
نشسته بودیم توی سنگر و چشمهایمان فضای تاریک اطراف تپه را میپایید، زیر قطرات ریز باران و هوای مه گرفته و سردی که سوزش پوست را ترک میانداخت، روی تپه العیس، جنوب شهر حلب. جایی که سخت از چنگ داعش درآمده بود و حالا دشمن از هیچ کاری برای بازپسگیری مواضع استراتژیکش کوتاهی نمیکرد حتی اگر قرار بود نیمه شب، زیر بارش نمنم باران و زمین شل شده از گل، تک کند و آرامش شبانه دشت را به هم بریزد.
یکی از شبهایی که سر پست نگهبانی بودم، دو نفر از نیروهای قرارگاه آمدند سرکشی سنگرهای نگهبانی. یک پاسدار میانسال و عبدالصالح که آن شب برای بار اول میدیدمش. محاسن بلندی داشت و کلاه بافتنی سادهای سرش بود. به نظر سی ساله میآمد. جوان بود، اما ابهت خاصی توی صدایش موج میانداخت. حال و احوال کرد و رو به دوستم که کنار تیربار نشسته بود گفت «میتونی با تیربار کار کنی؟» دوستم جواب داد «بله.» گفت «یعنی در مواقع لزوم هم میتونی سریع مسلحش کنی و روش قطار فشنگ ببندی؟» دستش را توی هوا تاب داد و ادامه داد «ببینم، میتونی عملیاتی کار کنی؟» دوستم باز جواب داد «بله.» لبخند محوی توی صورتش آمد. خداحافظی کرد و رفت، اما گیرایی چهرهاش توی دل من جا خوش کرد. یک هفته بعد دوباره دیدمش. باز هم سر پست نگهبانی. باز هم آمده بود سرکشی.
تقریبا ۲۲روز روی تپه العیس مستقر بودیم که کمکم زمزمه انجام یک عملیات بزرگ بین بچهها قوت گرفت. حالا کجا بود و قرار بود کجا آزاد شود را ما نمیدانستیم. فرمانده آمد سراغمان و گفت آماده باشید که قرار است برویم سمت شمال حلب. همین جابهجایی، زمزمههای عملیات را قوت میداد. پس خبری بود که نیروها داشتند جاکن میشدند! دم رفتن، فرمانده گردان مرا خواست و گفت «آقای شهریاری، قراره خط رو تحویل بچههای حزبالله بدیم. نیاز به کسی هست که بتونه صحبتهای ما رو به عربی ترجمه کنه. شما بمون و اطلاعات و گزارشات ما رو ترجمه کن.» بچهها رفتند و من هم راهی قرارگاه شدم.
***
عبدالصالح را توی قرارگاه دیدم. دو سه روزی که آنجا بودم فرصت خوبی بود تا با عبدالصالح بیشتر آشنا شوم. همان اول، آشنایی دادم که «حاجی، مرا یادت هست؟ فلان شب که آمده بودی سرکشی.»، دیگر نگذاشت ادامه بدهم. گفت: «بله، یادم هست.» هرچه او کمحرف و ساکت بود، من تقلا میکردم که گرم بگیرم و از هر دری با او صحبت کنم. یکبار قناصۀ توی دستش را بهانه گفتوگو میکردم و یکبار از این میگفتم که چه کار کنم ماندنی شوم. یکبار هم پرسیدم: «حاجی، شما سپاه قدسی هستی؟» لبخند عمیقی زد که گوشه چشمهایش را کمی جمع کرد. گفت: «نه عمو! من یه بسیجی سادهام.» گفتم «حاجی، راهی هست من موندگار بشم؟ یا هروقت خواستم بیام، راحت و بیدردسر اعزام بگیرم؟» گفت: «اینها حرفه! باید خانم بخردت تا موندنی بشی.»
چند روزی که تو قرارگاه در کنار صالح بودم، بیشتر جذب خلقوخوی آرام و متواضعانهاش شدم. کمی هم روابطمان صمیمیتر شد.
***
کارم که تمام شد به بچههای گردانمان در شیخ نجار ملحق شدم. قبل از رسیدن من، بچههای فاطمیون و تعدادی از بچههای خودمان روستاهای باشکُوی و حندرات را گرفته بودند و هدف بعدی روستای حردتنین بود که بچههای تیپ امام سجاد آنجا عملیات کردند.
در روستای حردتنین مستقر شدیم و شب را همانجا ماندیم. هنوز دقیقا نمیدانستیم محدوده اصلی عملیات کجاست و قرار است کی وارد عمل شویم، اما انگار قدم به قدم داشتیم به محدوده عملیات نزدیک میشدیم.
ساعت چهار صبح بود. توی سنگرها و خانههای نیمه ویران حردتنین نگهبانی میدادیم. صدای بیسیم بلند شد. میگفت «بچههای حزبالله از کنار شما و از داخل باغات زیتون رد میشوند تا به خط بزنند. حواستان باشد که خودیاند.» من نزدیک باغهای زیتون مستقر بودم و صدای قدمهای آرام و زمزمههایشان را میشنیدم.
نیم ساعت از عبور رزمندگان حزبالله نگذشته بود که منطقه را آتش برداشت. معلوم بود به خط رسیدهاند و درگیر شدهاند که داعش آنطور دیوانهوار منطقه را میکوبید. پست نگهبانیام تمام شد و فرماندهام گفت برو استراحت، اما خواب از چشمهایم پریده بود. زیپ کیسه خواب را کشیدم و سعی کردم هرطور شده کمی بخوابم. تازه چشمهایم گرم شده بود که دوباره فرمانده آمد سراغم. حولوحوش شش و نیم صبح بود. گفت «پاشو. نوبت ماست بریم جلو.»
از کیسه خواب بیرون آمدم. سرمای هوا لرز ریزی به تنم انداخت. هوا واقعا سرد بود. به ستون راه افتادیم. از داخل باغهای زیتون گذشتیم و وارد یک جاده خاکی شدیم که حردتنین را به روستای رتیان وصل میکرد. رتیان روستایی بود که چهار سال تلاش میشد از چنگ داعش آزاد شود، اما نمیشد. دشمن جا پایش محکم بود. دو شب قبل از ما رزمندگان زینبیون به خط زده بودند، اما با مقاومت شدید دشمن نتوانسته بودند کارشان را پیش ببرند و با کلی مجروح و شهید عقبنشینی کرده بودند. حالا هم حزبالله به خط زده بود و پیشروی کرده بود و ما برای تثبیت مواضع وارد رتیان میشدیم.

هفت و نیم صبح، اول رتیان بودیم. روستا به دو قسمت تقسیم شده بود و قسمت بالا و پایین روستا با یک فضای خالی تقریبا بزرگ از هم جدا میشد. دور تا دور روستا را هم باغهای زیتون احاطه کرده بود. دو سهتا خانه اول را که رد کردیم، صدای گوشخراش تیربار بلند شد و بعد از آن آتش، مثل باران روی سرمان شروع به باریدن کرد. بچهها خودشان را به جانپناه دیوارهای اطراف رساندند. فرماندهمان زخمی شده بود و ما ملتهب از شرایطی که در آن گیر کرده بودیم، دقیقا نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده. اگر حزبالله دشمن را عقب زده، پس این آتش از کجا میآید؟! صدای خِرخر بیسیم جواب تمام سوالاتمان بود. ما توی کمین افتاده بودیم و داعش از توی باغهای زیتون دورمان زده بود. باور کردنش سخت بود. پس بچههای حزبالله که چند ساعت پیش وارد عمل شده بودند کجا بودند؟
دوتا خانه را رد کردیم و رسیدیم به کوچه خاکی کم عرض، اما طویل. چند نفر از ته کوچه به سمت ما میآمدند. نزدیک شدند، چندتا از رزمندگان سوری حزبالله بودند. همهشان هجده نوزده ساله. وحشتزده و خسته. فقط فریاد میزدند و میگفتند «زیادند! ماشین ماشین نیرو میآید برایشان. همهجا پر از نظامیهای سیاهپوش است.» معلوم شد خوردهاند به آتش شدید دشمن. حالا دستور عقبنشینی آمده بود و اینها داشتند برمیگشتند عقب. پس خبر درست بود. توی کمین افتاده بودیم.
همانجا، کنج دیواری که پناه گرفته بودیم دوتا از بچههای حزبالله را دیدیم. یک ماشین تویوتا هم که پشتش تیربار بسته بودند باغهای زیتون را پاکسازی میکرد. یکیشان نگاهی به دستم انداخت و پرسید: «آرپیجیزنی؟» گفتم «آره.»
قرار شد آنها پوشش بدهند، من هم به طرف مواضع دشمن شلیک کنم. نمیدانم چندبار روی زانو بلند شدم و قبضه آرپیجی را روی شانهام گذاشتم و چندبار قبضه سرد سلاحم را فشردم و سعی کردم درست نشانه بگیرم، اما این را یادم مانده هربار که بلند میشدم حس میکردم فقط ثانیهای با مرگ فاصله دارم و هر آن گلولهای میآید و پیشانیام را میشکافد. مطمئن شده بودم آن روز، آخرین روز زندگی من است. صدای تیز گلولههایی که با سرعت از کنارم میگذشتند دلم را شور میانداختند. غافل از این که هیچکدامشان روزی من نیستند و قرار است از این مهلکه جان سالم به در ببرم. هرچند خودم هم از خدا خواسته بودم شهید نشوم. گفته بودم خدایا! فعلا بمانم و با اینها بجنگم.
***
صالح آمد. با همان موتور قرمز رنگ پا بلندش. با همان لباسهای همیشگی و کلاه بافتنی سادهاش. موتورش را گذاشت کنار دیوار. بینمان خیابانی بود که شدیدا زیر آتش بود و هیچ جنبندهای روی آن از دید دشمن پنهان نمیماند. مرا که دید فریاد زد «پوشش بده، بیام اونور.» میدوید و من میدیدم چطور گلولهها زمین زیر پایش را سوراخ سوراخ میکنند. به ما که رسید نفسنفس میزد. بریده گفت «از توی زیتونها دارن شما رو دور میزنن. چند نفر رو بفرستید سمت راست.» خودش هم بهدو از پلههای ساختمان بلند کنارمان بالا رفت. چند دقیقه بعد صدای تیز قناصه آمد و پشتبند آن، صدای عبدالصالح که به تکبیر بلند شد.
***
کوله و مهمات مورد نیازم را از روی زمین چنگ زدم و دویدم به سمت راست. تقریبا نزدیک اذان ظهر بود و ما همچنان در تلاطم. حسین انصاری صدایم کرد. از بچههای هیئت فاطمیون نورآباد بود. گفت «افشین، ایمان میگه رفیقت رو زدن.» هاجوواج نگاهش کردم و گفتم: «کدوم رفیقم؟» بیخیال حال و هوای من گفت «همون پسر قد بلنده که کلاه مشکی سرش بود.» بیاختیار فریاد زدم «واااااای! نکنه حاجی رو میگی؟!» چشم باز کردم، کنار پیکر عبدالصالح بودم.
حسین گفت: «تازه رسیده بودم. کولهام را گذاشتم روی زمین که گلوله آرپیجی بردارم و قبضه را مسلح کنم. دیدم از پلهها پایین آمد. پرسید: بچه کجایی؟ گفتم: تیپ امام سجاد. تبلتش را از گردنش باز کرد و داد دستم. گفت: اگه من طوریم شد، اینو برسون قرارگاه. رفت. به سه چهار دقیقه نکشیده حس کردم چیز سنگینی تلپ تلپ از پلهها پایین میآید. سر برگرداندم، عبدالصالح بود.»
***
از دیدن عبدالصالح زانوهایم شل شد. محکم میزدم توی سرم. حالم را نمیفهمیدم. بالای سرش نشستم. چشمهایش سفید شده بود. هنوز نفس میکشید، عمیق و با فاصله. پاهایش هم تکانهای ضعیفی داشت. هولهول نگاه میکردم ببینم کجایش تیر خورده. نه خونی میدیدم و نه زخمی. دست انداختم زیر سرش. دستم داغ شد. شره خون داغش روی دستم، بغض انداخت توی سینهام. سخت و دردناک بالا میآمد و به گلویم چنگ میانداخت. گلوله کمی بالاتر از رستنگاه مویش را شکافته بود.
بلندش کردیم و گذاشتیمش توی آمبولانس. بیاختیار فریاد میزدم «یا حسین! یا حسین! برسونش عقب.»
میدانستم زنده نمیماند ولی علت این همه تقلا را نمیفهمیدم. دلیل این امید واهی که ته دلم سوسو میزد را درک نمیکردم. به قول عبدالصالح «خانم او را خریده بود» و چه سعادتی بالاتر از این!
نویسنده: مصطفی عیدی