۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
ساعت نیاز
ساعت نیاز

ساعت نیاز

جزئیات

گفت‌و‌گو با بهمن اسماعیل‌زاده همرزم شهید مدافع حرم محمد کیهانی / به مناسبت ۹ آبان، سالروز شهادت شهید مدافع حرم شهید حجت‌الاسلام محمد کیهانی سال۱۳۹۵

9 آبان 1403
دی‌ سال ۹۴ در شیخ‌نجار، سر پیچ جاده اتفاقی نورالدین مدهنی را دیدم. رفتم پیشش. بعد از احوالپرسی به‌ام گفت با بچه‌های خوزستان و اندیمشک آمده‌اند شیخ‌نجار. رفتم مقرشان. رفقای قدیمی جمع بودند. از دیدن محمد در سوریه حسابی غافلگیر شدم. بعد از ۱۶ سال، خاطرات بچگی و نوجوانی برایم زنده شدند. چند روز قبل از عملیات نبل‌والزهرا بود و مدام می‌رفتم پیش بچه‌های اندیمشک.
***
شب عملیات آزادسازی نبل‌و‌الزهرا با بچه‌های گیلان جاده را پاکسازی کردیم. چند نفر پشت سر ما جلو می‌آمدند. تاریک بود و تشخیص نمی‌دادیم خودی هستند یا تکفیری. بلندبلند حیدرحیدر گفتیم. یکی‌شان در جواب‌مان گفت «لبیک یازینب.» باز ما حیدرحیدر گفتیم و او هم گفت «لبیک یازینب.» چون رمز شب حیدرحیدر بود شک کردیم. اسلحه را گرفتیم سمت‌شان. یک‌دفعه گفت «بهمن! منم محمد، نزنی!» رفتم سمتش و گفتم «لامصب! مگه رمز شب رو به‌ات نگفته بودن؟! اگه دیر گفته بودی می‌زدمت.»
گروهی از بچه‌های خوزستان بودند که به فرماندهی شهید علی‌محمد قربانی پیشروی می‌کردند و از تل‌جبین جلو می‌رفتند. محمد از خوشحالی آزادسازی نبل‌والزهرا رمز شب را فراموش کرده بود. آن شب قربانی و محمد و من همدیگر را در آغوش گرفتیم و خیلی خوشحالی کردیم.
از آن به بعد هرجا عملیات می‌شد، من می‌رفتم دنبال بچه‌های خوزستان و از حال‌شان خبر می‌گرفتم.
***
محمد این‌سری با یگان قزوین اعزام شده بود. ماموریت ۴۵ روزه یگان قزوین داشت تمام می‌شد. به من زنگ زد و گفت «بیا پیش ما.» وقتی رفتم به‌ام گفت «توی یگان‌تون اون‌قدر برش داری که کاری کنی من بیام پیش‌تون و تمدید کنم و بمونم؟» ما ماموریت‌مان آذر تمام می‌شد. از فرمانده‌مان برایش تاییدیه گرفتم و او را ۲۷ مهر ۹۵ بردم پیش خودمان. خودش به بچه‌ها گفته بود تا ۲۲ آبان می‌ماند و اگر عملیات نشد برمی‌گردد ایران.
محمد با عملکردش کم‌تر از یک هفته بین بچه‌های گیلان جا باز کرد، طوری که همه قبولش داشتند. به‌ام گفت «کسی نباید بفهمه من طلبه‌ام.» گفتم «چرا؟» گفت:‌ «نمی‌ذارن روحانیون برن خط مقدم. می‌گن بیش‌تر باید کارهای فرهنگی و تبلیغی بکنن.»
تو محل استراحت که بودیم، موقع نماز به زور من را می‌فرستاد جلو و خودش به من اقتدا می‌کرد. هرقدر ما با بچه‌ها شب‌ها بیدار می‌ماندیم و دیر وقت می‌خوابیدیم، محمد طوری می‌خوابید که حتما ساعت چهار صبح بیدار ‌شود برای نماز شب. در حالی که برخی از ما به‌خاطر خستگی و کم‌خوابی به زور برای نماز صبح بیدار می‌شدیم، محمد در هر شرایطی نمازهایش را سر وقت می‌خواند و همیشه وضو داشت. توی جمع بگوبخند و شلوغ‌کاری‌اش زیاد بود و موقع نماز و خلوت با خدا از اطرافش می‌برید.
***
یک شب، درگیری و عملیات سختی داشتیم. ظهر روز بعدش خسته و گرسنه دنبال غذا گشتیم. کنسروی پیدا کردیم که محتویاتش خمیر بدمزه‌ای بود. انداختمش دور. محمد گفت «دیوونه! این کنسرو کشک بادمجونه.» خودش با کمک وسایلی که آن‌جا بود کنسروها را باز کرد، پیاز خرد کرد و با کنسرو تفت داد و آورد برای بچه‌ها. من هم برای این‌ که اذیتش کنم گفتم «من نمی‌خورم.» خیلی اصرارم کرد، حتی برایم لقمه گرفت. گذاشتم تا خوب اصرار کند بعد باهاش غذا خوردم. خیلی خوشمزه درستش کرده بود.
من فرمانده خط بودم و محمد جانشینم. با توجه به توانایی که داشت شد جانشین فرمانده، وگرنه اصلا رفاقت را لحاظ نمی‌کردیم. توی کار و برنامه‌ها کاملا مطیع بود و دوستی را در نظر نمی‌گرفت. می‌گفت «تو این‌جا فرمانده‌ای و هرچی بگی، لازمه اطاعت کنم.» از وقتی به یگان ما آمده بود، خواب و بیداری‌مان با هم بود. کنار هم می‌خوابیدیم و در طول روز هم با هم بودیم. خیلی به‌اش وابسته شده بودم.
***
ما در پادگان بحوث حلب بودیم و داشتیم آماده می‌شدیم برای ماموریت. حلقه محاصره تکفیری‌ها در شهر حلب تکمیل شده بود. در بعضی جاها این حلقه ضعیف‌تر بود و فاصله ما و مسلحان کم‌تر بود. تکفیری‌ها می‌خواستند از این نقاط فشار بیاورند و محاصره را بشکنند.
محمد جولانی رهبر النصره بیانیه داده بود که ما می‌آییم و غرور شیعیان را زیر پا می‌گذاریم. همان زمان با ‌محمد و چندتا از دوستان‌مان رفتیم شناسایی. محمد وجب به وجب مسیرها را دقیق‌تر از نیروهای اطلاعات می‌دانست و اشراف داشت. رسیدیم به یک جایی به نام بِلاس. در آن‌جا قلعه‌ای مشکی ساخته بودند که به‌اش اسود می‌گفتند. آن‌جا با تقلید صدای ابومحمد جولانی، علیه النصره پیام دادیم و فیلم گرفتیم. محمد کلی خندید و لذت برد از این‌ که می‌خواهیم حرص تکفیری‌ها را دربیاوریم. سر راه برگشت، انار خریدیم. محمد خیلی انار دوست داشت. هر وقت با موفقیت از شناسایی برمی‌گشتیم، انار می‌خریدیم.
***
آتش‌های شبانه محمد توی محوطه پادگان بحوث معروف بود. سیب‌زمینی داخلش می‌انداخت و آن‌قدر بلندبلند شوخی می‌کرد و می‌خندید تا همه بچه‌ها دور آتش جمع می‌شدند و باهاش سیب‌زمینی زغالی می‌خوردند. در اکثر دورهمی‌ها از بچه‌ها پیمان و میثاق می‌گرفت و آن‌ها را قسم می‌داد به خدا و حضرت فاطمه زهرا که بخیل نباشند و هر کس که از جمع شهید شد، شفاعت بقیه را بکند. یکی از بچه‌ها به‌اش گفت «پس خودت چی؟» گفت «من خاک پا و نوکر شما هستم. اگه شهید بشم حتما شفاعت شما رو می‌کنم.»
همیشه برای شهدای مدافع حرم ختم صلوات می‌گرفت و نذری و خیرات می‌داد. وقتی به شهرهای نزدیک منطقه عملیاتی می‌رفتیم، سیب‌زمینی و ذرت می‌خرید و روی آتش درست می‌کرد و به نیت شهدا بین بچه‌ها تقسیم می‌کرد. آرایشگری راه انداخته بود و موی سر بچه‌ها را کوتاه می‌کرد. توی پادگان معروف شده بود. بچه‌ها حتی سردار حق‌بین را هم برای کوتاه کردن موهایش برده بودند پیشش.
***
ما صبح‌ها می‌رفتیم ورزش. تا یک‌جایی پیاده‌روی داشتیم، بعد در یک مسیری تیم را نگه‌می‌داشتیم و به صورت تیمی می‌رفتیم که بعدا اگر قرار بود ماموریتی هم پیش بیاید، افراد تیم با هم چفت شده باشند. توی مسیری که می‌رفتیم، محمد شعار می‌داد و حیدر‌حیدر می‌گفت و شور می‌انداخت. آن‌جا هم میاندار شده بود. در جمع‌های فرهنگی، شعری را میان بچه‌ها نهادینه کرد: سربازان حیدر/ همه آماده‌باش
مستان قلندر/ همه آماده‌باش
از تو اشاره/ سر دادنش از من
یه افتخاره/ در راه تو مردن
می‌گم اینو مکرر/ نحن ابناء‌الحیدر.
موقع تمرینات و راهپیمایی‌ها هرجا برای استراحت می‌نشستیم، محمد و من خاطرات گذشته‌مان را می‌گفتیم و می‌خندیدیم. یک روز قرار شد برای دسته‌مان اسم انتخاب کنیم. پیشنهاد من این بود که اسمش را بگذاریم دسته شهدا. محمد اصرار داشت بگذاریم دسته شهادت.
محمد عاشق شهادت بود. وقتی از شهید شدن دم می‌زد، اذیتش می‌کردم. از روی علاقه سر‌به‌سرش می‌گذاشتم و حرصش را درمی‌آوردم.
***
آبان ۹۵ ماموریت‌مان توی آکادمی ۳۰۰۰ و بحث حلب مطرح بود. محمد نسبت به من اشراف بیش‌تری به موقعیت دشمن و منطقه داشت. موقعیت جغرافیایی و حتی اسم خیابان‌ها و کوچه پس‌کوچه‌های حلب را می‌دانست و مثل کف دستش می‌شناخت. ما هفتم آبان‌ برای شناسایی از روستای کفرعبید به منطقه تل‌عزان رفتیم. بعد از شناسایی برگشتیم و توی یکی از خانه‌های کفرعبید مستقر شدیم. آتش درگیری در حلب مشخص بود. امکان رفتن‌مان به حلب نبود و باید موقعیت کفرعبید را زیر نظر می‌گرفتیم و حفظ می‌کردیم. محمد آدمی نبود که جایی بماند و نظاره‌گر باشد. توانایی بالایی داشت، خستگی‌ناپذیر بود و سخت‌ترین کارها را انتخاب می‌کرد. آن شب خیلی ناراحت شد و بی‌قراری کرد که درگیری توی حلب است و ما را آوردید یک جای دیگر. بی‌تاب بود و لحظه‌شماری می‌کرد برود محل درگیری. حالِ گلوله‌ای را داشت که می‌خواهد از دهانه اسلحه رها بشود و برود. محمد بعد از کلی بی‌تابی، عکس پسرش کمیل را روی سینه‌اش گذاشت و دراز کشید. سربه‌سرش گذاشتم و گفتم «تو که از شهادت دم می‌زنی، انگار دلت هوای بچه‌هاتو کرده!» آن‌ شب حال شوخی کردن نداشت. خیلی آرام گفت «علاقه به خانواده مانع شهادت نیست.»
***
کم‌کم حرکات و رفتار محمد طور دیگری می‌شد. نمی‌خواستم باور کنم قرار است شهید بشود. آن شب خیلی سربه‌سرش ‌گذاشتم تا از این حال بیرونش بیاورم. زیاد نمی‌خندید، حرف نمی‌زد و اذیتم نمی‌کرد. دو سه ساعت خوابیدیم. به‌مان خبر دادند که عملیات به هم خورده و برگردید مقر. محمد از این وضع خیلی ناراحت و شاکی بود.
رفتیم سمت مقر. توی شهر السفیره ایستادیم تا شاورما بگیریم بخوریم. یک‌دفعه ماشین سردار آمد و از کنارمان رد شد. اشاره دادند که برگردید سمت منطقه. محمد مسیر را بلد بود. راموسه را که در تیررس تک‌تیراندازها بود نشان داد تا برویم. دیگر تل‌‌عزان خبری نبود. محمد از این‌ که برای عملیات می‌رفتیم خیلی خوشحال بود. هی می‌گفت «جان! بزن قدش، رفتیم توی درگیری. بهمن! دمت گرم. خدایا! شکرت.»
بعد از شهادت علی‌محمد قربانی و بچه‌های خوزستان محمد بی‌قرارتر شده بود. فکر و ذکرش جای دیگری بود. محمد خواب دیده بود شهید قربانی و اتوبوسی از شهدا به سمت آسمان و نور حرکت می‌کنند. وقتی می‌رسند بالا، پارچه‌ای از عکس شهدا را آویزان می‌کنند که عکس محمد هم توی آن هست.
***
وقتی رسیدیم راموسه توی هتل متروکه‌ای در وسط شهر مستقر شدیم. حدود ششصد متری شرق ما محل درگیری بود. تکفیری‌ها فشار می‌آوردند تا محاصره را بشکنند. همان شب اول به مدد حضرت زینب و حیدرحیدر گفتن‌های بچه‌ها حدود دو هزار تکفیری کشته شدند و حلب سقوط نکرد.
محمد مدام از شهادت حرف می‌زد و من بحث را عوض می‌کردم و شوخی می‌کردم. فهمیده بود نمی‌خواهم برود. گفت «تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.» من دیگر حرف نزدم ولی دلم آشوب بود. آن شب، حاج‌احمد مدنی نیروهای قبلی را فرستاد عقب و در آن شرایط سخت، ما خط را تحویل گرفتیم و مستقر شدیم. خط را که تحویل گرفتیم، تیراندازی را شروع ‌کردیم و مسیر را پوشش ‌دادیم تا بچه‌های لبنان شهدای‌شان را بیاورند داخل هتل.
اوضاع خیلی وحشتناک بود. تکفیری‌ها پشت سر هم تیراندازی می‌کردند. ساعت ۱۲ شب بود و ما هنوز نماز نخوانده بودیم. مدام در حال درگیری بودیم. رفتیم توی سنگر. اوضاع کمی آرام شده بود. محمد باز از شهادت حرف زد و من باز خواستم بحث را عوض کنم که با گریه و ناراحتی گفت «چرا می‌خوای من شهید نشم؟!» به‌اش گفتم «ببخشید. سیمات قاطی کرده! برو نمازتو بخون.» نمازش را خواند. من پشت بی‌سیم اطلاعاتی از فرمانده گرفتم و گزارش دادم. توی سنگر ماندیم و کمی با محمد حرف زدیم. خط یک کم آرام‌تر شده بود. تا ما آمدیم بیرون، چهارتا کاتیوشا پشت سر هم خوردند به فاصله سه چهار متری‌مان. موج ما را پرت کرد. بعد گلوله‌باران خط شروع شد. سنگر ما ناامن بود. رفتیم سنگر کناری‌مان، پیش آقافرهاد که فرمانده تیپ بود. یک‌دفعه صدای بچه‌ها از پشت بی‌سیم آمد که کمک می‌خواستند. محمد داوطلب شد تا برود و به بچه‌ها کمک بدهد. رفت و برگشت. حوالی ساعت یک شب بود. از فشار خستگی کمی چشم‌های‌مان را روی هم گذاشتیم.
***
شب هشتم عملیات، محمد پوتینش را داد به یکی از بچه‌ها و اورکت را به یکی دیگر. هوا خیلی سرد بود و محمد هم سرمایی ولی طوری رفتار می‌کرد که انگار هوا اصلا سرد نیست.
موقعیت‌مان خیلی حساس بود. از در و دیوار انتحاری می‌رسید. برای شناسایی آمدیم بیرون و سیصد متر به جلو دویدیم. تک‌تیرانداز چپ و راست ما را می‌‌زد. خودمان را به ساختمان رساندیم. گردان امام علی عراق را توجیه کردیم و برگشتیم خط خودمان. بعد از نماز مغرب، محمد هر ربع ساعتی یک‌بار زمان را اعلام می‌کرد. خسته بود و از بی‌خوابی زبانش سنگین شده بود. به‌اش گفتم «تو بخواب.» توی حالت بی‌هوشی گفت «نه، بیدارم.» و باز ساعت را اعلام کرد. تک‌تیرانداز را پیدا کردیم. منتظر بودیم دیده‌بان داعشی را هم پیدا کنیم تا به ادوات بگویم جفت‌شان را بزند. خیلی التهاب و اضطراب داشتیم. باید سریع‌تر دیده‌بان و تک‌تیرانداز را می‌زدیم.
حدودا یک ربع گذشته بود که نصرالله صدا زد «حاجی! بیا. تک‌تیرانداز رو می‌بینم.» محمد سریع‌تر از من بلند شد و گفت «من می‌رم.» هوا خیلی تاریک بود. صدای یک شلیک آمد. پشت سرش نصرالله داد زد «بیا! محمد رو زدن!» خودم را رساندم بالای سرش. بی‌سیم را روشن کردم. نور خفیفی داشت. محمد دستش را گذاشته بود زیر سرش و انگار خواب بود. سرم را بردم نزدیک و گرفتم جلوی نفسش. خون از گوش سمت چپش فواره می‌زد روی صورتم. نفس می‌کشید. صدایش زدم. در جوابم دستش را تکان ‌داد. شال مشکی خودم و چفیه‌ام را به سرش بستم. یاعلی گفتم و بی‌سیم زدم به جاسم و کولش کردم.
***
غرق خون رفیق قدیمی‌ام شده بودم. حالم خیلی خراب بود. به‌سختی راه می‌رفتم. می‌خواستم هرطور شده او را به بیمارستان برسانم. سه نفر عراقی و من او را لای پتو گذاشتیم و از کنار دیوار به دو بردیم و توی تویوتا گذاشتیم. داد می‌زدم و التماسش می‌کردم چشمش را باز کند. یک چشمش ورم کرده بود و کبود شده بود. مدام به اهل‌بیت متوسل می‌شدم و التماس حضرت زینب را می‌کردم که محمد زنده بماند. بهترین رفیق و برادرم جلوی چشمم داشت جان می‌داد. یاد حال امام حسین، وقتی بالای سر برادرش رسید می‌افتادم و ضجه می‌زدم.
توی بیمارستان او را بردند به سی‌سی‌یو. چون اوضاع بحرانی بود و خیلی وقت‌ها انتحاری می‌زدند و افراد توی راهرو را ترور می‌کردند، من را فرستادند زیرزمین بیمارستان که مجروحان ایرانی بودند و امنیت داشت. حالم خیلی بد بود. آن‌قدر با گریه دعا کردم محمد زنده بماند که بی‌حال شدم و افتادم. یک‌دفعه محمد آمد دم در. چفیه‌ام که به سرش بسته بودم، هنوز دور سرش بود. داشت به‌ام می‌خندید. گفتم: «اِ...! محمد!» پریدم. کسی نبود.
دسترسی به جایی نداشتم. گفتم خدایا به‌ام حال محمد را بگو. قرآن را باز کردم. آیه ۵۲ سوره عنکبوت آمد: قُلْ كَفَى بِاللَّهِ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ شَهِيدًا.
ساعت سه ‌و نیم صبح نهم آبان که بیست و هفتم محرم بود، بچه‌ها توی خط، تک‌تیرانداز و دیده‌بان را زدند و محمد نیم ساعت بعدش به شهادت رسید. همان ساعتی که همیشه بیدار می‌شد و با خدا راز و نیاز می‌کرد.

نویسنده: عظیم مهدی‌نژاد

مقاله ها مرتبط