۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
روشن‌تر از عقيق
روشن‌تر از عقيق

روشن‌تر از عقيق

جزئیات

به‌مناسبت هشتم اسفندماه، سالروز شهادت شهید حاج‌حسین خرازی فرمانده لشکر ۱۴امام حسین(ع)

8 اسفند 1404
فكر می‌كنم ديگه جايی نمانده كه برای كامل كردن اطلاعاتم از «حماسه دارخوين» سر نزده باشم. از جستجو توی اينترنت گرفته تا پرس و جو از آن‌هايی كه می‌دانستم سررشته‌ای در اين زمينه دارند.
صاف و ساده می‌گويم؛ چيز زيادی دستگيرم نشد! يعنی يك جريان شسته و رفته كه بخواهد از چگونگی پيدايش و هدايت اين اتفاق و حواشی‌اش حرف بزند، وجود نداشت. تا اين‌كه به سفارش يكی از دوستان و پس از كلی كنكاش، كتاب عقيق به دستم رسيد.
عقيق به قلم نصرت‌الله محمودزاده به شرح زندگی «حاج‌حسين خرازی» و نحوه حضور او و چگونگی تأثير بی‌چون و چرايش در عمليات‌های مختلف می‌پردازد.
صفحات ابتدايی كتاب را برايم قبلا شرح داده بودند، صفحاتی كه مربوط به آوردن پيكر حاج‌حسين خرازی به شهرك بود، آن‌چنان دقيق هم برايم ترسيم شد كه همان موقع، هنگام شنيدنش مو بر اندام من شنونده و شخص گوينده راست شد!
به همين خاطر در همين زمان اندك كه در اختيار داشتم، عقيق شد رفيق شفيق من! شيرينی ماجرا و به دل نشستن اوراق اين اثر از آن جهت برايم آشنا و مأنوس بود كه خود قبلا توفيق درك فضاهايی از شهرك را كه از آن در فصول ابتدايی كتاب به كرّات صحبت به ميان آمده، داشتم. همان موقع هم كه با يك "ناآگاهي مقدس" برخاك شهرك گام بر‌می‌داشتم و سخنان شاهدان عينی ماجراهاي آن‌جا را می‌شنيدم، وجودم پر بود از يك حس احترام آميخته به دلتنگی.
حالا كه می‌دانم بيست و سه سالگی حاج‌حسين خرازی در آن فضا با طی كردن چه روزها و شب‌های حادثه‌انگيزی سپری شده، معنای پرپر زدن دوستان و نيروهايش را هنگام تشييع پيكرش در شهرك دارخوين متوجه می‌شوم. البته خيلی‌ها هم كه شانه‌به‌شانه‌اش جنگيدند و مثل مريد و مرشد از وجودش بهره‌مند شدند، ديگر خود نبودند تا شاهد اين‌چنين روزی باشند و هم‌پای بقيه مرثيه‌سرايی كنند.
امثال شهيد ردانی‌پور كه سينه فراخش مأمنی گرم برای حسين بود تا در لحظاتی كه خسته و عصبانی از تصميمات كودكانه ودر عين حال مغرضانه بنی‌صدر سربه‌‌سر آن می‌گذاشت تا آرام بگيرد، ديگر آن روز نبودند تا با سخنان‌شان جلودار هيجانات جمع باشند.
از اين‌همه گردانی كه وارد شهرك شد، هيچ‌كدام صبوری پيشه نكردند. به قول نويسنده؛ گردان يونس كه وارد شهرك شد، زبان‌ها همه بند آمد. به طرف تابوت هجوم آوردند. تابوت شكست. پيكر حسين روی دست‌ها روان شد. چشم‌ها كه به جنازه افتاد فرياد «يا حسين» از حلقوم‌ها برخاست. حسين را به طرف اتومبيل بردند و آن تابوت شكسته بر زمين ماند.
وقتی فرياد وای حسين كشته شد، وای حسين كشته شد بچه‌ها بلند شد، آن‌ها كه با تجربه‌تر بودند رفتند و دست به دامان آقا‌رحيم شدند كه لااقل تو بيا و حرفی بزن. الان همه خود را می‌كُشند!
تو فكر مي‌كني چه اتفاقي افتاد وقتي همه براي شنيدن صحبت‌هاي رحيم صفوي سكوت كردند؟!
آقا‌رحيم چشم‌هايش را بست. سكوت بود و سكوت. اگر بسم‌الله می‌گفت، شايد راحت‌تر می‌شد. اما مثل كسی كه حرفی برای گفتن نداشته باشد ناگاه هق‌هق‌اش برخاست.
و جمعيت صلوات فرستاد.
زود جلوی خودش را گرفت و باز سكوت شد، سكوتی كه از هر شيونی غم‌بارتر بود. سكوتش فقط چند ثانيه طول كشيد. چند بار سعی كرد خودش را كنترل كند اما باز افاقه نكرد. هر چه در دل داشت به ناگاه بيرون ريخت. و همه يك‌پارچه گريستند. دل آقا‌رحيم آرام گرفت و گفت:
انا لله و انا اليه راجعون ... .
ـ وقتی حسين برای اولين بار عزم دارخوين كرد، عراقی‌ها تا نزديكی سه راهي دارخوين رسيده بودند، تانك‌های‌شان هم پشت سليمانيه اجتماع كرده بودند.
همان بدو ورود با انفجار چند گلوله خمپاره در اطراف‌شان، زمين‌گير شدند. با احتياط و خيلی آرام به طرف روستای محمديه حركت كردند. روستا را كه پشت‌سر گذاشتند، تانك‌ها را كه در حد فاصل رودخانه كارون و جاده آبادان ـ اهواز پراكنده بودند، ديدند. چند عراقی مغرور از پيش‌روی بدون تلفات روي تانك‌ها به رقص و پايكوبی مشغول بودند. چندتايی از تانك‌ها هم تا نزديكی مجتمع صنعتی انرژی اتمی پيش رفته بودند. يك گروه بيست نفری در محور پل مارد در مقابل اين تهاجم عراق مقاومت كرده بودند اما نتوانسته بودند مانع از عبورشان از پل شوند. اجساد شهدا كنار پل افتاده بود.
آن روز، اولين تانكی كه در برد مفيد آرپی‌جی قرار گرفت با شليك رضا رضايی رفت روی هوا. با اصابت موشك به تانك، تيراندازی به طرف عراقی‌ها شروع شد.
موشك دوم كه شليك شد، عراقی‌ها به خود آمدند. طی روزهای گذشته هيچ عكس‌العملی از طرف ايرانی‌ها نديده بودند و حالا غافل‌گير شده بودند.
تانك‌ها تا پل مارد عقب نشستند.
حسين چشمش به شياری كه عمقش به ۷۵ سانتی‌متر می‌رسيد افتاد و گفت «همين‌جا مستقر می‌شويم. بقيه بچه‌ها را هم می‌آوريم اين‌جا و در مقابل عراقی‌ها خط پدافندی تشكيل می‌دهيم.
بعدها شيار براي تقويت خط پدافندی كنار روستای محمديه گودتر و به صورت خاكريزی درآمد. با استقرار نيروها در آن منطقه كم‌كم مقاومت در اين محور شكل گرفت و خاكريز و كانال معروف به «خط شير» از خطوط مطمئن مقابل عراق شد.
ماجرای سنگ‌اندازی‌های بنی‌صدر ملعون و چوب لاي چرخ گذاشتن‌های او كه خبرهای گاه و بی‌گاهش توسط آقا‌رحيم به گوش بچه‌ها می‌رسيد، از آن دسته حكايت‌های تلخی‌ست كه بارها دل حسين و يارانش را خون كرد. بارها در پاسخ استمداد نيرو و مهمات از دولت وقت، شنيده بود كه بنی‌صدر با بی‌شرمی تمام شانه از بار مسئوليت خالی كرده و گفته كه شماها تخصص جنگ نداريد و بايد كار را به ما واگذار كنيد!!!
در اين بين حضور به موقع و حكيمانه شهيد آيت‌الله دكتر بهشتی كه برنامه بازديدشان از خط به همت شهيد ردانی‌پور ريخته شده بود، بهترين تسلی و قوت قلب براي بچه‌ها بود. با آمدن وی و پيچيدن خبر عزل بنی‌صدر از فرماندهی كل قوا جان تازه‌ای در كالبد بچه‌ها ريخته شد و همه عزم خود را برای انجام عمليات جزم كردند.
نقشه عمليات مقابل آقا‌رحيم بود. نيروها دورش حلقه زدند. خطوط حمله در سه محور انجام می‌گرفت. يك محور از كنار جاده آبادان، يك محور از كانالی كه حفر كرده بودند و به شكل T بود و يك محور از كنار رودخانه كارون محورها به سه نفر واگذار شد. حسن باقری براي هماهنگی سه محور انتخاب شد. ابتكار عملش در موارد بحرانی قابل توجه بود. اسم كانال كه می‌آمد ناخودآگاه چشمان حسين به ياد تلاش‌های شبانه‌روزی بچه‌ها توی آن شرايط سخت برای حفر كانال، به اشك می‌نشست. اين كانال يك كانال معمولی نبود. وجب‌به‌وجبش با عرق جبين بچه‌ها و اشك‌های گرم‌شان حين عبادت‌ها و راز و نيازهای‌شان، پيش رفته بود. آن‌قدر هم نامحسوس كه تا چند متری دشمن كار حفر ادامه پيدا كرد اما لشكر پنجم مكانيزه عراق كه در آن منطقه حضور داشت از ماجرا بويی نبردند. غريبانه و بی‌ادعا جنگيدن بچه‌ها، قلب هر صاحب دلی را می‌فشرد. در اين ميان كمبود برخی امكانات اوليه رزمنده‌ها با ابتكارات‌شان جبران می‌شد.
حسين هر چه سعی كرد پلاك نظامی تهيه كند، موفق نشد. از يكيی از فروشگاه‌های اهواز تعدادی پلاك معمولی تهيه كرد و رويش تعدادی شماره حك كرد و هر شماره را به نام يكی ثبت كرد. پلاك‌ها حلبی و به اندازه سكه پنج ريالی بود. آخرين پلاك را به گردن رضايی انداخت و لبخندی زد و گفت «اين مدال افتخار تو!»
دستور حمله را آقا‌رحيم صادر كرد. سه گروهان از محور تعيين شده حركت كردند. فاصله بيست متری انتهای كانال تا اولين خاكريز را به سرعت پشت سر گذاشت؛ اما رگبار مسلسلی از روی خاكريز، بچه‌ها را زمين‌گير كرد. طولی نكشيد كه خط شكسته شد چون تعدادی از نيروها از سمت چپ كانال خودشان را به خاكريز رسانده بودند. با انفجار گلوله خمپاره بر روی چند خط لوله نفت قسمتی از خطوط جبهه عراقی‌ها شعله‌ور شد. حالا محوطه تا شعاع دويست متری كاملا روشن بود. چند تانك عراقی، لوله‌هاي‌شان را به سمت خط‌شير تنظيم كردند. شليك گلوله‌های تانك پيشروی ساير نيروها را كُند كرد. بچه‌ها با استفاده از نور شعله آتش خطوط نفت به سمت نيروهای پياده شليك می‌كردند. حسين سراسيمه خودش را به آن محور رساند. نفس‌نفس می‌زد. چشمش به سيد‌مهدی افتاد. فرياد زد:
ـ حالا وقتش است كه كارت را شروع كني. جلو تانك‌ها را بگير.
حسين به تانك‌ها نزديك‌تر شد و مجبور شد با عراقی‌ها درگير شود. جنگ تن‌به تن در گرفت. با درگير شدن نيروهای پياده تانك‌ها قدرت مانورشان را از دست داده بودند. يكی از بچه‌ها فشنگش تمام شد. كارد كمری را از غلاف بيرون آورد و منتظر ماند. در يك لحظه كارد را در بدن سربازی فرو برد و بلافاصله اسلحه‌اش را گرفت و به طرف عراقیها شليك كرد.
سيد‌مهدی در يك لحظه فرصت شليك موشك آرپی‌جی دوم را پيدا كرد. شليك دوم زنجير تانك بعدی را از كار انداخت. تانك‌ها سريع عقب‌ نشستند.
حسين خودش را به پهلوان‌نژاد رساند. او از محور راست عمل كرده بود. همراه با اشاره دست گفت:
ـ نبايد به آن‌ها مهلت بدهيم. تا خط دوم عراق پيشروی را ادامه بدهيد. دشمن با انهدام تانك‌ها فلج خواهد شد.
رضايی از محور ديگر عمل كرده بود. خط اول عراق را پشت سرگذاشته بود. در آن محور مقاومتی از پشت خط دوم عراق ديده نمی‌شد. آن‌ها به خط دوم رسيده بودند. آقا‌رحيم نيز در آن‌جا بود چشمش به رضايی افتاد، گفت:
ـ وضعيت گروهان شما چه‌طور است؟
ـ خيلی خوبه. فكر مي‌كنم بتوانيم خط سوم‌شان را هم بگيريم.
آقا‌رحيم با نگاهش در تاريكی سايه تانك‌ها را تعقيب می‌كرد. با كنجكاوی گفت:
ـ بيش‌ترين تانك‌های‌شان از محور كنار كارون وارد عمل شدند.
ـ ما تا خط سوم پيش‌روی می‌كنيم. اگر توانستيم همان‌جا خط پدافندی تشكيل می‌دهيم، در غير اين‌صورت برمی‌گرديم به خط دوم.
نيروها در دشت پراكنده شدند. هدف‌شان رسيدن به خط سوم عراق بود. ردانی‌پور و عرب پابه‌پای حسين پيش می‌رفتند. عرب مرد رنج‌كشيده‌ای بود. لحظه‌ای حسين را تنها نمی‌گذاشت. صحنه‌ای حسين را ميخ‌كوب كرد. يك رديف تانك در مقابل آن‌ها ديده می‌شد. گردان تانك "صلاح‌الدين" عراق بود. درگيری شدت گرفت. سيدمهدی نيل‌فروش‌زاده خودش را آماده نبرد سنگين كرد. با شليك موشكش تانكی به آتش كشيده شد. حسين خودش را به او رساند و گفت:
ـ سيد توكل به خدا كن. بايد جلو پيش‌روی‌شان را بگيريم. اگر به ما مسلط شوند همه‌مان را قتل‌عام می‌كنند. تعدادشان خيلی زياد است.
سيدمهدي لبخندی زد و گفت:
ـ من كه گفته بودم سهميه را زياد كنيد.
سيد‌مهدی زمين‌گير شد. موشك را به دقت به طرف تانك‌ها شليك می‌كرد. يكي از بچه‌ها موشك را آماده می‌كرد و او نيز بدون وقفه شليك می‌كرد. چهارمين تانك آتش گرفت. فرمانده عراقی دستور توقف داد. قسمتی از خط سوم هنوز سقوط نكرده بود. حسين به راننده بلدوزری كه تازه وارد خط شده بود، گفت كه در فاصله بين خط دوم و سوم خاكريز بزند. حالا تانك‌های عراقی به خط سوم رسيده بودند. چند گلوله به طرف بلدوزر شليك كردند تا اين كه آن را از كار انداختند. راننده بلدوزر در اثر اصابت تركش شهيد شد. تانك‌ها با انهدام بلدوزر جانی تازه گرفتند. آقا‌رحيم زير آتش خودش را به حسين و حسن باقری كه كنار همديگر بودند، رساند. با شليك يك گلوله تانك زمين‌گير شد. در همان وضعيت گفت:
ـ بهتر است پشت خط دوم مستقر شويم.
چند گلوله ديگر به سمت‌شان شليك شد. هر سه نفر آن‌جا را ترك كردند. رضايی هم‌چنان روی خط سوم مقاومت می‌كرد، لحظاتی قبل پهلوان‌نژاد و جعفرپيشه را از دست داده بود. شهادت آن دو پس از نزديك‌شدن تانك‌ها صورت گرفته بود. رضايی تصميم به عقب‌نشينی نداشت. حسين خودش را به خط سوم رساند. چشمش به اجساد پهلوان‌نژاد و رضا جعفرپيشه افتاد. برای لحظه‌ای كنارشان نشست و به چهره آرام آن‌ها خيره شد. چند نفری جسدشان را از روی زمين بلند كردند و به خط‌شير منتقل كردند. آقا‌رحيم دستور داد تا خط دوم عقب‌نشينی كنند. تعدادی از بچه‌ها نمی‌خواستند عقب‌نشينی كنند. سيدمهدی نيل‌فروش‌زاده هم‌چنان به شكار تانك مشغول بود. او بدون توجه به گلوله‌های تانكی كه كنارش به زمين می‌نشست، به كار خودش مشغول بود. اما در يك لحظه همه چيز عوض شد. گرد و خاك برخاست و پيكر بی‌جانش نقش زمين شد. بچه‌ها وقتی به او رسيده بودند كه روحش به آسمان پرواز كرده بود. چند تانك در اثر شليك موشك‌های او در آتش می‌سوختند. نوری ضعيف بر چهره‌اش افتاده بود و در ميان آن همه آتش زيبايش كرده بود.
نيروها خط دوم را برای پدافند انتخاب كرده بودند. علی خودسيانی با شتاب همراه با يك خمپاره‌انداز شصت ميلی‌متري خودش را به خط رساند. خمپاره را به سرعت تنظيم كرد و گلوله‌ها را پشت‌سر هم توی لوله‌اش انداخت. چند جعبه مهمات عراقی به غنيمت گرفته بود و با دل‌گرمی شليك می‌كرد. زمين نرم بود. هر بار پايه خمپاره‌انداز كمی در زمين فرو می‌رفت. تانك‌ها خط سوم را پشت سر گذاشتند و به سمت خط دوم می‌آمدند.
گلوله‌های خمپاره خودسيانی در كنار تانك‌ها به زمين می‌نشست و مانع پيشروی نيروهاي پياده عراق می‌شد. اكنون ديگر فقط نيمی از لوله خمپاره‌انداز بيرون مانده بود؛ اما علی هم‌‌چنان گلوله‌ها را به درون لوله می‌انداخت و شليك می‌كرد. در يك لحظه يك گلوله خمپاره كنارش به زمين نشست و تركش بزرگيی يك پايش را قطع كرده و خودسيانی نقش زمين شد. سيد‌علی بنی‌لوحی بالای سرش حاضر شد. سرش را روی زانو گرفت و گفت:
ـ الان شما را به عقب منتقل می‌كنيم.
خودسيانی چشم‌هايش باز بود و به آسمان نگاه می‌كرد. لبخندی دل‌نشين در صورتش نقش بسته بود. گويی چيزی را در مقابل خود می‌ديد. بنی‌لوحی غرق در نورانيت چهره او شد. كم‌كم خودسيانی لب گشود و گفت:
ـ لازم نيست مرا ببريد عقب. دارم بهشت را می‌بينم. اگر بدانی چقدر زيباست. حيف است كه با اين دنيا مقايسه كنيم. از كجايش بگويم سيد. صفا و صميميت از همه وجودش می‌بارد. مثل همين چند ماهی كه در خط‌شير بوديم. دلت می‌آيد ولش كنی؟ من كه دارم ديوانه‌اش می‌شوم. ‌خدايا مرا ببر ...
سيد اشكش جاری شده بود. خودسيانی وصف بهشت كرد و آرام گرفت.
تانك‌ها نتوانستند به خط دوم برسند. بچه‌ها با چنگ و دندان خط را حفظ كردند و تانك‌های سوخته روحيه عراقی‌ها را از بين برده بود. دشمن در خط سوم پدافند می‌كرد.
رضايی كنار رودخانه كارون پدافند می‌كرد. تعدادی عراقی قصد نفوذ به خط دوم را داشتند. مسلسل را به سمت آن‌ها تنظيم كرده و با رگبارش آن‌ها را دور كرد. چند نفری نقش زمين شدند. رضايی براي تسلط بيشتر روی خاكريز رفته بود و دستش را از روی ماشه برنمی‌داشت، يك تيربارچی از خط سوم عراق او را نشانه رفت. رگبار مسلسل امانش نداد. بدنش سوراخ‌سوراخ شده بود. رضايی باورش نمی‌شد. خون تمام بدنش را گرفته بود. ستارگان آسمان دور سرش شروع به چرخيدن كردند. زانوهايش سست شد. نيروها دورش جمع شدند. همگی اشك می‌ريختند. زرين‌ بيش از همه بی‌تابی مي‌كرد. بدنش را تكان داد و گفت:
ـ بلند شو رضايی ... خط دوم تثبيت شد. حالا ديگه خط‌شير عقبه ماست. ما چند تانك به غنيمت گرفتيم. ما تانك داريم، رضايی می‌فهمی. بچه‌ها سيصد نفر اسير گرفتند. اين‌جا پر است از مهمات ...
حسين از گرد راه رسيد. زرين را بلند كرد و گفت:
ـ رضايی به آرزويش رسيد. رضايی دوست داشت ما خط دوم عراق را بگيريم. دم‌دمای صبح پاتك آن‌ها شروع خواهد شد.
بعد لحظه‌ای مكث كرد و ادامه داد:
ـ آن طرف خط هم منصور موحدی شهيد شد. آن‌ها كه براي اين طرح زحمت كشيدند همه شهيد شدند! اين خاكريز به نام «خط رضايی» خواهد بود.
حسين از جايش بلند شد و به طرف محور ديگری حركت كرد. ردانی‌پور همراهش بود. از چهره آرام هر دو مشخص بود كه به فكر شهدای آن شب هستند. حسين خيلی آرام شروع كرد:
ـ درست است كه بهترين بچه‌ها شهيد شدند، ولی اگر اين پيروزی را حفظ كنيم از همين‌جا عمليات بعدی شروع خواهد شد. حالا می‌توانيم در برابر كسانی كه ما را تحقير می‌كردند، سربلند باشيم. اگر قرار باشد ارتش عراق عقب‌نشينی كند، همين عمليات بايد ادامه پيدا كند. خون رضايی و پهلوان‌نژاد می‌طلبد كه از همين حالا به فكر عمليات بعدی باشيم. از زمانی كه امام خودش فرماندهی كل قوا را به عهده گرفت، جبهه‌ها حال و هوای ديگری گرفتند. انتخاب نام اين عمليات بی‌دليل نبود.
ردانی‌پور با حسين همراه شد و چند بار نام عمليات را زمزمه كرد:
«فرمانده كل قوا، خمينی روح خدا»


نویسنده: سارا فرجاد

مقاله ها مرتبط