۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
محتاج شفاعتش
محتاج شفاعتش

محتاج شفاعتش

جزئیات

به‌مناسبت ۹فروردین، سالروز شهادت حسین املاکی، سال ۱۳۶۷

9 فروردین 1404
«شهید قلب تاریخ است»؛ این جملهای است زرین از دکتر علی شریعتی. جملهای که خلاصه و عصاره فلسفه شهادت است و بهترین راوی خون شهدایی که گرانترین سرمایهشان؛ جان را با خدا معامله کردند تا آیین پیغمبر آخرالزمان روی زمین بماند. «شهید قلب تاریخ است» و هر شهید مسیر تاریخ را تغییر میدهد و آن را قلب میکند. از ابتدای تاریخ اسلام مشرکان و کفار و منافقان، کمر به سرنگونی پرچم اسلام بستند و این شهدا بودند که با نثار خون خود بیرق اسلام را برافراشته نگه داشتند. «شهید قلب تاریخ است» چون در این حساسترین مقطع تاریخ اسلام، این شهدا هستند که نقشه همه شیاطین را نقش بر آب میکنند و بشریت را به سوی سعادت سوق میدهند. آنچه در پی میآید سرگذشت شهدایی است که زیبا زیستند، پیش از شهادت شهید شدند و بعد با نثار خون خود مسیر تاریخ را تغییر دادند تا اذان محمدی بر ماذنهها بماند و بشر طعم آزادگی بچشد.

کولاک‌محله
حسین در شامگاه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۴۰ شب عاشورای حسینی در خانه رحمتالله املاکی و مینا به دنیا آمد. منزل آنها در روستای کولاکمحله پنجکیلومتری شهرستان لنگرود گیلان قرار داشت.
لنگرود
خیلی با کسی همبازی نمیشد و راهوروش زندگیاش با مردم معمولی فرق داشت. با این حال، در رشته کاراته و کشتی چندبار در استان گیلان مقام آورد.
سرپل‌ذهاب
با شروع جنگ، به سبزجامگان سپاه لنگرود پیوست و راهی جبهههای نبرد شد. در منطقه سرپلذهاب و قصرشیرین به نبرد با دشمن بعثی پرداخت و بر اثر اصابت ترکش به پشت گوشش مجروح شد.

دانشگاه رشت
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با معدل بالا دیپلم «بهداشت محیط» گرفت و سال ۱۳۵۸ در «دانشگاه رشت» قبول شد.
مازندران
با تشکیل تیپ ۲۵ کربلای مازندران، چون هنوز تیپ گیلان تشکیل نشدهبود، به این یگان نظامی پیوست. به دلیل شایستگیهایی که از خود بروز داد، مسئولیت فرماندهی محور یکم را در «واحد اطلاعات و عملیات» بر عهده او گذاشتند. وی نقشی فوقالعاده در این سِمت ایفا کرد.
خوزستان
آنقدر در ارائه شناسایی‌ها و طرح نظامي خلاقيت داشت که انگار سال‌ها در دانشکده‌های عالي نظامي تحصیل کرده‌بود. از این‌رو، نقش بارزی در پیروزی‌های رزمندگان در عملیات سال‌های شصت به بعد داشت.
کولاک‌محله
وقتی تصمیم گرفت ازدواج کند، همراه و همسری بهتر از زهرا سحری، دختر مومنه همسایهشان، کسی را ندید. از اینرو، با خانواده به خواستگاری رفتند و در نهایت، حسین و زهرا در ششم آذر ۱۳۶۱ با مهریه یک جلد کلامالله مجید، یک سفر حج تمتع و ۵۰۱ هزار تومان وجه رایج ازدواج کردند.
باغ پرتقال
با زهرا در باغ پدری قدم میزدند. حسین برای زهرا پرتقالی چید و امیدوار بود که شیرین باشد. ناگهان نگاهی به حلقهاش انداخت و آن را از انگشت درآورد. گفت «میخواهم این را به جبهه هدیه بدهم.» زهرا هم حلقهاش را درآورد و گفت «حسین جان، این حلقه را هم به جبهه هدیه بده.»
بازار
حسین راهی جبهه شد و پدر زهرا با پساندازی که داشت، جهیزیه زندگی آنها را تهیه کرد: فرش، چراغ والور، چند پیت نفت، ظروف غذاخوری، گاز سهشعله، کپسول گاز، پرده، پارچه خلعتی، موکت و... .

مسجد کولاک‌محله
با موافقت حسین و زهرا، مراسم عروسیشان در مسجد برگزار شد. سیزدهم اسفند ۱۳۶۱ همه اهالی محل دعوت بودند. مراسم با سخنرانی واعظ شروع شد. با صدای اذان، همه نماز جماعت مغرب و عشا را خواندند. پس از صرف شام که فسنجان و قیمه بود، مراسم ساده عروسی پایان یافت. میهمانان با ذکر صلوات، عروس و داماد را تا خانه خودشان بدرقه کردند.

لنگرود
صبح اعزام به جبهه از سپاه لنگرود، همه خانواده برای بدرقهاش در حیاط منزل جمع شدهبودند. حسین رفت بین مادرش و زهرا ایستاد. به هردو نگاهی انداخت و دستانش را روی شانههای مادر و همسر گذاشت و بعد با خنده گفت «من که نیستم، یهدفعه دعوا نکنید ها. با هم بسازید.» مادر و زهرا با همه بغضی که کردهبودند، خندیدند.

بیمارستان
حسین تازه برای مرخصی آمده‌بود که دید زهرا درد زایمان دارد. لباس سپاه را درنیاورده، تاکسی دربست گرفت و راهی بیمارستان شدند. ۲۲ آبان ۱۳۶۲ خداوند، مرضیه را به آنها عطا کرد «خانه‌ای که در آن یکی از نام‌های خانم فاطمه‌زهرا (س) باشه، فقر وارد نمی‌شه.»
تهران
فروردین ۱۳۶۳ برای آموزشهای نظامی مخصوص «دوره دافوس» به تهران آمد و برای مرضیه لباس دخترانه خرید. وقتی رسید کولاکمحله و او را در آغوش گرفت، اول احساس غریبی کرد و زد زیر گریه. اما بعد با پدر انس گرفت و ساکت روی پایش نشست.

سپاه لنگرود
در نبود حسین، از طرف سپاه لنگرود برایشان فرش آورده و خانواده هم قبول کردهبودند. وقتی حسین رسید و ماجرا را فهمید، ناراحت شد و گفت «هرگز از سپاه چیزی نگیرید.» حتی وقتی زهرا گفت «عیبی نداره. بگید پولشو از حقوقمون کم کنن.» باز هم حسین گفت «راضی نیست از سپاه چیزی گرفتهشود.»

آزمایشگاه
مرضیه یکسالونیمش شدهبود که زهرا با کسالت شدید به دکتر و سپس آزمایشگاه رفت و متوجهشد باردار است. شهید املاکی که تقریبا از ارکان لشکر ۲۵ کربلای مازندران به حساب میآمد [هنوز لشکر قدس تشکیل نشده بود]، به خانواده کم سر میزد و همه بار خانه روی دوش زهرا و پدر حسین بود. زهرا با همان وضعیت در چیدن میوه از باغ و ارسالشان به جبهه کمک میکرد.

رشت
تابستان ۱۳۶۴ بود که بالاخره تلاشهای شهید املاکی و بسیاری از فرماندهان گیلانی جواب داد و لشکر ۱۶ قدس گیلان تشکیل شد. او را به فرمانده تیپ یک و بعد، قائممقامی منصوبکردند.
بیمارستان
حسین یازدهم مهر ۱۳۶۴ نتوانستهبود مرخصی بگیرد و خودش را در شادی و شعف زهرا در تولد فرزند دومشان شریک کند. اینبار اقامه و اذان را رحمتالله املاکی، پدرش، در گوش راضیه خواند. مثل همیشه زهرا دست به قلم شد و نامهای نوشت. او خوشحالیاش را در مرقومهای با حسین که در جبههها بود، به اشتراک گذاشت.
کربلا
شهید املاکی با کمک بچههای شناسایی و مدد مجاهدین عراقی توانستهبود خودش را با لباس مبدل به کربلا و حرم امام حسین (ع) برساند. آنجا برای زهرا مهر تربت سیدالشهدا (ع) تهیه کرد و با خود به ایران آورد.
کولاک‌محله
برف و کولاک زمستان ۶۴ شروع شده و حسین هنوز نتواستهبود خود را به خانه برساند. چون در تدارک غافلگیری بزرگ در جبهه جنوب و مقدمات «فتح فاو» بودند. زهرا هر روز بچهها را پیش پدرومادر حسین میگذاشت و میرفت لب رودخانه نزدیک خانه تا لباسها و کهنهها را بشوید.
منزل
حسین خودش را دی ماه ۱۳۶۴ به خانه رساند. گردوغبار راه را که تکاند، رفت سراغ راضیه و مرضیه که هردو چاییده بودند. روی دستانش گرفت و تابشان داد. بعد مُهر و سجاده کوچکی به زهرا داد و گفت «از این به بعد، نمازهایت را با این بخوان.»

حاجعمران
تابستان ۱۳۶۵ به منطقه «حاجعمران» رفت تا با نیروهای ۱۶ قدس که حالا به لشکر ارتقا پیدا کردهبود، کاری کارستان کنند. کربلای ۲ هم مثل عملیاتهای قبلی موفقیتآمیز بود. طوری که آیتالله خامنهای، رئیسجمهور، در خطبههای نمازجمعه تهران فرمود «حماسهآفرینان لشکر قدس در کربلای ۲ کربلای دیگری آفریدند.»

فاو
اوایل بهمن ۱۳۶۴ و نزدیک شروع عملیات والفجر ۸ بود که حسین فورا به منطقه برگشت. شناساییها و ابتکارات او و تلاشهای سرداران تیپ قدس، خوشسیرت و رضوانخواه نقش بارزی در پیروزی رزمندگان در عملیات فتح فاو داشت. وقتی خبر آوردند که فتح فاو امام را خوشحال کردهاست، دست به آسمان برد و خدا را شکر کرد.

جزیره بوارین
دی ۱۳۶۵ عملیات کربلای ۵ شروع شد و شهید املاکی فرماندهی محور جزیره بوارین را بر عهده داشت. لشکر قدس گیلان با هدایت حسین توانست در این جزیره مقاومت مثالزدنی از خودش نشان دهد. او لشکر را بی لحظهای توقف به سمت دوعیجی حرکت داد و خط را شکست و وارد شهر شد.
بیمارستان لنگرود
صبح یازدهم دی ۱۳۶۵ بود که زهرا درد شدیدی احساس کرد و پدر و مادر حسین، او را به بیمارستان لنگرود رساندند. خدا اینبار به آنها فرزند پسری عطا کردهبود. وقتی پرستار در نبود حسین، نوزاد را به زهرا داد، در چشمهای طفل، حسین را دید. انگار همه غمها به کناری رفتهباشند. اما حسین باز هم نبود تا برای نوزاد اسم بگذارد. بعدا که آمد، نامش را سلمان گذاشت.
تهران
مشکل حسین حاد شدهبود و در بیمارستان همدان نمیشد برایش کاری کرد. فرستادند تهران و آنجا گلویش را سوراخ کردند تا از آنجا نفس بکشد. سه ماه گذشت تا حسین توانست با مسئولیت و رضایت خودش از بیمارستان مرخص شود و به خانه بیاید.
حاج‌عمران
حسین مسئول اطلاعات عملیات لشکر بود. شبها با لباس مبدل به سنگرهای عراقی میرفت و برای بچهها آذوقه میآورد. آنقدر اقدامات او در منطقه اثربخش بود که فرماندهان عراقی برای سرش جایزه گذاشتهبودند.
لاهیجان
حالش که کمی روبهراه شد، دست زهرا و بچهها را گرفت و با هم رفتند بازار لاهیجان برای خرید. ساعتی آنجا بودند که ناگهان حسین ناراحت شد و با زهرا و بچهها سوار پیکانشان شدند و بهسرعت برگشتند. زهرا که علت را پرسید، حسین جواب داد «مادر دوست شهیدم را که زیاد خانهشان میرفتم، در بازار دیدم. شرمنده شدم که مبادا بگوید بچه من شهید شدهاست، آن وقت ایشان با زن و بچه آمده خرید.»
ماووت
دوم تیر ۱۳۶۶ بود که در عملیات نصر ۴ در ارتفاعات ژاژیله منطقه ماووت عراق از ناحیه آرنج دست راست مجروح شد. زخمش آنقدر عمیق بود که استخوان دستش پیدا بود، اما نمیخواست بیمارستان برود و سعی میکرد خودش آن را مداوا کند.
مشهد
کمی که حالش بهتر شد، تفنگ شکاری دوران جوانیاش را فروخت تا خرج سفر مشهد جور شود. آخر شهریور با خانواده راهی مشهد شدند. دستان راضیه و مرضیه را گرفت و برد حرم و در راه برگشت برایشان لباس سنتی کودکان مشهد و صندل و بلوز خرید. سلمان هم در آغوش زهرا بود که همگی با هم در «صحن اسمالطلا» به آقا سلام دادند و برگشتند.
سنندج
با لاهوتی برای ماموریتی در کردستان میرفتند که ماشینشان در سنندج تصادف کرد و به داخل دره پرت شد. لاهوتی شهید شد و حسین به کما رفت. بعد که در بیمارستان تهران به هوش آمد، فراموشی پیدا کرد.
لنگرود
آمبولانس که حسین را به منزلش آورد، همه منتظر رفتار او بودند. وقتی پیاده شد، نه خانه را شناخت و نه اهل خانه را. باید همه کمک میکردند حافظهاش برگردد، اما فایدهای نداشت. تا اینکه برادرش بهطور ناگهانی خبر شهادت لاهوتی را به او داد. انگار معجزهای شدهباشد، حافظهاش برگشت و گفت «مرا سر مزار لاهوتی ببرید.»
سنندج
دور بودن از خانواده برایش خیلی سخت شدهبود. از اینرو، تصمیم گرفت محل زندگی را از لنگرود به سنندج منتقل کند. اسفند ۱۳۶۶ همه اثاث را عقب نیسان بار زدند و راهی سنندج شدند. رسیدند خانههای سازمانی پادگان سنندج.
خانه‌های سازمانی
شامگاه هشتم فروردین ۱۳۶۷ بود که زهرا رویایی عجیب دید: خواب دید حسین لباس دامادیاش را پوشیدهاست و همراه سیدی بزرگوار در سرزمین وسیع و سرسبزی که کوههای مرتفع داشت، حرکت میکند. کوههایی که تا آن روز ندیدهبود. زهرا خودش را به زحمت از کمرکش کوه بالا میکشید. در این لحظه، حسین دستش را دور او حائل کرد تا به سلامت عبور کند.
بانی بنوک
عملیات والفجر ۱۰ در منطقه عمومی حلبچه عراق شروع شد و حسین در نهم فروردین ۱۳۶۷ در منطقه سیدصادق روی ارتفاعات «بانی بنوک» بود که متوجه شد جنگندههای عراقی شیمیایی زدهاند. نوجوان بسیجی که ماسکش را گم کردهبود از او کمک خواست. حسین هم ماسکش را از روی صورت برداشت و به بسیجی داد. لحظاتی بعد، هردو شهید شدند و کسی نتوانست پیکرشان را به عقب برگرداند.

سنندج
یازدهم فروردین ۱۳۶۷ پاسداری آمد جلوی در خانه و به زهرا گفت «خانم املاکی، حسینآقا مجروح شدند و در بیمارستان رامسر هستند. لطفا بچهها را حاضر کنید تا شما را به گیلان ببرم.» روح و روان زهرا آشفته شد و پاهایش سست. از خودش میپرسید «اگر رامسر میخواهم بروم، پس چرا این همه آدم آمدهاند با من خداحافظی کنند؟»
کولاک‌محله
از راه رسیدهنرسیده دید تمام محله و در و دیوار خانه پدری حسینآقا پارچه مشکی زدهاند و اعلامیه. با دیدن پلاکارد «شهادت سردار دلاور لشکر قدس گیلان ...» دیگر قدرت گام برداشتن نداشت. جلوی عکسش که رسید گفت «حالا که به آرزویت رسیدی و به آسمان پرواز کردی، شفاعت مرا هم بکن.»
کولاک‌محله
مزاری نمادین برای پیکر بازنگشته شهید حسین املاکی مقابل مسجد روستای کولاکمحله برپا کردند تا محفلی باشد برای زهرا و فرزندانش و مضجعی برای هرکه طالب شفاعت است.

لنگرود
سالها بعد، آیتالله خامنهای، رهبر انقلاب، در سخنرانیاش در شهر لنگرود فرمود «شهید املاکی وقتی در میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش هم در معرض شیمیایی بود، ماسکش را برداشت و به صورت بسیجی همراهش که ماسک نداشت، بست. قهرمان یعنی این. پهلوانی همین است. البته، هردو شهید شدند، اما این قهرمانی ماند و تاریخی شد.»

نویسنده: حسین علوی

مقاله ها مرتبط