معصومه
(س) با معلمی برادرش محمدمهدی مشقِ عشق میکرد. خاطرات کودکی تا بزرگسالی و تا زمان شهادت، این روزها باعث بغض گلوی اوست. اکنون روایت روزهای زندگی محمدمهدی از زبان برادرش محمدحسین پیش روست تا بدانیم چگونه او از میان جبهههای سوریه راهی عرش الهی شد.
برادر بزرگتر
خیلی توجه داشت به اینکه مسائل دینی را با زبان آرام و نرم به من بفهماند. سعی میکرد مسائل را با همان زبان کودکی به من یاد دهد. با اینکه فقط هفت سال تفاوت سنی داشتیم، مانند یک پدر با بنده برخورد میکرد. یادم میآید هفت، هشتساله بودم و داشتیم بازی میکردیم که ایشان گفت «اذان شد بریم نماز بخونیم». نماز مغرب و عشا بود. من گفتم «ول کن بابا بازی میکنیم بعدش میریم». گفت «نه». من بلند شدم و تندتند و با صدای آرام خواندم و تمام شد. گفتم «خوندم نمازم رو». گفت «کاری به سرعتت ندارم، اما نماز مغرب و عشا رو باید بلند بخونی چون مردی». یادم هست که از روی لجبازی نمازم را با داد خواندم. تمام که شد گفت «خوب بود، خیلی قشنگ بود، آفرین. فقط خواستی بخونی صدات رو ببر بالاتر».
تابستانها معمولا سعی میکرد کارهای هنری و دستی یادم بدهد. یک ماشین معمولی را به یک ماشین کنترلی چراغدار تبدیل میکردیم و با چوب تریلی درست میکردیم. با کامپیوتر که بازی میکردم میگفت «چرا فقط بازی میکنی؟ با کامپیوتر کارهای دیگهام میشه کرد». فتوشاپ را به صورت کاملا ابتدایی به من یاد داد. الان هر کار هنری که انجام میدهم و بلدم مدیون آموزشهای ایشان هستم.
مردی از تبار نور
کمکم که بزرگ شدیم از هم جدا شدیم. سال ۱۳٨٠ که ایشان برای دانشگاه به تهران رفت، خیلیکم یکدیگر را میدیدیم، اما در همان زمان هم خیلی مسائل را به من گوشزد میکرد. چند بار با هم به راهیان نور رفتیم. میگفت حتما به راهیان نور برو. در مسائل خانوادگی خیلی سعی میکرد به من مشاوره بدهد. توکلش خیلی بالا بود. بچه که بودیم تابستانها میرفتیم نیاسر. یک بار آمده بود نیاسر و درِ خانه را باز گذاشته بود. میگفت، گفتم یک سر میروم نیاسر و برمیگردم. در را به هم زده بود و آمده بود. یک بار میخواست از تهران بیاید قم. پول زیادی همراهش نبوده، همان مسیر را میآید و با خودش میگوید توکل بر خدا برویم ببینیم چه میشود. یک مسیری را رفیقش میرساند، یک بخشی را یک نفر صلواتی میآورد. وقتی به قم میرسد هنوز همان پول در جیبش بوده است.
آخرینها

سالهای آخر ارتباط ما بیشتر تلفنی و پیامکی بود. آخرین پیامکهای ما مربوط به تبریک سال نو بود؛ سال ۱۳٩٧. تبریک گفتیم و ایشان گفت انشاءالله امسال قدمهای موثری در ظهور برداری. شبهای قدر به هم پیام میدادیم. شب قدر قبل از شهادتش گفتم «دعا کن عاقبت به خیر شویم». گفت «تو هم دعا کن که یا روسفید شویم یا روسرخ» که اشاره داشتند به همان بحث شهادت.
به علت شغل و موقعیتشان با بقیه خواهر و برادرها هم ارتباط محدودتری داشتند. دیدارها بیشتر محدود شده بود به دیدارهای فیزیکی آخر هفته یا دوهفته یک بار و حتی به سبب طولانی شدن ماموریتها، گاهی ماهی یک بار.
کار باید برای رضای خدا باشد
روی بیتالمال، وقت، محرم و نامحرم و مسائل مالی حساس بود. ماجرای شهادتش نمونه بارز حساسیت روی بیتالمال بود. ایشان میتوانست به راحتی وارد سوله نشود، اما چون میدانست یک سری افراد و امکانات داخل سوله هستند و میدانست ضربه مالی سنگینی وارد میشود، سعی کرد به داخل برود تا هم افراد را نجات دهد، هم برخی از تجهیزات را بیرون بیاورد.
معمولا وقتی ایشان خانه پدرم بود، سفره زنانه و مردانه جدا بود چون ایشان و خانوادهشان این طور راحتتر بودند.
وامهایی که میگرفت، وامهای قرضالحسنه بود. اصلا سراغ وامهای شبههدار و با سودهای عجیب و غریب نمیرفت. نسبت به رهبر انقلاب و انقلاب هم خیلی حساس و زبانزد فامیل بود.
آغاز مأموریت
اقتضائات کاری بالاخره محمدمهدی را به سوریه رساند. حضور در یک ارگان نظامی اقتضا میکند برای رسیدن مجموعه به اهدافش قدم برداری. مستشاری هم از همان اقتضائات بود.
من از شهید کوچکتر هستم، اما دستنوشتههای او از هفده سالگی نشان میدهد از همان سن در فکر شهادت بوده است. اعزام به سوریه فرصتی برای طی مسیر شهادت بود.
آماده شهادت
به جهت فاصلهای که از شهید داشتیم خیلی حال و هوای پیش از شهادتش را درک نمیکردیم، اما اکنون که خوب دقت میکنیم و موارد قبل از شهادت را کنار هم میگذاریم میبینیم پیش از شهادت به ما کد میداد. اربعین 13٩۶ من خوابی دیدم و به ایشان گفتم. پیگیر شد که خواب را تعریف کنم. برایش نوشتم «اون روزها که مأموریت بودی خواب دیدم آمدم حرم امام حسین
(ع) و شما رو آنجا با لباس خادمی حرم دیدم. داشتیم صحبت میکردیم که با صدای اذان صبح بیدار شدم». مهدی اما در جواب نوشت «من کجا و حرم عشق کجا؟!»
خواب دیگری دیده بود که ما مطلع نشدیم، اما برای دوست معبرش تعریف کرده بود. خواب دیده بود در محضر امام زمان
(عج) است. خوابش میبرد و وقتی بیدار میشود مجدد در محضر امام زمان
(ع) است. دوستش میگوید مسئله شهادت شماست و وضعیت شما در زمان ظهور آقا امام زمان
(عج).
آخرين قرار
تقریبا یک ماه قبل از شهادت، آخرین دیدار ما بود. در منزل پدری از سرکار که آمدم گفتند مهدی آمده است. به جهت اینکه قرار بود قبل از عید به ماموریت برود و ممکن بود نبینمش، از محل کار که آمدم دقایقی نشستم و رفتم. تا سیزدهم فروردینماه درست یک هفته پیش از شهادت مرخصی گرفته و به ایران آمده بود تا خانواده خودش را به مشهد ببرد. از مشهد به من زنگ زد و آن آخرین مکالمه ما بود. از آنجا به همه خواهر و برادرها زنگ زده بود. پدرم که فهمید مرخصی گرفته، گفت «بیا قم ببینیمت». گفت «نه، من فقط مرخصی گرفتم خانوادهام را ببرم مشهد و برگردم».
نحوه شهادت
ساعت یک و دوی شب در پدافند بودند، واقع در حمص سوریه. بچههای پدافند اعلام میکنند که یک سری موشک از سمت اردن به سمت هواپیماهای اسرائیلی شلیک شده است. موشکها را میزنند و ردیابی میشود. چند دقیقه وقت داشتند تا هم نیروها و هم تجهیزات را از سوله خارج کنند. در یکی از این رفتوآمدها موشکها اصابت میکند و ایشان به شهادت میرسند. در این حادثه شش نفر از همرزمان ایشان نیز شهید شدند. اگر خودش میرفت و به سوله برنمیگشت شاید زنده میماند، اما سعی کردند با کمترین هزینه و کمترین خسارت این حادثه را دفع کنند.
فریضهای برای پدر
دوشنبه صبح بود. در کلاس پدرم شرکت کردم. شماره ناشناسی با من تماس گرفت. فکر کردم خود مهدی تماس گرفته است. رفتم صحبت کردم. گفتند ایشان مجروح شده است. فعلا به کسی چیزی نگویید. با همان حال کنار پدرم پشت فرمان خودرو نشستم. تا رسیدن به منزل فقط خودخوری کردم. با برادرم تماس گرفتم و ماجرا را گفتم. برادرم گفت بروم سرکارش. آنجا که رفتم فهمیدم شهادت بوده نه مجروحیت. با برادرم به خانه رفتیم. برادرم زمینهچینی کرد. ما پنج فرزند بودیم. برادرم گفت «عمری است به مردم میگویید بر شما واجب است خمس مالتان را به خدا بدهید، شما هم خمس فرزندانت را به خدا دادید».
آرزوی برادر
خوش به سعادتش بهترین راه را انتخاب کرد. همیشه میگفت «آخرش که باید مرد، دعا کنید شهید شویم. با این گناهانی که ما داریم راهی جز شهادت نجاتمان نمیدهد. اولین قطره خون شهید که بریزد تمام گناهانش بخشیده میشود.»
خدا انشاءالله ما را هم به ایشان ملحق کند.
نویسنده: زینب خاکپور