اعتقادات ریشهدار
من زهرا زاهدی تنها دختر خانواده هستم. پدر و مادرم ده فرزند داشتند. داداشعلی، فرزند هفتم و من فرزند نهم بودم. هرگاه کسی در مورد تعداد برادرانم از من سوال میکرد، جوابش را نمیدادم. با وجود این که در آن زمان اغلب خانوادهها بزرگ بودند، دوست نداشتم تعدادشان را بگویم.
من همه برادرانم را بسیار دوست دارم، اما علیآقا مثل پدرم برایم جایگاه ویژهای داشت. همیشه میگفتم «پدرم، مادرم و داداشعلی.» پدرم روحانی بود و از کودکی برایم قداست خاصی داشت. بعد از پیامبر، من آقاجان را بسیار دوست میدارم و اگر آقاجان نبود شاید من به این درک، عشق و محبت به پیامبر نمیرسیدم. پدر و مادرم هر دو، در رفتار با ما عدالت را رعایت میکردند. پدرم هیچگاه زبانی به ما نمیگفت نماز بخوانیم یا کارهای خوب انجام دهیم بلکه با اعمالشان به ما نشان میداد. به نظرم یکی از دلایلی که خانواده ما در عقایدشان یکدست هستند، همین است که اعتقاداتشان ریشهدار است.
یادم نمیآید از چه زمانی و چرا پدرم داداش را که نامشان در شناسنامه محمدرضا بود، علیرضا صدا کرد، اما یادم میآید همه از کودکی به او علیرضا میگفتیم. بین برادران دیگرم هیچکدام اینطور نیستند که اسم شناسنامهشان متفاوت باشد. خود داداشعلی میگفتند «یکی از دلایلی که دشمن تا به حال نتوانسته مرا شناسایی کند، همین است که اسم شناسنامهام با اسم معمولیام متفاوت است و این باعث گیج شدن آنها شده.»
حفظ حرمت و جلب رضایت پدر و مادر
حیاط باغچههای خانههای قدیم پر از گلهای شمعدانی، رز یا تاجخروس بود. برادرانم که در حیاط توپ بازی میکردند، گاهی اوقات توپ به گلها میخورد و میشکستند یا حتی گاهی شیشهای میشکست. برادرانم با هم رمزی داشتند. تا اتفاقی میافتاد، برخی از آنها فرار میکردند و برخی دیگر میایستادند و با پدر یا مادرم رودررو میشدند. داداشعلی زیرک بود. با این که در دوره نوجوانی و اوج هیجانات و سرکشی بود، هیچگاه نمیایستاد، تا با پدر و مادرم روبهرو نشود و حرمت آنها شکسته نشود. با آنها بحث نمیکرد و بسیار برایش مهم بود که احترام پدر و مادر حفظ شود. جلب رضایت آنها نیز برایشان بسیار اهمیت داشت.
اوایل انقلاب، مادرم به پدرم میگفت که درِ خانه را قفل کند تا برادرانم نتوانند با دوستانشان به تظاهرات بروند. صدای تیراندازی میآمد.میگفت «اگر بروند کشته میشوند.» یکبار داداشعلی روی دیوار رفت و به آنها گفت «من میتوانم از روی دیوار بپرم تو کوچه یا بپرم تو حیاط، هر دویش برایم کاری ندارد، اما بهتر است در را باز کنید که من بیایم پایین و از در و با رضایت شما بروم.»
پدری زحمتکش و بامحبت
در مدرسه راهنمایی به ما گفته بودند که بعضی از سورههای کوچک را حفظ کنیم تا به ما جایزه بدهند. این را به آقاجانم گفتم و فکر کردم خوشحال میشود ولی ایشان به من گفت«هیچوقت قرآن را بهخاطر جایزه نخوانید.» خانوادهمان سرشار از مهر و محبت بود، اما ما را لوس نمیکردند.
پدر با این که روحانی بود، شاغل هم بود. مغازهای در میدان امام(ره) اصفهان داشت و پاتیلهای پولکیسازی را با دست درست میکرد که کار بسیار سختی بود. در ایران شاید فقط پدرم و یک نفر دیگر این کار را انجام میدادند. یکبار از یک مجله فرانسوی برای مصاحبه با پدرم آمده بودند. در آخر از ایشان خواستند که لباس روحانیتشان را در محل کار بپوشد تا عکس بگیرند. ایشان قبول نکرد. گفت «روزی که ملبس شدم، استادم گفتند که حرمت این لباس را نگهدار.» دلیل دیگری که برای نپوشیدن لباس گفت این بود که برای طلبههای دیگر بد میشود و به آنها خرده میگیرند که چرا شما کار نمیکنید.
آشنایی با دعای جوشنکبیر
در دوران مدرسه، یکی از معلمان داداش به عنوان تکلیف از بچهها خواسته بود تا چند اسم خداوند را بنویسند. داداشعلی یک دفتر نو برداشته بود و در آن چند دایره با سکههای دو ریالی کشیده بود و چندین نام خدا را نوشته بود. چون من از سن کم پیش خانمی قرآن را آموزش دیده بودم، صدایم کرد و گفت «زهرا! بیا ببین این اسمها درست است؟» تا موضوع تکلیفشان را فهمیدم، گفتم «اسامی خدا در دعایی در مفاتیح هست.» اسم دعا را نمیدانستم. با هم رفتیم و مفاتیح را آوردیم. دعای جوشنکبیر را پیدا کردم و گذاشتم جلویش. خیلی خوشحال شد و شروع کرد به نوشتن اسامی خداوند. تقریبا یک سوم آنها را نوشت که حدود نیمی از دفتر را پر کرد. فردا که از مدرسه برگشت با این که هیچ وقت از خودش تعریف نمیکرد، اما از تشویق معلم خیلی خوشحال بود. گویا خود معلم هم شناختی نسبت به این دعا نداشت و از طریق او آشنا شده بود. در شب آخر زندگیاش هم که شب قدر بود، این دعا را در حرم امام رضا(ع) با حال خاصی تلاوت کرده بود.
شرکت در مبارزات انقلابی

قبل از انقلاب، همه پسران خانواده ما در خانه آیتالله خادمی۱ ، تحصن کرده بود. یک شب با مادرم و همسران برادرانم که منزلشان نزدیک بود، همگی با هم در ایوان خانه افطار کردیم. بعد همه همانجا خوابیدند و من هم مشغول کارهای دستی شدم. حدود ساعت ۱۱ شب بود که سروصدایی شنیدیم. من فکر کردم صدای ساختمانسازی است، اما مادرم که بسیار تیز بود، ناگهان بیدار شد و گفت «این صدای تیراندازی است!» خانه ما کنار باشگاه و چهارراه تختی و به کلانتری نزدیک بود. صدای تیراندازی از آنجا میآمد. مادرم با نگرانی زیاد، دم درِ کوچه منتظر پسرها ماند تا این که همگی سلامت به خانه برگشتند.
نقش پررنگ خانواده در دفاع مقدس
همه برادرانم در زمان دفاع مقدس در جبههها حضور داشتند. بعضی از آنها که کارشان آزاد است به صورت دورهای به جبهه میرفتند. مثلاً در زمان شهادت شهید خرازی در اسفند سال ۶۵، همه برادرانم حتی پدرم جبهه بودند. یکبار یکی از اقوام که از طرف ارتش، پسرشان را برای سربازی به جبهه فرستاده بودند به خانه ما آمد. تقاضای سفارش داشت، اما وقتی دید هر نُه پسر خانواده در جبهه هستند، متعجب و شرمنده شد. آرام خداحافظی کرد و رفت.
داداش قبل از ازدواجش، در جنگ مجروح شده بود. آن زمان مادرم مکه بود و من و همسرم و برادرانم همراه خالهمان که حکم مادر برای ما داشت، برای ملاقات او به تهران رفتیم. داداش با دیدن ما گفت «برای چه این همه راه آمدهاید و خودتان را به زحمت انداختهاید؟» ما از ناراحتی او ناراحت شدیم و پشیمان شدیم که رفتیم.
غایبِ حاضرِ زندگی ما
فکر شهادت و از دست دادن او، از همان زمان انقلاب با ما بود. هربار که او خداحافظی میکرد و به جبهه میرفت، ما احتمال شهادتش را میدادیم. حتی یکی از برادرانم هربار پس از آن که آقاجان در گوشش دعا میخواند و خداحافظی میکرد، به اتاقی میرفت و حداقل نیم ساعت گریه میکرد.
داداش هرگاه که به خانه میآمد، یا برای درمان جراحتی بود یا دوستانش برای کاری او را به اجبار از جبهه آورده بود. هربار که میآمد، مادرم لباسهای خونی او را میشست. گاهی هنوز لباسهایش خشک نشده بود که میخواست برود. بهناچار با همان لباسهای خیس میرفت. هر بار هم که برای درمان جراحاتش میآمد، بلافاصله پس از بهبود حداقلی، دوباره به جبهه برمیگشت. اغلب اوقات نبود. هرچند برای ما غایب بود، اما تاثیرگذاری که در زندگی ما داشت او را به غایبی حاضر برای ما تبدیل کرده بود.
جبران غیبت در ازدواج من
هنگام ازدواج بنده، ایشان در جبهه بود. وقتی خبر را شنید به اصفهان آمد و گله کرد که چرا بدون من این اتفاق افتاده. البته این خواست خانوادهها بود که قضیه به سرعت پیش رفت، اما جبران این ماجرا بسیار زیبا بود. هنگام ازدواج دخترم ایشان با تمام توان در پی جبران بود. اینگونه مراسم، اغلب در خانه آقاجان برگزار میشد. ایشان با ذوق بسیار زیادی در کارها کمک میکرد، شربت درست میکرد و میپرسید که من چه کار دیگری انجام بدهم. مرتب میگفت که چون برای مراسم خودت نبودم، الان میخواهم برای سعیدهجان جبران کنم.
اولین زیارت
اولینباری که به سفر زیارتی کربلا رفت، بنده هم همراه خانواده، پسران و عروسشان با او همسفر بودم. در فرودگاه پس از آن که گذرنامهها را بررسی کردند، ما جلوتر رفتیم و منتظر داداش بودیم، اما طول کشید و ایشان نیامد. ما برگشتیم و پرسیدیم «چه اتفاقی افتاده؟» گفت«نمیدانم. گیر دادهاند و میگویند تو فلانی هستی و کامپیوتر خطا داده.» به ایشان گفتم «یا همه با هم میرویم، یا ما هم برمیگردیم.» پس از دقایقی مامور اجازه عبور داد.

آن سال موقع تحویل سال در حرم امام حسین(ع) بودیم. در زیارت اولی که به حرم رفتیم، او وقایع دفاع مقدس را که به چشم خود دیده بود با وقایع عاشورا تطبیق میداد و زیر لب برای خودش زمزمه میکرد و با حال منقلب اشک میریخت. با این که سال تحویل، پیش از ظهر بود و ما از نماز صبح در حرم بودیم و جمعیت هم مدام بیشتر میشد، اما ایشان خسته نمیشد. حتی به ما گفت که شما اگر میخواهید بروید، من میخواهم اینجا بمانم.
خصوصیتهای اخلاقی
صلابت و اقتدار خاصی داشت. جدی بود، اما در عین حال شوخ هم بود. جمع شدن این دو صفت در یک نفر و تعادل میان آنها بهسختی اتفاق میافتد. در زمانهای که برخی مسئولان و آقازادههایشان باعث بدبینیهایی نسبت به نظام میشوند، او یک زندگی متوسط و متعادل داشت. از کسانی هم که با زهد ریاکارانه نقش بازی میکردند، خوشش نمیآمد. درگیر مسائل مادی نبود و مشغول جمع کردن غنایم نشد و با جان و مالش برای اسلام جنگید. در دیدار آخر به ما توصیه کرد که بخشی از مالتان را به حضرت صاحبالزمان(عج) اختصاص بدهید. همیشه هم تاکید داشت که تابع محض ولایت باشید. خودش هم هیچ زاویهای با ولایت نداشت.
وقتی اتفاقی در این دنیا قرار است بیفتد، عوامل بسیار زیادی حتی شده به شکل تدریجی، باید دست به دست هم بدهند. تلاش و همتی که او در مسیر خودسازی داشت، بر همه عوامل غالب بود. همان شب آرام به من گفت «از زوجهای بچهدار فامیل خبر دارید؟ مشکلی ندارند؟ از آنها سراغ بگیرید و اگر مشکلی داشتند به من بگویید تا کمکشان کنیم.»
تماسهای کوتاه
ایشان مرا درک میکرد و به من توجه داشت. یکبار که تماس گرفته بود گفت «زهرا! خیلی به یادت بودم و بسیار دعایت کردم.» من بسیار خوشحال شدم. تعجب کرده بودم که چه شده او با خود من تماس گرفته، چون کمتر پیش میآمد مستقیم با من تماس بگیرد.
بار آخری که تماس گرفت، چند روز قبل از آمدنش به اصفهان بود. او بلافاصله پس از احوالپرسی، سفارشهایی به من کرد. با توجه به این که همیشه خودشان، از این لحاظ که به واسطه او خطری متوجه دیگران شود، نسبت به مسائل امنیتی دقت داشت، مدام نگران بودم و صحبت را کوتاه میکردم. الان غبطه میخورم و دلم میسوزد که آن موقع نگذاشتم زیاد صحبت کند، در حالی که داشت بسیار آرام و بدون دغدغه صحبت میکردند.
خبر شهادت
بچههای من بسیار او را دوست داشتند و ایشان هم بهخاطر سیادت بچهها احترام خاصی به آنها و پدرشان میگذاشت. یکی از پسرانم به نام آقامحمد ابراز محبت زیادتری نسبت به داییعلیاش داشت. حتی در کودکی از شدت علاقهاش به او میگفت «داییجون خوشگله.»
نزدیک افطار بود و ما در خانه بودیم. بچهها خبر را شنیده بودند و به دنبال قطعیت موضوع بودند. گوشیشان مدام زنگ میخورد. محمدآقا چندینبار به من اصرار کرد که تلویزیون را روشن کنم. تلویزیون خبر حمله به کنسولگری را بدون اشاره به اسامی شهدا اعلام میکرد. بچهها نام یکی از آشنایان را آوردند که شاید شهید شده باشد. گفتم «چه فرقی میکند که چه کسی شهید شده باشد؟ هر کسی باشد ما ناراحت میشویم و لازم نیست تلویزیون روشن باشد.»
همسرم مسجد بود. وقتی برگشت، دیدم خیلی برافروخته و پریشان هست. احساس میکردم که میخواهد چیزی به من بگوید. داشتیم افطار میکردیم که تلفن خانه زنگ خورد. پسرم، آقا سیدسجاد از تهران بود. تا گوشی را گرفتم گفت «مِنَ المُؤمِنينَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيهِ فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَمِنهُم مَن يَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلوا تَبديلًا .»۲تا آیه را شنیدم متوجه شدم چه اتفاقی افتاده. گوشی را گذاشتم و حالم دگرگون شد.
فکر میکنم ایشان برای ما دعا کرده که بتوانیم این داغ را تحمل کنیم. حتی الان هم با این که پیکرش را دیدهایم، اما رفتنش هنوز باورمان نمیشود.
پینوشت:
۱.یکی از حوادث خونین انقلاب در اصفهان در روز ۱۹ مرداد ۱۳۵۷ کشتار بیسابقه مردم بالاتر از مسجد و کوچههای بین این خیابان و خیابان فروغی و خیابان متصل به اطراف منزل آیتالله خادمی بود.
۲. سوره مبارکه احزاب، آیه ۲۳
نویسنده: زهرا مصلحی