۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

جوان‌مرد

جوان‌مرد

جوان‌مرد

جزئیات

به مناسبت ۸ تیر، سالروز شهادت شهید محمد کچویی

8 تیر 1401
در میان روزهای سخت تیر ماه سال ۱۳۶۰ که پر بود از اضطراب و ترس و خبرهای ناگوار انفجار دفتر آیت‌الله خامنه‌ای امام جمعه وقت تهران و دفتر حزب جمهوری اسلامی و هم‌چنین فقدان آیت‌الله بهشتی و باهنر و ۷۲ تن، مبارزی از فرزندان انقلاب به نام محمد کچویی به شهادت می‌رسد.
هر چند اطلاعیه روابط عمومی دادستانی انقلاب اسلامی مرکز که شهادت رئیس زندان اوین را به هنگام خدمت خبر می‌دهد در میان صفحات روزنامه‌ها خیلی مورد توجه قرار نگرفت اما نمی‌توان از خدمات بی‌شائبه او پیش از انقلاب و پس از آن به راحتی و بدون توجه گذشت:
 
ـ نام پدرش رمضان است و کوچه‌های حاجی‌آباد قم در روزهای گرم سال ۲۹ هجری شاهد به‌دنیا آمدنش بوده‌اند. درآمد پدرش کافی نبود به‌خاطر همین محمد، سال ششم ابتدایی تحصیلات خود را رها کرد و در کارگاه صحافی مشغول به کار شد و همین تصمیم نقطه عطف زندگی‌اش گشت. به‌طوری‌که در بازار با مبارزین مؤتلفه اسلامی آشنا شد و جذب این گروه گردید.
ـ «عزت شاهی» را در جلسات و محافل درس آیت‌الله بهشتی و مطهری دیده بود و در کلاس‌های عربی مکتب قرآن با او بیشتر آشنا شد و همین باعث شد تا مبارزاتش شدت بیشتر بگیرد. به‌طوری‌که در بیست و چهارم تیر ماه سال ۵۱ به خاطر اعترافات حسین جوانبخت دستگیر شد.
ـ «در دوره زندگی مخفیانه به مرور آن‌چه را که داشتم از میز و صندلی و کتابخانه فروختم و صرف مخارج زندگی کردم، کفگیر که به ته دیگ خورد، رفتم سراغ یکی از دوستانم که دکان صحافی داشت، محمد کچویی. او از فعالیت سیاسی‌ام و مشکلاتی که در آن غرق بودم خبر داشت، به او گفتم بگذار من به عنوان کارگر روزی دو سه ساعت در دکانت کار کنم، تا با پولی که می‌گیرم خرجم در آید. گفت: «پول را می‌دهم ولی نمی‌خواهد کار کنی.» گفتم: «نه من پول یامفت نمی‌خواهم، کار بلدم، کتاب سیمی می‌کنم، آلبوم می‌سازم، برش و صحافی هم بلدم، تو هم مزد کارهایم را بده!» او قبول کرد و من هم مشغول شدم.
بعد از این‌که عزت‌شاهی در کارگاه محمد مشغول به کار شد او دیگر خیالش از مغازه راحت شد و بهتر می‌توانست به کارهایش برسد.
ـ به آن‌ها خیره شد و گفت: «نیست. چه کارش دارید؟»
آن‌ها گفتند: «هیچی. می‌خواهیم سفارش ساخت آلبوم بدهیم
مأمورین ساواک را شناخته بود و می‌دانست که ردشان را تا در دکان گرفته‌اند. بدون این‌که از خود ترسی نشان دهد، گفت: «نمونه‌اش را دارید؟» و چند تا آلبوم جلوی آن‌ها گذاشت تا از بین آن یکی را انتخاب کنند.
خوشبختانه آن روز محمد به مغازه نیامده بود.
یکی از آلبوم‌ها را انتخاب کردند و دوباره از او پرسیدند که: «کچویی کی می‌آید؟» به آن‌ها گفت: «ساعت دو به بعد بیایید. خودش را ببینید
در همین حین بود که محمد به‌همراه حسن کبیری سررسید. عزت‌شاهی هر چه تلاش کرد با اشاره به او بفهماند که نزدیک دکان نیاید، نشد. قبل از این‌که محمد حرفی بزند، عزت‌شاهی با چهره عصبانی کتاب‌هایی را جلوی محمد انداخت و سر او فریاد کشید: «آقا جان ما را مسخره کرده‌اید، پریشب ساعت ۹ ما را این‌جا نگه داشتید که بیایید کتاب تان را ببرید، نیامدید، حالا بردارید و ببرید. دیگر این‌جا پیدایتان نشود، ما دیگر برای شما کار نمی‌کنیم
محمد همه چیز را فهمید و کتاب‌ها را از روی میز جمع کرد و در حالی‌که عذرخواهی می‌کرد پول را به عزت‌شاهی داد و از آن‌جا دور شد.
ـ قصد ازدواج داشت. اما دوستانش او را از این کار منع می‌کردند. او را نصیحت می‌کردند و می‌گفتند باید دور این مسئله را خط بکشد. کسی که در حال مبارزه است نباید ازدواج کند. چرا که هر لحظه ممکن است دستگیر شود و یا جان خود را از دست بدهد. اما او گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. می‌گفت: «من از خانواده‌ای زن می‌گیرم که با این مسائل آشنا باشند. با کسی وصلت می‌کنم که خانواده‌ای مبارز داشته باشد
با خواهر حسن حسین‌زاده ازدواج کرد. کسی که خودش و پدرش جزو مبارزین و زندان کشیده بودند و هم از طرفداران آیت الله کاشانی.
ـ ساواک افتاده بود دنبالش. به هر جا که می‌شناختند و ردی از او داشتند سرک می‌کشیدند. محمد مجبور شد همسرش را که آن روزها باردار بود به منزل خواهر خانمش ببرد. یکی دو شب بعد فرزندش محسن به دنیا آمد.
ـ وقتی مأمورین ساواک پیدایش کردند یکی از آن میان گفت: «شما که هستید، پدر ما را درآوردید و... یا‌الله راه بیافت برویم.» گفت: «باشد ولی اول نمازم را می‌خوانم بعد با شما می‌آیم.» گفتند: «نه نمی‌شود!» گفت: «بنده می‌خوانم و می‌شود.» یکی‌شان گفت: «ما آقای خمینی را نگذاشتیم نماز بخواند.» گفت: «ولی من می‌خوانم.» نشست پای حوض که وضو بگیرد، سرهنگی که نماینده دادستان بود به آنها اشاره کرد که صبر کنند. نماز به او آرامش بخشید، چند مدرک و سند داشت که جلوی چشم مأمورین به همسرش رد کرد.
بعد از نماز گفت: حالا سفره پهن است با اجازه تان دو، سه لقمه غذا بخورم. آنها از این خونسردی‌اش خیلی تعجب کرده بودند
او را یک راست به زندان قزل‌قلعه بردند و در دم بازجویی‌ها و شکنجه شروع شد.او هر موضوعی را به نحوی توجیه می‌کرد و در واقع مدرکی در پرونده‌اش نبود. هر چه بود اعترافات دیگران بود که آن‌ها را نپذیرفته بود. فقط قبول کرد که یک‌بار بسته اعلامیه‌ای را به مغازه‌اش انداخته‌اند و کسی که آن‌جا بود خواسته بود آن‌ها را بردارد و محمد هم قبول کرده بود.
بعد از یک سال و خورده‌ای وقتی دیدند حرفی از او در نمی‌آید با گرفتن تعهد مبنی بر پرهیز از فعالیت‌های سیاسی و معرفی کسانی که به او مراجعه می‌کنند، آزادش کردند.
ـ برای بار دوم توسط ساواک دستگیر شد. به گفته خود او یک درگیری در خانه تیمی پشت گاراژ اتوبوس در سال ۵۳ پیش می‌آید که در آن حادثه یک نفر فرار می‌کند، دو نفر کشته می‌شدند و یک نفر دستگیر می‌گردد. فعالیت‌های محمد توسط او لو می‌رود و محمد دوباره به زندان می‌افتد و این‌بار به حبس ابد محکوم می‌شود.
ـ از معدود صفحات ثبت شده در تاریخ که نام محمد کچویی در آن از قلم نیافتاده است، حضور وی در دادگاه شکنجه‌گران ساواک و افشای رفتار آن‌هاست. او در دادگاه آن‌ها می‌گوید: «در رابطه با "کمالی" شکایت دارم. شکنجه‌هایی که او روی خود من انجام داد و یکی هم گزارش‌های داخل زندانش است. داخل زندان که ایشان از آن اول که آمد به قدری به خودش مطمئن بود و فکر می‌کرد که انقلاب جدی نیست. او هیچ‌کس را نمی‌شناخت و هنوزهم نمی‌شناسد و شاید به این خاطر باشد که وی همیشه مست بود. سه چهار بار که مرا شکنجه داد همیشه مست بود. او هیچ‌کس را نمی‌شناسد و هرکه را با او روبرو کردیم می‌گوید نمی‌شناسم. از سال ۱۳۵۱ که من دستگیر شدم یک مدتی در زندان قزل‌قلعه بودم. بازجویی‌هایم را پس داده بودم. در زندان اوین به دست حسینی، عضدی و ازغندی پذیرایی مفصل شده بودم. از اول زیر دست کمالی نبودم در رابطه با محمد مفیدی، باقر عباسی و حسن فرزانه مرا نزد او فرستادند. کمالی همیشه کفش‌های نوک تیز می‌پوشید و مست هم بود. با نوک کفش‌هایش به ساق پای من می‌زد. او از بس که با نوک کفشش به ساق پای من زده بود عصب‌های قسمت زانو به پایین من هنوز هم که هنوز است [مشکل دارد و] پاهایم درد می‌کند و دکتر هم که رفته‌ام می‌گوید باید مدارا کنی. او با شلاق به همه جای بدن از جمله سر و کله می‌زد. این‌ها سلول هشت را کرده بودند اتاق شکنجه و این قدر سر و صدای شکنجه‌شدگان زیاد بود که ما شکنجه خودمان یادمان رفته بود. تا می‌خواستیم یک چرت بخوابیم از سر و صدای شکنجه بیدار می‌شدیم. شب و نصف شب همیشه صدای شکنجه‌شدگان به گوش می‌رسید. کمالی در رأس گروهی بود که بچه‌های مذهبی را شکنجه می‌کردند. شکنجه‌گران تازه‌کار راکه آورده بودند توسط کمالی و امثالهم آموزش می‌دیدند و خبره می‌شدند. من شاهد شکنجه دادن‌های او بوده‌ام. او به قدری شکنجه می‌کرد که در تاریخ نظیر ندارد. همین‌ها بودند که یک نفر زندانی را به مدت پنج ماه روی تخت بسته بودند و فقط برای دستشویی رفتن و غذا خوردن او را باز می‌کردند. کمالی نمی‌دانست که اراده خدا پشتیبان این انقلاب است و تا زمانی که خدا بخواهد این انقلاب ماندگار است. آقای کمالی که چند وقت مرا شکنجه می‌کرد، الان بگوید چند وقت است که زندانی ماست؟ به او چه گفته‌ایم؟ تنها حرفی که من به او زدم این بود یک وقت خیلی دروغ می‌گفت و من به او گفتم خدا لعنتت کند. ماه رمضان بود و سحری به بچه‌ها نمی‌دادند فقط بعضی مواقع در سلول را باز می‌کردند و تکه نانی داخل آن می‌انداختند. چند روز بود که من سحری نخورده بودم با این حال مرا بردند اتاق کمالی برای بازجویی. او به من گفت حرف‌هایت را می‌گویی یا نه؟ گفتم من سه ماه است که اسیر شما هستم دیگر حرفی برای گفتن ندارم. گفت به من دروغ نگو، من کمالی هستم، پدرت را درمی‌آورم. در حالی که مست بود شروع کرد به شلاق زدن. به اوگفتم من روزه هستم یک مقدار ملاحظه کن. وقتی این را شنید بدتر کرد و شدیدتر شکنجه کرد. پس از آن به مأموری که آن‌جا بود گفت ببرش در اتاق شکنجه و ببندش به تخت. مأمور مذکور مرا برد ولی یک نفر دیگر به تخت بسته شده بود لذا مرا برگرداند پیش کمالی و او مجدداً با شلاق و لگد به جان من افتاد
شهید محمد کچوییـ وجه تمایز عمده گروهک فرقان با گروهک مجاهدین خلق موضوع نفاق بود. به تعبیر محمد نفاق در میان گروهک فرقان ریشه ندوانیده بود و از این رو در مواجهه با حقیقت آن را می‌پذیرفتند اما منافقین که ریشه نفاق‌شان به سال‌های قبل از انقلاب باز می‌گشت و اقامه نماز بدون اعتقاد آن‌ها برای حفظ منافع مادی‌شان در خاطر کچویی باقی بود، شرایط جدیدی را پدید آورد. به‌طوری‌که او در ۲۶آبان ۱۳۵۹، در وصیت‌نامه خود نوشت: «شدیداً معتقدم که مجاهدین خلق با توجه به معیارهای باطلی که دارند، ناحق‌ترین و باطل‌ترین گروه‌ها هستند. اگر هدایت شدنی هستند خداوند آن‌ها را هدایت کند؛ وگرنه نابود کند و معتقدم بدترین دشمن در حال حاضر برای جمهوری اسلامی که حاصل خون بیش از ۷۰ هزار شهید می‌باشد همین مجاهدین هستند
ـ سازمان مجاهدین(منافقین) به رغم تمام تلاش‌های قانونی برای خلع سلاح اعضایش به این امر تن نداد و در ادامه درگیری‌ها بعد از دستگیری سعادتی و اختلافات بعدی هم‌چون درگیری‌های ناشی از حمایت از بنی‌صدر با مردم، در ۳۰ خردادماه ۱۳۶۰ اعلام جنگ مسلحانه نمود و گمان می‌کرد که با استقبال عمومی روبرو خواهد گردید، اما با حضور امت حزب الله به شکست انجامید. با این شکست سازمان رویکرد جدیدی برگزید که با ترور آیت الله خامنه‌ای امام جمعه تهران که به افشای چهره حقیقی آن‌ها پرداخته بود آغاز و انفجار ۷ تیر تکمیل شد که در آن، آیت‌الله دکتر بهشتی و ۷۲ تن از یاران نظام و انقلاب به خاک و خون کشیده شدند.
این اقدام پیشتر توسط رابطین سازمان هم‌چون کاظم افجه‌ای به اطلاع اعضای زندانی آن رسیده بود و برنامه‌ریزی شورش در داخل زندان به مدیریت محمدرضا سعادتی نفر دوم سازمان ابلاغ شده بود. سعادتی با نام مستعار سیکو در روزهای نخست انقلاب در حال تحویل اسناد محرمانه به دیپلمات‌های شوروی دستگیر و به حبس محکوم شده بود و در زندان اوین بسر می‌برد. طبق این برنامه، شورش جهت آزادسازی اعضای شاخص که پس از ۳۰ خرداد دستگیر شده بودند و الحاق آن‌ها به اعضای خارج از زندان درست پس از اعلام خبر انفجار حزب اتخاذ می‌گردید که چنین نیز گشت. پس از اعلام خبر انفجار حزب جمهوری اسلامی، تعدادی از هواداران و اعضاء مجاهدین در زندان با شنیدن این خبر شروع به خواندن سرود و پایکوبی کردند و جو زندان را ملتهب کرده و به هم ریختند. آیت‌الله محمدی‌گیلانی حاکم‌ شرع‌ و رییس‌ دادگاه‌های‌ انقلاب‌ اسلامی و شهید لاجوردی دادستان انقلاب مرکز برای کنترل اوضاع اعضای گروهک منافقین را به محوطه زندان اوین آوردند و به صحبت و نصیحت آن‌ها پرداختند. در این مرحله افجه‌ای طبق برنامه‌ریزی قبلی و با هدایت سعادتی از موقعیت خود در میان نگهبانان زندان سوء استفاده کرده و اسلحه‌ای را از نگهبانی گرفته و به سوی محوطه خیز برداشت تا آقایان گیلانی و لاجوردی را ترور کند. کاظم افجه‌ای به دلیل فعالیت در سازمان مجاهدین خلق و ضدیت با جمهوری اسلامی دستگیر و در زندان به سر می‌برد. شهید کچویی پیش‌تر با او به بحث نشسته بود و او نیز وانمود می‌کرد که معقول شده است و توانسته بود تا حدی اعتماد مسئولین و نگهبانان زندان را جلب نماید. به دنبال خیز افجه‌ای برای ترور این دو مسئول، محمد متوجه رفتار وی شد و برای مقابله به سوی او دوید که با شلیک افجه‌ای به زمین می‌افتد؛ محمد توسط فردی که به او محبت‌های فراوانی نموده و برای هدایتش ساعت‌ها وقت صرف کرده بود، به شهادت می‌رسد. به تعبیر شهید لاجوردی او به خاطر جوان‌مردیش به شهادت رسید. با فداکاری شهید کچویی دیگر مسئولین دادستانی جان سالم به در بردند و امکان ادامه طرح وجود نداشت. با توقف این عملیات تروریستی، افجه‌ای فرار کرد و از آن‌جا که به ورودی‌ها و خروجی‌های زندان آشنا بود، خود را به پشت‌بام ساختمان اداره زندان‌ها (دادستانی) رساند و از آن‌جا خودش را پرتاب کرد که در اثر سقوط کشته ‌شد. با شکست این طرح و کشته شدن کاظم افجه‌ای، مهدی آسمان‌تاب به برنامه‌ریزی قبلی برای ترور مسئولین دادستانی و طرح آشوب در زندان اقرار می‌کند و با توجه به اقاریر سعادتی و دیگر اسناد بدست آمده، نقش سعادتی در این ترور از سوی دادگاه قطعیت می‌یابد و در مردادماه ۱۳۶۰ به اعدام محکوم می‌شود.
ـ نقشه سازمان در بیرون از زندان نیز با شکست مواجه می‌گردد. هم‌زمان با ترور شهید کچویی در هشتم تیرماه، بر خلاف تحلیل سازمان که گمان می‌کردند با انفجار حزب جمهوری اسلامی، نیروهای حزب‌اللهی مرعوب می‌شوند و عناصر آن‌ها فرصت کودتا می‌یابند و عناصر زندانی نیز با این شورش آزاد می‌گردند، فضا علیه منافقین تشدید شد و مردم در خیابان‌ها به راهپیمایی و عزاداری پرداختند. در همین روز بود که چندین ماشین اسلحه غیرمجاز که توسط اعضای سازمان در خیابان‌های تهران تردد می‌نمودند، شناسایی و توقیف شد‌، اسلحه‌هایی که برای تکمیل برنامه سازمان پس از شورش زندان و شورش خیابانی می‌بایست در اختیار آن‌ها قرار می‌گرفت تا اوضاع تثبیت گردد. فرید مرجائی از اعضای منافقین در خاطرات خود در خصوص بخشی از این برنامه که او از آن اطلاع داشته، نوشته است: «قاسم مولوی‌زاده از بچه‌های صنایع هلی‌کوپترسازی شب به منزل ما آمد و گفت: بچه‌ها فردا هرکس با هر سلاحی که می‌تواند تهیه کند بیاید بیرون. سازمان می‌خواهد دانشگاه تهران را بگیرد. به قاسم گفتم: تو مطمئنی که این خط سازمان هست. گفت مسئول من این خط را داده. من آخرین دفعه‌ای بود که قاسم را می‌دیدم. فردای آن‌روز تشیع‌جنازه کشته‌های ۷ تیر بود و هزاران نفر به خیابان‌های تهران آمدند. شاید دلیل عملی نشدن طرح تصرف دانشگاه تهران،‌ حضور گسترده مردم در تشییع‌جنازه بود. شاید الان این طرح نظامی مسخره به‌نظر بیاد؛ وقتی اشل ارتش آزادی‌بخش و جنگ‌های کلاسیک مانند چلچراغ را در نظر بگیریم ولی به هر حال در آن دوران واقعیتی بود. در آن زمان یک خط جنگل بود که سازمان به آن معتقد نبود و خط دیگر جنگ چریک شهری که سازمان به آن اعتقاد داشت
ـ محمد کچویی که یکی از خالص‌ترین نیروهای انقلاب اسلامی است در وصیت‌نامه خود این چنین از شهادت یاد می‌کند که این خود سند کاملی است از چگونه زیستن او: « بهترین نوع مردن شهادت در راه خدا می‌باشد. این بنده سال‌هاست که خود چگونه مردن را انتخاب کرده‌ام و امیدوارم که خداوند نصیبم کند. حق، یک چیز بیشتر نیست و به‌نظر من اختلاف بر سر معیارهاست و برای من که معیارم، قرآن، پیغمبر(ص) و ولایت فقیه که در حال حاضر امام‌خمینی(ره) می‌باشند، است، جز این حق نیست. ما معتقدیم آثار طاغوت در حال رفتن است و اسلام در حال آمدن و ما هم در این جهت هستیم و بر این نیت‌ها عمل می‌کنیم

نویسنده: نرگس صفری
 
 
 

مقاله ها مرتبط