۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
شاگرد اول عاشقی
شاگرد اول عاشقی

شاگرد اول عاشقی

جزئیات

به‌مناسبت بیست و دوم اسفندماه سالروز شهادت شهید سعید طوقانی

22 اسفند 1404
آسمان می‌گریست، در امتداد زوزه خمپاره‌ها ، زمین می‌لرزید. چیزی به شروع عملیات بدر نمانده بود. انبوه فرشتگان به بدرقه می‌آمدند. وسط شلوغی لحظه‌های تلخ خداحافظی که شیرینی رویای شهادت را با خود داشت به سراغ تک‌تک بچه‌ها می رفت و حلالیت می‌گرفت. حال کسی را داشت که چند ساعتی بیشتر وقت ندارد، از زمین خاکی باید دل بکند. چه زمینی! زمینی که مردان را به آسمان می‌رساند و برای همیشه خون‌شان را برای تبرک در آغوش می‌کشید.
به سمت عباس دائم الحضور رفت، اشک در چشم‌هایش حلقه زد، تمام خاطرات جلوی نظرش آمد، یاد قطار تهران ـ اندیمشک افتاد. قطاری که انگار انتهایی نداشت و خاطرات رزمنده‌ها را با خود می‌برد. دوکوهه محل قرار سربازان روح‌الله بود. قطار و شوخی‌ها، ساختمان‌های خاکستری و ورزش در زمین صبحگاه، همه بزم عاشقی‌اش را کامل کرده بود. این‌جا اما مجنون بود. چند قدمی آسمان…
برادر حمید، من رفته‌ام منطقه جنگی لطفا دنبال من نگردید او رفت جبهه و بعد شهید شد تمام؟ نه.
او رفت جبهه و همان‌جا بزرگ شد. همان‌جا بود که فهمید روحش دیگر در دنیا جای نمی‌گیرد. همان‌جا از همه جلو زد و زود به آسمان رسید.
پهلوان بود. همه می‌دانستند این پسره همان قهرمان کوچولوی کشور است. شش سال بیشتر نداشت که در عرض سه دقیقه ۳۰۰ دور چرخید و همان روزها عکسش روزنامه‌ها را پر کرد خیلی جاها که می‌رفت تصویر خودش را بر دیوار می‌دید. تصویر پهلوان سعید طوقانی.
همه را آتش زد. تمام عکس‌های مربوط به زمان شاه را سوزاند. هر چند افتخار یک ورزشکار به یادگاری‌هایش از کسب مقام است اما سعید دلش نمی‌خواست خاطرات پهلوانی‌اش گره بخورد به روزهای تاریک کشورش. یک عکس را اما خیلی دوست داشت، عکسی که در کنار یک خورشید گرفته بود. در جماران ، کنار روح خدا و این روشن‌ترین خاطره‌اش بود.
اگرکسی پیدا شود که پشت پا بزند به شهرت، رفاه و..... حتما راهش را هم پیدا می‌کند. مثل همه مردم بودن تا مرد بودن، فاصله‌اش یک "میم" است. میم دنیازدگی مردم را که برداری می‌شود مرد و سعید از آن مردان کوچک بود.
ثابت کرد پهلوانی فقط به اسم و رسم نیست. مانند علمدار حسین(ع) باید به دعوت امام عشق لبیک گفت و آن‌جا اگر از همه چیزت گذشتی، می‌شوی پهلوان. ساکش را بست و به مدیر مدرسه نامه نوشت من دیگر به مدرسه نمی‌آیم ۱۵ _ ۱۶ سال بیشتر نداشت. اصلا به زور به جبهه راهش داده بودند. آن هم به اعتبار شهادت برادرش محمد و هنری که خودش داشت اجرای حرکات ورزش باستانی. با حضور سعید پای ورزش و ورزشکاران به جبهه باز شد.
وقتی می‌خندید چشم‌هایش برق می‌زد. انگار دو تا خورشید کوچک نگاهت می‌کردند. با همه شوخی می‌کرد و همیشه لبخند بر لبش بود. با خودت می‌گفتی خوش به حالش چقدر سر حاله، هیچ غمی تو دلش نیست انگاری. اما غم مفقود شدن محمد یک طرف و غم حضور نداشتن در میدان جهاد یک طرف. ناراحت بود اما باز هم می‌خندید. گردان میثم در نزدیکی دوکوهه خیمه زد. درد سعید و عباس و حسین کرمی همه‌ی گردان را گرفته بود. بچه‌ها دست به کار شدند و گودی را به پا کردند. بالاخره کار خودشان را کردند. با دوندگی‌های عباس و سعید و کمک‌های رحمان دزفولی و غلام حسین‌زاده امکانات اولیه مهیا شد.
صدای ضرب از دل دشت می‌آمد؛ یکی و دو تا…
برو بچه‌های اردوگاه کم‌کم عادت کردند. تمام این سر و صداها تقصیر دو نفر بود عباس دائم الحضور و سعید طوقانی…
بعضی‌ها چپ‌چپ نگاه‌شان می‌کردند و زیر لب غر می‌زدند مسخره بازی شده، معلوم نیست جبه‌‌اس یا گود زورخونه.
ساعت پنج عصر هر روز سر وصداها تکرار می‌شد و چند روز نگذشت که همه سراسیمه به پشت بام می‌رفتند تا ورزشکارها را ببینند. حتی همان غرغروها.
جا برای سوزن انداختن نبود. سعید می‌چرخید و عباس می‌خواند.
عجب گودی راه انداخته بودند. دو کوهه، گردان میثم، دو قدم مانده به آسمان. عباس می‌خواند و سعید می‌چرخید و می‌چرخید. گود عاشقی بود آن‌جا.
هر موقع دوی صبحگاهی به صورت گروهانی برگزار می‌شد. سعید از ستون بیرون می‌آمد و با صدای بلند فریاد می‌زد:
فاتح خیبر…
کل گروهان پای خود را به زمین می‌کوبیدند:
علی شیر دلاور. علی....
زندگی هم شبیه گوده. عده‌ای همیشه بیرون ایستاده‌اند. محکم دست می‌زنند و جیغ می‌کشند. شعار می‌دهند، اما به خودشان زحمت نمی‌دهند.
امام حسین(ع) فرمود "وقتی آتش عمل بر افروخته می‌شود، چقدر کم‌اند دینداران"
و جبهه میدان حضور یاران خمینی(ره) بود.
رمز عملیات بدر اعلام شد؛ یا زهرا(س) همه زمزمه کردند؛ یا زهرا(س) به یاد بانوی پهلو شکسته ستون به خط شد. پشت سر هم و آرام حرکت می‌کردند. فرشته شهادت آن شب دور سر بی‌قراران می‌چرخید و کسی در بین ستون دلش بیقرار بود. بی‌قرار مادر گمنام تاریخ.....
فرمانده می‌گوید در تاریکی دیدم سعید آرام‌آرام از گروه جدا شد و راهش را کج کرده صد متر، دویست متر سعید واقعا داشت می‌رفت. پیش خودم گفتم حتما ترسیده. حالا هم دارد بی‌سر و صدا از گروهان جدا می‌شود. پهلوان و ترس؟ عجیب بود.
و در همین حین دیدم سعید که دو دستش روی شکمش بود افتاد و ستون رفت و سعید دیگر بی‌تاب نبود.
شهید شد. ۱۲سال بعد هم استخوان‌های معطرش را آوردند. دوباره فضای خانه را عطر یاس پر کرده بود. پدر و مادری که محمد، پسر شقایق گمشده در فکه را تازه تشییع کرده بودند حالا پسر کوچک‌‌شان شدند.
پدر به یاد روزهای پهلوانی سعید افتاد. دست‌های کوچکش را می‌گرفت و با خود به زورخانه می‌برد. پسری که حالا برای خودش مردی شده بود. کفن را که باز کرد، دستی به استخوان دست‌های سعید کشید. دیدار به قیامت بود اما خواست پیکر شهیدانش خورشیدی بشود درآسمان ورزش. ورزشگاه شهدای طوقانی کاشان آفتاب را در سینه خود جای داد.
سعید آن‌قدر چرخید تا به آسمان رسید و قهرمان خوبی‌ها شد.
هنوز هم همان بالاهاست. از کنار ابرها هر روز نگاهی به زمینیان می‌کند و لبخند می‌زند. از لبخندش نور می‌بارد انگار. دقت کن، با نگاهش می‌گوید پهلوانان نمی‌میرند....
قصه‌ی مردان واقعی را نوشتن سخت است. نمی‌دانی چطور تمامش کنی. فکر می‌کنی هرچه قدر هم خوب بنویسی بازهم کم گفته‌ای. اما خوب که نگاه می‌کنی می‌بینی خودشان آخر قصه را گفته‌اند تا برای همیشه‌ی تاریخ بماند، ما شاگرد اول عاشقی شدیم.

مقاله ها مرتبط