اشاره: حسین معزغلامی، شهیدِ جوانِ دهه
هفتادی
ای است که در همین دنیای زمینی ما زندگی کرد؛ اما عاقبتش ختم به شهادت شد. شاید رمز این گنج
نامه اخلاص او بود که می
توان رنگ و بوی آن را از میان خاطرات رفقا و دوستانش حس کرد. به شهادت دوستانش، او نه اهل عبادت
های طولانی بود و نه اهل درویش
مسلکی و دنیازدگی؛ اما خلوصش در کارها، او را خاص و منحصربه
فرد کرد. او تمام توانش را در زندگی صرف دیده
شدن امام حسین(ع) و شناساندن او به هم
سن
وسالانش کرد و همیشه از این
که نقش خودش را نشان دهد، فراری بود. در فیلم
هایی که از او به یادگار مانده، می
توان به راحتی این موضوع را مشاهده کرد. او نه
تنها مختار زمانه
اش شد و به
سهم خودش انتقام خون اربابش حسین
(ع) را گرفت، بلکه هم
چون آینه
ای، جلوه
دهنده او نیز شد.
آن
چه در پی می
آید خاطرات برگزیده
ای به زبان دوستان شهید است که توسط ادمین کانال تلگرام شهید معزغلامی به آدرس
shahid_
hosein_gholami @ جمع
آوری شده است.

حسین راست می
گفت!
هنوز محرم تموم نشده بود، یک ماهی مونده بود به اربعین. همه رفقا دنبال کاراشون بودن تا راهی بشن. منم می
خواستم برم؛ ولی بعضیا می
گفتن اربعین شلوغه و تو هم بار اولته، یه وقت دیگه تو خلوتی برو.
یه شب حسین پیام داد گفت «چی
شد داداش؟ دنبال کارات هستی؟» گفتم «حقیقتش نه! می
خوام تو خلوتی برم یه دل سیر زیارت کنم.» گفت «حرفت درسته. هرموقع بتونی بری حرم و ارباب بطلبه خوبه؛ ولی اربعین یه حال دیگه داره! خستگی و شلوغی و.... .» گفتم «خیلی اذیت می
شیما!» گفت «لذتش به خستگی و دربه
دریشه. تو بیا، چشمت به حرم بخوره همش یادت می
ره. قول بده از فردا بری دنبال کارات.» گفتم «چشم.»
گذشت، رسیدم به ستون
های آخرِ طریق؛ چشمم خورد به چراغ
های گنبد و گل
دسته حرم حضرت عباس
(ع). ناخوداگاه اشک می
ریختم. حسین به پهنای صورت اشک می
ریخت. انگار داشت ارباب رو می
دید و التماس می
کرد! حسین راست می
گفت؛ همش یادم رفت! بین اون همه صدا و هیاهو و کوفتگی، عجب سلامی بود!
وقتی برگشتیم، بعدا پرسیدم «حسین چرا تو انقدر سعی می
کردی سختی بکشی؟ وقتی حالم بد بود با اون کتف داغونت کوله منم می
بردی!»
گفت «داداش لذت این سفر همش به اذیت
شدن
هاشه. تو اون همه صدا ارباب صداتو بشنوه بسه.» راست می
گفت، ارباب صداشو شنید و خوب هم جوابشو داد... .
آرامش
روز اول بود که همه ورودی
های دانشگاه امام حسین
(ع) دور هم جمع شده بودیم. دوری از خانواده و محیط جدید باعث شده بود اضطراب و استرس تو چشمای اکثر بچه
ها نمایان بشه. نگاهم که به چشمای حسین افتاد، یه آرامش خاصی دیدم. هیچ استرسی نداشت. از همون روز اول قدمشو محکم برداشته بود.
بعد از اتمام مراسم که لباس سبز پاس
داری رو به همه دانش
جو
ها تقدیم کردند، حسین سریع سمت چپ لباس، روی سینه
اش پارچه کوچیکی نصب کرد، روش نوشته بود (السلام علیک یا شیب
الخضیب). دائم ذکر می
گفت. آرامشی که داشت فراموش
نشدنی بود.
مبارکت باشه
ما هرسال ماه رمضان داخل مسجد کلاس قرآن داشتیم. باید نوبتی قرآن می
خوندیم. من چون زیاد قرائت قرآنم خوب نبود بچه
ها به
شوخی سربه
سرم می
ذاشتن. بعد از اون این شهید بزرگوار، حسین
آقا کنار من می
نشست، هرموقع نوبت قرآن
خوندن من می
شد، هرجا که گیر می
کردم یواشکی کلمه درست رو بهم می
گفت. منم اون کلمه رو می
گفتم. این کار شهید باعث شد که قرآن
خوندنم به
تر بشه. واقعا با مرام بود و با گذشت که شهادت نصیبش شد؛ مبارکش باشه.
عاشق شهادت
رفیقم فوت کرده بود، چند روز بعدش داشتم با حسین صحبت می
کردم که بین صحبت پرسید «از من چرا ناراحتی؟!» باگریه گفتم «نه، به
خاطر دوستمه.» گفتش «به رفیق وابستگی نداشته باش؛ رفیق یا تو رو ترک می
کنه یا ازدواج می
کنه یا می
میره یا شهید می
شه. دعا کن که ما هم این دفعه که می
ریم شهید بشیم.»
دفعه بعدی که رفت شهید شد. و حالا که رفته، به خودم می
گم که چقدر وابستگی دنیوی نداشت و چقدر هم عاشق شهادت بود.
شوخی
شوخی جدی می
شه
یه خانمی بود، البته سن
وسالش از حسین بیش
تر بود؛ ولی ما به
شوخی چند باری سر
به
سرش گذاشتیم که این چشمش تو رو گرفته و از این حرفا!
حسین نسبت
به مساله نامحرم و ارتباطات باهاشون خیلی حساس بود و بارها امتحانش کرده بودم، اصلا از این ناحیه آسیب
پذیر نبود.
خانمه فعال فرهنگی و مدیر یکی از بخش
های دولتی بود و به حساب مسئولیت
های اجتماعی سازمانش با حسین ارتباط گرفته بود و اقلامی هم مثل پرچم و از این
جور چیزا برای هیات آورده بود.
چند بار که باهاش شوخی کردیم که دلیل داره توجهاتش به تو و خانمه پول
داره و ماشینش فلانه و... دفعات بعدی کلا طوری مدیریت کرد که دیگه اون خانم رو نبینه.
یه مدت بعد که درباره
اش حرف زدیم گفت «بعضی چیزا شوخی
شوخی جدی می
شه. به
تره از شوخی
های این
طوری پرهیز کنیم!»
خیلی مردی!
هوا گرگ
و
میش بود و برقای خیابون قطع. داشتیم با حاج
حسین از خیابون رد می
شدیم که چشمش خورد به یه پرشیای مشکی که درست همون
جا که ما رد می
شدیم پارک شده بود. شیشه
اش پایین بود و صندوق عقبشم باز. اول فکر کردیم دزد زده بهش. رفتیم جلو دیدیم نه، ماشین سالمه. ظاهرا حواس صاحبش جمع نبوده و چک
نکرده که ماشین رو قفل کرده یا نه. حاجی به من گفت «این
جا وایسا؛ مراقب باش یه موقع تو تاریکی دزد نزنه به ماشینش. من برم یه چرخی بزنم و از کاسبا پرس
وجو کنم. شاید بدونن ماشین کیه.»
رفت و تقریبا یه نیم ساعتی طول کشید تا برگشت. پشت
سرشم یه پسر جوونی بود که ظاهر موجهی نداشت و انگار درست
و
حسابی به حال خودش نبود. اومد و دزدگیر ماشین رو زد و درها رو چفت
وبست کرد.
فهمیدم صاحب ماشینه. پیش خودم گفتم «من اگر می
دونستم ماشین مال اینه، دل نمی
سوزوندم؛ اما انگار حاجی حرف دلم رو خونده باشه، یه نگاهی به من کرد و گفت «شرمنده معطل شدیا؛ ولی از اموال مردم باید محافظت کرد.»
داشتیم می
رفتیم که پسره حاج
حسین رو صدا کرد و گفت «ببین! خیلی مردی! خیلیا...!»

باادب
بعد از این
که از سوریه برگشت، یه شب به
اتفاق به جلسه هفتگی دعای توسل پایگاه بسیج همدان رفتیم. بعد از مداحی و اتمام دعای توسل، که توسط شهید قرائت شد فرمانده پایگاه و شرکت
کنندگان اصرار به گفتن خاطره، توسط حسین عزیز شدند؛ اما حسین قبول نکرد. بچه
ها از من درخواست کردند که از حسین بخوام از خاطرات حضور در سوریه چند دقیقه
ای صحبت کنه. حسینِ عزیزم به من گفت «دایی من نمی
تونم برای این عزیزان که اکثرا از من بزرگ
تر هستند، صحبت کنم. ادب اجازه نمی
ده پیشِ این همه بزرگ
تر، من که کوچیک
ترم صحبت کنم.»
من قول دادم
شب پنجم محرم بود. حسین گفت «میای بریم هیات؟ دعوتم کردن باید برم بخونم.»گفتم «بریم.» با خودم فک کردم شاید یه هیات بزرگ و معروفیه که یه شب محرم رو وقت می
ذاره و می
ره اون
جا. وقتی رسیدیم جلوی هیات، بهمون گفتن هنوز شروع نشده. حسین گفت مشکلی نداره ما منتظر می
مونیم تا شروع شه. نیم ساعتی تو ماشین نشستیم. حسین شعرهاش رو ورق می
زد و تمرین می
کرد.
وقتی داخل هیات شدیم، جا خوردم! دیدم کلا سه، چهار نفر نشستن و یک نفر مشغول قرآن
خوندنه. بعد از قرائت قرآن، حسین شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا و روضه. چشم
هاش رو بسته بود و می
خوند. به جمعیت هم هیچ
کاری نداشت. برگشتنی گفتم «حاج
حسین شما می
دونستی این
جا انقدر خلوته؟!» گفت «بله! من قول دادم هرسال یه شب بیام این
جا روضه بخونم. گاهی تو این مجالس خلوت که معروفم نیستن یه عنایاتی به آدم می
شه که هیچ
جا همچین چیزی پیدا نمی
شه!»
نویسنده: زهرا عابدی