
به مناسبت ۱۶ اردیبهشت، سالروز شهادت سیدمجید شریفواقفی از اعضای سازمان مجاهدین خلق
روایتخوانی با مادر شهید مدافع حرم حمید قاسمپور/ بهمناسبت ۱۳فروردین، سالروز شهادت شهید مدافعحرم حمید قاسمپور، سال۱۳۹۵
تلفن که زنگ زد، تا آمدم گوشی را بردارم، الهه پرید و جواب داد. مِنّومِن میکرد و حرف میزد. همه حرفهایش را هم توی بله و خیر خلاصه میکرد. تلفن را که قطع کرد، نگاه معناداری به پدرش کرد و تا خواستم چیزی ازش بپرسم غیبش زد.
چند روزی میشد مجید و بچهها یکجور عجیب و غریبی رفتار میکردند که ازش سر درنمیآوردم. یا حرف نمیزدند یا درِ گوشی پچپچ میکردند. رفته بودم توی نخ وحید و عرفانه که خودشان را با کتاب و دفتر سرگرم میکردند و دوروبر من آفتابی نمیشدند. دلم مثل سیروسرکه میجوشید. شَستم خبردار شده بود که لابد اتفاقی برای حمید افتاده ولی جرات نمیکردم از مجید یا بچهها چیزی بپرسم. دلم برای دیدن صورت حمید پَر میکشید. دو هفته از آخرین تماسش و حرفهایی که با هم زده بودیم میگذشت ولی از خودش خبری نبود. صدای خستهاش از پشت تلفن هنوز توی گوشم میپیچید که «عزیزم، من برای عید آبادهام.» با رفاقتی که بین من و حمید شکل گرفته بود، نه مثل یک مادر و پسر که مثل دوتا رفیق کنار هم بودیم. از آن رفیقهایی که آدم، همه جیکوپوکش را میگذارد کف دستش.
همه جا را آب و جارو کرده بودم و سر تا پای خانه را برق انداخته بودم. فکری شده بودم که برای برگشتن حمید همه فامیل را وعده بگیرم و از آن مهمانیهای شلوغ راه بیندازم که خودش دلش میخواست و یک سفره پهن کنم از این سر خانه تا آن سر خانه. نقشهها داشتم برای آمدنش.
مجید این پا و آن پا میکرد تا چیزی بهام بگوید. میشناختمش؛ یک عمر همدم و همنَفَسش بودم و حرفهایش را نگفته میشنیدم. از همان روزی که نشستم سر سفره عقد مجید و با همۀ مخالفتهای برادرم، زنِ یک جانباز دفاع مقدس شدم، تا همین امروز که چهارتا بچهمان از آب و گل درآمده بودند، لحظهای نبود که تنهایش گذاشته باشم یا حرفی را از او قایم کرده باشم، اما حالا بو برده بودم که دارد چیزی را از من مخفی میکند که اصلا دلم نمیخواست بدانم چیست.
خودم را زده بودم به بیخیالی ولی توی دلم رخت میشُستند. تا صبح تسبیح چرخاندم و برای سلامتی حمید صلوات فرستادم. صبح آفتابنزده، مجید آماده شد که برود. چند روزی بود توی چشمهایم نگاه نمیکرد. گفت «مهناز، آماده شو، باید بریم جایی.» بند دلم پاره شد. بیآن که بخواهم، چیزی که از قلبم گذشت روی زبانم جاری شد.
- حمید برگشته؟ سالمه؟
با همان سری که پایین بود جوابم را داد. رو به الهه گفت «پیرهن مشکی داداشتو یادت نره.» الهه جَلدی پرید و از توی کمد، پیراهن مشکی حمید را بیرون کشید. خودم برایش دوخته بودم. روی جیبش با یک خط قشنگ نوشته بودند یاحسین مظلوم. هر مراسمی که میشد و مجلس عزاداری توی آباده برپا میکردند، همین لباس را تنش میکرد و اول از همه راه میافتاد. رو به الهه پرسیدم «لباس داداشی رو چرا میاری؟! خودش خواسته؟» الهه دستپاچه نگاهی به پدرش انداخت و مثل شکاری که گیر افتاده باشد، ازش کمک خواست. متوجه ردوبدل شدن نگاههایشان میشدم ولی چیزی به روی خودم نمیآوردم. شاید هم نمیخواستم باور کنم اتفاقی برای حمیدم افتاده.
صورت سرخ و سفید حمید با پوستی که توی آموزشی سراوان آفتابسوخته شده بود برای لحظهای از جلوی چشمهایم کنار نمیرفت و با هربار پلک زدن پررنگتر میشد. با آن که دست و دلم به رفتن نمیرفت ولی شال و کلاه کردم که همراه مجید بشوم. یک آن جلویم را گرفت و توی چشمهایم نگاه کرد و با صدایی که نمیخواست لرزشش را بشنوم گفت «مهناز، حمید... حمید شهید شده.»
یک لحظه احساس کردم زمان متوقف شده و همه آدمهای دوروبرم دود شدهاند و رفتهاند هوا. نه الهه را میدیدم و نه صدای مجید را میشنیدم. فقط حمید بود که بهام میخندید و روی شانهام میزد و میگفت «منو بهخاطر تو انتخاب کردن، وگرنه حالاحالاها بیخ ریشت بودم.»
دلم نمیخواست حمید از کنارم برود. حمید فقط پسر بزرگم نبود، جای خالی پدری را که توی ۱۰ سالگیام شهید شده بود و توی بیشتر اتفاقهای مهم زندگیام نداشتمش هم پر کرده بود. وقتی کنارم بود، غصه هیچ چیز را نمیخوردم.
کار ما کشاورزی بود و دامداری. کارهای زمین و دام، هر روز سنگینتر میشد و ترکشهای توی کتف و پای مجید نمیگذاشت روی زمین کار کند و به گوسفندها رسیدگی کند. من دستتنها بودم، اما حمید مثل یک مردِ کاری میآمد کمکم و نمیگذاشت خم به ابرو بیاورم. همدمم شده بود و یک جای بزرگ توی قلبم را مال خودش کرده بود. با هم خرید میرفتیم، مهمانی میگرفتیم و کار میکردیم. جانم به جانش بسته بود و فکرِ نبودنش پشتم را میلرزاند. قبل از این که فکر رفتن به سوریه به سرش بزند و آن همه فیلم وحشتناک را از آن از خدا بیخبرها نشانم بدهد، بهخاطر همه زحمتهایی که برای من و پدرش و زندگیمان کشیده بود، ازش حلالیت گرفتم.
شاید مجید هم این چیزها را دیده بود که دلش به رفتن حمید، خیلی رضا نبود. من هم مثل او بودم. وقتی فهمیدم پایش را کرده توی یک کفش، به پایش پیچیدم که «عزیزِ مادر! ما صابون جنگ حسابی به تنمون خورده. بابای شهید من و بابای جانباز تو بس نیستن؟!» صدایش درآمد که «همون خونی که توی رگهای پدرت و پدرم بوده، توی رگهای منم هست. همون چیزی که اونها رو به جبهه کشوند، حالا منو هم میخونه.» راست میگفت، نه او آدمی بود که دست روی دست بگذارد تا به قول خودش خون مردم را بریزند و نه من میخواستم مانع آرزوهای بزرگش بشوم.
وقتی حمید را باردار بودم، یکی از برادرهایم به حافظ تفال زد و خبر از بزرگی و نامداری پسری که توی راه داشتم داد. شاید حالا این سفر، فرصت تعبیر آن فال بود. با وجود این، دلم برایش شور میزد. توی آن فیلمهایی که خودش نشانم داده بود، نه نشانی از مردانگی بود و نه ردّی از آدم بودن.
- خدا میدونه که تو داری میری جنگ یه مشت آدمخوار، عزیز مادر!
- ما خاک پای حمزه سیدالشهدا هم نیستیم که جیگرش رو درآوردن و خوردن مادرم!
نمیخواستم برای لحظهای، صورت حمید از جلوی چشمهایم رد بشود و باور کنم که برای همیشه تنهایم گذاشته، اما حرفهای مجید و اشکهای الهه و عرفانه بوی رفتنش را میداد. باید خودم را مثل تمام کوچههای شهر برای برگشتنش آماده میکردم.
فکرش را هم نمیکردم آن روزی که خودم از زیر قرآن ردش کردم، آخرینباری بود که میدیدمش و حالا بزرگتر از وقتی که رفته بود، برگشته. همۀ راه دنبال حرفی میگشتم که در گوشش بگویم و راهیاش کنم که برود ولی تا پیکر سینهچاکش را دیدم، اشکم راه افتاد. فقط توانستم توی گوشش بگویم «زیارتت قبول، عزیز دلم.»
حمید را به خاک گلزار شهدای آباده امانت داده بودم، اما دلم هنوز آرام نبود و چشمه اشکهایم مثل روز اول میجوشید. دل و دماغ هیچ کاری نداشتم. رمضان رسیده بود و بساط سفرههایی که خود حمید بانی پهن شدنش بود راه افتاده بود و من دلِ رفتن به هیچکدام از آن مهمانیها را که ما را وعده میگرفتند نداشتم. سیر گریه کرده بودم، اما هنوز یک غم بزرگ روی دلم سنگینی میکرد. به عرفانه سپردم هر کس زنگ میزند و دعوتمان میکند، بگوید که نمیآییم.
سرم سنگین بود و حالیام نشد کی و چطور پلکهایم افتادند. خوابم برد و حمید را دیدم که لباس سبز پلنگیاش را تنش کرده. جلوی چشمهایم چرخید و با همان خنده بزرگ روی لبش گفت «خوب نگام کن، سالم سالمم. نبینم فکر کنی پیشت نیستما!» چشم چرخاندم طرف بازو و چشم و همه جاهایی که تیر و ترکش خورده بودند. گفتم «راستیراستی سالمی حمیدجان؟!» دوباره برایم چرخید و گفت «خودت ببین!... کارهای افطاری رو خودت انجام میدی یا منم بیام؟» خواستم جوابش را بدهم که با صدای زنگ تلفن، صورت حمید از جلوی چشمهایم کنار رفت و خودم را توی خانه دیدم. دعوتمان کرده بودند افطاری. گوشی را گرفتم و جلوی چشمهای گِرد شده مجید و عرفانه گفتم که میآییم.
باید همه فامیل را هم برای افطاری دعوت میکردم. میخواستم غذای مورد علاقه حمید را درست کنم. عاشق استانبولی بود، با گوشتهای قلقلی. سفره را که پهن کردم، جز فامیل خیلی از اهل محل هم آمده بودند. میگفتند سفرهای که اسم حمید تویش باشد متبرک است. یکی از زنهای محل خواب حمید را دیده بود که دعوتش کرده. گفت «حمید رو دیدم که توی چارچوب در وایساده بود و توی سفره را نگاه میکرد که کموکسری نداشته باشه.»
کموکسری نداشت. سفره را آنطوری انداخته بودم که حمید میخواست. پروپیمان و پر از آدم. جای سوزن انداختن توی اتاق نبود. فقط جای یک نفر خالی بود که حالا همه شهر از بویش پر شده بود. نگاهی به چارچوب در انداختم. حمید آنجا ایستاده بود و با همان خنده همیشگی و چشمهایی که میدرخشید نگاهم میکرد و با زبان بیزبانی میگفت «دیدی منم هستم، مامانجانم!»
نویسنده: زینب پاشاپور
به مناسبت ۱۶ اردیبهشت، سالروز شهادت سیدمجید شریفواقفی از اعضای سازمان مجاهدین خلق
خاطرات آزادگان از روزهای ۱۷ اردیبهشت تا پذیرش قطعنامه سال ۶۷
بررسی چرایی وقوع واقعه تاریخی تحریم تنباکو/ به مناسبت ۲۵ اردیبهشت، سالروز لغو امتیاز تنباکو براساس فتوای آیتالله میرزایشیرازی
یادی از دانشمند جهادگر دکتر سعید کاظمیآشتیانی/ به مناسبت ۳۰ اردیبهشت روز ملی جمعیت
نگاهی کوتاه به زندگی مسیح کردستان، سردار شهید محمد بروجردی/ به مناسبت ۱ خرداد، سالروز شهادت شهید بروجردی
اعلام آخرین جمعه رمضان به نام روز قدس/ به مناسبت روز قدس
جهادگر شهید سردار سیدمحمدتقی رضوی فرمانده ستاد مرکزی پشتیبانی و مهندسی جنگ و جهاد و قائممقام قرارگاه مهندسی رزمی خاتمالانبیا(ص)/ به مناسبت ۳ خرداد، سالروز شهادت شهید رضوی