۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
من تکلیفم را می‌نویسم
من تکلیفم را می‌نویسم

من تکلیفم را می‌نویسم

جزئیات

نامه یک شهید به جوانانی که این روزها از سفر راهیان نور برگشته‌اند/ به‌مناسبت ۲۰اسفند، روز راهیان نور

20 اسفند 1403
سالیانِ سال منتظرت بودم، در سکوت بی‌نهایتِ خاک، در دوردست‌های شهر تو و خانه‌ات که بعد از من سقفی امن شد برای بازی‌های کودکانه‌ات. آرام آرمیده بودم در مقام محمود و امن الهی، در سکوت حسینیه دوکوهه، در بی‌قراری بادها در بلندی‌های فتح‌المبین، در آرامش سحرانگیز آب در هورها و در امواج بی‌تاب اروند. من آرمیده بودم در لابه‌لای پرچم‌های هویزه، در کنار گل‌های زردرنگ فکه، در چشم‌اندازهای بی‌انتهای طلاییه، در غروب شلمچه که سمت کربلا را نشان می‌دهد و در تمام نقاطی که تو آمدی و حضور مرا بی‌واسطه حس کردی.
من، بودم... همیشه... بی‌غیبت و بیدار... و نگاهم چشم انتظار تو بود که کی می‌رسی از راه. تو، که اکنون بالیده‌ای و رشید، قد بلند کرده‌ای و چشم دوخته‌ای به افقی فراتر از آرمان‌ من و تمام آرزویم. تمام آرزوی من «تو» بودی. آرزوی جهاد من، تلاش من، رزم بی‌امان من، چشم‌های شب و روز بیدارم، پاهای خسته‌ام، لب‌های تشنه‌ام، بدن مجروح و ترکش خورده‌ام و لباس خاکیِ خیس از خونم؛ خون گرم من که سرزمین‌مان را رنگ سرخ ابدی زد.
و اینک تو آمدی، فراتر از باور من و دیدمت در همین سفر، در همین چند روزه، در همین خاک که امروز قدمگاه توست و دیروز در زیر گام‌های من استخوان نرم می‌کرد. من، تو بودم در سی سال پیش و گام‌های تو در گام‌های من ظهور می‌یافت و بازوان تو در بازوهای من گره می‌خورد و اندیشه تو در اندیشه من متبلور می‌شد. اکنون که آمدی و صدای گام‌هایت در ذره‌ذره خاکِ من پیچید، نفس تازه کردم به امیدواری. امیدوار، بیش از گذشته. گذشته‌ای که تنها و بدون تو، قدم می‌گذاشتم بر معبر خاک مظلوم وطن و چشم می‌دوختم در چشم حرامیان که آمده بودند تا روزِ تو را شب کنند.
می‌بینی؟... معنویت این‌جا غوغا می‌کند. این است آن‌چه من آن را آفریده‌ام. آفریده‌ام آن را و تا این‌جا آورده‌ام. اکنون که می‌روی و مرا در سکوت خاک‌ها به‌جا می‌گذاری، می‌سپارمش به دست تو تا آن‌ را با خود ببری. میراث مرا از این‌جا ببر و آن را بپاش بر سر و روی قلب‌های منتظر جهانیان که این روزها از ضربه ستم، سخت شکسته‌اند.
اکنون که می‌روی و مرزهای میهن را به من می‌سپاری به تو اطمینان می‌دهم که خون من، با خاک‌ها آمیخته می‌ماند و سوار بر بال‌های باد به تپه‌ ماهورها سفر می‌کند و همه جا را می‌پوشاند و روح من، روز و شب در پاسداری از مرزها بیدار است و هم‌چنان قلب‌ها را تسخیر می‌کند.
اکنون که می‌روی، من نیز مرزهای دینِ این سرزمین را، شهرهایش را، کوچه‌هایش را، خانه‌هایش را... و امروز و فردایش را به تو می‌سپارم و چشم به راه می‌مانم که با امانتِ من چه می‌کنی.
اگر آن روز، مرزهای میهن منتظر گام‌های من بود، امروز مرزهای جهان در انتظار توست تا قدم برداری و فتح‌المبینی تازه بیافرینی که بساط ستم را به‌هم ریزد و جهان را از تیررس آتش ظلم آزاد سازد. باشد که همت تو مقدمه‌ای شود برای ظهور منجی؛ او که بی‌شک، دیروز فرمانده من بود و امروز فرمانده توست... سربازش باش.
اکنون و امروز، امام زمانه را به تو می‌سپارم. پا به پایش راه بسپار و تنهایش نگذار که جبهه‌های نو هنوز برپاست، رزم‌های سنگین هنوز در پیش است و عرصه‌های جهاد هنوز خون و عرق می‌طلبد و همت و دغدغه‌ای بی‌پایان... و من مژده می‌دهمت که راه روشنِ شهادت کور شدنی نیست.
مرا به یاد بسپار و بدان نگاهم هم‌چنان بر راه است تا گاهی دیگر از راه برسی چون قهرمانان فاتح در میدان علم نافع و عمل صالح.
اکنون که می‌روی، از یادم نبر که از یادت نمی‌برم.
شهید- زمستان ۱۳۹۳

نویسنده: منصوره بهشتی

مقاله ها مرتبط