اشاره: روزی که مقابل حاجحمید محمدرضایی نشستیم تا راوی شجاعت و گمنامی برادرش امیر باشد، فکرش را نمیکردیم روزی که آوای کلامش روی صفحه کاغذ نقش میبندد خودش پا جا پای امیر گذاشته و علمدار جاویدالاثر جبهه شام شده باشد. آقاحمید که دلتنگ برادرِ جاماندهاش در امالرصاص بود، ۳۰ سال بعد در خاک غریب سوریه به برادر شهیدش پیوست. روزهایی که شور نوجوانی در دلش بود، سختی جبهه را چشید و بعدتر حتی بازنشستگی هم نتوانست او را از مبارزه دور کند.
در یکی از روزهای گرم تابستان، امیر از سفری سی و چند ساله بازگشت و چشم مادر به دیدارش روشن شد، اما چشمانتظاری خانواده محمدرضایی اینبار برای دیدار دوباره حاجحمید ورق میخورد. باشد که این انتظار نیز به شیرینی وصل بینجامد و حاجحمید از ورای سرنوشت گنگ و گمنامش سربرآورد. انشاءالله.
شروع مبارزه 
در مسیر زندگی، هر بار که دنبال راه میگشتم رد پای امیر را میدیدم. انگار باید پایم را درست میگذاشتم جای پای برادر. مسیر نرفته او را طی میکردم و در دل آرزوی دیدنش را داشتم.
سه چهار سالی از امیر کوچکتر بودم. تا خودم را شناختم میدیدم که امیر در راهپیماییهای روستاهای اطراف شال علیه رژیم شرکت میکند. آخرین باری که حاجآقا شالی در سه راه دانسفهان گردهمایی تشکیل داده بود آنقدر اصرار کردم که همراه امیر رفتم. آن روزها امیر قدمهای اول مبارزه را برایم مشق میکرد. نمیدانستم تمام این روزها کلاس مقاومت است که در کنار برادر طی میکنم. زندگی شده بود گامهایی که جای پای امیر میگذاشتم.
برای امیر شناسنامهای به نام علی گرفتیم. پدرم میخواست شناسنامه به اسم دیگری باشد تا امیر مجبور نباشد به خدمت سربازی برود. امیر از سربازی برای رژیم شاهنشاهی گریزان بود، اما در عوض برای رفتن به جبهه، شناسنامهاش را دستکاری کرد. با اشتیاق در پادگان ۲۱ حمزه آموزش دید ولی به جبهه اعزام نشد. او که شوق رفتن به جبهه را داشت عضو بسیج شهر الوند شد و بالاخره بعد از یک سال به سردشت رفت. حدود سه ماه بعد به آرزویش رسید و رویایش محقق شد. امیر لباس سبز سپاه را به تن کرده بود و در پوست خود نمیگنجید.
انتخاب راه او راهش را برای خدمت انتخاب کرده بود. واحد اطلاعات عملیات، از آن واحدهای خاص جبهه بود. امیر هم به خدمت در این واحد علاقه زیادی داشت. واحدی که به قلب دشمن نفوذ میکرد و آمار دقیق نیروها و ادوات آنها را شمارش میکرد. حدود چهار ماه در تهران آموزش دید، بعد وارد قرارگاه رمضان شد. قرارگاهی که بیشترِ بچههایش مازندرانی بودند. معمولا در این قرارگاه، عملیاتهای برون مرزی انجام میشد.
پایی که زودتر پر کشید در یکی از عملیاتها دو گروه سه نفره که امیر هم یکی از آنها بود برای شناسایی وارد خاک عراق میشوند. قرارشان این بود که تعداد نیروهای دشمن و مواضع آن را بررسی کنند. برای این کار لازم دیدند وارد سنگرهای دشمن شوند. دوستانش دم سنگر نگهبانی میدهند تا امیر وارد سنگر اجتماعی عراقیها شود. داخل که میشود ناگهان صدای پایی میشنود. میفهمد کسی میخواهد وارد سنگر شود. سرباز عراقی آنقدر ناگهانی وارد میشود که همرزم امیر فرصت نمیکند او را باخبر کند. امیر وقتی میبیند راهی برای فرار ندارد همانجا میخوابد و پتو را روی سرش میکشد.
عراقی میآید و نگهبانها را صدا میزند تا جابهجا شوند. امیر همچنان زیر پتو منتظر فرصت میماند تا از سنگر خارج شود. همین که نگهبان بیدار میشود و از سنگر بیرون میرود، امیر هم سریع بلند میشود و از سنگر خارج میشود.
بعد از اتمام شناسایی و خروج از منطقه، هوا بهشدت مهآلود میشود. آنها مسیر بازگشت را گم میکنند و در تاریکی، پای امیر و یک نفر دیگر روی مین میرود و پای هر دویشان قطع میشود. این دو، تمام اطلاعات به دست آمده را به نفر سوم منتقل میکنند تا اگر اسیر یا شهید شدند اطلاعات از دست نرود. او به سمت نیروهای خودی میرود و چند ساعت بعد به خاک ایران میرسد، اما امیر و دوستش در آن شرایط سخت با پایی ریش ریش شده تمام تلاششان را میکنند تا از دید دشمن خارج شوند. آنها خوب میدانستند که اگر دست دشمن به نیروهای شناسایی برسد چه شکنجههایی برای گرفتن اطلاعات در انتظار آنهاست. حدود پانصد متر سینهخیز میروند، اما به دلیل شدت خونریزی، نفر دوم دیگر نمیتواند ادامه دهد. امیر هم ۲۵ متر جلوتر از او، از توان میافتد. گرچه امیر برای برگشت به سمت نیروهای خودی خیلی تلاش کرده بود، اما آنطور که خودش میگفت کاملا مشخص بود که عراقیها با گرفتن رد خون به راحتی آن دو را پیدا خواهند کرد. خواستِ خدا اما چیز دیگری بود. همان لحظه باران شدیدی میگیرد و مسیر خون را میشوید. باران در لحظات سخت به معنای واقعی، رحمت الهی بود که بر زندگی امیر و همرزمش میبارد. عراقیها از پیدا کردن عامل انفجار مین قطع امید میکنند و برمیگردند. نزدیک صبح صدای چند نفر میآید که فارسی حرف میزدند. امیر نارنجک و اسلحه خود را بیرون میکشد تا اگر از منافقین باشند بتواند مقاومت کند، اما با نزدیک شدن آنها متوجه میشود که از بچههای خودی هستند و آنها را میشناسد. او را به بیمارستان مریوان بردند و به ناچار پای چپش را که چیزی از آن نمانده بوده قطع کردند. سپس به بیمارستان سوم شعبان تهران منتقلش کردند.
اولین اعزام امیر بعد از بهبودی نسبی در کارگزینی سپاه مشغول به کار شد. حالا دیگر او را بیشتر میدیدیم. گرچه عفونت زخمها آزارش میداد ولی با همان پای قطع شده میآمد و در مزرعه کار میکرد. برای حضور در جبهه بیقرار بود ولی کسی راضی به اعزام او نمیشد.
من که راه برادر را حق دیده بودم پشت سرش گام برمیداشتم. دوم راهنمایی بودم که به شیوه برادر، شناسنامهام را دستکاری کردم تا عازم جبهه شوم. میدانستم اگر در خانه حرفی بزنم حتما مخالفت میکنند. صبح اعزام، به هوای رفتن به مدرسه، کتاب و دفتر به دست، از خانه بیرون زدم. آنقدر کوچک بودم که مطمئن بودم مانع رفتنم میشوند ولی به هر شیوهای بود عازم بانه شدم.
در پایگاهی در ۳۰ کیلومتری شهر بانه مستقر شدیم. روزها برای تامین جاده میرفتیم و شبها هم نگهبانی میدادیم. هیچ وقتی برای استراحت نداشتیم. شرایط برای یک پسربچه دوازده سیزده ساله که با هزار دوز و کلک خودش را به جبهه رسانده بود واقعا سخت بود. آنقدر نیرو کم بود که برای یک شب هم نمیشد مرخصی گرفت.
همان روزها امیر هم به بانه آمد. با هزار زور و زحمت توانستم به دیدنش بروم. او را که دیدم هوای خانه کردم. خواستم که مرا برگرداند، اما امیر مخالف کرد. میگفت: «باید میماندی و درسات را میخواندی. حالا که آمدی باید بمانی!» از ناچاری پذیرفتم، اما بعدا یک هفته مرخصی گرفتم و همراه امیر به شال رفتم.
برگشتن به بانه سخت بود، اما وقتی امیر راهنما باشد دلت را روشن میکند که راهِ رفته را نیمه نگذاری. یک هفته مرخصی تمام شد و امیر با ماشینی که هفتهای یکبار به بانه میرفت مرا روانه کرد.
روزِ جا ماندن فعالیت در پشت جبهه امیر را راضی نمیکرد. بارها درخواست رفتن به جبهه را مطرح کرده بود، اما فرماندهان مخالف میکردند. با این حال امیر مردِ ماندن نبود. چیزی نگذشت که رضایت فرماندهانش را گرفت و راهی شد. اینبار خودش را میان گردان امام رضا از لشکر ۸نجفاشرف جا داد.
سال۶۵ دوباره هوایی جبهه شدم. با بچههای شال، بیخبرِ امیر خودمان را رساندیم به مسجدالنبی که محل اعزام رزمندهها بود. کولهبارمان را بار زدند و خودمان ماندیم و یک دست لباس بسیجی. بین نیروها امیر را دیدم که با پسرداییام دنبالم میگشتند. میدانستم اگر پیدایم کند نمیگذارد بروم. مدام بین نیروها اینطرف و آنطرف میرفتم تا مرا نبیند. فکر میکردم پرندهای هستم که کسی میخواهد راه پرواز را بر من بندد. امیر آنقدر گشت تا پیدایم کرد. به من گفت: «نباید بروی.» میدانستم در مقابلش نمیتوانم مقاومت کنم. بغض کردم. گفتم «تو پایت را از دست دادهای، حالا وظیفه من است که بروم.» هر چه گفتم قبول نکرد. میگفت: «پدر کشاورزمان تنهاست. تو صبر کن، هروقت من برگشتم برو!» به هر چیزی که به ذهنم میرسید چنگ زدم تا اجازه رفتن بگیرم. به او گفتم: «من که لباس شخصی ندارم. با این لباسها چطور به خانه برگردم؟ ساکم را بار زدند و بردند!» امیر خواست بهانهها را از من بگیرد. اورکتی که تنش بود درآورد و گفت: «این در ساک من جا نمیشود. بپوش و یکجوری برو شال.» فهمیدم که نمیتوانم او را راضی کنم. به این وعدهاش دل خوش کردم که به زودی بازمیگردد و من به جایش عازم میشوم. به همین امید از او دل کندم. آخرین لحظهای که نگاهش کردم، یک بادگیر آبی از کولهاش درآورد و پوشید.
در انتظار برادر 
من به شال برگشتم و سرگرم درس و مدرسه شدم. مدتی بعد، خبرها حاکی از عملیاتی سخت بود. نیروهای زیادی اعزام شده بودند. شناساییها انجام شده بود و همه چیز برای یک پیروزی بزرگ آماده بود. کربلای۴ با همه لحظههای سختش آغاز شد. میدانستم امیر هم برای همین عملیات راهی شده. کسی چه میدانست نفوذیهایی هستند که تمام نقشه عملیات را لو دادهاند و دشمن در آن سوی اروند چشمانتظار نیروهای ماست. خبرها به شهر میرسید و ما بیتاب بازگشت امیر بودیم. همهجا پر بود از روضه قتلگاه اروند، از شهادتها و به خون غلتیدنها. تمام دوستان امیر برگشتند و انتظار ما به درازا کشید. با وعدهای که داده بود میگفتم دیر یا زود برمیگردد. هر روز همراه پدرم به سپاه میرفتیم و سراغ امیر را میگرفتیم. آنقدر رفتیم و آمدیم تا دیگر فیلم اسرا و شهدای عملیات را نشانمان میدادند تا اگر میان آنهاست شناساییاش کنیم.
آدم چشمانتظار که باشد، مدام نگاهش قفل میکند روی چهرهها که مبادا خودش باشد. به دلش تسلی میدهد که انشاءلله خودش است. ما هم امیر را هزاربار میان آن فیلمها دیدیم و ندیدیم. مدتها گذشت، اما خبری از او نشد که نشد.
قبر خالی خبر داشتم که بعد از هر عملیات، افرادی که برگشتهاند فرمهایی را پر میکنند که در آن، آخرین وضعیت شهادت یا مجروح بودن هر کسی را که دیدهاند مینویسند. بعد از مدتی که دنبال نشانی از امیر بودم گفتند سه نفر شهادت ایشان را تایید میکنند. اسم و نشانی هر سه را گرفتم و راهی شدم. مدتی گشتم ولی پیدایشان نکردم. جبهه بودند.
امیر گرچه هنوز نیامده بود، اما طور دیگری به وعدهاش عمل کرد. گفته بود من که آمدم تو میروی! طبق وصیتنامه امیر، لباس سپاه را تنم کردم و بعد از مدتی عازم جبهه شدم. هنوز از پیدا کردن امیر ناامید نشده بودم. نفر اولی را که به شهید شدن امیر شهادت داده بود پیدا کردم. امدادگری بود که امیر را کنار اروند دیده بود. او را بیرون کشیده بود تا به عقب بیاورد، اما حوادث آن شب اجازه بازگشتش را نداده بود. نفر دوم میگفت گلوله تانک توی سنگری خورد که امیر در آن بود. پیکرش را گذاشتند کنار اروند که بیاورند عقب، اما عراقیها منطقه را محاصره کرده بودند. فقط توانسته بودند مجروحان را به عقب بیاورند. نوبت به شهدا نرسیده بود.
خود امیر در وصیتنامهاش نوشته بود «اگر فرزندتان را در راه اسلام قربانی کردید، نباید منتظر جنازهاش باشید.» آنطور که امیر را میشناختم قطعا میخواست پیکرش مانند خانم فاطمه زهرا(س) گمنام بماند.
آرزویم این است که روزی امیر برگردد و مادرم هر روز به جای زیارت قبر خالی با پسرش صحبت کند، اما اگر مصلحت خدا در گمنامی اوست، ما راضی به مصلحت خداییم.
نویسنده: بنتالهدی عاملی