۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
معامله با خدا
معامله با خدا

معامله با خدا

جزئیات

خاطراتی از شهید حسین معزغلامی به روایت دوستان / به‌مناسبت چهارم فروردین‌ماه، سالروز شهادت شهید حسین معزغلامی

4 فروردین 1405
اشاره: حسین معزغلامی، شهیدِ جوانِ دهههفتادیای است که در همین دنیای زمینی ما زندگی کرد؛ اما عاقبتش ختم به شهادت شد. شاید رمز این گنجنامه اخلاص او بود که میتوان رنگ و بوی آن را از میان خاطرات رفقا و دوستانش حس کرد. به شهادت دوستانش، او نه اهل عبادتهای طولانی بود و نه اهل درویشمسلکی و دنیازدگی؛ اما خلوصش در کارها، او را خاص و منحصربهفرد کرد. او تمام توانش را در زندگی صرف دیدهشدن امام حسین(ع) و شناساندن او به همسنوسالانش کرد و همیشه از اینکه نقش خودش را نشان دهد، فراری بود. در فیلمهایی که از او به یادگار مانده، میتوان به راحتی این موضوع را مشاهده کرد. او نهتنها مختار زمانهاش شد و بهسهم خودش انتقام خون اربابش حسین(ع) را گرفت، بلکه همچون آینهای، جلوهدهنده او نیز شد.
آنچه در پی میآید خاطرات برگزیدهای به زبان دوستان شهید است که توسط ادمین کانال تلگرام شهید معزغلامی به آدرس shahid_hosein_gholami @ جمعآوری شده است.

حسین راست میگفت!
هنوز محرم تموم نشده بود، یک ماهی مونده بود به اربعین. همه رفقا دنبال کاراشون بودن تا راهی بشن. منم میخواستم برم؛ ولی بعضیا میگفتن اربعین شلوغه و تو هم بار اولته، یه وقت دیگه تو خلوتی برو.
یه شب حسین پیام داد گفت «چیشد داداش؟ دنبال کارات هستی؟» گفتم «حقیقتش نه! میخوام تو خلوتی برم یه دل سیر زیارت کنم.» گفت «حرفت درسته. هرموقع بتونی بری حرم و ارباب بطلبه خوبه؛ ولی اربعین یه حال دیگه داره! خستگی و شلوغی و.... .» گفتم «خیلی اذیت میشیما!» گفت «لذتش به خستگی و دربهدریشه. تو بیا، چشمت به حرم بخوره همش یادت میره. قول بده از فردا بری دنبال کارات.» گفتم «چشم.»
گذشت، رسیدم به ستونهای آخرِ طریق؛ چشمم خورد به چراغهای گنبد و گلدسته حرم حضرت عباس(ع). ناخوداگاه اشک میریختم. حسین به پهنای صورت اشک میریخت. انگار داشت ارباب رو میدید و التماس میکرد! حسین راست میگفت؛ همش یادم رفت! بین اون همه صدا و هیاهو و کوفتگی، عجب سلامی بود!
وقتی برگشتیم، بعدا پرسیدم «حسین چرا تو انقدر سعی میکردی سختی بکشی؟ وقتی حالم بد بود با اون کتف داغونت کوله منم میبردی!»
گفت «داداش لذت این سفر همش به اذیت‌‌شدنهاشه. تو اون همه صدا ارباب صداتو بشنوه بسه.» راست میگفت، ارباب صداشو شنید و خوب هم جوابشو داد... .

آرامش
روز اول بود که همه ورودیهای دانشگاه امام حسین(ع) دور هم جمع شده بودیم. دوری از خانواده و محیط جدید باعث شده بود اضطراب و استرس تو چشمای اکثر بچهها نمایان بشه. نگاهم که به چشمای حسین افتاد، یه آرامش خاصی دیدم. هیچ استرسی نداشت. از همون روز اول قدمشو محکم برداشته بود.
بعد از اتمام مراسم که لباس سبز پاسداری رو به همه دانشجوها تقدیم کردند، حسین سریع سمت چپ لباس، روی سینهاش پارچه کوچیکی نصب کرد، روش نوشته بود (السلام علیک یا شیبالخضیب). دائم ذکر میگفت. آرامشی که داشت فراموشنشدنی بود.

مبارکت باشه
ما هرسال ماه رمضان داخل مسجد کلاس قرآن داشتیم. باید نوبتی قرآن میخوندیم. من چون زیاد قرائت قرآنم خوب نبود بچهها بهشوخی سربهسرم میذاشتن. بعد از اون این شهید بزرگوار، حسینآقا کنار من مینشست، هرموقع نوبت قرآنخوندن من میشد، هرجا که گیر میکردم یواشکی کلمه درست رو بهم میگفت. منم اون کلمه رو میگفتم. این کار شهید باعث شد که قرآنخوندنم بهتر بشه. واقعا با مرام بود و با گذشت که شهادت نصیبش شد؛ مبارکش باشه.

عاشق شهادت
رفیقم فوت کرده بود، چند روز بعدش داشتم با حسین صحبت میکردم که بین صحبت پرسید «از من چرا ناراحتی؟!» باگریه گفتم «نه، بهخاطر دوستمه.» گفتش «به رفیق وابستگی نداشته باش؛ رفیق یا تو رو ترک میکنه یا ازدواج میکنه یا میمیره یا شهید میشه. دعا کن که ما هم این دفعه که میریم شهید بشیم.»
دفعه بعدی که رفت شهید شد. و حالا که رفته، به خودم میگم که چقدر وابستگی دنیوی نداشت و چقدر هم عاشق شهادت بود.

شوخیشوخی جدی میشه
یه خانمی بود، البته سنوسالش از حسین بیشتر بود؛ ولی ما بهشوخی چند باری سربهسرش گذاشتیم که این چشمش تو رو گرفته و از این حرفا!
حسین نسبتبه مساله نامحرم و ارتباطات باهاشون خیلی حساس بود و بارها امتحانش کرده بودم، اصلا از این ناحیه آسیبپذیر نبود.
خانمه فعال فرهنگی و مدیر یکی از بخشهای دولتی بود و به حساب مسئولیتهای اجتماعی سازمانش با حسین ارتباط گرفته بود و اقلامی هم مثل پرچم و از اینجور چیزا برای هیات آورده بود.
چند بار که باهاش شوخی کردیم که دلیل داره توجهاتش به تو و خانمه پولداره و ماشینش فلانه و... دفعات بعدی کلا طوری مدیریت کرد که دیگه اون خانم رو نبینه.
یه مدت بعد که دربارهاش حرف زدیم گفت «بعضی چیزا شوخیشوخی جدی میشه. بهتره از شوخیهای اینطوری پرهیز کنیم!»

خیلی مردی!
هوا گرگومیش بود و برقای خیابون قطع. داشتیم با حاجحسین از خیابون رد میشدیم که چشمش خورد به یه پرشیای مشکی که درست همونجا که ما رد میشدیم پارک شده بود. شیشهاش پایین بود و صندوق عقبشم باز. اول فکر کردیم دزد زده بهش. رفتیم جلو دیدیم نه، ماشین سالمه. ظاهرا حواس صاحبش جمع نبوده و چک نکرده که ماشین رو قفل کرده یا نه. حاجی به من گفت «اینجا وایسا؛ مراقب باش یه موقع تو تاریکی دزد نزنه به ماشینش. من برم یه چرخی بزنم و از کاسبا پرسوجو کنم. شاید بدونن ماشین کیه.»
رفت و تقریبا یه نیم ساعتی طول کشید تا برگشت. پشتسرشم یه پسر جوونی بود که ظاهر موجهی نداشت و انگار درستوحسابی به حال خودش نبود. اومد و دزدگیر ماشین رو زد و درها رو چفتوبست کرد.
فهمیدم صاحب ماشینه. پیش خودم گفتم «من اگر میدونستم ماشین مال اینه، دل نمیسوزوندم؛ اما انگار حاجی حرف دلم رو خونده باشه، یه نگاهی به من کرد و گفت «شرمنده معطل شدیا؛ ولی از اموال مردم باید محافظت کرد.»
داشتیم میرفتیم که پسره حاجحسین رو صدا کرد و گفت «ببین! خیلی مردی! خیلیا...!»

باادب
بعد از اینکه از سوریه برگشت، یه شب بهاتفاق به جلسه هفتگی دعای توسل پایگاه بسیج همدان رفتیم. بعد از مداحی و اتمام دعای توسل، که توسط شهید قرائت شد فرمانده پایگاه و شرکتکنندگان اصرار به گفتن خاطره، توسط حسین عزیز شدند؛ اما حسین قبول نکرد. بچهها از من درخواست کردند که از حسین بخوام از خاطرات حضور در سوریه چند دقیقهای صحبت کنه. حسینِ عزیزم به من گفت «دایی من نمیتونم برای این عزیزان که اکثرا از من بزرگتر هستند، صحبت کنم. ادب اجازه نمیده پیشِ این همه بزرگتر، من که کوچیکترم صحبت کنم.»

من قول دادم
شب پنجم محرم بود. حسین گفت «میای بریم هیات؟ دعوتم کردن باید برم بخونم.»گفتم «بریم.» با خودم فک کردم شاید یه هیات بزرگ و معروفیه که یه شب محرم رو وقت میذاره و میره اونجا. وقتی رسیدیم جلوی هیات، بهمون گفتن هنوز شروع نشده. حسین گفت مشکلی نداره ما منتظر میمونیم تا شروع شه. نیم ساعتی تو ماشین نشستیم. حسین شعرهاش رو ورق میزد و تمرین میکرد.
وقتی داخل هیات شدیم، جا خوردم! دیدم کلا سه، چهار نفر نشستن و یک نفر مشغول قرآنخوندنه. بعد از قرائت قرآن، حسین شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا و روضه. چشمهاش رو بسته بود و میخوند. به جمعیت هم هیچکاری نداشت. برگشتنی گفتم «حاجحسین شما میدونستی اینجا انقدر خلوته؟!» گفت «بله! من قول دادم هرسال یه شب بیام اینجا روضه بخونم. گاهی تو این مجالس خلوت که معروفم نیستن یه عنایاتی به آدم میشه که هیچجا همچین چیزی پیدا نمیشه!»


نویسنده: زهرا عابدی

مقاله ها مرتبط