۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
فقط برای خدا بجنگ
فقط برای خدا بجنگ

فقط برای خدا بجنگ

جزئیات

شهید احمد کاظمی / به‌مناسبت نوزدهم دی‌ماه، سالروز شهادت شهید احمد کاظمی سال۱۳۸۴

19 دی 1404
اشاره: «شهید قلب تاریخ است.» این جملهای است زرین، از دکتر علی شریعتی. جملهای که خلاصه و عصاره فلسفه شهادت است و بهترین راوی، خون شهدایی است که گرانترین سرمایهشان، جان را با خدا معامله کردند تا آیین پیغمبر آخرالزمان روی زمین بماند. شهید قلب تاریخ است؛ هرشهید مسیر تاریخ را تغییر میدهد و آن را قلب میکند. از ابتدای تاریخ اسلام، مشرکان و کفار و منافقان، کمر به سرنگونی پرچم اسلام بستند و این شهدا بودند که با نثار خون خود، بیرق اسلام را برافراشته نگه داشتند. شهید قلب تاریخ است؛ چون در حساسترین مقاطع تاریخ اسلام، این شهدا هستند که نقشه همه شیاطین را نقشبرآب میکنند و بشریت را بهسوی سعادت سوق میدهند. آنچه در پی میآید، سرگذشت شهدایی است که زیبا زیستند، پیش از شهادت شهید شدند و بعد، با نثار خون خود مسیر تاریخ را تغییر دادند تا اذان محمدی بر مأذنهها بماند و بشر طعم آزادگی را بچشد.

نجف‌آباد
احمد کاظمی ۲اردیبهشت۱۳۳۸ در خانه حاجعشقعلی کاظمی در کوچه ملاصدرا و در یکی از محلههای نجفآباد اصفهان دیده به جهان گشود. عشقعلی دو همسر داشت و هفت بچه. احمد بچه هشتم بود از همسر دوم حاجی.

چوب‌بری
از همان بچگی کمک پدر در مغازه چوببریاش شد. با وجود سن کمش آنقدر چوبها را دقیق برش میزد که کسی باورش نمیشد یک بچه بتواند اینچنین دقیق کار کند.

نجف‌آباد
سن پدر بالا بود و دیگر از پس مغازه برنمیآمد. برادرِ احمد هم دیگر به نجاری نمیرفت و دنبال زندگی خودش در ذوبآهن بود. احمدِ ۱۲ساله، تنهایی مغازه نجاری پدر را اداره میکرد و آب از آب تکان نمیخورد.

مدرسه دهقان
در کنار اداره مغازه نجاری پدر، به درسش هم میرسید و در مدرسه دهقان شاگرد اول بود برای خودش و سرآمد همه. همسایهشان حاجعباسعلی تقوی درباره او گفته بود «تا حالا تو عمرم بچه اینجوری ندیدم. از همه چیز میخواد سر دربیاره. در عین صبوری، زیرکی خاصی داره.»

قبرستان
کارش در مغازه که تمام میشد، با دوست صمیمیاش میرفتند در روستاهای اطراف موتورسواری یا اینکه شبها میرفتند در قبرستان و داخل قبرها میخوابیدند! برای دوستش سخت بود؛ اما احمد دل و جراتش را داشت و میگفت «بخوابیم تا عادت کنیم!»

نجف‌آباد
در سال‌۵۷ شرکت نفت اعتصاب کرده بود و مردم برای تهیه نفت در مضیقه بودند. اما احمد آستین بالا زد و برای مردم مستضعف از اینور و آنور نفت پیدا میکرد و میبرد به خانهشان. برای پیرزنها و پیرمردها برنج و روغن و گوشت میخرید و برایشان میبرد.

هنرستان
کسی جرات نداشت به عکس شاه و خانوادهاش چپ نگاه کند. اما احمد از چیزی نمیترسید. رفت داخل کارگاه هنرستان و با یک چوبدستی بزرگ از روی دیوارهای بلند کارگاه عکس شاه و فرح و ولیعهد را پایین آورد و روی زمین انداخت و بعد هم لگدمالشان کرد.

مسجد نجف‌آباد
ماموران آمده بودند دُرّی نجفآبادی، سخنران مسجد را ببرند. آنها طبق یک نقشه از قبل طراحیشده، اول برقهای مسجد را خاموش کردند، بعد هم با سنگ و چماق مردم را زدند تا آن وسط، روحانی مسجد را ببرند. برقها که روشن شد، نجفآبادی هم نبود. چون که احمد کاظمی و دوستان، روحانی را از یک در مخفی برده بودند و دست ماموران خالی ماند.

نجف‌آباد
بالاخره ماموران احمد و دوستش را در کوچه بنبست گیر آوردند و بعد از یک کتک حسابی، مامور شهربانی با پوتین به بینی احمد کوبید. بینی احمد شکست و آثار آن شکستگی تا آخر زندگی همراهش بود. در هرصورت همه را دستگیر کردند و فرستادند زندان ساواک اصفهان.

زندان اصفهان
احمد در زندان ساواک اصفهان ۱۵‌روز بازداشت بود. وسط زندان حوضی داشت که در آن سرمای طاقتفرسای اصفهان آب بسیار سردی داشت. او و بقیه زندانیان را کنار حوض سرپا نگه داشته بودند. تیمسار ناجی، فرماندار نظامی اصفهان آمده بود بازدید. نگاهی به احمد کرد و به او تنهای زد و احمد را داخل حوض انداخت!

نجف‌آباد
وقتی از زندان آزاد شد و به خانه برگشت، نشد تا آثار شکنجههای شدید روی تنش را مخفی کند. افراد خانواده بالاخره جای تازیانه و شکنجهها را دیدند.

آبادان
خبر دادند که دوباره میخواهند احمد را دستگیر کنند. او هم شبانه یک نفتکش را برداشت و با همان به آبادان فرار کرد. از همانجا هم ازطریق اروند قاچاقی رفت عراق و بعد راهی جنوب لبنان شد.

جنوب لبنان
شرایط سختی در جنوب لبنان داشت که هرکسی تحمل نمیکرد. ششماهی که آنجا بود، به فلسطینیها ایراد میگرفت «شما برای چه میجنگید؟ شما با این روابط آزاد دختر و پسر و نماز نخواندن نشان میدهید که پیروز نخواهید شد. ملتی که برای خدا نجنگد پیروز نخواهد شد.»

شهربانی
انقلاب پیروز شد و بسیاری دنبال این بودند تا هرکه را در رژیم سابق کاری کرده محاکمه و تیرباران، یا از کار بیکارش کنند. به احمد گفتند «آن پاسبانی که با پوتین به بینیات زد، هنوز سر کارش هست، برو بگو بگیرندش.» احمد گفت «نه، کاریش نداشته باشید. بذارید بمونه سر کارش.»

هنرستان شریعتی
در سال‌۱۳۵۸ دیپلمش را از هنرستان صنعتی دکتر علی شریعتی اصفهان در رشته ماشینآلات کشاورزی گرفت. همزمان با درس همچنان ستون کارگاه نجاری پدر هم محسوب میشد. اما انگار حوادث روزگار قرار بود مسیر انقلاب و مسیر زندگی احمد کاظمی را تغییر دهد.

لبنان
سخنرانی محمد منتظری در مسجد نجفآباد که تمام شد، احمد کاظمی جزو اولین نفراتی بود که اسمش را نوشت تا برود لبنان و آماده شود برای مبارزه با اسرائیل. مادر میدانست حرف احمد حرف است و کسی جلودارش نیست. فقط گفت «خدا پشتوپناهت پسرم.» دیماه ۵۸ بود که با محمد منتظری عازم لبنان شدند. از لبنان که برگشت هم روحش والاتر شده بود و هم چریکی قابل!

کوه
خبر دادند کردستان شلوغ شده. همه دوستان هنرستانش را برداشت و باهم رفتند کوهنوردی اطراف اصفهان. آنجا برای همه از نبردهای کردستان حرف زد و لزوم اینکه باید مقابل ضدانقلاب ایستاد. میخواست نیرو جمع کند. چند نفری با او همراه شدند.

سنندج
بعد از یک دوره نظامی ۱۵روزه، با یک هواپیمای هرکولس سی-۱۳۰ یکراست رفت سنندج. مرکز کردستان سقوط کرده بود و باید آزاد میشد. مسئولیت گروهی از پاسداران و بسیجیها را به او دادهبودند. اردیبهشت۱۳۵۹ بود.

بیمارستان مصطفی خمینی تهران
حین عملیات، پایش تیر خورد و عصا به بغل شد. آوردنش بیمارستان مصطفی خمینی تهران. دکترها گفتند «باید چند ماهی ملاحظه کنی.» گفت «چشم.» بعد از بیست روز که مرخص شد، یکراست رفت کردستان! احمد اهل ملاحظهکردن نبود میگفت «با خودم عهد کردم تا کردستان آرام نشده در کردستان بمانم.»

دیواندره
این بار با پای تیرخورده راهی کردستان شد. اجازه نمیدادند هواپیما در فرودگاه سنندج بنشیند. گفتند خلبان میرود فرودگاه باختران [کرمانشاه]. خواستند بنشینند که گفتند هوا خراب است و برگشتند فرودگاه سنندج و به هرقیمتی بود خلبان زیر رگبار گلوله، طیاره را نشاند! بعد هم یکراست رفتند دیواندره تا کار ضدانقلاب را یکسره کنند. آنقدر در کردستان ماند تا جنگ جدیدی در خوزستان شروع شد.

فارسیات
هرگوشه جبهه جنوب را به یکی از گروههای مردمی سپرده بودند. احمد کاظمی و اعوانوانصار نجفآبادیاش را فرستادند فارسیات. چند روزی آنجا ماند و وقتی دید سوتوکور است اعتراض کرد که جبهه آرام به درد ما نمیخورد. پس او را به آبادان فرستادند.

آبادان
احمد حرفگوشکن نبود! تا قانع نمیشد، کاری را انجام نمیداد. هرچه مافوقش میگفت «در این خط که به تو سپردیم بمان.» میگفت «نه، این خط آنچنان که باید عملیاتی نیست. باید خط فیاضیه را به ما بدهید.» میگفت «باید نفس دشمن را بگیریم.»

فیاضیه
جایی در جبهه فیاضیه نیاز بود که خاکریز زده شود. بچههای جهاد سازندگی پشت لودرها تلاش خودشان را میکردند اما شبانه؛ چون روز در تیررس عراقیها بودند و جرات نمیکردند. از آنجا که زمان محدود بود، خود احمد کاظمی میرفت کنار راننده لودر مینشست تا راننده جرات پیدا کند!

آبادان
۵مهر۱۳۶۰ برای عملیات ثامنالائمه، او را گذاشتند فرمانده محور جنوبی. کارش درست بود. اهدافی را که بنا بود تصرف کند را محقق کرد و بچههای نجفآباد و دیگران به فرماندهی او کمک شایانی به شکستن محاصره آبادان کردند.

خوزستان
در عملیات ثامنالائمه، تانکها و نفربرهای زیادی را به غنیمت گرفته بودند. چون سپاه محدودیت فضا داشت و امکان نگهداری بسیاری از آنها نبود، گفتند «تانکهای غنیمتی را تحویل ارتش بدهید.» احمد کاظمی زیر بار نرفت و بسیاری از تانکها را پنهان کرد. با گسترش سازمان رزم سپاه، تیپ۸ نجفاشرف با همان تانکها از اولین تیپهایی بود که واحد زرهی داشت.

زلیجان
احمد کاظمی و بچههای نجفآباد اصفهان، تیپ نجفاشرف را تشکیل داده بودند. ماموریت آنها در عملیات فتحالمبین حمله از تنگه زلیجان بود. امری که احمد کاظمی و نیروهایش از پس آن برآمدند و بعد از محاصره عراقیها و گرفتن کلی اسیر، توانستند همزمان با شروع سال ۱۳۶۱ تنگه رقابیه را باز کنند.

رقابیه
فتحالمبین به حساسترین لحظات خودش نزدیک میشد. نیروهای احمد کاظمی، عراقیها را دور زدند و یک تیپ عراقی را با فرماندهشان محاصره و همه را با هم اسیر کردند. سرهنگ نزار، فرمانده تیپ عراقی، باورش نمیشد که ایرانیها ۲۵ کیلومتر را در رمل پیاده رفته باشند تا آنها را دور بزنند. میگفت «شما با هلیکوپتر پشت نیروهای ما نیرو پیاده کردهاید!»

جاده فکه
نیمه فروردین۱۳۶۱ موفقیت احمد کاظمی و نیروهای نجفآباد در عملیات فتحالمبین، روی بقیه محورها هم اثر گذاشت. چون کاظمی توانسته بود به جاده فکه نزدیک شود. و جاده تدارکاتی ارتش بعث را در تیررس ایرانیها قرار داد.

خرمشهر
نیمه دوم اردیبهشت۱۳۶۱ عملیات بیتالمقدس میرفت که به پیروزی منجر شود. احمد کاظمی و احمد متوسلیان دو فرمانده بودند که پشت بیسیم «احمد» خطاب میشدند و این دشمن را سردرگم میکرد که الان بالاخره کدام تیپ و گردان، در کجا هست. گاهی هم این دو یکدیگر را خطاب میکردند؛ منتها با لهجههای متفاوت. مثلا کاظمی به متوسلیان میگفت «احمَ، احمَد، احمِد».

دهلران
احمد کاظمی و نیروهایش در همه عملیاتها حاضر بودند و در همه شرایط جوی سرما و گرما خوب کار کردند. مثلا حسن باقری میگفت «طرح مانور احمد در عملیات محرم عالی بود، تلفات زیادی نداد و این همه هم اسیر گرفت و پیروز میدان محرم شد.»

فکه
آذر۱۳۶۱ احمد کاظمی شد فرمانده سپاه هفتم که سه لشکر عملیاتی تحتامر آن بودند. قرار بود سپاه هفتم در والفجر مقدماتی عملیات کند. هنوز پای کسی به رملهای فکه نرسیده بود. خود احمد با لباس خاکی و یک موتور۲۵۰ رفت وسط رملهای فکه برای شناسایی.

هورالعظیم
نیروهای صدام، همه تلاششان را میکردند تا جزایر مجنون را از دست رزمندگان اسلام درآورند. محسن رضایی و صیاد شیرازی پیگیر بودند که احمد را بکشند عقب. جواب داده بود که «من عقببرو نیستم. اینجا میمونم میجنگم؛ یا جلوی عراقیها رو میگیرم، یا همینجا شهید میشم.»

جزیره مجنون
نیمه اسفند۱۳۶۲ پاتکهای سنگین ارتش بعث برای پسگرفتن جزایر مجنون شروع شد. احمد کاظمی به نیروها گفت «امام گفته جزیره رو نگه دارید. اینجا صحرای کربلاست. هرکس میخواد سالم بمونه بره اسیر بشه! هرکس با حسینه و آماده شهادت، یاعلی بگه و مردونه بمونه. ما میخوایم جزیره رو نگهداریم دل امام شاد بشه.» ماندند و زیر باران گلوله و توپ و خمپاره جزیره را حفظ کردند.

پل شحیطات
یک سال بعد خیبر، عملیات بدر بود. همان منطقه و همان شرایط زمانی؛ اسفند۱۳۶۳. در جنگ تنبهتن، انگشت احمد کاظمی قطع شده بود و به یک تکه پوست آویزان بود. هرچه گفتند «دستت عفونت کرده، برو عقب.» نرفت که نرفت. ماند. وقتی هم که سوزش و درد اذیتش کرد، یک لیوان آبنمک درست کرد و انگشتش را گذاشت توی آب نمک.

هورالعظیم
شیدا و واله مهدی باکری بود. خط داشت سقوط میکرد و احمد برای آوردن نیرو ساعتی میشد که از مهدی جدا شده بود. ناگهان از پشت بیسیم، احمد صدای مهدی را شنید «احمد حالت چطوره؟ کاشکی اینجا بودی میدیدی چه ده باصفاییه! خلاصه وقت کردی بیا، بیا تماشا کن!» و این آخرین حرفهای مهدی باکری دقایقی قبل از شهادت بود. و این حسرت نرفتنِ پیش مهدی، بر دل احمد تا آخر عمرش ماند.

تهران
احمد کاظمی تصمیم گرفت که خطبه عقدش را با ناهید، دختر خانواده ایزدی از خانوادههای متدین نجفآباد، حضرت امام قرائت کند. ۲۳آذر۱۳۶۴ وقتی رسیدند خدمت امام، احمد فقط دو لب مبارک امام را میدید که دارد خطبه میخواند. محو تماشای سیمای امام بود. حاصل این ازدواج محمدمهدی بود و محمدسعید.

فاو
اولین روز عملیات والفجر۸ در بهمن۱۳۶۴ در قرارگاه فرماندهان میگفتند «نمیشود روز اول غذای گرم برد جلو. باید کمی زمان بگذرد. ردشدن از اروند سخت است.» اخمهای احمد درهم رفت «ما کاری به کسی نداریم. نیرویی که داره میجنگه باید غذای گرم و مقوی بخوره. کار شما اینه، غذا رو درست میکنی، ساعت ده، یازده با قایق میبرید اون طرف. بعد با ماشین برسونید خط.»

شلمچه
دیماه ۱۳۶۵ بود که کربلای۵ شروع شد. ایرانیها باید از استحکامات زیاد دشمن رد میشدند. از دو نقطه حساس، یکی را به لشکر۸ نجف سپردند و آن یکی را به سه لشکر دیگر. لشکر۸ به فرماندهی احمد از سمت پنجضعلی به دشمن حمله کرد و ارتش بعث را در خاک خودش به عقبنشینی وادار کرد. این تاکتیک باعث پیشروی قابل توجه ایرانیها شد.

حلبچه
در عملیات برونمرزی در کردستان عراق، نیروهای لشکر۸ باید از ارتفاع بلندی به نام بالامو در منطقه حلبچه بالا میرفتند. نزدیک شام، احمد غذا را که دید عصبانی شد و دست مسئول تدارکات را گرفت تا ببرد بهسمت آن ارتفاعات. گفت «این غذای نیروییه که امشب میخواد بجنگه؟ نیرویی که با تجهیزات میخواد بره بالا انقدر کالری میخواد؟!»

ارومیه
جنگ که تمام شد، همه نفس راحتی کشیدند که دیگر همه چیز به شرایط عادی برگشته؛ اما برای احمد تازه شروع دوران جدید بود. رفت ارومیه و با دستور رهبر انقلاب در خرداد۱۳۷۲ قرارگاه حمزه سیدالشهدا را راهاندازی کرد. او میدانست که دشمنان انقلاب، ما را آرام نمیگذارند. ازاینرو یک پایش ارومیه بود تا هوای مرزهای شمالغربی را داشته باشد و یک پایش هم اصفهان و لشکر۸ نجفاشرف.

عراق
برای پاسخ به شرارتهای مجاهدینخلق، سال ۱۳۷۲ با چند خودرو و تجهیزات کامل وارد عراق شد تا کلکشان را بکند. جلال طالبانی آمد تا با او صحبت کند. کاظمی گفت «ما نیامدیم کسی را بکشیم. فقط باید تعهد دهند دیگر عملیات مسلحانه داخل خاک ایران انجام نمیدهند. تعهد بدهند برمیگردیم.» مجاهدین هم به طالبانی گفتند «ما سالهاست داریم مبارزه میکنیم.» و تعهد ندادند. احمد هم دستور شلیک صادر کرد.

تهران
سال۱۳۷۹، سه سال پس از تودیع از لشکر۸ نجفاشرف، توسط رهبر انقلاب به فرماندهی نیروی هوایی سپاه منصوب شد. نیروی هوایی سپاه در دوران فرماندهی احمد کاظمی رشد زیادی کرد که ازجمله میتوان به تجهیز جنگندههای سوخو۲۴ اشاره کرد.

پایگاه هوایی
رفته بود به یکی از پایگاههای نیروی هوایی تا بازدید کند. فرمانده پایگاه برای احمد کاظمی و همراهانش از بیرون پادگان سفارش غذا داده بود. نهتنها به غذا لب نزد که فرمانده پایگاه را هم توبیخ کرد. ترجیح میداد همان غذای سربازهای پادگان را در کنار آنها بخورد.

دانشگاه تهران
او علاوهبر خدمت در نظام، از تحصیل هم غافل نبود. احمد کاظمی پس از اخذ مدارک کارشناسی و کارشناسیارشد نظامی در دانشگاه امامحسین(ع)، موفق به اخذ دانشنامه کارشناسیارشد در رشته جغرافیای انسانی از دانشگاه تهران شد.

بم
با وقوع زلزله دلخراش بم، احمد کاظمی جزو اولین کسانی بود که خیلی سریع خودش و همه امکانات نیروی هوایی سپاه را به بم رساند. تا اوضاع را سروسامان نمیداد لحظهای آرام نمیگرفت. کمتر میخوابید و بیشتر تلاش میکرد تا زخمیها را با هواپیماهای سپاه به بیمارستانهای شهرهای مختلف برساند. برای کمکرسانی به زلزلهزدگان نیز از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد.

دانشکده فرمان‌دهی
احمد کاظمی به مدارک تحصیلیای که داشت بسنده نمیکرد و از درسخواندن دست نمیکشید. در سال ۱۳۸۴ موفق به اخذ مدرک کارشناسیارشد مدیریت امور دفاعی از دانشکده فرماندهی و ستاد شد.

تهران
در ۲۹مرداد۱۳۸۴ ضمن دریافت نشان فتح از رهبر انقلاب، توسط ایشان به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. او در مراسم تودیع در نیروی هوایی سپاه گفت «هیچ روزی نیست که از واماندگی از کاروان شهدا غبطه و حسرت نخورم. قطعا گیر در خودم است. دوست داشتم در نیروی هوایی شهید بشوم. از خداوند میخواهم به حق حضرت زهرا(س) در نیروی زمینی دوران شهادت ما فرا رسد.»

ارومیه
بامداد ۱۹دی۱۳۸۴ از خانواده خداحافظی کرد و راهی فرودگاه مهرآباد شد. هواپیمای حامل احمد کاظمی و سرداران سپاه در ارومیه سقوط کرد و همه سرنشینان به شهادت رسیدند. روز عرفه بود؛ روز به امام حسین(ع) پیوستن... .

گلزار شهدای اصفهان
وصیت کرده بود که اگر شهید شد او را در کنار شهید حسین خرازی دفن کنند. ۲۱دیماه۱۳۸۴ به وصیتش عمل کردند و او را در کنار دوستان عزیزتر از جانش، حسین خرازی و مصطفی ردانیپور دفن کردند.


نویسنده: حسین علوی

مقاله ها مرتبط