سیخ جگر را برداشتم و از حجره دویدم بیرون. آقام و دوستهایش داشتند صبحانه میخوردند. صبحانه روی کاپوت ماشین آقام بیشتر میچسبید. اینطوری گوسفندها را هم نگاه میکردم. پروار شده، بین آشغال سبزیها جولان میدادند. پریدم روی ماشین نشستم. جواد تیغی بهام چشم غره رفت. تازه ماشین را برق انداخته بود. از خودش نمیترسیدم. از تیغی که همیشه توی جیبش بود میترسیدم. میدانستم تا آقام هست کاری به کارم ندارد. شیر شده بودم و با خیال راحت جگرها را به دندان میکشیدم. بار خیار آمده بود.
- بچه بپّا! بالا اینا پول رفته!
مثل آقام که حرف میزدم خوشم میآمد. بین گوسفندها چشم گرداندم دنبال برّهام. حسابی چاق شده بود. آقام داده بودش بهام. قرار بود برای محرم چاقش کنم. قول داده بود برّهای که من بزرگ میکنم را جلوی دسته زمین بزند. برّه توی میدان میپلکید و بعبع میکرد.
کارگرها جعبهها را روی دوش گرفته، در سایه پای دیوار میچیدند. جواد تیغی هر بار از کنارم رد میشد چپچپ نگاهم میکرد. بار که میآمد میدان شلوغ پلوغ میشد. همه کارگرها جمع میشدند پای ماشین بار. حتی آنهایی که رفته بودند مغازه محمود کلهپز.
نگاه کشاندم روی پنجرههای طبقه بالای کلهپزی. شیشههای شکسته. آقام تازه بالاخانه کلهپزیاش را تخته کرده بود. دیگر خبری از آن زنها نبود. آنهایی که وقتی سر و کلهشان پیدا میشد کارگرها دست از کار میکشیدند. چشمشان با زنها اینطرف و آنطرف میشد و توی گوش هم پچپچ میکردند. آقام رفتن به کلهپزی را ممنوع کرده بود. هم برای من، هم کارگرها، ولی میدیدم بعضی کارگرها از آنجا میآمدند. رفتنشان را نمیدیدم ولی برگشتنشان را چرا.
یکبار به هوای برّهام تا پشت درش رفتم. برّه را که گرفتم در باز شد.
نگاهم به سیگار لای انگشت زن بود. قبل از اینکه جواب بدهم دست فرو کرد بین موهایم و تکان داد. ناخنهایش بلند و قرمز بود. رنگ لبهایش.
- بپر به طاهرخان بگو منصوری اومد.
با حرف جواد تیغی پایین پریدم و دویدم سمت حجره آقام. کارگرها برای ماشینها راه باز میکردند. دو تا جیپ پر از سرباز و یک بنز. آقام را صدا زدم و کنار در حجره ایستادم. بنز جلو میآمد و جیپها پشتش. خاک بلند شده بود. سربازها ریختند پایین. کارگرها کنار جبعههای میوه ایستاده بودند. مرد چاقی از توی بنز پیاده شد. کروات روی شکم گندهاش تاب برداشته بود. آقام هنوز تو حجره بود. مرد چاق چشمهای ریزش را دور تا دور میدان گرداند.
ـ این گوسفندا مال کیه؟
از دادی که زد ترسیدم. هیکل چهارشانه و بلند آقام درِ حجره را پر کرد. کلاه شاپواش را سرش گذاشت. مرد چاق آقام را نگاه کرد.
ـ میدون رو با خونهات اشتباه گرفتی که کردیش آغل؟
با سیلی که آقام زد توی صورتش چسبیدم به دیوار. مرد افتاد روی زمین. داد و فریاد میدان را گرفت. کارگرها با سربازها درگیر شدند. جبعههای میوه یکی یکی خالی میشد زیر پا. ترس سر جایم میخکوبم کرده بود. آقام دستم را تو دست یکی از کارگرها گذاشت که برساندم خانه.
داشتم توی کوچه با بچهها گل کوچک میزدم. فورد قرمز آقام از سر کوچه پیچید. تازه یاد بلوای صبح افتادم. دویدم سمتش. آقا هادی تو ماشین بود. پریدم بالا.
- کینه منصوری پفیوز مال امروز و دیروز نیست. مال طاقنصرتهای مولوی تا شوش که تولد ولیعهد بستم.
آقا هادی تسبیح دانه یاقوت را بین انگشتانش میگرداند و گوش میداد. دستی به ریشش کشید. نگاهم به دست آقا هادی بود. صدای دانههای تسبیحش را دوست داشتم.
***
صدای آهنگ و قلقل قلیانشان را دوست داشتم ولی بوی دود و شربتهای قرمزشان را نه. از روزی که آقام پیراهن مشکی میپوشید تا روزی که درش میآورد کافه فیض نمیرفتیم. آقام مشکی پوشیده بود. سرشانهها و فرق سرش هم گِلی بود. ترمه علم را گرفته بودم و پا به پایش میرفتم. من هم پابرهنه بودم. مثل آقام. گردنش خمیده بود. دانههای عرق از بغل گوشش سرمیخوردند.
سرم از بوی گلاب و طبل و سنج پر بود. بنز کنار خیابان نگه داشت. منصوری با هیکل چاقش پیاده شد. مثل پارسال توی میدان. با همان کت و شلوار و شکم گنده. گره کراواتش را زیر گلویش تکانی داد. از بین زنجیرزنها راه باز کرد. چشم از علم روی دوش آقام نمیگرفت. سینه به سینه آقام ایستاد. آقام سخت سرش را بالا گرفت. رگهای گردنش بیرون زده بود. از بالای ابرو منصوری را نگاه کرد. صدای طبل نمیگذاشت بشنوم. منصوری حرفها را با حرص میجوید و بیرون میداد. با دست بالای علم را نشان داد. رد دستش را گرفتم. پنجتا عکس. بزرگترینش زیر پر سفید و بلند وسط بود. عکسهای سیاه و سفیدی که آقا هادی آورده بودشان. آقای خمینی! اسمش را از آقا هادی زیاد شنیده بودم.
- عکس حاجاقا از اون بالا تکون نمیخوره.

حرف آقام توی صدای سنج و طبل گم شد. سینه به سینه منصوری جلو رفت. علم تاب برمیداشت. مجبورش کرد عقب بکشد. منصوری صورتش سرخ شده بود. غرید. تفش را انداخت زمین. کنار پای آقام و رفت.
**
آقام از وقتی آمده بود داد میزد.
- برم تو یه سوراخ بچپم که چی بشه؟ ترسی ندارم که فرار کنم.
گوشی را محکم کوبید. نفسم بند آمده بود. ننهجون زیر لب چیزی میگفت و به آقام فوت میکرد. با این کار چند تا موی سفید زیر چانهاش میجنبید. مامان که گریه میکرد ته دلم مچاله میشد. آقام تکیهاش را داد به پشتی.
- میگم به من دخلی نداره باز حرف خودت رو میزنی؟
ننهجون با لیوان آب آمد توی اتاق. دستش میلرزید و آب لب پر میزد. هنوز زیر لب میخواند و به آقام فوت میکرد. آقام آب را یک نفس سرکشید و حرفش را خورد. مامان دست از گریه برنمیداشت.
ـ اگه شما رو بگیرن من چه خاکی به سرم بریزم؟
آقام لیوان را گذاشت زمین.
ـ لااله الا الله. بابا، من همون اول بهشون گفتم رو آخوند جماعت دست بلند نمیکنم. اصلا نوچههای شعبون بیمخ رو تو فیضیه شناختن. کسی نمیتونه بندازه گردن من. مگه شهر هرته؟
از حرفهای آقام و گریه مامان ته دلم یخ کرده بود. یاد ظهر افتادم. جوانی که وسط بازیمان خورد زمین. دولّا دولّا دوید توی کوچه. شکمش را گرفته بود و جلو میآمد. به ما که رسید عق زد. لخته خون از دهانش روی زمین پخش شد. بچهها بازی را ول کردند و دورش جمع شدند. از سر خیابان صدای تیر و رگبار میآمد. قیافه زرد و زارش از جلوی چشمم کنار نمیرفت. چیزی ته گلویم گره خورده بود. پاشنه سرم را به دیوار تکیه دادم.
***
منصوری سرش پایین بود. پنکه سقفی قرقر میکرد و میچرخید. دانههای عرق روی سر کچلش برق میزد. چادر مامان نرگس را محکم مشت کرده بودم. منصوری حرف نمیزد. خسته شده بودم. از وقتی رفته بودیم تو اتاق داشت مینوشت. حوصلهام سررفته بود. ساعت بالای سرش را نگاه کردم. عقربه بزرگ از روی 12 آمده بود روی 6. چادر مامان را کشیدم. آب میخواستم. گلویم خشک شده بود. منصوری شنید. از بالای ابرو نگاهم کرد. پارچ بلوری روی میزش را برداشت. صدای تقتق یخ که به دیواره پارچ میخورد مثل قند ته دلم آب میشد. چادر مامان توی دستم شل شد که جلو بروم. لیوان آب را یک نفس سرکشید. گلویش قلپ قلپ صدا میداد. لیوان را روی میز گذاشت و نفسش را پر صدا از ته گلویش بیرون ریخت. سبیل نازکش خیس شده بود. مامان را نگاه کرد.
- یه ساعته زل زدی به من که چی؟ تا آدم نپرسه نمیگید چه مرگتونه؟
ترسیدم. دوباره چادر مامان را مشت کردم. چسبیدم بهاش. مامان رویش را کیپتر گرفت.
- برای شوهرم لباس و غذا آوردیم ولی نمیگذارند بهاش بدهیم.
بغض داشت و صدایش میلرزید. مثل من.
- اون موقع که شوهر نفهمت شکر زیادی میخورد باید فکر اینجاهاش را هم میکرد.
دوباره اتاق ساکت شد. صدای قرقر پنکه سقفی میآمد. مامان رفت سمت در. من هم دنبالش.
***
دیگر حفظ شده بودم. هر کس از کنارمان رد میشد مامان ازش میپرسید. از بس عرق کرده بودم سرم میخارید. خسته شده بودم. بیابانی که تویش بودیم تمامی نداشت.
مامان آن دورها ساختمانی را نشانم داد. باید تا آنجا پیاده میرفتیم. اگر آقام بود بغلم میکرد.
- چرا آقا خودش نمییاد؟
- آقات نمیتونه بیاد. ما باید بریم پیشش.
دورتادور اتاقک تاریک سرباز ایستاده بود. تفنگ به دست خیره شده بودند به من و مامان. چند ماه بود آقام را ندیده بودم. لحظهشماری میکردم تا بیاید و بپرم بغلش. در کوچک آهنی باز شد. با صدای خشکی که کرد سرها چرخید سمتش. اول دو تا سرباز آمدند توی اتاق. کلاه آهنی تا بالای ابروهایشان را گرفته بود. پشت سرشان مرد لاغر و خستهای شانه خماند و از زیر چارچوب داخل شد. مرد هنوز قد راست نکرده مامان زد توی صورتش و گریه کرد.
- چی به سرت آوردن آقا طاهر؟
مرد نگاهم کرد. کت شلوار طوسیاش کثیف و خونی بود. چند جای صورتش زخم داشت. آقام بود. از کت شلوارش شناختم. گریه مامان بغضم را ترکاند. آقام جلو آمد. دست برد زیر چانهام.
حالا که آقام پیشم بود از سربازها نمیترسیدم. ولی خسته شده بودم. اتاق جای نشستن نداشت. دوست داشتم آقام بغلم کند.
- میگن اگه بگم آقای خمینی پول داده که بلوای 15 خرداد را راه بندازم عفو میگیرم.
چشمم به سربازهای دور اتاق بود و گوشم به آقام.
- یه عمر نوکری امام حسین(ع) رو کردم حالا این بیناموسها میگن برای جون خودم به پسرش تهمت بزنم.
در آهنی با ضرب باز شد. مرد سیاهی هیکلش را تپاند توی اتاقک. سربازها همه با هم پاهایشان را زمین کوبیدند. مرد سیاه آقام را نگاه کرد.
آقام نگاهش هم نکرد. رویش هنوز به من و مامان بود.
- حواستون باشه حرفی تو دهنتون نذارن.
گفت و پشت به ما راه افتاد. صدای گریه مامان بلند شد. آقام را با چشم دنبال کردم. در آهنی محکم بسته شد.
***
راه باز میکردم. از لای پای مردم. میدانستم آقام آن جلوست. ننهجون خودش گفت بردنش مسگرآباد. پیراهن مشکیام را هم ننهجون تنم کرد. از لای آخرین پاها سکّوی بلندی را دیدم. آقام رویش خوابیده بود. خواستم جلو بروم. دستم گیر کرد. آقا هادی محکم مچم را گرفت. منتظر بودم آقام بلند شود. ولی نشد. چند نفر دورش بودند. درست نمیدیدم. خونابه از روی سکّو سر میخورد روی زمین. خواستم دستم را رها کنم و جلو بروم. آقا هادی نگذاشت. بلندم کرد. چشمهای آقام بسته بود. شکم و سینهاش پر از سوراخهای خونی. از توی سوراخها ریشههای سفید و صورتی بیرون زده بود. مردِ کنارِ سکّو روی آقام آب میپاچید تا بیدار شود. ولی آقام تکان نمیخورد. فقط از توی سوراخهای تنش قلپ قلپ خون بیرون میزد. ته دلم مچاله شد. صورتم را روی شانه آقا هادی گذاشتم.
***
دست روی شانهام گذاشت.
گفت و شروع کرد به پریدن. ردیف سنگ قبرها را گرفته بود و دور میشد. کفشهای کوچکش را کنار قبر آقام جفت کرده بود. ته مانده آب توی ظرف را خالی کردم پای گل بالای قبر. با دست روی سنگ میکشیدم. آب شرّه میکرد پایین.
- بابا دیدی؟ پام اصلاً به زمین نخورد.
نگاهش کردم. داشت برمیگشت. بپّر بپّر و با خنده. با انگشت گِل توی نوشتههای روی سنگ را خالی کردم. زانو زده بودم پای قبر. رسید کنارم. کفشهایش را پوشید. روبهرویم نشست.
نگاهش کردم.
ـ برای بابا بزرگ فاتحه خوندی؟
مثل من دست روی سنگ گذاشت. زیر لب سین و صاد میگفت تا هرچه من میگویم گفته باشد. بلند گفتم تا بشنود و تکرار کند:
- اللهمّ ارزقنی شفاعه الحسین یومالورود.