۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
مبعوث شده‌ای از مرودشت
مبعوث شده‌ای از مرودشت

مبعوث شده‌ای از مرودشت

جزئیات

چند خطی تقدیم به نگین معلمی، شهید حسین باربری / به‌مناسبت دوازدهم اردیبهشت‌ماه، سالروز شهادت شهید مرتضی مطهری و روز معلم

12 اردیبهشت 1405
اشاره: شهرهای ایران در طول تاریخ لااقل پنج‌هزارساله‌اش هرکدام‌شان به چیزی معروف‌اند؛ از آمل که در زمان پیشدادیان یکی از پایتخت‌های ایران بوده و بعدها با قیام علویان به شهری پرابهت در تاریخ تبدیل شده تا همدان و هگمتانه معروفش و بوشهر و بندرعباس که در زمانه استعمار و بلعیدن کشورها، به نماد مقاومت تبدیل شدند، همه‌وهمه حرف‌های زیادی برای گفتن دارند؛ اما این وسط شهر مرودشت در نزدیکی شیراز، بدون آن‌که مرکز استان فارس باشد، قبل تپنده تاریخ آن است. این شهر داستانی دیگر دارد؛ داستانی که تا ایران، ایران بوده همیشه بوده است. داستانی که با برپا شدن تخت جمشید از زمان ایلامیان آغاز شده و تا خیلی بعدتر که تخت جمشید پایتخت هخامنشیان شد امتداد داشته است. داستانی که نقش رستم، نقش رجب، شهر اصطخر و پل‌‌بند امیر آن را به روانی روایت می‌کنند. داستانی که این شهر را تبدیل به نماد برجسته تمدن ایرانی کرده و بار هویت ایرانی را سال‌هاست که به دوش می‌کشد. شاید رمز مبعوث شدن حسین از مرودشت در میانه کودتای 18 و 19 دی‌ماه سال1404، همین پرچمداری این شهر باشد.


سال1375 به دنیا آمد. وقتی به دنیا آمد اسمش را پژمان گذاشتند. بزرگ‌تر که شد به‌خاطر علاقه‌ای که به امام حسین(ع) داشت، نام حسین را برای خودش برگزید. وقتی موقع انتخاب شغل رسید، حرفه معلمی چنان دلش را برده که هیچ کار دیگری را نمی‌توانست به آن ترجیح دهد. با وجود موقعیت‌های کاری بسیار خوبی که در استان فارس داشت، معلمی را در روستا ادامه داد تا بتواند کاری برای بچه‌های روستای محل تولدش و روستاهای اطراف انجام دهد. مثل همه معلم‌های درست و حسابی، عاشق کتاب خواندن بود. اهل سر و صدا و مطرح کردن خودش نبود. دوست داشت همه کارهایش برای خدا باشد و برای همین هم همیشه دوست داشت کارهای خوبش، مثل روزه‌های مستحبی که می‌گرفت و نمازهای اول وقتی که می‌خواند، پنهان بماند. این را به همسرش هم گفته بود و همیشه از او گلایه می‌کرد که چرا درباره مستحباتی که به آن‌ها مقید است به دیگران توضیح می‌دهد. خیلی زود ازدواج کرد و صاحب دو دختر شد و فرزند سومی که وقتی حسین شهید شد منتظر به دنیا آمدنش بودند.
بچه‌های کلاسش با وجود معلمی مثل او خوشحال بودند. معلمی که وقت و عمرش را با آن‌که در یک روستای کوچک زندگی می‌کردند و شاید کمتر کسی به آن‌ها توجه می‌کرد، برای به ثمر نشستن کودکان و فرزندان آن گذاشته بود. پدر همسرش هم حسین را معلم خودش می‌دانست. انگار حسین از روز اول آمده بود تا معلم دیگران باشد. درست مثل شب هجدهم دی‌ماه که برای دفاع از حریم شهر، میان کودتاچیان رفت. ساعتی بعد حسین مورد اصابت گلوله از ناحیه پهلوی راست قرار گرفت. گلوله باید هرچه سریع‌تر از بدن حسین خارج می‌شد. اما آشوبگران اطراف بیمارستان را بسته بودند و رفتن به آن‌جا ممکن نبود. دوستان حسین او را داخل مسجد بردند و تلاش کردند تا با استفاده از لوازم پزشکی محدودی که در آن‌جا بود، کاری برای مداوای حسین انجام دهند. حسین در تمام این مدت به دوستانش روحیه می‌داد. او در آخرین لحظات عمرش به رفقایش گفت «پرچم را به دست صاحبش می‌رسانیم و اسراییل بسیار کوچک‌تر از آن است که بتواند جلوی این کار را بگیرد.» دقایقی بعد، حسین با همان لبخند همیشگی‌اش برای همیشه آن‌ها را ترک کرد و به جمع شاهدان پیوست. درست در روزهایی که داشت ۲۹سالگی‌اش را زندگی می‌کرد، پیش‌بینی حسین درست از آب درآمد و همان‌طور که خودش گفته بود قبل از رسیدن به سی‌سالگی به خیل شهدا پیوست.
در آن روزهای آشوب و بلوا حسین بابری مبعوث شد تا صدای مقاومت یک ایران را از شهر باستانی‌اش مرودشت به تصویر بکشد. بعثتی که نشان داد تمدن ایرانی با مقاومت حسین‌ها همچنان مانند سروی خرامان ایستاده است و این بار این حسین با لبخند شجاعانه‌اش، مقاومت مرودشت، این نماد هویت ایرانی را در گوش جهانیان زمزمه کرد.


نویسنده: فاطمه جان‌نثاری

مقاله ها مرتبط