۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
یاد باد آن روزگاران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

جزئیات

برشب از عملیات فتح‌المبین / به‌مناسبت دوم فروردین‌ماه، سالروز شروع عملیات فتح‌المبین

2 فروردین 1405
بعد از گذشت چند ماه از پيروزي عمليات طريق القدس و آزادي شهر بستان فرماندهان محترم جنگ تصميم گرفتند كه در منطقه غرب دزفول يعني در حد فاصل عين خوش تا رقابيه عمليات بزرگي را انجام دهند. نيروهاي اسلام در منطقه حضور پيدا كردند، بعد از عمليات عظيم طريق القدس و فتح بستان سپاهيان توانمند اسلام روحيه مضاعف گرفته و به اين نتيجه رسيده بودند كه با توكل به خداوند متعال توان اين را دارند كه در بدترين شرايط با قدرت مندترين دشمنان پنجه در پنجه افكنند و از آن نبرد نابرابر نيز سربلند بيرون آيند. دشمن نيز متوجه اين قضيه شده بود، بعد از شكست در عمليات فتح بستان روحيه سربازان ارتش بعث عجيب دچار تزلزل گرديده بود. صدام به خاطر نجات خود و سربازانش از اين معضل و با علم به اين كه نيروهاي فراواني از جانب سپاه اسلام در منطقه حضور دارند، دست به حركتي عجولانه زد و در همان حركت نيز تلفات سنگيني داد. نيمه شب ۶۰/۱۲/۲۹ از چند محور، عراق به نيروهاي ما حمله نمود. در بعضي از خطوطي كه حمله كرده بود تا داخل خاكريزمان نفوذ كرد و قاطي بچه ها شد ولي اين نتيجه تا صبح بيشتر دوام نياورد و كلي تلفات داد و عقب نشيني كرد. بلافاصله شب بعد تصميم گرفته شد به دشمن حمله شود. دلايل اين حمله از اين قرار بود: ۱ـ دشمن موانع خود را از سر راه برداشته بود و راه تقريباً باز بود. ۲ـ دشمن تلفات داده بود و ضمن اين كه روحيه خود را از دست داده تعداد زيادي كشته و مجروح و اسير داده و سازمان رزمش از هم پاشيده بود. ۳ـ آن ها به جهت حمله اي كه به ما كرده بودند و تعدادي نيز از نيروهاي اسالم شهيد و مجروح شده بودند فكر مي كردند حمله ي ما به عقب خواهد افتاد. لذا در تاريخ ۶۱/۱/۲ ساعت حدود ۳۰:۰ بامداد عمليات شروع شد، در آن عمليات، من به عنوان عنصر اطلاعات عمليات بودم در تيپ امام سجاد(ع) كه فرماندهي آن را برادر خوبم آقا مرتضي صفاري برعهده داشت در كنار برادر عزيزم عزت حجازي كه مسئول اطلاعات بود انجام وظيفه مي كردم. آن شب عزت من را به محوري فرستاد كه نبي رودكي فرماندهي محورش را برعهده داشت. عمليات از محورهاي ديگر شروع شد، پيك ما نرسيده بود. آقا نبي به من گفت بپر پشت موتور و برو سراغ آقا مرتضي ببين جريان چيست. سريع به طرف مقر تاكتيكي كه آقا مرتضي در آن حضور داشت برگشتم. به مرتضي كه رسيدم گفتم: «پيك ما نيامده؟» گفت: «دستور كتبي را به پيك دادم؛ رفته. تو هم سريع برگرد و همان جا كنار نبي باش.» دوباره برگشتم وقتي آمدم ديدم هنوز پيك نرسيده. نبي گفت: «برگرد و به مرتضي بگو دستور چه بوده، شفاهي بگير و برگرد» و يكي از بسيجي هايي كه آن جا بود را همراه من فرستاد تا اگر با توجه به آتش شديدي كه دشمن روي منطقه مي ريخت در راه اتفاقي براي يكي از ما افتاد حداقل يكي ديگرمان بتواند پيام را برساند. در آن جهنم آتش، مجددا ً موتور را روشن كردم و آن بنده خدا هم پشت سرم نشست. همه جا تاريك بود و مدام منورهاي دشمن آسمان را روشن مي كرد و سمت چپ و راستم نيز گلوله خمپاره و توپ زمين مي خورد و منفجر مي شد. من نيز ته گاز موتور را گرفته و به هر طريق موتور را ميان رمل هاي منطقه حركت مي دادم از يك سربالایی قصد بالا آمدن داشتم خيلي رمل بود موتور با قدرت زمين را مي كند ولي به كندي حركت مي كرد. به هر طريق از آن جا نيز گذر كرديم و باال آمديم. به جاده خاكي مناسبي رسيدم با تمام سرعت حركت مي كردم كه در يك لحظه نمي دانم چه شد ولي يك شبح سياهي جلويم سبز شد و ديگر نفهميدم چه شد تا اين كه چشم باز كردم ديدم در بيمارستان افشار دزفول هستم. خواستم تكان بخورم سرم گيج رفت. پرستاري كه مراقبت از من را ظاهرا ً برعهده داشت سريع دويد و با صداي بلند گفت: «دكتر سريع بياييد مجروح به هوش آمد.» دكتر و چند پرستار باالي سرم آمدند. در همه جاي بدنم احساس درد مي كردم. سرم خيلي درد مي كرد. زانو و ساق پاي راستم خيلي درد مي كرد. صورتم به خصوص بيني و دهانم درد عجيبي داشت و احساس كردم توي دهانم چيزي كار گذاشته اند. همچنين دست چپم و انگشتان آن شديدا ً درد داشت. دكتر ويزيت كرد و دستوراتي داد سپس آمدند كه مرا به تهران اعزام نمايند قبول نكردم و گفتم مي خواهم به جبهه برگردم آن ها وضعيت مرا برايم گفتند كه زخم هايت عفونت مي كند. قبول نكردم و لجاجت به خرج دادم و گفتم مرا به استراحت گاه بهداري سپاه دزفول ببريد قبول كردند. وقتي مرا بلند كردند روي پا نمي توانستم بايستم، به خصوص روي پاي راست. به هرحال مرا آن جا بردند از آن جا با خواهش و التماس بنا شد مرا به اهواز بفرستند. وقتي آمبولانس سپاه دزفول مي خواست از شوش بگذرد به او گفتم: «مرا به سپاه شوش ببريد تا وسايلم را بردارم.» قبول كرد. وقتي به سپاه رسيديم و مرا به داخل بردند تا وسايلم را جمع كنم تا داخل رفتم، لباس هاي فرم سپاه را پوشيدم، يك اسلحه هم در اتاق بود، برداشتم و با سر و صورت زخمي و باندپيچي شده، دست چپي ًشكسته و به گردن آويخته و پاي راستي كه ساق و زانويش شديدا آسيب ديده، بيرون آمدم. آن بندگان خدا منتظر بودند كه من را به همراه وسايل جمع شده مشاهده كنند و به اهواز ببرد تا آن وضع راديدند بلافاصله من به آن ها گفتم: «به دزفول برگرديد من با شما نمي آيم و اين جا مي مانم.» گفتند: «به ما گفته شده كه شما را به بيمارستان جندي شاهپور اهواز ببريم.» گفتم: «برگرديد من نمي آيم» و به هر طريق راضي شدند. گفتند: «پس اين جا را امضا كن.» من هم امضا كردم و آن ها رفتند. با همان وضعيت به كمك يكي از دوستان خوبم، روي موتور پشت سر او سوار شدم و خودم را به قرارگاه تاكتيكي رساندم. روز سوم عمليات بود شهيد مجيد بقايي كه آن وقت فرماندهي لشكر فجر را برعهده داشت تا مرا ديد خوشحال شد و گفت: «امير وضعت چطوره؟ چي شده؟ گفتند تمام كردي.» و مرا با خود داخل سنگرش برد بعد از يكي دو ساعت به مجيد گفتم: «مي خواهم جلو بروم.» گفت: «شوخي مي كني؟» گفتم: «نه اگر مرا جلو نفرستي خودم مي رم.» گفت: «بابا وضعت خيلي خرابه برو خودت را توي آيينه نگاه كن ببين سر و صورتت چطوره، چشم هات پر از خونه استخوان بيني ات شكسته و پاره هم شده، لب پايين دهانت پاره شده، پشت سرت هم كه سوراخ شده پا و دستت هم كه اون وضع را داره.» گفتم: «مجيد به خدا مي رم.» قبول نكرد در يك فرصت مناسب از سنگر خارج شدم و با يكي از افرادي كه قصد رفتن به جلو را داشت به جلو رفتم. بعضي از دوستان كه مرا با آن وضع مي ديدند تعجب مي كردند و اظهار مي داشتند چرا با اين وضع جلو آمدي؟ به آن ها محل نمي گذاشتم به هر حال با آن وضعيت مانديم. اسراي عراقي كه بچه ها دستگيرشان مي كردند وقتي مرا با آن وضعيت (كه تنها چشم هايم مشخص بود و دهانم نيز وضعي بهتر از بيني ورم كرده ام نداشت) را مي ديدند تعجب مي كردند. وقتي كه دشمن تا فكه عقب نشيني كرد، به سراغ قضيه رفتم كه مجروح شدنم به چه صورت بوده است. مرا به آن جا بردند و گفتند: «موتورت را نگاه كن.» ديدم له شده گفتم: «جريان چه بوده؟» گفتند: «وقتي داشتي عقب مي آمدي تانكي معلوم نبوده از كجا سبز شده، شما را زير مي گيره و بعد هم از روي شما رد مي شه آن بنده خدا كه پشت سر تو نشسته بود زير شني هاي تانك له شده و به شهادت مي رسد. تانك از روي باك موتور مي گذره ولي خوشبختانه باك آتش نمي گيره و تو شانس آوردي و بين دو شني ميافتي.» در حين افتادن كف تانك يا چيز آهني ديگري به صورت من به خصوص بيني ام برخورد كرده و استخوان بيني ام را شكسته و آن را پاره مي كند و لب و دندانم را نيز پاره و خرد مي كند، پشت سرم نيز به خاطر شدت اصابت به زمين سوراخ و سنگي ريز در آن فرو مي رود، دست چپم نيز علي الظاهر با شدت به بدنه تانك برخورد مي كند و مي شكند، (پاي راستم نيز به خاطر ماندن زير موتور وقتي شني تانك از روي آن رد مي شود آسيب مي بيند، آن قسمت از موتور كه زير شني قرار گرفته به پاي من فشار زيادي را وارد مي كند كه منجر به فشار زيادي به زانوي راست و ساق پاي راستم مي شود.) وقتي كه ما برنمي گرديم آقا نبي متوجه مي شود بايد اتفاقي افتاده باشد ولي پيك مي رسد و پيام را مي دهد. بعد از يكي دو ساعت ماشيني كه از آن محل مي گذرد، متوجه مي شود در جاده خاكي سياهي افتاده است متوجه ما مي شود و ما را به عقب انتقال مي دهد، در حالي كه آن برادر شهيد و من بي هوش بودم، باز هم شانس پريدن از من گرفته شد و من ماندم و ... بعد از اتمام عمليات به بهبهان برگشتم در شهر شايع كرده بودند كه من پودر شدم و هزار شايعه ديگر. وقتي آمدم سر و صورتم هنوز ورم داشت. دست چپم به گردنم آويزان بود و پاي راستم نيز مي لنگيد، پاي راستم مجروح بود و زانوي راستم دچار آسيب فراوان شده بود كه راه رفتن را برايم خيلي مشكل مي كرد. در آن عمليات بازهم تعداد ديگري از دوستانم را از دست دادم. دوستان خوبي كه الان وقتي به عكس هاي شان نگاه مي كنم، اين بيت شعر در ذهنم تداعي مي شود: ما و مجنون هم سفر بوديم در صحراي عشق او به منزل ها رسيد و ما هنوز آواره ايم.


نویسنده: حمید حکیم‌الهی

مقاله ها مرتبط