۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
رفیق بامرام
رفیق بامرام

رفیق بامرام

جزئیات

گفت‌وگو با مهدی عبداللهی، دوست و همکار شهید مدافع‌حرم مهدی نظری / به‌مناسبت بیستم خردادماه، سالروز شهادت شهید مهدی نظری

20 خرداد 1405
زمانی‌که مهدی جذب سپاه شد، به‌خاطر اخلاق خوبش باهاش رفیق شدم. آرام و سر به زیر بود و در عین حال شوخ‌طبع. سرش به کار خودش بود. با جدیت کار می‌کرد. انگار مهم‌ترین کار عالم همانی بود که او انجام می‌‌داد. آرام‌آرام صمیمیت‌مان زیاد شـد و با هم رفت‌ و آمد خانوادگی می‌کردیم.
همان روز های اول، من و مهدی توی مرز شــلمچه مامور به خدمت شدیم. مهدی مسئول پاسگاهی بود و من هم مسئول پاسگاهی دیگر. نه آب داشتیم و نه برق. گرما امان‌مان را بریده بود و پشه کوره‌ها هم بدتر. مشکلات دست‌به‌دست هم داده بودند و نمی‌گذاشتند شب‌ها بیش از دو ساعت بخوابیم. پاسگاه آن‌ها دروازه ورودی بود و هرکس می‌خواست وارد شود، مهدی و نیروهایش باید ورود و خروج‌شان را بررسی می‌کردند. هر دو هفتــه یک‌بار، پنج روز استراحت می‌کردیم. گاهی با خودم فکر می‌کردم این همه انرژی کار کردن را از کجا می‌آورد. مگر می‌شود آدم در گرمای طاقت‌فرسای خوزستان کار کند و رمقی برایش بماند!
مهدی خیلی صبور و مقاوم بود. با این‌که در شرایط بدی بودیم و امکانات رفاهی نداشتیم، انگار آمده بود پیک‌نیک. همیشه سرحال و آماده، سر پست بود. روحیه شادی داشت و تلاش می‌کرد به دیگران انرژی مثبت بدهد. غروب‌ها تیم فوتبال راه می‌انداخت تا روحیه بچه‌ها را حفظ کند. باهاشان می‌گفت و می‌خندید. هیچ وقت مهدی را اخمو ندیدم. همیشه لبخند روی لبش بود. اگر سربازهایش خطایی می‌کردند، با آرامش به‌شان تذکر می‌داد. اگر هم اخم می‌کرد، یک ساعت بعد، سر سربازش را می‌بوسید و از دلش در می‌آورد و برادرانه راهنمایی‌اش می‌کرد. کسی را ندیدم از مهدی ناراحتی کوچکی به دل داشته باشد. نسبت به همه دلسوز و مهربان بود. آن‌قدر صمیمانه رفتار می‌کرد که شــده بود محرم اسرار همه. هرکدام‌مان مشکلی داشتیم، می‌رفتیم سراغ مهدی. اگر کسی را ناراحت می‌دید، به هر دری می‌زد تا مشـکلش را رفع کند. اعتقاد داشت هر مسئولی برای حل مشکل نیروهایش باید به بالادست هم رو بزند. یک بار جلسه‌ای در مقر گروهان سر مرز بود. دو سه نفر از مســئولان هم بودند. قرار شد هرکدام صحبت کنیم. فضای جلسه خشک و رسمی بود. وقتی نوبت به مهدی رسید، خاطره طنزی راجع‌به یکی از اردوها تعریف کرد و بعد هم با شوخی و لبخند، گزارش کارش را داد. جو خشک جلسه با صحبت‌های مهدی شکست. در همه جمع‌ها همین‌طور بود؛ خوش‌سخن و شوخ. برای همین، همه از گفت‌وگو با او لذت می‌بردند.
ســال89 در پاسگاهی نزدیک اسکله گمرک سمت منیوحی آبادان مامور به خدمت شــد. مسئول گمرک به‌اش گفت «می‌خوایم زمین خالی نزدیک پاسگاه رو آسفالت کنیم و سکو بزنیم.» مهدی گفت «یه هفته مهلت بده. توی زمین کار دارم.» آهــن آلات زیادی از زمان جنگ توی محوطه افتاده بودند که به مرور زمان در خاک مدفون شده بودند و فقط گوشه‌ای ازشان از دل خاک زده بود بیرون. مهدی و ســربازهایش در اوقات بی‌کاری، تمام آهن‌پاره‌ها را حتی آن‌ها را که زیر خاک بودند جمع کردند و گوشه‌ای انبار کردند. مهدی چند برابر نیروهایش کار کرد، طوری که پوست دست‌هایش پاره و زخمی شده بودند. گرمای بالای 50 درجه هم باعث نمی‌شــد دست از کار بکشد. انگار با استراحت و خوشی بیگانه بود. هرکس ازش می‌پرسید این‌ها را برای چه می‌خواهی، با لبخند می‌گفت «بعدا می‌گــم.» ظرف یک هفته، زمین خالی را تحویل مسئول گمرک داد. آهن آلات را بــه قیمت هفتصد هزار تومان فروخت. پانصد تومانش را داد به یکی از همکارها که در تدارک عروسی بود و دستش خالی. همیشه دنبال چاره‌ای برای حل مشکلات دیگران بود. هوای همه را داشت. بعد توی پاسگاه گشتی زد و خرابی‌ها را بررسی کرد. از چراغ‌قوه گرفته تا لامپ و پریز، همه را یادداشت کرد و باقی‌مانده پول را خرج نیازهای پاسگاه کرد.
حســابی مهمان‌نواز و دســت و دلباز بود. از الیگودرز برای‌مان عسل ناب می‌خرید و می‌آورد. هرچه اصرار می‌کردیم، پولش را نمی‌گرفت. هیچ‌وقت ندیدم حرص مال دنیا را بزند. آن‌قدر که شــاد کردن دوست‌هایش برایــش مهم بــود، پول برایش ارزش نداشــت. به بهانه‌هــای مختلف مهمانی می‌داد و همکارها را دور هم جمع می‌کرد. خانه‌ای کوچک و نقلی داشــت، اما هر وقت دوســتان از شهرهای دیگر می‌آمدند اهواز، می‌بردشان خانه خودش و ازشان پذیرایی می‌کرد. درحالی‌که لشکر به پاسدارها محل اسکان می‌داد ولی مرام مهدی این نبود که بگذارد جایی غیر از خانه‌اش بروند. حتی وقتی می‌خواستیم برویم سوریه و دو سه روز توی اهواز معطل شــدیم، مهدی همه‌مان را برد خانه‌اش و اجازه نداد به محل اسکان برویم.
به دین خیلی مقید بود. نمازش را اول وقت می‌خواند. اگر از کسی کاری خالف شرع می‌دید تذکر می‌داد. با این حال خودش را از دیگران جدا نمی‌کرد. نه غروری داشت، نه ادعایی. برای اردوی رزمی رفته بودیم سوسنگرد. هوا مه‌آلود بود. یک متری‌مان را هم نمی‌دیدیم. گروهان باید مســافتی را با کوله‌پشتی و مهمات، پیاده می‌رفت و تیراندازی می‌کرد. من ماندم تا وسایل بیرون چادر را جمع کنم بعد بروم دنبال‌شان. مسیر را پیدا نکردم. با ناراحتی زنگ زدم و به‌اش گفتم «به تو هم می‌گن رفیق؟! ســرت رو انداختی پایین و رفتی؟!» با خنده گفــت «عمدا رفتم تا راه رو گم کنی و کمی به‌ات بخندیم.» اولش ســربه‌ســرم گذاشت و موقعیتش را نگفت. بعد گرا داد تا بروم پیش‌شــان. دوان‌دوان به سمت‌شان رفتم. مهدی و بچه‌ها ایســتاده بودند و آمدنم را نگاه می‌کردند و می‌خندیدند. یکی‌شان هم ازم عکس گرفت تا شیطنت‌شان را برای همیشه ثبت کند.
توی سوریه هم لحظه ای از پا نمی‌نشست. همیشه در حال آموزش نظامی به نیروهای عراقی می‌دیدمش. با همه رفیق شــده بود. آن‌جا هم دست توی جیبش می‌کرد و برای بچه‌ها خرج می‌کرد. وقتی برای زیارت می‌رفتیم حرم حضرت زینب، می‌نشست روی زمین و گریه می‌کرد و سینه می‌زد. آن‌قدر در عالم خودش غرق می‌شــد که دیگر متوجه اطرافش نبود. به حالی که در حرم‌های حضرت زینب و حضرت رقیه داشت غبطه می‌خوردم. ســه چهار روز قبل از شهادتش آمد پیش‌مان و گفت «وقتی برگردیم ایران، دعوت‌تون می‌کنم روســتای خودمان، ســمت الیگودرز. طبیعت قشنگی داره. آدم اون جا کِیف می کنه. گوسفندی براتون سر می برم.» ولی رفت و ما را تنها گذاشت.


نویسنده: احمد رضوانی‌نژاد

مقاله ها مرتبط