۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
قمرالاستشهادیین
 قمرالاستشهادیین

قمرالاستشهادیین

جزئیات

به‌مناسبت ۱فروردین، سالروز شهات شهید علی اشمر، سال۱۳۷۴

1 فروردین 1404
حزب‌الله لبنان و به تعبیر درست‌تر مقاومت اسلامی لبنان، در طول تاریخ سی ساله تأسیس و تقابلش با رژیم صهیونیستی، شیوه‌هایی را در عملیات پدید آورد که سابقاً عملیات به آن سبک تقریباً رواج چندانی نداشت.
مهم‌ترین این شیوه‌ها، عملیات «شهادت طلبانه» یا به تعبیر عربی «استشهادی» بود. در این شیوه عملیاتی، به جای قربانی شدن چند رزمنده در یک عملیات سنگین و بسیار مهم، یک نفر خود را برای انجام چنین کار خطیری داوطلب می‌کرد؛ کاری که سرانجامش جز با شهادت عامل داوطلب به «ثمر» نمی‌رسید و به دشمن جز به این شیوه ضربه وارد نمی‌شد.
در این میان دو نفر با چند لقب شاخص شناخته می شوند. «شهیداحمدقصیر» بنیان‌گذار عملیات استشهادی علیه رژیم صهیونیستی و مجری سنگین‌ترین عملیات استشهادی علیه اسرائیل در دنیا با القاب «امیراستشهادیین» (فرمانده استشهادیون)، «فاتح عهد العملیات الاستشهادیه» (گشاینده پیمان‌نامه عملیات‌های شهادت طلبانه)، شهید شیخ اسعد برّو با لقب «شیخ‌الاستشهادیّین» و دیگری جوانی زیبا رو به نام «شهید علی اشمر» که به سبب چهره فوق‌العاده نورانی و زیبایش «قمر استشهادیین» (ماه شهادت‌طلبان) نامیده می‌شود. اکنون می‌خواهیم به زندگی‌ این شهید جوان و طلبه مجاهد بپردازیم:
شهید علی اشمر فرزند حاج منیف در سال ۱۹۷۶(۱۳۵۵) در کشور کویت به دنیا آمد. پدر او مانند بسیاری از لبنانی‌ها برای یافتن کار و شغل از لبنان بحران‌زده، عازم شبه جزیره عربستان و حاشیه خلیج فارس شده بود. علی در آن کشور به دنیا آمد. داشت دوران کودکی‌اش را پشت سر می‌گذاشت که اسرائیل در سال ۱۹۸۲(۱۳۶۱) حمله وحشیانه‌اش علیه لبنان را آغاز کرد. مدتی بعد حاج منیف به همراه خانواده‌اش به میهن بازگشت. آن زمان حزب‌الله که به عنوان تنها سازمان شیعه،‌ جنگ داخلی را رها کرده و بر مبارزه با اسرائیل روی آورده بود،‌ محبوبیت بسیاری را در میان شیعیان داشت.
علی که شور نوجوانی و ایمان به خدا و تربیت درست را با هم داشت،‌ تصمیم گرفت که به مقاومت اسلامی لبنان ملحق شود ولی آنها هیچ نوجوانی را در ابتدای کار وارد شاخه‌های نظامی نمی‌کردند. به همین خاطر گردان پیشاهنگی «امام رضا(ع)» که از زیر شاخه‌های فرهنگی شبه رزمی مقاومت اسلامی بود، به او پیشنهاد شد و او هم پذیرفت.
حضور علی در گردان پیشاهنگی اعجاب همه را برانگیخت. آنها فکر نمی‌کردند این نوجوان پانزده ساله خوش‌رو، چنین توان بالایی در کارها داشته باشد. به همین خاطر فوراً او را به عضویت مقاومت اسلامی لبنان در آوردند. آنجا باز هم علی اعجوبه شد. از نظر فرماندهان مقاومت اسلامی توان این نوجوان در ابتدای کار با انواع سلاح‌ها و پیشروی در عملیات‌ها فوق‌العاده و کم نظیر بود. اما علی جهاد را تنها در میدان جنگ نمی‌خواست. شانزده ساله بود که برای ادامه تحصیل راهی حوزه علمیه بیروت شد و دروس مقدماتی خود را در آنجا آغاز کرد.
او در هفده سالگی مانند بسیاری از شیعیان لبنان برای زیارت حرم امام رضا(ع)‌و خواهر بزرگوارش حضرت معصومه(س) راهی ایران شد و پس از زیارت با کوله‌باری از معنویت، به سرزمینش لبنان بازگشت.
علی سرانجام تصمیم گرفت که در یگان «استشهادیون» ثبت نام کند و به عنوان یکی از داوطلبان عملیات استشهادی، دوره‌های ویژه عملیات را ببیند.
اوایل همیشه رسم بود که داوطلب عملیات با خودروی بمب‌گذاری شده اقدام به اجرای حمله کند ولی با عملیات «شهیدابراهیم ضاهر» در سال ۱۹۹۲(۱۳۷۱) که طی آن بمب‌های روی دوش خودش را وسط سربازان اسرائیلی منفجر کرد، ‌شیوه دیگری نیز به روش انجام عملیات شهادت طلبانه افزوده شد و آن «حمل و انفجار بمب توسط خود داوطلب» بود.
سرانجام روزی که علی اشمر در انتظارش بود فرا رسید ۲۹ اسفند ۱۳۷۴. صبح خیلی زود رفت حمام و غسل شهادت کرد. با خانواده‌اش خداحافظی کرد و با عجله از حومه جنوبی بیروت راهی منطقه‌ای ناشناس در عمق نوار اشغالی مرزی(کمربند امنیتی) جنوب لبنان شد. آن‌جا در خانه‌ای امن تعدادی از هم‌رزمانش به همراه فیلم‌بردار «واحد تبلیغات جنگی مقاومت اسلامی لبنان» در انتظار کسی بودند که قرار بود یازدهمین عملیات استشهادی مقاومت اسلامی لبنان را انجام دهد.
علی لباسش را عوض کرد و برای آخرین بار یونیفرم لجنی جنگ چریکی را پوشید. دور گردنش نیز شالی سیاه‌رنگ پیچاند و در کنار عکس‌هایی از «امام(ره)»، «حضرت آیت‌الله خامنه‌ای»، «شهید سیدعباس موسوی» و مجری عملیات استشهادی قبلی، «شهیدصلاح غندور» و پدر سه فرزند خردسال که چند ماه قبل عملیات سنگینی کرده بود، کنار یک مسلسل M۱۶، نشست. آیاتی از قرآن را تلاوت کرد و رو به دوربین آخرین وصیت‌هایش را کرد و از همه حلالیت خواست؛ بعد سربند بست، جلیقه مواد منفجره تن کرد و از زیر قرآن رد شد.
علی لباس شبه‌نظامی به تن در راه وقتی به سمت «عدیسه» روستای آبا و اجدادی‌اش و جایی که باید در صفر مرزی لبنان و فلسطین عملیات را انجام می‌داد، می‌رفت چشمش به دختری نوجوان افتاد و برای اطمینان آدرس را از او پرسید. مردم جنوب لبنان با رزمندگان مقاومت اسلامی بسیار مأنوس بودند و از کمک به آنها دریغ نمی‌کردند. دختر که «جمیله» ‌نام داشت، آدرس را به او گفت، اما دید که او به طرف گذرگاه مرزی می‌رود. جمیله به علی هشدار داد که نظامیان اسرائیلی آنجا او را هدف قرار خواهند داد. علی هم اطمینان داد که آنجا نمی‌رود. جمیله رفت و علی هم رفت. جمیله به طرف خانه‌اش، جایی که به خاطر چیدن گل آنجا را ترک کرده بود، ‌علی هم به طرف گذرگاه، ‌محل عبور کاروان ویژه ارتش اسرائیل.
علی می‌دانست که جیپ فرماندهی که سروان اسرائیلی در آ‌ن قرار دارد، کجای کاروان واقع شده است. لذا به آرامی و احتیاط، در حالی که کنار جاده ایستاده بود، برای کاروان دست تکان داد. آنها به خیال این که او سرباز اسرائیلی است، برای توقف سرعت را کم کردند، زیرا یونیفرمش شبیه آنان بود. جیپ فرماندهی به نزدیکی علی رسید و کاروان متوقف شد. علی به سروان اسرائیلی و فرمانده کاروان سلام نظامی داد؛ اما ناگهان آن‌ها متوجه شدند که این چهره، لبنانی است. اما دیگر دیر شده بود...
علی به پلک زدنی خود را به جیپ فرمانده رساند و با فریاد «الله‌اکبر» چاشنی انفجاری ده‌ها کیلوگرم C-۴ و ساچمه‌های فلزی که بر تن داشت را زد. آتش کاروان را فرا گرفت و انفجار جاده را لرزاند و صدا در روستا پیچید اما این وسط دل یک نفر بیش از بقیه لرزید: «جمیله»
لحظاتی بعد مقاومت اسلامی لبنان در بیانیه‌ای که از شبکه تلویزیونی المنار پخش شد، نام مجری عملیات استشهادی «جاده رُب ثلاثین عدیسه» را اعلام کرد: «علی منیف اشمر»
پدر شهید می‌گوید: قطعات پیکر علی را از جاده جمع کردیم و به روستا آوردیم. امام جماعت روستا بر پیکرش نماز خواند و او را همان جا دفن کردیم. اما جمیله... چه برسر جمیله آمد؟ داستان واقعی«جمیله» بعد را از دست ندهید تا متوجه شوید چطور بعد از شهادت علی، زندگی‌اش عوض شد...

نویسنده: علیرضا اکبرپور

مقاله ها مرتبط