۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
چقدر خوشگل شده بود سردار!
چقدر خوشگل شده بود سردار!

چقدر خوشگل شده بود سردار!

جزئیات

به‌مناسبت ۲۳اسفند، سالروز شهادت شهید حاج‌عباس کریمی، سال۱۳۶۳

23 اسفند 1403
تابستان سال ۶۳ بود و لشکر در اردوگاهی نزدیک خرمشهر میان بیابانهایی که زمانی در اشغال بعثیها بود با اینکه هوا گرم بود. بچه ها ترجیح دادند یک دست فوتبال بزنند توپی پلاستیکی درب و داغون پیدا کردند و وسط محوطه خاکی اردوگاه چهار پوکه گلوله تانک علم کردند بجای دروازه و بازی شروع شد من هم که نه اصلا استعداد لگد زدن به توپ را داشتم و نه خوشم می آمد. با دو سه تایی از بچه ها نشسته بودم کنار و الکی نگاه میکردم
تو حال خودم بودم که دیدم مرد تقریباً سن داری با لباس سپاهی رنگ و رو رفته از کنارمان رد شد. دستی بلند کرد و گفت:
سلام برادرها خسته نباشین...
با بی حوصلگی دستی تکان دادم و جواب سلامش را دادم رویم را که برگرداندم اول شک کردم ولی سریع شناختمش. سریع به مجید گفتم
- مجيد بلند شو ... حاج عباسه... فرمانده لشكر...
و بلند شدیم و رفتیم طرفش بچه های دیگر هم که او را شناختند دویدند به سمت حاجی پا را گذاشت به دو و سریع از دستمان گریخت و رفت داخل سنگر فرمانده گردان ابوذر (نوری نژاد) فرمانده گردان آمد بیرون و
گفت: برادرا عجله نکنید... حاجی امروز تا ظهر پیش ماست.... میخواد براتون صحبت کنه.... صحبتهای حاجی تمام شده بود و می خواست خداحافظی کند که برود. بچه ها ریختند دورش مثل پروانه گردش می چرخیدند و سر و رویش را غرق بوسه می کردند هر کس که دوربین داشت عکس می گرفت من هم دوربین را در آوردم و چندنایی عکس یادگاری با او و بچه های گردان گرفتم در همین حین یکی از پیر مردهای گردان کاسه ای پر از شربت خاکشیر آورد و به حاج عباس کریمی تعارف کرد که در این گرما نوش جان کند حاجی نمی پذیرفت. به بچه ها تعارف کرد ولی بچه ها از اینکه فرمانده لشکر محمدرسول الله (ص) ساعتی مهمانشان بود و در جمعشان شادمان بودند. حاجی که تشنه‌اش هم شده بود. از بچه ها اجازه گرفت که کاسه شربت را سر بکشد کاسه را برد جلوی دهانش که ناگهان یکی از بچه بسیجیها که تازه به اردوگاه آمده و شنیده بود حاج عباس کریمی اینجاست شادمان به طرفمان دوید از همانجا حاجی را شناخته بود و از پشت سر خواست تا دست در گردن حاجی بیندازد و او را ببوسد. دست دور گردن انداختن همان و کاسه شربت خاکشیر در صورت حاجی خالی شدن همان. دانه های قهوه‌ای رنگ خاکشیر صورت و محاسن زیبای حاجی را خنده دار کرده بودند. بچه ها هم می خندیدند هم ناراحت بودند. چفیه ها بود که به نیت تبرک سر و صورت حاجی را پاک می کرد نوری نژاد که بدجوری حالش گرفته شده بود با عصبانیت بچه ها را هل داد که بروند عقب و فریاد زد: مسخره شو در آوردین خجالت داره.... این کارها چیه میکنین... حاج عباس که خودش بیشتر از بقیه میخندید دست نوری نژاد را گرفت و او را کشید طرف خودش و گفت عیبی نداره واسه چی داد میزنی؟ مشکلی که پیش نیومده عوضش من خُنک شدم سر این‌ها داد نزن.

مقاله ها مرتبط