۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
من امشب شهید می‌شم!
من امشب شهید می‌شم!

من امشب شهید می‌شم!

جزئیات

عملیات بیت‌المقدس از زبان رضا زکی‌پور / به‌مناسبت دهم اردیبهشت‌ماه، سالروز شروع عملیات بیت‌المقدس

10 اردیبهشت 1405
مرحله سوم عملیات بیتالمقدس بود. گروهان ما بهفرماندهی شهید اکبر خواجهئی۱ ماموریت داشت در جاده اهواز-خرمشهر وارد عمل شود. همه نیروها به یک ستون داشتیم بهسمت دشمن پیش میرفتیم. آن شب، آسمان مهتابی بود و قرص کامل ماه، منطقه را زیر نور روشن خودش گرفته بود.
من توی آن عملیات کمک تیربارچی شهید سیدداریوش کاظمی۲ بودم؛ سیدداریوش از آن بچههای داشمشتی و ناز و بامرام بود.
همینطور که داشتیم پیش میرفتیم، شهید اسماعیل شهیدزاده۳ یکی از صمیمیترین دوستانم، چشمش به من افتاد و صدایم زد «رضا! رضا!» سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. از دسته خارج شدم و رفتم سمتش. رو کرد به من و گفت «رضا! من امشب شهید میشم.»
گفتم «یعنی چی اسماعیل؟! مگه علمغیب داری؟!»
گفت «دیشب خواب برادر شهیدم مصطفی۴ رو دیدم. میدونم که امشب میرم پیشش. ازت میخوام وقتی که شهید شدم جنازم رو برگردونی عقب و بهعنوان هدیه برای پدر و مادرم ببری!»
تعجب کردم از این حرفش. بهش گفتم «اسماعیل! شاید من زودتر از تو به شهادت برسم.»
گفت «نه، تو شهید نمیشی!»
در حالی که دستانم در دستان اسماعیل بود، دوباره به من گفت «رضا! یه خواسته دیگه هم ازت دارم.» گفتم «چی؟!» گفت «میخوام یه ذکری رو بهم یاد بدی که لحظه جوندادنم اون رو زمزمه کنم!» گفتم «آخه اینا چه حرفهاییه که داری میزنی؟!»
با دست زد به شانهام و گفت «تا اون ذکر رو به من یاد ندی وِلِت نمیکنم.»
چیزی به ذهنم نمیآمد. یکدفعه یاد امام حسین(ع) افتادم و آن جملهای که لحظه آخر در گودی قتلگاه فرموده بود. گفتم «اسماعیل شنیدم امام حسین(ع) تو گودی قتلگاه میفرمود الهی رضاً برضائک و تسلیماً لامرک لا معبود سواک؛ خدایا راضیم به رضایت. تسلیم فرمان توام و هیچ معبودی جز تو نیست.»
این را که گفتم اسماعیل سرش را بهسمت آسمان گرفت و نگاهش را به ماه دوخت. تو عالم خاصی بود که من با آن بیگانه بودم. همینطور نگاهش میکردم و زل زده بودم به او؛ دیگر مطمئن شدم که اسماعیل رفتنی است.
توی همین لحظات بود که شهید اکبر خواجهئی آمد و زد روی شانههایمان و گفت «کجایید شماها؟ دارید تو عالم رویا سیر میکنید؟! برید که از دستههاتون عقب افتادید.» فاصله ما با خاکریز عراقیها سیصد تا چهارصد متر بود. رفتیم تو دستههایمان.
تا رسیدم به دسته، سیدداریوش کاظمی آمد طرفم و گفت «رضا! بیا بیرون از دسته که کارت دارم.» رفتم ببینم چکارم دارد.
رو کرد به من و گفت «رضا! من امشب شهید میشم. میخوام یه ذکری بهم یاد بدی که لحظه شهادت اون رو زمزمه کنم!» از تعجب زبانم بند آمده بود. سیدداریوش داشت همان چیزی را از من میخواست که اسماعیل خواسته بود. دستانش را گرفتم تو دستانم و او را قسم دادم که «تو و اسماعیل با هم تبانی کردین. مگه نه؟!»
گفت «یعنی چی؟!» گفتم «چند دقیقه پیش اسماعیل دقیقا همین خواسته رو از من داشت.» گفت «خب، هر چه به او گفتی به من هم بگو.»
در حالی که ماتومبهوت بودم، به سیدداریوش هم همان ذکر را گفتم. او هم مثل اسماعیل بعداز گفتن جمله من، نگاهش را بهسمت آسمان برد و به ماه خیره شد! حالت شخصی را داشت که دارد با کسی حرف میزند و یا کسی را دارد میبیند.
توی همین لحظات اکبر خواجهئی آمد سمتمان و گفت «زودتر خودتان را به بچهها برسانید که داریم به دشمن نزدیک میشیم.» دیگر فاصله ما با بعثیها حدود ده متر بیشتر نبود.
در حال رفتن به سمت خاکریز دشمن بودیم که تیربارچی عراقی متوجه ما شد و شروع کرد به رگبار کردنمان. آتش تیربار عراقی بسیار سنگین بود. اکبر خواجهئی خودش را به زیر سنگر تیربارچی رساند تا آن را به شکلی خاموش کند. اما حجم آتش تیربار آنقدر زیاد بود که نتوانست کاری کند و همانجا زمینگیر شد.
بعد خودم و چند نفر دیگر از بچهها رفتیم سمت اکبر که کمکش کنیم. با دست به ما اشاره کرد که از سمت راست بروید و تیربارچی را بزنید.
رفتیم طرف راست. من نفر اول بودم. نارنجکی در آوردم و ضامنش را کشیدم. اما هر چه کردم ضامن نارنجک به علت زنگزدگی جدا نمیشد. سیدداریوش مرا کشاند عقب و گفت «بیا این سمت تا اون رو با تیربار سوراخسوراخ کنم.»
کمک تیربارچی دشمن یکدفعه صدایمان را شنید و با کلاشینکف ما را به رگبار بست. سیدداریوش شد سپر بلای من. گلولهای به قلبش خورد و افتاد توی آغوش من. از بدنش همینطور داشت خون میزد بیرون.
تو همان حالت که سیدداریوش توی بغلم بود ضامن نارنجک را کشیدم و آن را تو سنگر بعثیها انداختم. تیربار دشمن خاموش شد و بچهها تکبیرگویان خود را به بالای خاکریز رساندند. سیدداریوش را آرام روی خاکریز گذاشتم.
هنوز جان در بدن داشت. صدایش کردم. چشمانش را باز کرد. به سختی داشت حرف میزد. گفت «رضا! وصیتی دارم. نگذار سلاحم روی زمین بماند. تا آخرین لحظه نبرد کن!»
در حالی که به شدت منقلب شده بودم گفتم «چشم. چشم.»
یکدفعه سیدداریوش شروع کرد به زمزمه کردن «الهی رضاً برضائک و تسلیماً لامرک لا معبود سواک» و لحظاتی بعد چشمانش به آرامی بسته شد. توی آن لحظات چهره سیدداریوش چنان غرق نور شده بود که نمیشد وصفش کرد.
مقداری که گذشت و عملیات پیش رفت، از بچهها خبر شهادت اسماعیل شهیدزاده را شنیدم. ماتومبهوت مانده بودم. ازاینکه هم سیدداریوش و هم اسماعیل اینطور پیشبینی شهادتشان را کرده بودند. شک ندارم که او هم لحظه شهادتش مانند سیدداریوش، همان جملاتِ آقا اباعبدالله را زمزمه کرده بود. هر دو آن شب پر کشیدند. همانند کبوتران عاشقی که معشوقشان فقط حسین بود و حسین بود و حسین بود.

پینوشت:
۱. از شهدای شهرستان بهبهان که 2۳اردیبهشت۱۳۶۱، در عملیات بیتالمقدس، در خرمشهر به شهادت رسید.
۲. از شهدای شهرستان بهبهان که ۲۰اردیبهشت۱۳۶۱، در عملیات بیتالمقدس، در خرمشهر به شهادت رسید.
۳. از شهدای شهرستان بهبهان که ۲۰اردیبهشت۱۳۶۱، در عملیات بیتالمقدس، در خرمشهر به شهادت رسید.
۴. جهادگر شهید دکتر مصطفی شهیدزاده، از شهدای شهرستان بهبهان که ۲۸خرداد۱۳۶۰ به شهادت رسید.


نویسندگان: حسین کاووسی - محسن نعماء

مقاله ها مرتبط