۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
عزیز کرده
عزیز کرده

عزیز کرده

جزئیات

گفت‌وگو با مادر شهید مدافع‌حرم حسین معزغلامی/ به‌مناسبت ۴فروردین، سالروز شهادت شهید مدافع‌حرم حسین معزغلامی، سال۱۳۹۶

4 فروردین 1404

هم‌سرم حاج‌علی‌اکبر از پرسنل نیروی هوایی ارتش بود. سال ۱۳۵۳ وارد ارتش شد؛ اما روحیات انقلابی و مکتبی‌اش سرجایش بود. حتی اوایل سال ۵۷ به جرم هم‌راه داشتن برخی کتب ممنوعه، دست‌گیر و به چابهار تبعید شد. خودش می‌گفت «وقتی خبر بازگشت امام(ره) را شنیدم، رفتم زیر چرخ‌های هواپیمایی که عازم تهران بود دراز کشیدم تا رضایت دادند سوار هواپیما شوم. می‌خواستم هرطور شده خودم را به مراسم استقبال از امام(ره) برسانم.» حاج‌آقا در جریان بیعت نیروی هوایی ارتش با حضرت امام(ره) هم حاضر بود.

تقریبا دو سال از جنگ گذشته بود که آمد خواستگاری‌ام. هنوز ۱۵ سالم نشده بود؛ اما فامیل بودیم و خیلی خوب هم‌دیگر را می‌شناختیم. خانواده هردوی‌مان مذهبی و پای‌کار انقلاب بودند. حاج‌آقا و پنج برادرش، پدرم و برادرهایم همه رزمنده بودند. به‌همین‌خاطر از فضای جبهه و جنگ دور نبودم و می‌دانستم ازدواج با یک رزمنده چه شرایطی دارد. جواب بله دادم و مهر۱۳۶۱ ازدواج کردیم. سه سال اول زندگی‌مان را با خانواده هم‌سرم زندگی کردیم و بعد به پایگاه هوایی نوژه نقل‌مکان کردیم. فاطمه سال ۶۲ به دنیا آمد و مریم سال ۶۴. شیربه‌شیر بودند و بزرگ‌کردن‌شان در نبود حاج‌آقا خیلی سخت بود. یادم هست مریم شیرخشکی بود و در آن شرایط به‌سختی می‌توانستم برایش شیرخشک تهیه کنم.

تا جنگ تمام شود خیلی حاجی را نمی‌دیدم. تکنسین فنی نیروی هوایی بود؛ یا مشغول تعمیر هواپیماهای جنگنده بود یا مرخصی‌هایش را جمع می‌کرد تا اعزام ۴۵روزه بگیرد و به جبهه برود. آن‌موقع ساکن همدان بودیم. نگرانی و بی‌خبری از پدر و برادر و هم‌سرم و سختی بزرگ‌کردن بچه‌ها از یک طرف، این‌که بعثی‌ها همدان را گاه‌و‌بی‌گاه بمباران می‌کردند از طرف دیگر باعث شده بود فشار روحی سختی را تحمل کنم؛ اما صبوری کردم تا بالاخره جنگ تمام شد.

سال ۱۳۷۱ حاج‌آقا به پایگاه هوایی امیدیه اهواز منتقل شد. من و دخترها هم هم‌راهش رفتیم. حسین توی همان پایگاه به دنیا آمد. روز اول فروردین سال ۷۳، هم‌زمان با اذان ظهر صدای گریه‌اش توی فضای درمانگاه پیچید. حاج‌آقا به‌واسطه یکی از اقوام شناس‌نامه حسین را از همدان گرفت، به‌همین‌خاطر در شناس‌نامه تاریخ تولدش ۱۵ فروردین ثبت شده است.

پسرم ۱۵ماهه بود که هم‌سرم به تهران و پایگاه قصرفیروزه منتقل شد. حسین در تهران قد کشید و بزرگ شد. از بچگی رفتار و منش خاصی داشت. با این‌که یکی‌یک‌دانه، ته‌تغاری وعزیزکرده خانواده و فامیل بود، اما خیلی از سن‌وسالش جلوتر بود و لوس بار نیامد. شاید چهار سالش بود که یک روز گریه‌کنان به خانه آمد. از پسر هم‌سایه‌مان حسابی کتک خورده بود. دلم برای اشک ریختنش جلزوولز می‌کرد؛ اما سکوت کردم و چیزی نگفتم. دختر بزرگم برعکس من حسابی به حسین توپید و گفت «اگه یه بار دیگه از کسی کتک خوردی و با گریه اومدی خونه، یه کتکم از دست من می‌خوری تا یاد بگیری از حقت دفاع کنی!» این بار آخری بود که حسین با آن شرایط به خانه آمد. حفظ شخصیت خودش و دیگران خیلی برایش مهم بود. هنوز مدرسه نمی‌رفت که منزل یکی از اقوام مهمان بودیم. میزبان در پذیرایی بی‌دقتی کرد و برای حسین پیش‌دستی نگذاشت. تا آخر مهمانی هربار به او چیزی تعارف کردم نخورد. به خانه که آمدیم علتش را پرسیدم. گفت که برای او بشقاب نگذاشته‌اند و به او برخورده است! هرچه توضیح دادم او را با من که مادرش هستم در نظر گرفته‌اند تا من هرچه می‌خواهم به او بدهم، به خرجش نرفت. از آن به بعد به توصیه حسین هربار مهمانی به خانه ما می‌آمد، حتی اگر بچه نوپا داشت، حتما برایش بشقاب می‌گذاشتیم.

یادم هست یک ‌بار پسرعموی نوجوانش به خانه ما آمد. حسین جلوی در خیلی با‌ادب به او گفت «می‌شه یکم صبر کنید؟» بعد پیش من و دخترها آمد و گفت «حجاب کنید، مهمان نامحرم داریم.» یک بار هم برای خرید بستنی به مغازه رفته بود، مغازه‌دار به‌جای بستنی عروسکی به او بستنی مگنوم داده بود که اختلاف قیمت سیصدتومانی داشتند. به خانه که آمد، متوجه شدیم و قبل این‌که بستنی را باز کند و بخورد دوباره به مغازه برگشت و مابقی پول بستنی را داد. بعد آمد و بستنی‌اش را خورد. مغازه‌دار حسابی از این کار حسین خوشش آمده بود و بعد از آن با او رفیق شده بود. همین مغازه‌دار در مراسم تشییع حسین بلند می‌گفت «اگر این بچه به این درجه رسید، برا این بود که ذره‌المثقالی حرام تو اعضا و جوارحش نداشت!»

حسین مداحی‌کردن را هم دوست داشت. از همان بچگی با این چیزها کیف می‌کرد. درِ اتاقش را می‌بست و برای خودش می‌خواند یا این‌که موقع اذان خودش را به مسجد می‌رساند تا مکبر نماز جماعت باشد. گاهی هم شعرهای مذهبی را با کمک پدر و خواهرهایش حفظ می‌کرد تا در هیات بخواند. یادم می‌آید یک سال شب هفتم محرم در هیات شعری خواند که خیلی بازخورد خوبی داشت.

از بچگی عاشق بازی‌ها و کارهای نظامی بود. مثلا چندتا بالش روی ‌هم می‌گذاشت و برای خودش سنگر درست می‌کرد. یا این‌که لوله جاروبرقی را مثل تفنگ دستش می‌گرفت و تیراندازی می‌کرد.

حسین دوران تحصیلش را در غرب تهران و محدوده بلوار فردوس گذراند. وهم‌زمان با دوران دبیرستان، دو سال هم به‌طور غیررسمی در حوزه آیت‌الله مجتهدی مشغول تلمذ بود. اهل مسجد بود، تقریبا ۱۳ سال در مسجد قمربنی‌هاشم(ع) فعال بود. مخصوصا دو، سه سال قبل از شهادتش روی فعالیت‌های فرهنگی مسجد متمرکز شده بود.

در مداحی و ذکر امام حسین(ع) بی‌نهایت بادقت و بااخلاص بود. می‌گفت «باید حواس‌مان باشد تا خدای‌نکرده به شأن دستگاه امام حسین(ع) خدشه‌ای وارد نشود.» با خانواده، اقوام و دوستانش خیلی مهربان و بامحبت بود. نسبت‌به امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر حساس بود و سعی می‌کرد با روش خودش این کار را انجام بدهد.

یکی از آرزوهایش این بود که پاسدارشود. با این‌که در دانشگاه رشته خوبی‌ قبول شد، نرفت. در نهایت دانشگاه امام حسین(ع) امتحان داد و از ۱۸‌سالگی لباس پاس‌داری پوشید؛ درست زمانی که بلوای سوریه شروع شد. از همان اول همه‌مان پی‌گیر اخبار سوریه بودیم. خوب می‌دانستیم اگر خارج از مرزهای‌مان مقابل دشمن مقاومت نکنیم، دیر یا زود باید در کرمانشاه و همدان با آن‌ها بجنگیم. حسین از آن‌موقع‌ هوای رفتن داشت. ما هم می‌دانستیم باید برود؛ اما پدر و مادر حتی اگر بخواهند باز هم عاطفه‌شان به منطق‌شان می‌چربد. مخصوصا ما که حسین تنها پسرمان بود. دوستش داشتیم و همه تلاش‌مان این بود تا مشکلی برایش پیش نیاید. حتی گاهی تلاش می‌کردیم به گشت‌های شبانه بسیج نرود. مدام دنبال این بودیم حسین چه کاری را دوست دارد تا برایش انجام بدهیم، کدام غذا را دوست دارد برایش درست کنیم یا به چه چیزی نیاز دارد تا زود برایش فراهم کنیم. حسین می‌دانست همه این‌ها از روی محبت و وابستگی‌ست؛ حتی بلندشدن حاج‌آقا جلوی پایش. حتی تلاش کردیم ازدواج کند و پای‌بند زندگی شود؛ اما حسین طفره می‎رفت و مدام دنبال راهی بود تا این وابستگی را کم کند. سر سوریه‌رفتنش، هربار سر حرف باز می‌شد و ما با رفتنش مخالفت می‌کردیم می‌گفت «اگر من نروم، پس چه کسی باید برود؟» بالاخره هرطور بود رضایت‌مان را گرفت. بار اول که اعزام شد، یک روز قبل از رفتنش رفت خیابان گمرک و برای خودش کوله‌پشتی و لباس نظامی خرید. گفتیم «مگر آن‌جا به شما این چیزها را نمی‌دهند؟» گفت «آن‌جا می‌دهند ولی من که توانایی مالی دارم خودم می‌خرم تا از وسایل آن‌جا استفاده نکنم.» حدود دویست‌هزار تومان از پولش را هم برای رزمنده‌های مدافع‌حرم دست‌کش خریده بود.

دفعه اولی که حسین به سوریه رفت خیلی به ما سخت گذشت. برای برگشتنش لحظه‌شماری می‌کردیم. بالاخره یک روز تماس گرفت و گفت سه‌شنبه‌ شب برمی‌گردد. دیگر روی پا بند نبودم و برای برگشتنش تدارک می‌دیدم. روز سه‌شنبه قرار بود پروازش ساعت سه نیمه‌شب روی زمین بنشیند؛ اما آن‌قدر بی‌قرار بودیم که ساعت ده شب با یک سبد گل بزرگ در سالن فرودگاه امام خمینی(ره) نشسته بودیم. تمام آن پنج ساعت را قرآن خواندم و ذکر گفتم تا بالاخره روی پله‌ها دیدمش. اصلا یادم نیست خودم را چطور به در خروجی مسافرین رساندم و حسین را در آغوش کشیدم. نمی‌دانم چندبار صورتش را بوسیدم و او را در آغوشم فشردم؛ اما غم نگاهش وقتی چشمش به سبد گل افتاد را یادم نمی‌رود. دل‌خور شده بود. با نگاهش التماس می‌کرد سبد گل را از در خروجی دور کنیم. بعدا که دلیل ناراحتی‌اش را پرسیدم گفت «توی پروازمان چند تا شهید داشتیم و ترسیدم پدر و مادر آن شهدا، شما و آن سبد گل را ببینند و آه بکشند. تمام ذوق‌وشوق‌مان از برگشت حسین پرید. وقتی رسیدیم خانه، حسین تا اذان صبح برای‌مان از خاطرات تلخ حلب و دوستان شهیدش گفت و ما اشک ریختیم.

اوایل که حسین را که باردار بودم، هنوز هیچ‌کس از جریان خبر نداشت. یک روز مادر حاج‌آقا تماس گرفت و گفت« برادرشوهرم خواب دیده که خدا به حاجی پسری داده که نامش را مختار گذاشته است.» این خواب را یادم رفته بود تا سر اعزام دوم حسین، که مادرم خیلی بی‌قراری می‌کرد. گفت «یادته برادر حاجی خواب دیده بود خدا بهتون پسری داده که اسمش مختاره؟! شاید حسین انتخاب‌شده خدا باشه برای انتقام خون ابی‌عبدالله(ع) ولی تو این زمونه!» این حرف مادرم تاثیر زیادی روی من گذاشت و بار دوم مطمئن‌تر حسین را راهی سوریه کردم، به امید این‌که پسرم جزو منتقمین حسین(ع) باشد.

بار دوم که از سوریه برگشت بی‌خبر آمد. هم‌رزمش بعد از شهادت حسین درباره اعزام دوم می‌گفت«دفعه دوم که آمده بود سوریه توی عملیات دستش ترکش خورد. همه فکر می‌کردیم حسین طبق روال معمول برمی‌گردد عقب که به جراحتش رسیدگی کند؛ اما برعکس تصور ما حسین خیلی آرام و بدون این‌که توی صورتش اثری از درد باشد یک ‌گوشه نشست و با ناخن‌گیر شروع کرد به درآوردن ترکش دستش. حسین می‌گفت نمی‌توانم برم عقب، کار روی زمینه. بعد هم خودش دستش را پانسمان کرد و بلند شد. چون فرمانده‌مان بود همه تلاشش را می‌کرد که حتی یک‌ذره احساس درد و ضعف در چهره‌اش بروز پیدا نکند تا مبادا روحیه بقیه تضعیف شود.»

اعزام آخرش با دو دفعه قبل فرق داشت؛ هم خودش جور دیگری شده بود، هم دل من عجیب بی‌طاقتی می‌کرد. نگذاشت تا فرودگاه هم‌راهش برویم. دم رفتن، روی پاگرد به سمتم چرخید و گفت «مامان تو رو به خدا گریه نکن!» قلبم با دیدن چهره حسین و جمله‌ای که گفت از جا کنده شد. نور عجیبی توی صورت حسین افتاده بود. خودش همیشه می‌گفت «تا سه نشه بازی نشه!» و این سومین اعزام بود... .

بعد از رفتن حسین کارم شده بود چک‌کردن مداوم کانال‌های خبری مدافعان‌حرم. با آن همه دل‌نگرانی، هیچ‌وقت به شهادت حسین فکر نمی‌کردم. حتی تصور این‌که من زنده باشم و حسینم زنده نباشد برایم کشنده بود! نه روز آرام داشتم و نه شب. هرشب خواب تشییع‌جنازه عظیمی را می‌دیدم که شهیدش حسین نبود و این خواب هرشب تکرار می‌شد. تا این‌که در روزهای آخر یک شب خواب دیدم یکی از شهدا، که خودش را «حسین بُواس» معرفی کرد، لباس‌های حسین را برایم آورد. بیدار که شدم قلبم داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. پی‌گیر اسم حسین بواس شدم که دیدم بله، یکی از شهدای خان‌طومان است. از آن به بعد آن‌قدر استرس داشتم که شب‌ها گوشی موبایل را روی قلبم می‌گذاشتم که نکند حسین پیام بدهد و من نفهمم.

هروقت حسین به سوریه می‌رفت دست به دامن یک شهید می‌شدم. بار اول متوسل به شهید محمودرضا بیضایی شدم که حسین سالم بیاید. بار دوم متوسل به شهید جواد الله‌کرم شدم که حسین سالم بیاید و بار آخر شهید سجاد زبرجدی را انتخاب کردم و نذر کردم اگر حسین سالم برگردد شله‌زرد بپزم و به نیت شهید زبرجدی پخش‌کنم. چند شب قبل از شهادت حسین خواب دیدم شهید سجاد زبرجدی در عالم رویا به من گفت «نذرت قبول‌شده، ادا کن!»

روز مادر و تحویل سال با هم حرف زدیم و تبریک گفت. مدام می‌گفت نگران نباش؛ اما نگرانی مادرانه من بی‌دلیل نبود. حسین ماندنی نبود. مثل کبوتری که توی قفس گیر افتاده بود آن‌قدر بال‌وپر زد که رها شد؛ آن هم سه روز بعد از تولد ۲۳سالگی‌اش. سه تا تیر به چشم راست، گونه راست و کتفش خورده بود. به‌خاطر سنگلاخ بودن زمینْ موقع افتادن دندان‌ها و استخوان پایش هم شکسته بود.

یک ‌بار از ما پرسیدند برای تربیت حسین چه‌ کار کردید؟ گفتم باور ‌کنید من حس می‌کنم حسین نتیجه تربیت ما نبود! حضرت زینب(س) خودشان حسین را برای چنین روزی تربیت کردند. به‌خصوص این‌که دو بار تا دم مرگ رفت؛ اما خدا خودش او را نگه‌داشت. یک ‌بار سوار ماشین شده بود؛ اما درِ ماشین را درست نبسته بود. حاج‌آقا که دور زده بود در ماشین باز شده و حسین با صورت به زمین خورده بود. یک‌بار هم رفته بودیم گنج‌نامه همدان، که حسین لیز خورد و کم مانده بود از بالا به پایین پرت شود. انگار خدا دست حسین را نگه‌داشت تا زنده بماند.

حسین یک عموی شهید دارد که حاج‌آقا همیشه از خاطراتش می‌گفت. این‌که علاوه بر برادر، رفیق خوبی برایش بود. حسین همیشه به خاطراتی که پدرش از زمان جنگ تعریف می‌کرد بادقت گوش می‌داد؛ مخصوصا خاطرات عموی شهیدش. حاجی همیشه می‌گفت برادر شهیدش علاوه بر برادر رفیق خوبی برایش بوده. این جمله باعث شده بود حسین همه تلاشش را بکند تا جای عمویش را برای پدرش پر کند. حتی یک ‌بار به پدرش گفت «بابا من سعی می‌کنم مثل عمو برات رفیق خوبی باشم.» این اواخر از پدرش پرسید «بابا من مثل عمو شدم؟» حاج‌آقا انداخت به شوخی و گفت «نه بابا جان. حالا خیلی مانده!» اما واقعا حسین از پس این کار برآمد و خودش را به عموی شهیدش رساند.

نویسنده: زینب‌سادات سیداحمدی

مقاله ها مرتبط