مریم سرلک هستم، متولد ۱۳۶۵ . فرزند دوم خانوادهای تقریبا پرجمعیت؛ اما آرام. پنج خواهر و برادر هستیم که هیچکدام اهل شیطنت و بریزوبپاش آنچنانی نبودیم. من و قدیر با هم نسبت فامیلی داشتیم؛ پدربزرگهایمان با هم پسرعمو بودند. اسفند سال ۸۷، روز چهارشنبهسوری عمه قدیر به خانه ما آمد و از خانوادهام اجازه گرفت تا برای خواستگاری بیایند. با اینکه فامیل بودیم و پدرهایمان روابط نزدیک و صمیمانهای داشتند؛ اما از آنجا که قدیر خیلی اهل رفتوآمد در جمعهای خانوادگی و فامیلی نبود او را ندیده بودم. فقط میدانستم پسرعموی پدرم پسری به این نام دارد که البته خیلی هم سختگیر است! البته قدیر هم من را ندیده بود. قبل از اینکه بیایند خواستگاری، به مادرم گفتم «شنیدهام آقاقدیر خیلی سختگیر است.» مادرم اخمی کرد و گفت «اینقدر زود به قاضی نرو دختر! حالا بذار بیان، همدیگه رو ببینید، صحبت کنید، اگر خوشت نیامد آنوقت بگو نه!»
چهاردهمفروردین پدر و مادر قدیر به خانه ما آمدند. از همان دمِ در که دیدمش چهرهاش به دلم نشست. صورت جذاب و گیرایی داشت. بعد از مقدمهچینی و صحبتهای اولیه قرار شد با هم صحبت کنیم. بیشتر صحبتهای آن شب در مورد اعتقادات و البته شغل قدیر بود. گفت «شغل من، همسر اول منه. ماموریت زیاد میرم؛ گاهی کوتاهمدت و گاهی طولانی. شما اینو میپذیرید؟» تعجب کردم! برادر خودم نظامی بود و تا حدودی با شرایط شغلی قدیر آشنا بودم؛ اما برادرم هیچوقت با این دید به شغلش نگاه نمیکرد. قدیر با این جملهاش میگفت که چقدر شغلش برایش اهمیت دارد و به آن علاقهمند است. راستش آن شب این قضیه برایم فقط در حد حرف بود و با خودم گفتم خب به ماموریت میرود. هرچه بیشتر صحبت میکردیم، حس میکردم قدیر درعین جدیتِ چهرهاش، چقدر خوشرو و مهربان است. صحبتهای اصلیمان که تمام شد گفت «اگر شما بخواید بهعنوان خواستگار به من فکر کنید نظرتون راجعبه من چیه؟» با همه وجودم خجالت کشیدم. آب دهانم را بهزور قورت دادم و گفتم «اول باید با پدر و مادرم مشورت کنم.» فکر میکردم اینطور از جوابدادن طفره رفتهام؛ اما قدیر ادامه حرف را گرفت و گفت «من شما رو تایید کردم و نظرم مثبته. شما چطور؟ نظرخودتون در مورد من چیه؟» به دلم نگاه کردم. من قدیر را پسندیده بودم. همانشب جواب بله را دادم و قرار عقد را گذاشتیم. البته قدیر نظرش این بود که چند ماه صیغه محرمیت بخوانیم بعد عقد کنیم؛ اما پدرم موافق نبود.
گفت صیغه در این حد که کارهای اولیه عقد را انجام بدهید. آنموقع قدیر دانشجو بود و خیلی دستش باز نبود. فقط یک حلقه معمولی خریدم. قدیر هم برعکس تمام اصرارهای من و اطرافیان، بهجای حلقه یک انگشتر نقره برداشت. پنجماردیبهشت عقد کردیم.
وقتی به هم محرم شدیم و خطبه عقدمان جاری شد، تمام ترس و دلشورههای ته دلم را شست و با خودش برد. قدیر آنقدر مهربان و همراه بود که روزبهروز بیشتر عاشقش میشدم و بابت انتخاب درستم خدا را شکر میکردم. محبتهای بیدریغش هم نشان میداد که او هم مرا دوست دارد.
پدرم خیلی موافق نبود که عقدکرده بمانیم و تقریبا هشت ماه بعد زندگی مشترکمان را شروع کردیم. قدیر در همسایگی خانه پدرش در شهرک رضویه یک خانه داشت. با پول و طلاهای سر عقدمان طبقه دوم خانه را ساختیم. یادم هست لولهکشی و سیمکشی خانه را خودش انجام داد. حتی حمام خانه را با کمک هم ساختیم! طبقه دوم خانه بعد از عروسی تکمیل شد. خودمان به طبقه دوم اسبابکشی کردیم و طبقه اول را اجاره دادیم.
شاید فقط در سال اول زندگیمان خیلی قدیر را توی خانه دیدم. بعد از آن که فرمانده گردان شد، صبح خیلی زود میرفت و شب دیروقت به خانه برمیگشت؛ گاهی آنقدر دیر که شام خورده و نخورده کنار سفره خوابش میبرد یا وقتی برایش میوه پوست میگرفتم بین خواب و بیداری میوهها را میخورد! گاهی صدایش میکردم که میوه رو بجو تا خفه نشی! با اینکه زمان با هم بودنمان خیلی کوتاه بود؛ اما او سعی میکرد نبودنش را جبران کند و همان زمان کوتاه به من خوش بگذرد و واقعا از کنار هم بودن لذت میبردیم.
کمکم ماموریترفتنهای قدیر زیاد شد. گاهی یک هفته، ده روز خانه نبود. دوریاش خیلی سخت بود؛ اما سعی میکردم صبوری کنم. برای اینکه تنها نمانم، هروقت به ماموریت میرفت مرا میبرد خانه پدرم و بهشوخی به مادرم میگفت «خانم ما دست شما امانت، تا من برم و برگردم و از شما تحویل بگیرم.»
از سال ۹۳ و اوجگیری حوادث سوریه، قدیر خیلی پیگیر رفتن بود. میدانستم دارد برای رفتن تلاش میکند و به هر دری میزند؛ اما فرمانده لشکر اجازه رفتن به او نمیداد. در یکی از

ماموریتهایش با شهید همدانی صحبت کرد و بهواسطه ایشان مساله اعزامش حل شد. دهماردیبهشت بود و من منزل پدرم بودم. زنگ زد و گفت «مریم! رفتنم جور شد و باید زود خودمو برسونم فرودگاه.» گفتم «پس صبر کن بیام برات چمدون ببندم.» گفت «نه، فرصت نیست خانم.» بدون اینکه همدیگر را ببینیم تلفنی خداحافظی کردیم و قدیر رفت. این اولین ماموریت طولانیاش بود که 45 روز طول کشید. ارتباط تلفنیمان یکطرفه بود و من مدام منتظر تماسش بودم. هروقت میتوانست تماس میگرفت و صحبت میکردیم. گاهی هفتهاییکبار و گاهی دهروزیکبار. وقتی از سوریه برگشت و از او درباره شرایط آنجا سوال کردم. گفت «فقط اینو بدون که آدم دلش برای غربت مردم سوریه میسوزه. بیشتر از این نمیگم که اذیت نشی.» یادم هست از سوریه که برمیگشت، حسابی از او پذیرایی میکردم. یک بار یک ظرف گیلاس برای او شستم و جلویش گذاشتم و گفتم «ماموریت بودی و حسابی به تو سخت گذشته.» گفت «نه خانم، اونجا اینقدر به ما میرسیدن که نگو. همهچیز برای ما فراهم بود.» درحالی که بعدها متوجه شدم اصلا اینطور نبوده است. قدیر در مورد شغلش آدم توداری بود و من خیلی در جریان مسائل مربوط به آن نبودم؛ اما همرزمانش میگفتند در سوریه مسئول آموزش نظامی به نیروهای عراقی و سوری بوده است.
یک بار با هم به دندانپزشکی رفته بودیم که قدیر کمکم سر حرف را باز کرد. دوباره حرف سر رفتن به سوریه بود، با این تفاوت که این دفعه حرفهایش بوی شهادت داشت! گفت «خانم یه چیزی بهت میگم فقط سکوت کن و گوش کن. من دارم میرم سوریه، حس میکنم این ماموریت، ماموریت آخرمه. ازت میخوام راضی باشی و حلالم کنی. قول میدم اگر برگشتم جبران کنم.» بغضم را قورت دادم و باخنده گفتم «نمیخواد جبران کنی، من به همین که الآن هستیم راضیام.» یک بار دیگر حرفهایش را توی ذهنم مرور کردم. حس ترس وجودم را گرفت. گفتم «اگر راضی نباشم چی؟» نگاهم کرد و گفت «فکر کن قیامت شده و روبهروی حضرت زهرا(س) ایستادی. چه جوابی داری؟ یادته همیشه با هم صحبت میکردیم که اگر ما در کربلا حضور داشتیم، جای ما کجا بود؟ الان وقت عمل رسیده!» دیگر فکرکردن نمیخواست. گفتم «برو، راضیام. من تو رو امانت به حضرت زینب(س) میسپارم.»
روز چهارشنبه، سیزدهمآبان، حدود ساعت چهار بعدازظهر به همراه شهید روحالله قربانی جلوی مقرشان سوار ماشین شده بودند که ماشین مورد اصابت خمپاره قرار گرفت و هردو به شهادت رسیدند... .
او بعد از شهادتش هنوز هم در زندگی من جاری است. بین دلتنگیهایِ همیشگیام برای قدیر، خواب تنها دلخوشی من است؛ اینکه او را مثل همان روزهای بودنش در خواب ببینم. خوابی که ادامه زندگیمان در روزهای بودن قدیر است. من دوست داشتم سالها درکنار هم زندگی کنیم، بچهدار شویم و به قول قدیمیها به پای هم پیر شویم؛ اما نشد! این نشدنها فدای سر حضرت زینب(س)... .
نویسنده: فاطمه ربیعی