۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

لحظه مطمئن عشق

لحظه مطمئن عشق

لحظه مطمئن عشق

جزئیات

به مناسبت ۱۸ مردادماه، سالروز شهادت شهید محسن حججی / گفت‌وگو با زهرا عباسی همسر شهید مدافع حرم محسن حججی

18 مرداد 1399
خیلی ساده با هم آشنا شدیم. مهر سال ۹۱، نمایشگاه هفته دفاع مقدس. جفت­‌مان غرفه­‌دار بودیم. من مسئول امور­­ صوتی­‌و­تصویری غرفه خودمان بودم و محسن عکاس و مسئول غرفه­‌شان. از نام غرفه و آرم روی کوله محسن معلوم بود عضو موسسه فرهنگی شهید کاظمی است. موسسه‌­ای که من هم دورادور در آن فعال بودم. اولین صحبت بین­‌مان هم به همین بهانه رد و بدل شد. شماره تلفن موسسه را لازم داشتم. رفتم سراغ محسن و گفتم: «شماره موسسه شهید کاظمی رو می­‌خوام. شما دارید؟» سرش را بالا آورد و یک آن متعجب نگاهم کرد. متعجب‌­تر پرسید: «مگه شما هم عضو موسسه­‌اید؟» گفتم: «بله.» شماره را گرفتم و برگشتم، اما نگاه پر­ شرم ­و­ حیای محسن آن­‌قدر برایم عمیق بود که ناخودآگاه تا ته قلبم رسوخ کرد. از آن روز به بعد، هر روز محسن را می­‌دیدم. محسن را که همیشه آرام، متین و سر به زیر بود، اما چیزی ته دل من شکل گرفته بود که نمی­‌توانستم نسبت به آن بی‌­تفاوت باشم. محسن به دلم نشسته بود.
روزی که خبر قبولی دانشگاهم رسید نقطه عطف این احساس بود. وقتی پدرم تماس گرفت تا خبر قبولی­‌ام را بدهد خیلی اتفاقی نزدیک غرفه­‌شان بودم. از خوشحالیِ این که شهر مورد علاقه­‌ام؛ بابل قبول شده‌­ام و می­‌توانم در کنار خانواده مادری‌­ام باشم داشتم بال درمی­‌آوردم. تماسم که تمام شد ناخودآگاه نگاهم به سمت غرفه برگشت. محسن ایستاده بود و مات و متحیر نگاهم می­کرد. با همان نگاه رو به پایینش پرسید: «دانشگاه قبول شدید؟» گفتم: «بله! بابل.» ادامه داد: «می­رید؟!» جواب دادم: «بله! حتما می­رم.»، اما نمی­دانم چرا یک آن جنس نگاه و لحن کلام محسن تغییر کرد. تغییری که دوباره دلم را تکاند. آن­قدر که وقتی رفتم ثبت­نام، طاقتم نگرفت بمانم. کوه­ها را می­دیدم، اشک می­‌ریختم. جنگل را می­‌دیدم، غصه­‌ام می­‌گرفت. باران می­‌بارید، دلم آشوب می­‌شد. اصلا هر چیزی که قبل از آن برایم جذاب و شیرین بود حال دلم را تلخ می­‌کرد. دروغ چرا؟! دلتنگش شده بودم. به پدرم گفتم: «نمی­‌توانم بمانم. انتقالی مرا بگیر.»
***
وقتی برگشتم، نمایشگاه تمام شده بود. مادرم چندتا پوستر و عکس از مقام معظم رهبری می­‌خواست. گفتم: «صبر کن از بچه‌­های موسسه بپرسم، ببینم از کجا بگیریم.» لبخند محوی روی لب­‌های مادرم نشست و پرسید: «حتما منظورت آقای حججی­یه! آره؟» مادرم خبر داشت. همه چیز را برایش گفته بودم. اولین نگاه، اولین لبخند، اولین کلام. حتی چند روزی که بابل بودم گفتم: «برو نمایشگاه ببینش.» رفت محسن را دید. گفت: «زهرا! این آقا چهره­ا­ش اصلا شبیه ایده‌آل‌­های تو نیست ولی خیلی شبیه شهداست.» مادرم راست می­گفت. همیشه دوست داشتم همسرم صورتش گرد باشد و محاسنش بلند و پرپشت ولی محسن این­طور نبود. حتی لهجه نجف­آبادی­‌اش غوغا بود؛ چیزی که من از آن فراری بودم ولی آن­‌قدر دلم لرزیده بود که همه این­‌ها یادم برود. شماره محسن را داشتم. توی همان نمایشگاه وقتی کلیپ صوت‌های مربوط به دفاع مقدس را برای پخش توی غرفه­‌مان می­خواستم، محسن هاردش را برایم آورد و گفت: «توی این هارد کلی از کلیپ‌­های مربوط به دفاع مقدس موجوده.» قبول نکردم. گفتم: «برام روی سی­دی یا فلش کپی­شان کنيد.» گفت: «نه! به شما اطمینان دارم.»
هارد را به کامپیوتر خانه وصل کردم. یک پوشه داشت که زیرش نوشته بود خصوصی و یک علامت ورود ممنوع گذاشته بود. هرچه با خودم کلنجار رفتم، نشد. آخرش زور کنجکاوی بی­حد ­و­ حسابم به عقلم چربید. پرونده را باز کردم. چندتا عکس دسته­جمعی خانوادگی بود و تصویر کارت ملی محسن به­‌علاوه فیلم­های محسن و دوستانش توی موسسه. از الویه درست کردن­شان فیلم گرفته بودند. جالب بود. هرچه دم دست­شان بود توی الویه ریختند، از خیارشورهای درشت درشتی که روی زمین می­افتاد و توی ظرف می­انداختند تا رب ­گوجه‌­فرنگی و چنگ زدن سالاد با دست. شماره تلفنش را که روی هارد نوشته بود برداشتم و تصویر کارت ملی­اش را ذخیره کردم. چرایش را نمی­دانم ولی آن لحظه مطمئن بودم که محسن را دوست دارم.
اولین پیامم به محسن را فرستادم: «سلام آقای حججی. تعدادی عکس و پوستر حضرت آقا رو می­خوام. از کجا می‌­تونم تهیه کنم؟» جواب داد: «ببخشید شما؟» نوشتم: «عباسی هستم.» جواب داد: «سلام. خدا رو شکر.»
آن­‌موقع متوجه نشدم خدا رو شکر یعنی چه؟ حتی توی دلم گفتم: «وا! یعنی چی؟ این پسره یه چیزیش می­شه. می­گم پوستر می­خوام، می­گه خدا رو شکر.» غافل از این که همین پیام، جواب خواسته محسن بود. خواسته‌­ای که او را تا زیارت امام رضا برده بود. ارتباط پیامکی­‌مان از همین‌­جا شروع شد. البته محتوای پیام­‌ها همه رسمی بود.
***
شهید محسن حججیجمعه بود. برای کاری چند­بار با تلفنش تماس گرفتم. خاموش بود. عصر زنگ زدم، جواب داد. برایم سوال بود. پرسیدم: «چرا گوشی­تون خاموش بود؟» گفت: «من جمعه­‌ها تو انتظارم.» گفتم: «یعنی چی؟» گفت: «من روزهای جمعه از تمام ابزارهای دنیایی دست می‌­کشم و فقط به ظهور آقا فکر می­‌کنم.»
دو هفته بعد، روز شنبه هرچه تماس گرفتم، تلفنش خاموش بود. یکشنبه تماس گرفتم، خاموش بود. چند روز به همین منوال گذشت. محسن تلفنش را روشن نکرد. از دلهره و اضطراب مریض شدم. حتی پدرم که حال و روز مرا دید پیگیر شد خبری از محسن بگیرد ولی نشد. آن­‌قدر حالم به هم ریخته بود که فقط یک چیز آرامم می­کرد، این که محسن حالش خوب باشد. فکری توی سرم جرقه خورد. کارت ملی محسن! اسم پدرش را از روی کارت برداشتم و با ۱۱۸ تماس گرفتم. شماره منزل­شان را پيدا كردم. بلافاصله شماره را گرفتم، بدون این که تردید کنم یا به عاقبتش فکر کنم.
مادرش تلفن را جواب داد. محسن نبود. گفتم: «عباسی هستم. از کوله­‌بار تماس می­گیرم. بگید با من تماس بگیرن.» یک ساعت نشده محسن تماس گرفت. صدایش که آمد بغضم ترکید. تمام آن اضطراب شد اشک. فقط پرسیدم: «خوبی؟» گفت: «بله.» گفتم: «همین برام مهم بود. دیگه به من زنگ نزن.» تماس را قطع کردم، اما بیش­تر دلتنگش شدم. داشتم خفه می­شدم. حالا محسن مدام زنگ می­‌زد و پیام می‌­داد. خواهش می‌­کرد، التماس می­‌کرد، قسم می­داد که: «زهراخانم! فقط جواب بده براتون توضیح بدم.» کم آوردم. جواب دادم. گفت: «حس کردم این رابطه داره گناه‌­آلود می­شه. میخوام بیام خواستگاری.» قلبم آرام گرفت. انگار آبی از آرامش روی تشویش دلم ریختند.
***
چهارشنبه، یک روز مانده به عرفه، مادر و مادربزرگش را فرستاد خواستگاری. مادرش گفت: «عروسی را که می‌­خواستم پیدا کردم. از این خونه جای دیگه نمی­رم. فقط جواب بله می­‌خوام.» روز پنجشنبه رفتیم اصفهان، دعای عرفه. از سر و ته دعا هیچ چیز نفهمیدم. فقط یک­ریز دعا مي­کردم. از خدا مي­خواستم اگر محسن تایید شده حضرت زهراست وصلت ما سر بگیرد. دعا می­کردم و خدا را قسم و آیه می­‌دادم تا دلم آرام بگیرد. رفتم سر مزار حاج­‌احمد­ کاظمی. اتفاقا محسن هم آن­جا بود. خبر داشتم از ارادتش به حاجی. حال او هم دگرگون بود. معلوم بود آمده پیِ گره­گشایی حاج­‌احمد. دستم را روی سنگ مزار حاجی گذاشتم. به چشم­هایش که توی عکس می­خندید نگاه کردم و گفتم: «حاجی! خودت برای من پدری کن. خودت می­دونی. منم جای دخترت.»
شنبه با محسن آمدند خواستگاری. محسن از سربازی آمده بود، شغل خاصی نداشت. تازه توی شرکتی مشغول شده بود، اما ایمان و تدینش عالی بود. نه من بگویم، نظر پدر و مادرم هم همین بود. صحبت کردیم. محسن قرآن را باز کرد و از روی آیات آن، شرایط ازدواجش را گفت. بیش­تر صحبت­هایش درباره شرایط حجاب و پوشش بود. فقط یک شرط برای ازدواج داشت. گفت: «زهراخانم، من خیلی دلم می­‌خواد شهید بشم. دلم می­خواد منو به سعادت و در نهایت، شهادت برسونی. کمک کن توی همین مسیر باقی بمونم و از مسیر خارج نشم.» شرطش برایم سخت بود. حرف مادرم برایم زنده شد: «زهرا، این پسر چقدر شبیه شهداست!» و حالا شرط عجیب و سخت محسن! ولی قبول کردم.
سر سفره­ عقد که نشستیم قرآن را باز کرد. می­‌خواند و من پشت سرش آیات را دنبال می­کردم. مدام دم گوشم تکرار می­کرد: «یادت نره واسه شهادتم دعا کنی!» هردفعه مبهوت نگاهش می­‌کردم. آخرش گفتم: «محسن! یعنی چی؟ حالا که بهترین اتفاق زندگیم داره رقم می­خوره، دعا کنم شهید بشی؟ مگه می­تونم؟!» آن­قدر گفت که تسلیم شدم و دعای شهادتش از ته قلبم گذشت. خیلی سخت بود ولی قول داده بودم برایش بهترین را بخواهم و خواستم. یک سال و ۸ ماه عقد بودیم و بعدش رفتیم سر خانه و زندگی­‌مان.
***
محسن خیلی خانواده‌­دوست بود. نه این که بگویم توی کارِ خانه کمکم می­‌کرد یا مدام مرا گردش و مهمانی و مسافرت می­‌برد، نه! محسن در نهایت احترام و مهربانی با من رفتار می­‌کرد. توی پیش­ افتاده‌­ترین چیزها نظرم برایش اولویت داشت. همیشه «زهراجان» یا «خانمم» صدایم می­‌کرد. باور کنید حتی اسمم را سبک صدا نمی‌­کرد. نمی­‌گذاشت ناراحتی بین­مان خیلی عمیق شود. هیچ وقت صدایش بالا نرفت. اگر جایی دوست نداشت بیاید و من اصرار می­کردم و یا وقتی بد قضاوتش می­‌کردند دلخور می­‌شد. اگر حس می­‌کرد کمی از هدف­م‌ان دور شده­‌ایم به هم می‌­ریخت. کافی بود یک­بار نماز صبح­‌مان قضا شود یا حتی به آخر وقت برسد. تمام آن روز حالش بد بود. اصلا منتظر بود از زمین و زمان برایش بلا برسد. به نماز اول وقت خیلی مقید بود. اگر قرار بود جایی برویم، یا اول نمازمان را می­خواندیم بعد می­رفتیم، یا این که طوری برنامه­ریزی می­کرد تا نمازمان را توی مسجد بخوانیم. به همین خاطر، من و محسن توی اکثر مساجد شهر نماز خوانده‌­ایم. محسن دايم‌الوضو بود.
بین‌­الطلوعین را همیشه بیدار می‌­ماند. بعد از نماز صبح زیارت حضرت زهرا، زیارت عاشورا، حدیث کسا، دعای نادعلی و حداقل دو صفحه قرآن می­‌خواند. اگر باز وقتش اضافه می­آمد می­گفت: «خب زهراجان، حالا چی بخونم؟»
***
ازدواج که کردیم محسن به اصرار من وارد سپاه شد. مي­‌دانستم از شغلش در آن شركت خیلی راضی نيست. مخصوصا این که اجازه خواندن نماز اول وقت را نمی­دادند. محسن به­‌طور كلی كار دولتی دوست نداشت. می­‌خواست وقتش برای برنامه­‌هايی كه داشت آزاد باشد ولی وقتی به او گفتم: «محسن! مگه تو نمی­خوای شهید بشی؟ من مطمئنم شهادت تو توی سپاهه.» کوتاه آمد و لباس پاسداری پوشید.
دوره آموزشی­‌اش که تمام شد و برگشت، اولین عید زندگی مشترک­‌مان بود. همان عیدی که علیرضا نوری در سوریه شهید شد. با محسن رفتیم تشییع‌اش. از دیدن آن عظمت و عزت، تابوتی که پیچیده در پرچم سه رنگ روی دست­ها تاب می­خورد، آن همه جمعیتی که آمده بودند بدرقه علیرضا در شگفت بودم، اما محسن را که نگاه می­کردم انگار به احساسم تلنگر می­زد. فکرش هم عذاب‌­آور بود. مطمئن بودم اگر یک روز محسن را برایم این­جور بیاورند طاقت نمی­‌آورم، حتما دق می­کنم. حتی به محسن گفتم: «وااای محسن! اگه تو یه روز شهید بشی و این­جور پیکرت رو بیارن، من از دوریت دق می­‌کنم. نمی­تونم تحمل کنم.» گفت: «می­تونی خانمم. حالا ببین اصلا پیکری میاد!» این جملات شده بود جزو مکالمات روزمره­مان. می­گفتم: «محسن، باید سالم برگردی. می­خوام دست بکشم توی موهات. دست بکشم به صورتت.» لبخند می­زد و می­گفت: «حالا تو دعا کن پیکری بیاد!»
***
شهادت علیرضا انگار محسن را به تلاطم انداخت. فقط و فقط به رفتن فکر می­کرد ولی من راضی نبودم. سخت بود برایم. هنوز یک سال از ازدواج­مان نگذشته بود. چطور می­توانستم به رفتنش راضی شوم! وسط اشک و لابه­هایش می­گفت: «زهراجان، اگه من این­جا بمونم و بمیرم بدتره، بذار برم. من کنارتم، فقط راضی شو به رفتنم.»
خبر اعزامش که رسید داشت بال درمی­آورد. از خوشحالی­اش ذوق می­کردم ولی توی دلم آشوب بود. مدام به خودم می­گفتم: «زهرا! تو قول دادی.» فردای همان روز فهمیدم مادر شده­ام. محسن خوشحال بود ولی نه به اندازه اعزامش. می­گفت: «زهراجان! یه مرد برات گذاشتم. این مرد هواتو داره.» خندیدم و گفتم: «از کجا معلوم که دختر نباشه؟» گفت: «نه، پسره. اصلا می­رم از حضرت زینب می­خوام که پسر باشه.»
شبی که فردایش اعزام بود رفتیم گلزار شهدا. محسن مزار شهدای مدافع حرم و شهدای گمنام را با گلاب شست. سر مزار شهدای گمنام گفت: «من شاید این­جا خاک بشم. شاید یکی از همین شهدا بشم. شاید جسدی از من نَمونه یا حتی اثری از من برنگرده.» کمی مکث کرد و ادامه داد: «نمی­دونم زهرا ولی من دلم با این طرفه.» مزار شهدای مدافع حرم را نشانش دادم و گفتم: «ولی من دلم با اون طرفه. تو رو خدا برگرد محسن.»
آن شب را تا صبح اشک ریختم. سعی می­‌کرد آرامم کند، اما نمی­شد. گفت: «زهراجان، می­خوای نرم؟» فکر کردم جدی می­گوید. هول شدم. گفتم: «آره محسن، نرو.» خندید و جواب داد: «بی­‌جنبه‌­بازی درنیار زهرا!» آخرش گفتم: «نه، نمیارم. برو ولی قلبم داره از جا کنده می­شه.»
ساکش را خودم بستم. اشک می­‌ریختم و وسایلش را جمع می­‌کردم. می­گفتم: «خدایا! خیلی سخته ولی شکر.» از ته دلم نمی­خواستم برود. حداقل برای بچه توی راه­مان. دست آخر هم احساس و عشقم به قولی که داده بودم غلبه کرد. محسن که خوابید، موبایلش را خاموش کردم و ساعت دیواری اتاق را هم دستکاری کردم. نمی­خواستم به­موقع بیدار شود. دم صبح، دو ساعت خوابم برد. محسن بیدار شده بود. فهمیده بود چه دسته گلی به آب داده­ام. آه از دلم بلند شد. گفتم: «وااای! تو که بیدار شدی!» خندید و گفت: «بله خانم. پاشو که داره دیرم می­شه.»
محسن که رفت دیگر اشکم بند نمی­آمد. واقعا از شهادتش می­ترسیدم. برای امام حسین نامه نوشتم. نامه‌­ای که با فرازهای اول زیارت حضرت زهرا شروع می­‌شد. نوشتم: «آقا منتی ندارم. محسن را سالم فرستادم، باید سالم برگرده. بچه توی راه داریم. این‌­بار برگرده، دفعه بعد که آمد شهید بشه.»
***
شهید حججیاعزامش ۶۰ روزه بود. گاهی دو روز در میان زنگ می‌­زد و گاهی ده روز از محسن بی­­‌خبر بودم. اواخرش می‌­گفت: «زهرا، دیگه خودمم دلم تنگ شده­. می­‌خوام برگردم.» وقتی برگشت انگار دوباره روح به کالبدم آمده بود، اما محسن دیگر آن محسن سابق نبود. فقط می‌­خواست برود و برنگردد. فقط می­‌خواست شهید شود. انگار از همه چیز بریده بود. بچه کوچک دوستش شهيد پویا ایزدی را که می‌­دید بدتر می­‌شد. اشک می‌­ریخت و می­‌گفت: «من شرمنده این بچه­ام.» بي­قراری محسن کلافه‌­ام کرده­ بود. سخت آرام می‌­شد و کوتاه.
موسی جمشیدیان را خواب دیدم. دوست محسن که در سوریه شهید شده­ بود. با لباس احرام از توی تابوت بلند شد و نشست رو­به‌­رویم. با لبخند پرسید: «چته؟» گفتم: «محسن خیلی بی­‌قراره. می­گه می­خوام برم. می­‌خوام شهید بشم.» خندید و گفت: «به­اش بگو این­قدر عجله نکنه. وقتش می­‌رسه، خوبم وقتش می­رسه. می­ره، خوبم می­ره.» بیدار شدم. تمام تنم می­‌لرزید. بشارت شهادت محسن هرچه برای خودش شیرین بود، اما کام مرا تلخ می­‌کرد. محسن که بیدار شد گفتم: «محسن‌­جان! موسی نوید شهادتت رو داد. دیگه بی­قراری نکن.» برّوبر نگاهم کرد. شاید حر‌‌‌ف­هایم را توی سرش می­چرخاند. نگاهم می­‌کرد و بدون این که پلک بزند قطرات درشت اشک صورتش را تر مي­کرد.
محسن دو سال در تقلا بود. به هر دری می­زد که برود. دوباره دست به دامان امام حسین شدم. نامه نوشتم برای­شان. با همان فرازهای زیارت مادرشان. نوشتم: «آقا! محسن می­‌خواد بره سوریه که از حریم خواهرتون دفاع کنه. می­‌دونم که شما غیرت دارید و می­‌دونم هر کسی رو به حریم خواهرتون راه نمی­‌دید. محسن رو راه بدید به این حریم. من به شهادتش راضی­‌ام.» و نامه را فرستادم کربلا.
***
اعزامش که قطعی شد برایش ساک بستم. با این تفاوت که این­‌بار می­‌دانستم دیگر برنمی‌­گردد. لباس­هایش را اتو کردم و برچسب «جون، خادم­المهدی» را روی سینه لباسش دوختم. دمِ رفتن خیلی حرف­ها زدیم. گفت: «زهراجان، دوست دارم اگه برگشتم قبرم رو حسینیه کنی و پیراهن مشکی عزای امام حسین رو هم روی سینه­ام بذاری.» گفت: «زهراجانم، مراقب خودت و علی باش. نکنه بی­قراری کنی!» همان­طور که اشک­هایم روی صورتم می­ریخت گفتم: «محسن، سالم برگرد.» فقط گفت: «راضی باش به رضای خدا.» دستم را گرفت و تشکر کرد از همراهی­‌ام، از این که راضی شده‌­ام به رفتنش. گفت: «اگه شهید شدم برای همة سختی­های بعد از من حلالم کن.» نگاهش می­کردم. چشم‌هایش از خوشحالی می­درخشید ولی نگاهش را از من می­گرفت. می­گفت: «می­ترسم نگاهت کنم دلم بلرزه.»
سوار اتوبوس شد. دل­کندن از محسن برایم از جان­کندن سخت­تر شده بود. اتوبوس که حرکت کرد انگار تمام جان مرا با خودش برد. افتادم روی زمین. محسن که رفت انگار چیزی راه گلویم را کیپ کرده بود. هیچی از گلویم پایین نمي‌رفت. مدام روزه بودم.
چند روز یک­بار زنگ می­زد و دلداری­ام می­داد، اما این تماس‌­ها بیش­تر شبیه یک مسکن قوی بود. درد دلتنگی‌­ام را کوتاه و مقطعی آرام می­کرد. این­بار ولی محسن فرق می­‌کرد. هرچه من پریشان بودم، او آرام بود. می‌­گفت: «زهرا، جای من همین­‌جاست.»
***
نهم مرداد زنگ زد. سالگرد ازدواج­مان بود. مادرم از حال و روزم به محسن شکایت کرد. گوشی را که گرفتم گفت: «عزیزم، آروم باش. به خودت برس. ببین من این­جا به خودم می­رسم. زهراجان، میام برات جبران می­کنم. فقط آروم باش.»
چند ساعت مانده به اسارتش برای بار آخر تماس گرفت. گفت: «زهرا، خیلی دلم واسه­تون تنگ شده. واسه دیدن­تون دل تو دلم نیست. دیگه دلم نمی­خواد بمونم. می­خوام برگردم.» فردا صبحش رفتم دستی به سر و روی خانه­مان بکشم و برای آمدن محسن آماده شوم. سر راه رفتم بانک. کارت بانکی محسن مشکل پیدا کرده بود و باید تعویض می­شد. قبل از رفتنش رفتیم و مرا صاحب امضا کرد. توی بانک بودم که پیام اسارت محسن آمد روی تلگرام. عکس که باز شد، مغزم قفل كرد. چیزی را که می­دیدم باور نمی­کردم. فکر می­کردم شوخی است، اما وقتی نگاهم روی برچسب سینه‌­اش چرخید، انگار زمین و زمان روی سرم خراب شد. علی از بغلم افتاد. خودش بود. نگاهش را می­‌شناختم. خودِ محسن بود. فقط می­زدم توی سرم که: «خدایا! حالا چي کار کنم؟» آقایی كه بیست و چند روز پیش برای حق امضا از محسن و من عکس انداخته بود پشت باجه بود. مرا شناخت. آن روز محسن آن­قدر سر به سرش گذاشته بود که مطمئن بودم فراموشش نکرده. گوشی را گرفتم طرفش و فریاد زدم: «نگاه کن! این شوهر منه؟ این محسن منه؟»
شاید سخت­ترین روز عمرم همان روز بود. رفتم خانه. پیراهن محسن را پهن کردم روی زمین و سرم را گذاشتم روی آستین پیراهنش. حالم بد بود. انگار بند بند وجودم داشت از هم جدا می­شد. محسن که کتک می­‌خورد، دردش توی وجودم می‌­پیچید. قلبم تیر می­‌کشید. انگار همه ناخن­‌هایم را با هم می­‌کشیدند. حتی بعد از شهادتش نمی­‌دانم با پیکرش چه می­‌کردند، اما بدن من به­شدت می­‌لرزید. فقط وقتی که محسن دفن شد این دردها آرام گرفت.
بامداد روز چهارشنبه خبر شهادتش رسید. عکس پیکر بی­‌سرش را که نشانم دادند بی­‌تاب شدم. صدایش پیچید توی گوشم: «عزیزم، صبور باش. هرچی زجر بیش­تر، اجر بیش­تر.»
***
پیکرش که آمد رفتیم معراج شهدا. اولش که باور نمی­‌کردم این پیکر توی تابوت، محسن باشد. محسن لاغر بود و هیچ شباهتی به این پیکر نداشت. فریاد می­زدم: «این محسن من نیست!» به زور مرا کشاندند پای تابوت. اسم محسن روی کفن بود. چیزی که همیشه توی تصوراتم از آن فراری بودم و به خودم مجال فکرش را نمی­دادم. با محسن که تنها شدم پیکرش را کشیدم توی بغلم. سر نداشت ولی جای سرش را گذاشتم روی پاهایم. گفتم: «محسن‌­جان! پس پیکرت کو؟ مگه قرار نبود سالم برگردی؟ کجای پیکرت برگشته که هرچی این پنبه­‌ها رو فشار می­دم دستم به­‌ات نمی­رسه؟! باید دو دستی این پنبه­‌ها رو فشار بدم که استخوان­هات رو لمس کنم؟» آمدند سراغم که باید برویم. می­خواستند پیکر را آماده کنند و ببرند مسجد امام حسین تا حضرت آقا بیایند دیدنش. از کنار محسن بلند شدم و آمدم بیرون ولی تا سوار ماشین شوم گفتم: «محسن! همین­قدر دلت تنگ شده بود؟! اگه راست گفتی، دلتنگی­‌هایت رو نشونم بده.» نشستم روی صندلی ماشین ولی انگار دستی آمد و مرا پیاده کرد. گفتند: «کجا؟!» گفتم: «نميام. می­خواهم پیش محسن باشم.»
برگشتم توی معراج. پیکر را گذاشتند توی تابوت. خودم تابوت را مرتب کردم و رویش پرچم کشیدم. دور تابوتش چرخیدم و گفتم: «الهی دورت بگردم.» قربان صدقه‌­اش رفتم، درددل کردم، کمی نشستم، کمی غر ­زدم، کمی ناز­ کردم، دوباره بلند شدم، قدم زدم، دوباره نشستم، سرم را گذاشتم روی تابوتش، به عکسش خیره شدم، حرف زدم و گلایه کردم. همه این کارها را کردم تا شاید التهاب دلم آرام بگیرد. وقتی آتش دلم کمی آرام شد محسن را تا خانه ابدی‌­اش بدرقه کردم. برایم سخت بود. تمام جان و آمال و آرزهایم را گذاشتند توی خاک ولی صدای محسن نگذاشت بشکنم: «خانم، بی‌قراری نکن. آروم باش. من پیشت هستم.»
­
 

مقاله ها مرتبط