ماجرای سقوط خرمشهر در سوم آبان ۱۳۵۹ (۲۴ اکتبر۱۹۸۰) جزو دردناکترین بخشهای جنگ تحمیلی هشت ساله رژیم بعث عراق علیه نظام جمهوری اسلامی و ملت مسلمان ایران است. این که چه عواملی در داخل باعث شد که سرانجام پس از سی و چند روز مقاومت، خرمشهر به چنگ «نامردمان بعثی عراق» بیفتد را بارها و بارها از زبان افراد مختلف شنیدهایم، اما آنچه که باعث دیدی تازهتر در این مورد میشود، حکایت افرادی در ارتش دشمن از ماجراست.
سروان «احمد غانم الرُّبَیعی» جزو نیروهای بخش ایران ادارة استخبارات ارتش عراق و تحت فرمان سرلشکر ستاد «وفیق سامرایی» بود. او نقل میکند که نقشه اشغال خرمشهر با همکاری مستقیم سرلشکر ستاد ارتش مصر «فوزی ندیم» و افسرانی دیگر از مصر، هندوستان و سازمانهای اطلاعاتی آمریکا طراحی شده بود.
اینک روایتی دیگر از فتح خرمشهر، اینبار از زبان یک سرهنگ شیعه اهل شهر مقدس کاظمین:
سرهنگ دوم ستاد ارتش عراق «خالدسلمان محمودالکاظمی» از اهالی شهر کاظمین در حومه شمالی بغداد است. ماجرای ورود او از دانشکده نظامی به پرسنل ارتش عراق همزمان است با آغاز حمله ارتش بعث به خرمشهر. او در آن زمان درجة ستوانی داشت. خانواده او به عنوان مردمی شیعه مذهب و هوادار امام خمینی(ره) از وی میخواهند که دست خود را به مال و خون مردم خرمشهر آلوده نکند و در عین حال در رفتار با بعثیها کاملاً محتاط باشد.
سرهنگ کاظمی از نیروهای لشکر سوم ارتش بعث بود که در خرمشهر درگیر شده بود. او نیز بعدها مانند بسیاری از افسران شیعه مذهب ارتش عراق به دامان جمهوری اسلامی ایران پناهنده میشود. خاطراتی که از این افسر شیعة عراقی میخوانید، خلاصهای است از متن ترجمه شدة مصاحبة »محمد نبیابراهیمی» با وی در ایران که در کتاب «آتش و خون در خرمشهر» آمده است.
فرماندهی عراق گمان میکرد نیروهای ما در یک هفته اهدافشان را در خوزستان محقق میکنند. سرهنگ «صباح خلف الدلیمی» افسر اطلاعات لشکر سوم میگفت: طی قراری سری به محض ورود ما به خرمشهر، ضمن اعلام خودمختاری در خوزستان، این منطقه به خاک عراق میپیوندد و فردی مهم به نام «طالقانی» فرماندار آنجا میشود. پس از شکست تصرف کامل خوزستان، مأموریت اشغال خرمشهر در تاریخ ۷ مهر ۱۳۵۹ به نیروهایی از ارتش ابلاغ شد. این نیروها عبارت بودند از:
۱. گردان هفتم و گردانهای ویژه هفتم و هشتم
۲. گردانهای توپخانه ۱۰۵ و ۱۲۰ میلیمتری
۳. گردانهای توپخانه لشکر سوم
آغاز حمله از پل نو پس از [تصرف شلمچه و] استقرار نیروهای ما در غرب «پل نو»، حسب اطلاعات ستون پنجمیهایمان فهمیدیم که نیروهای سپاه پاسداران قصد انهدام پل را دارند. البته این اطلاعات غلط بود زیرا فرماندهی نیروهای عراقی چنین تصمیمی داشت. قبل از طلوع آفتاب، نیروهای توپخانه، پل را شدیداً بمباران کردند. من نیز به همراه ۳۰ نفر نیرو با یک ایفای استتار شده عازم پل نو شدم.
در مسیر، یک دفعه راننده فریاد زد: جناب سروان! ایرانیها. با ترس و وحشت از او خواستم که برگردد، اما تعدادی از ایرانیها در سمت عقب ماشین بودند، به همین دلیل مجبور شدیم پیاده شویم. تمام سربازان ما در عقب کامیون توسط رزمندگان ایرانی کشته شده بودند. سپس خودرو هدف قرار گرفت و به آتش کشیده شد. در همین حین تعدادی نیروی تازهنفس به فرماندهی سرهنگ دوم «سلمان الهیثی» سر رسیدند و با نیروهای اسلامی
۱ که مقاومتشان شدید بود، درگیر شدند. سرهنگ به من گفت:

- ستوان خالد اوضاع به نظرت چطوره؟
من جواب دادم:
- جناب سرهنگ! روحیه ایرانیها خیلی بالاست، نه؟
- همینطوره چون اونها دارن از حقشون دفاع میکنن!
- کدوم حق، مگه نشنیدی که رهبر ما [صدام حسین] میگه ما باید حقمون رو پس بگیریم؟!
- این یه بازیه!... ما میخوایم رژیم جدید ایران رو سرنگون کنیم. اینها همه تبلیغاته که میخواد افکار عمومی عرب رو فریب بده!
بعد از این گفتوگو بود که فهمیدم مأموریت ما نه بحث قومیت و انسانیت که تحقق هواهای نفس کسی است که سوداهای دیگری در سر دارد.
حملات نیروهای ایرانی که بعضاً لباس غیر نظامی به تن داشتند، ادامه داشت. فرمانده لشکر «صلاحعمر العلی» که از فرار نیروهای عراقی عصبانی بود، فرمانده تیپ ما را مؤاخذه کرد، او هم جواب داد:
- قربان! اونا گروهی شهادتطلب هستن. اقداماتشون ما رو یاد افراد [فدایی] فلسطین تو جنگ [شش روزه اعراب و اسرائیل] سال ۱۹۶۷ [۱۳۴۶] میندازه! اونا از سربازای ما شجاعترن!
عاقبت نیروهای ما از سمت شمال حمله کرده و نیروهای اسلامی را محاصره کردند، اما آنان موفق به خروج از محاصره شدند.
ساعت ۱۱:۳۰ همان روز (۷ مهر) هشت دستگاه تانک به سمت پل حرکت کردند، اما در کمین ایرانیها گرفتار و تمام آنها نابود شدند. فرمانده آنها سروان «فؤاد ابراهیم» تنها کسی بود که توانست جان سالم به در ببرد. تعداد نیروهای ایرانی ۱۰ نفر یا کمتر بود.
سرانجام نیروهای کمکی از لشکر دهم به ما ملحق شدند و پل نو [در ۱۰ مهر ۱۳۵۹] به اشغال ما درآمد. پس از اشغال پل نو، پرچم عراق در آنجا برافراشته و عکس صدام حسین بر روی یکی از پایههای پل نصب شد.
نبرد در جاده اهواز – خرمشهر پس از شکست لشکر سوم، تیپ زرهی و تیپ۶۰ نیرو مخصوص در روز ۷ مهر ۱۳۵۹، فرمانده لشکر ما [لشکر سوم] سرتیپ «جواد اسعد شیتنه»
۲ در نشستی سری در مناطق مسکونی حومه خرمشهر، ضمن اعلام نگرانی و نارضایتی موجود، دستور انجام عملیات در محور [جاده] اهواز – خرمشهر را صادر کرد. از ساعت ۹ صبح روز ۷ مهر تا فردای آن روز، واحدهای توپخانه ارتش ما در جزیره امالرصاص
۳ اقدام به اجرای آتش انبوه در محور دژ
۴ کردند. آتش توپها همچون باران بر زمین میبارید و ستونهای دود به آسمان بلند بود.
نیروهای ما از سمت شمال پس از حرکت بر جاده اهواز – خرمشهر به همراه چهار دستگاه تانک در پنج کیلومتری پادگان دژ
۵ مستقر شدند.
مقاومت ایرانیهای مستقر در دژهای مرزی در برابر حملات ما بسیار شدید بود. به همین دلیل فرمانده لشکر [جواد اسعد] دستور داد که آنها را با بمبهای ناپالم
۶ به آتش بکشند!
سرانجام در روز ۸ مهر ۱۳۵۹ خرمشهر در زیر آتش توپها و تانکهای ما و در روز ۹ مهر ۱۳۵۹ هدف حملة نیروی هوایی ما قرار گرفت. سروان خلبان «عزتمصطفی الدوری» که اولین خلبان عراقی بمبارانکننده خرمشهر بود میگفت: وقتی به عنوان اسکادران اول به خرمشهر حمله کردیم، دستور فرماندهی این بود که چند منطقه رو هدف بگیریم: ۱. پل خرمشهر ۲. مؤسسات اقتصادی شهر ۳. مدارس ۴. بازار ۵. منازل مسکونی موقع بمباران اهداف، هیچ مقاومتی پیش روی ما نبود. با خیال راحت تموم مدرسهها، مراکز اقتصادی و پلها را هدف قرار میدادیم. بعد از هر بمبارانی هم فرماندهی با هدیههای اونچنانی و مدال شجاعت ما رو تشویق میکرد.
صراحتاً از او پرسیدم: تو رو خدا بگو ببینم واقعاً مدرسهها و بیمارستانها و خونههای بیپناه رو هم زدین؟
با لکنت زبان جواب داد: آره،آره، هر دفعه حس میکردم که دارم گناه میکنم و این کار اشتباهه، اما هدایای فرماندهی جلوی چشمم ظاهر میشد و فکرم رو میگرفت!
از فرمانده تیپمان سؤال کردم: قربان ما وارد خرمشهر میشیم؟
- هدف اصلی ما پیشرویه.
- اونجا خاک عراقه؟
- اونجا خاک عربیه و ما از ارزشهای عربی دفاع میکنیم. ما خواهان ایجاد حکومت خودمختار در خوزستان هستیم. این امر طبیعتاً باعث تسهیل سرنگونی نظام جدید ایران میشه!
سرانجام زرهپوشهای ما جاده اهواز – خرمشهر را طی کرده و به انبارهای عمومی در پنج کیلومتری خرمشهر نزدیک شدند. درست در همین زمان توپخانه ما با شدت شروع به بمباران خرمشهر و آبادان کرد. در آن روز نیروهای زرهی تابع لشکرهای سوم، چهارم و ششم به سمت شرق جاده اهواز – خرمشهر پیشروی کردند. از طریق این منطقة وسیع که به دست نیروهای ما افتاده بود به سمت خرمشهر و رود کارون حرکت کردیم.
در آن لحظاتی که آتش شدید توپخانه ما مثل باران بر خرمشهر فرو میریخت، سربازان ما مشغول رقص و پایکوبی و افسران مشغول نوشیدن شراب بودند، اما من؛ آن روز دنیا ارزشش را برایم از دست داد. وقتی پا در سرزمین دیگران گذاشتم، خداوند را شاهد میگیرم که احساس میکردم مجری طرح آمریکاییها شدهام!
چیز دیگری هم بود که نیروهای ما را تشویق به کشتار مردم ایران میکرد: فتوای شرعی! جریان فراگیری در عراق و کشورهای عربی منتشر شد که با فتوای شرعی، قتل ایرانیان را مباح میدانست.
ورود به خرمشهر و نبرد در بندر پس از تصرف پل نو و جاده اهواز – خرمشهر، سرانجام وارد شهر شدیم. دستور رسیده بود که باید مناطق مسکونی را بازرسی کنیم. با وجود پیشرفتهای ما در مناطق مسکونی خرمشهر، مقاومت رزمندگان ایران همچنان ادامه داشت. در سندهای ما از فرمانده آنان با عنوان «آری» اسم برده میشد. بعدها که به ایران پناهنده شدم، با نام شهید «محمد جهانآرا» و برادرانش آشنا شدم و یقین کردم که او انسانی مؤمن و شجاع و فرماندهی قاطع بوده است.
در همان ساعات اولیه پیشروی در مناطق مسکونی خرمشهر، رزمندگان ایرانی ما را هدف تیراندازیهای پراکنده قرار میدادند. فرمانده گمان میکرد که این تیراندازیها کورکورانه است، اما مشخص بود که آنان افرادی هستند مصمم که در پی تثبیت موقعیتشان هستند!
سرهنگ دوم «احسان المقدادی» به فرمانده تیپ گفت: قربان! به نظرم توطئه شده! تو تیپ ما شیعه زیاده. اونها ممکنه برای رسیدن به هدفشون از تیپ ما استفاده کنن!
فرمانده تیپ سرهنگ ستاد «سامر الحلی» پاسخ داد: شیعه! شیعه! اونا از نظر من ارزش پشه رو هم ندارن!
به عنوان یک شیعه از شنیدن چنین پاسخی خشمگین شدم.

شدت مقاومت نیروهای مدافع خرمشهر به حدی بود که از تمام پنج گردان نیروی تیپ ما (تیپ 24 از لشکر سوم) تنها دو گردان نیروی عملیاتی برایمان باقی ماند. بسیاری از ادوات و وسایل ما مانند خودروهای حامل بنزین، مواد غذایی، لباس و... توسط آرپیجیزنهای ایرانی نابود شد. ما حتی نتوانستیم وسایل باقیمانده را با خود به عقب برگردانیم زیرا دستور رسیده بود که جهت بازسازی نیروهایمان عقبنشینی تاکتیکی کنیم.
محور اصلی هجوم ما به خرمشهر از سه جانب بود:
۱. بندر خرمشهر یا محور غربی ۲.«دور بند» که محور مرکزی و محور عمل لشکر ما بود ۳. پلیس راه خرمشهر یا محور شمالی
روز ۸ مهر ۱۳۵۹ (۳۰ سپتامبر ۱۹۸۰) گردان هشتم تیپ ۳۳ نیرو مخصوص از طریق دروازه بزرگ نزدیک قصر «شیخ خزعل» توانسته بود به بندر و سپس به اروندرود برسد.
سرهنگ ستاد «احمد راضی» میگفت: وقتی ما پیشروی میکردیم اصلاً هیچ رزمنده ایرانی اونجا نبود. همون موقع دو تا گردان از گردان نهم به عنوان احتیاط به ما ملحق شد.
با اینحال وقتی نیروهای ما به دنبال نفوذ به داخل بندر بودند، نیروهای اسلامی که تعدادشان حدود ۴۰ نفر بود و دو دستگاه جیپ حامل توپ ۱۰۶ داشتند، شدیداً در مقابل ما مقاومت میکردند. نتیجه این مقاومت، آزادسازی منطقهای از بندر تا ۶۰۰ متر و همینطور کشته شدن ۲۰ نظامی ما از جمله دو افسر و اسارت ۱۷ نفر از سربازان به دست ایرانیها بود. به دستور فرماندهی، اجساد کشتههایمان را در بندر مخفی کردیم تا وسایل ارتباط جمعی و خانوادههایشان بویی نبرند.
عبور از رود کارون مسئلة عبور از کارون جهت تکمیل محاصره خرمشهر و آبادان اهمیت بسیاری داشت. این طرح توسط سرلشکر «اسماعیلتایه النعیمی»، «عمرشیت الخطاب» و «اسماعیل شکرچی» مطرح و از سوی وزیر دفاع وقت سپهبد «عدنان خیرالله» با آن موافقت شد.
روز ۱۰ مهر ۱۳۵۹ نیروهای ما از روی پلی که توسط مهندسی سپاه سوم بر روی کارون نصب شده بود، در حال عبور بودند که نیروهای اسلامی ضمن هدفگیری و نابودی آن، باعث سقوط تعدادی از زرهپوشهای ما در کارون شدند. به همین دلیل پل جدیدی طراحی و احداث شد و عاقبت نیروهای ما در ۱۶ مهر ۱۳۵۹ با عبور از کارون، از طریق دارخوین موفق به تنگتر کردن حلقه محاصرة خرمشهر و آبادان شدند. ارتشیان ما همهجا را زیر آتش گرفته بودند و به هیچ کس حتی اسیران نیز رحم نمیکردند.
ساعت ۹ صبح ۱۶ مهر ۱۳۵۹، واحدهای جدیدی از ارتش از طریق سلمانیه عملیات عبور را آغاز و جاده اهواز – آبادان را قطع کردند. بسیاری از مردم بیچاره در این منطقه کشته و اسیر شدند و زنان بسیاری از آنان هتک حرمت شدند.
یک شب بین یکی از فرماندهان ما سرگرد لُوَی که زنان بسیاری را مورد تعدی قرار داده بود و یک پیرمرد به نام «سلمان» بحث درگرفت. طبق آنچه دیدم حدس زدم که وی یکی از عناصر (ستون پنجم) ما در منطقه بود که به استخبارات ما اطلاعات میداد و فکر میکردم که بین این دو نفر رابطهای قدیمی است.
دقایقی بعد دیدم که صحنه تغییر کرد. پیرمرد به صورت سرگرد آب دهان انداخت و سرگرد هم در جواب، یک تکه پارچه دور گردن او پیچید و خفهاش کرد و بعد هم دستور داد جنازهاش را در رودخانه بیندازند. لعن و فحاشی پیرمرد به صدام حسین و شخص سرگرد، باعث خشم این فرمانده بعثی شده بود.
در ایستگاه بازرسی ما ۴۰۰ مرد و ۶۶ زن دستگیر شدند که سربازان و افسران ما پس از انجام کارهای غیراخلاقی با تعدادی از آن زنان، آنان را آزاد کردند. بحث و صحبت سرگرد لوی با یکی از زنان اسیر، شدیداً روی او اثر گذاشت.
اشغال خونینشهر عاقبت در تاریخ ۱۱ مهر ۱۳۵۹ نیروهای ما متشکل از لشکرهای سوم، ششم و نیروهای گارد ریاستجمهوری، مرحله سوم حمله به خرمشهر را آغاز کردند. وسعت محدوده حمله از شمالشرقی شهر تا جنوبغربی آن بود. ما، بین ۴ تا ۸ کیلومتر با شهر فاصله داشتیم. صبح روز ۱۳ مهر ۱۳۵۹ نیروهای ما با پشتیبانی آتش از سه محور حمله کردند:
۱. محور جنوبی از بندر ۲. محور مرکزی از طریق جاده شلمچه ۳. محور شمالی
پیشروی ما در دو محور مرکزی و شمالی با ایستادگی نیروهای اسلامی متوقف شد. پس فردا عصر نیز آنان حملهای به مقر یک گردان از نیروهای ویژه در ساختمان بندر خرمشهر اجرا کردند که در نتیجه آن، گردان مذکور به طور کامل از هم پاشیده شد.
رژیم بعث سیاست فرهنگی جدیدی را برای تهییج سربازان و افسران پیاده کرده بود. مجله «یرموک» که حاوی داستانهای مستهجن و تصاویر غیراخلاقی بود، در آن شرایط مدام بین سربازان دست به دست میشد.
شب همان روزی که به گردان مستقر در بندر حمله شد، هجومی نیز به تانکهای مستقر شده ما در نخلستانهای شلمچه صورت گرفت که در پی آن ۱۳ تانک منهدم و ۴۰ تن از نظامیان ما نیز کشته شدند.
عاقبت بعد از ۲۲ روز درگیریها و شکستهای متعدد، نیروهای ما در شب ۲۱ مهر ۱۳۵۹ به داخل خرمشهر نفوذ کردند. یادم هست که وقتی در خرمشهر به خانه شخصی به نام «شیخ ابراهیم زبیدی» رسیدیم، پسربچه شش سالهای از آنجا بیرون آمد. سروان «عبدالوهاب الحدیثی» فرمانده گروهان دوم از گردان اول تیپ۶ زرهی دستور تیراندازی به سوی طفل را داد و وی بلافاصله هدف قرار گرفت و کشته شد. صدام به خاطر این کار، به سروان مدال شجاعت داد.
با این حال مقاومت همچنان ادامه داشت. اطلاعات عوامل نفوذی ارتش ما در خرمشهر نشان میداد که فردی با نام «شیخ شریف(قنوتی)» اقدام به سازماندهی نیروهای اسلامی و دعوت آنان به جهاد میکند.
چند روز بعد شیخ شریف قنوتی به دست نیروهای ما اسیر و به فجیعترین وضع اعدام شد. این ماجرا را از سرباز عراقی که به جمهوری اسلامی پناهنده شده است، شنیدم.
سرانجام صبح روز ۳ آبان ۱۳۵۹ (۲۴ اکتبر ۱۹۸۰) نیروهای ما با تصرف ساختمان فرمانداری و پل خرمشهر و عقب زدن نیروهای مدافع، خرمشهر را به طور کامل اشغال کردند.
سپاه سوم ارتش بعث [که این مأموریت را برعهده داشت] تصرف خرمشهر را اعلام کرد و با ارسال تلفنگرامی به صدام حسین این پیروزی را تبریک گفت.
پس از اشغال خرمشهر اقدامات زیر توسط نیروهای ما صورت گرفت:
۱. اموال اهالی شهر دزدیده شد و طلاها و حیوانات آنان به غارت رفت.
۲. خودروهای ایرانی به داخل عراق منتقل شدند.
۳. خانهها با دینامیت تخریب شدند.
۴. تمام اسیران ایرانی [در خرمشهر] اعدام شدند.
۵. تمام زنان [اسیر شده در خرمشهر] مورد تجاوز قرار گرفتند.
۶. کودکان و پیرمردان کشته شدند.
۷. نیروی دفاعی به دور خرمشهر کشیده شد.
رهبری ما میپنداشت که به محض رسیدن تانکهای ما به خرمشهر، اهالی این شهر با دسته گل به استقبال ما آمده و به ما تبریک خواهند گفت. فرماندهی ما یا واقعاً چنین پنداری داشت یا حداقل با چنین تصوری افسرانش را فریب میداد، اما بعد چه شد؟ مردم شهر یکپارچه قیام کردند و مبارز شدند، زمین به لرزه درآمد و عاقبت خرمشهر دشمنانش را بیرون ریخت. مردم این شهر با گلوله، سرنیزه و سخنانی درشت نیروهای ارتش ما را بدرقه کردند.
آنها به معنی واقعی کلمه «خمینیگونه» بودند و پیروامام حسین(ع).
پینوشت:
۱. این عبارت بارها توسط گویندگان مختلف عراقی در مورد رزمندگان ایرانی به کار رفته است.
۲. جواد اسعد شیتنه در عملیات بیتالمقدس پس از دادن دستور عقبنشینی به نیروهایش، به دستور صدام تیرباران شد.
۳. یکی از جزایر تابعه استان بصره عراق در میانه اروند صغیر که در جنوب خرمشهر قرار دارد. این جزیره از محورهای اصلی عملیات کربلای۴ بود.
۴. منظور راوی، دژهای مرزی جمهوری اسلامی ایران با نامهای «جمهوری» و «نزاجا» در غرب جاده اهواز – خرمشهر است.
۵. یکی از پادگانهای تابعه لشکر۹۲ زرهی اهواز که با یک گردان نیرو در شمال خرمشهر واقع بود و وظیفه حراست از دژهای مرزی را برعهده داشت. این پادگان از روز ۲۳ مهر ۱۳۵۹ تا آزادی خرمشهر (۳خرداد ۱۳۶۱) در اشغال بعثیها بود.
۶. بمب ناپالم جزو سلاحهایی است که ارتش آمریکا برای سوزاندن کامل ویتکنگها و مقرهایشان از آن استفاده میکرد. این بمب هر چه بر سر راهش باشد را کاملاً میسوزاند.
منابع:
۱. پورجباری، پژمان، اطلس جغرافیای حماسی، جلد اول (خوزستان در جنگ)، بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس، ۱۳۹۰.
۲. حسینیپور، سیدناصر، پایی که جا ماند، تهران: انتشارات سوره مهر، ۱۳۹۱.
۳. سرهنگ دوم ستاد الکاظمی، خالد، آتش و خون در خرمشهر «خاطرات»، مصاحبه و ترجمه محمدنبی ابراهیمی، تهران: انتشارات سوره مهر، ۱۳۸۸.
نویسنده: علیرضا اکبرپور