۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
رفیق طریق
رفیق طریق

رفیق طریق

جزئیات

گفتوگو با آقای رستگار، دوست و همکار شهید حسین امان‌اللهی/ به‌مناسبت ۱۳فروردین، سالروز شهادت شهید مدافع‌حرم حسین امان‌اللهی، سال۱۴۰۳

13 فروردین 1404
اولین بار، حسینآقا را در سال ۷۵ دیدم. من در دوره آموزشی بودم که با موتور سنگین وارد پادگان شد، آمد و سراغ کسی را گرفت. آن زمان او دوره آموزش را تمام کرده و مشغول کار بود. بعد از اینکه پاسخش را دادم درباره موتورش سوالاتی کردم. او هم با‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌این‌‌‌که اولین باری بود که مرا میدید با روی خوش پاسخ داد و گپوگفتی بینمان شکل گرفت. خیلی خوش برخورد بود و با ما که از او کوچکتر بودیم، با روی گشاده و لبخند صحبت میکرد. حسین در هر شرایطی این لبخند را داشت و هر کسی که با او برخورد میکرد جذب همین ادب و لبخندش میشد. من هم از همان روزهای اولی که دیدمش دلم میخواست مثل او رفتار کنم.
بعد از آموزشی، به همان پادگانی رفتم که حسینآقا بود و آشناییمان به همکاری تبدیل شد. من تقریبا نیروی او به حساب میآمدم. البته کارم متفاوت و شیفتی بود و بعضی شبها میماندم. او هم بعضی شبها میآمد و به ما سر میزد و خیلی تحویلمان میگرفت. حتی گاهی خوراکی میگرفت و با خودش میآورد. این برای من سوال بود که چرا اینطور به ما سر میزند و حالواحوال میکند؟ چون واقعا هیچ مسئول دیگری با ما اینطور رفتار نمیکرد. آن زمان هنوز رفاقتی بین ما نبود و من یک نیروی جزء بودم. فقط با من اینطور نبود، با همه نیروهایش اینجور رفتار میکرد. حسین برای نیروها عزت و احترام خاصی قائل میشد. در عین حال که در کار واقعا جدی بود، لبخندش را هم فراموش نمیکرد.
یک مردانگی و جذبه خاصی داشت که حتی در نوع راه رفتنش هم مشخص میشد. جمع میان این محبت و جذبه، اخلاق و منش او را ویژه و متفاوت میکرد. من هم جوانی تازهوارد بودم؛ معلوم است که جذب کسی میشدم که مرا تحویل میگرفت. یادم هست یکیدوبار هم به او گفتم «شما منو خجالت میدی اینقدر محبت میکنی.» در جوابم گفت «تو از شهرستان اومدی، اگر من به تو سر نزنم کی به تو سر بزنه؟ اگر ما هوای هم رو نداشته باشیم کی هوای ما رو داره؟»
بعد از مدتی، نوع کار من تغییر کرد و بهطور کامل، با هم کار میکردیم. حسین همان حمایت را داشت و حتی جلوی مسئولین بالاتر هم آن را حفظ میکرد. امکان نداشت من اشتباهی کنم و او به روی من بیاورد. فقط مسئولیت را به عهده میگرفت و مشکل را مرتفع میکرد. یادم هست وقتی به مشکلی برمیخوردم و نصفهشب بیدارش میکردم، در اوج خستگی و خواب، با لبخند جوابم را میداد. یک بار برای نظارت شبانه به جایی رفتیم که سربازها سر پست خوابیده بودند. یک سری لوازم سربازها را برداشتیم و آمدیم. فردای همان روز، بهعنوان سرکشی به همانجا برگشتیم. سربازها که او را میشناختند بدون ترس جلو آمدند و به او گفتند که دیشب چنین اتفاقی افتاده است. او هم خندید و گفت «بیاین وسایلتون رو بگیرین. از این به بعد بیشتر حواستون باشه.» من اینها را که میدیدم، سعی میکردم رفتار او را الگوی خودم قرار دهم. حتی تا الان هم در تربیتِ فرزند خودم، این نگاه او برایم جا افتاده است؛ همین که تلنگری بزنم کافی است.
کمی که گذشت، یک گروه شکل گرفت. من و حسین و چند نفر دیگر، که همگی رفیق بودیم. با هم در دورههای آموزشی مختلف شرکت میکردیم. ما در آن گروه جوری بار آمدیم که کار را بهطور کامل انجام دهیم اما درباره مسائل و مشکلات پیش آمده حرفی نزنیم. بهقولمعروف اگر در این گروه سر میبریدند بیرون درز نمیکرد. نقص و کاستیها را در هیچ جایی نقل نمیکردیم و این قرار نانوشتهای بود که باعث شد بیشازپیش، با هم صمیمی شویم و مَحرم راز هم باشیم. من گاهی میگفتم «حسین نکنه فلان موضوع شر بشه برامون؟» میگفت «مهم اینه کاری کنیم که از نظر خدا شر نباشه. مهم اینه ما کارمون رو درست و کامل انجام بدیم.» تا آخر هم رویهاش چنین بود و الحمدلله هیچوقت هم شر نشد.
همه همکاران و حتی مسئولین ردههای بالاتر با او سلاموعلیک داشتند. او همه افراد را جوری تحویل میگرفت که انگار سالها دوست بودهاند. کمکم رفاقت ما طوری شد که همهجا با هم میرفتیم. اوایل هر دو مجرد بودیم و برای خرید، سفر شهرستان و خلاصه هرجایی همراه هم بودیم. بعدتر که او ازدواج کرد، من واقعا دوست داشتم کماکان با او رفتوآمد کنم اما چون مجرد بودم، تنهایی نمیرفتم و هر‌‌وقت مادرم به تهران میآمد، با او راهی خانه حسین میشدیم. جوری بود که مادرم میگفت حسین مثل پسر خودم است. وقتی خبر شهادتش به گوش مادرم رسید تا چند روز فقط گریه میکرد. نه فقط ما، بلکه هر کسی که حسین را میشناخت همینطور شیفته او میشد.
بعدها هم که ازدواج کردم رابطه خانوادگیمان را حفظ کردیم و همسرانمان هم با دوست شدند. خانوادهاش طوری بودند که درِ خانهشان به روی همه باز بود و از هر مهمانی بهگرمی استقبال میکردند. آن گشادهرویی و صمیمیت ویژه حسین، به همسر و فرزندانش هم سرایت کرده بود. من با خیلیهای دیگر هم رفاقتهای طولانی داشتهام اما هیچکس مثل حسین نبود که اینطور قوت قلب باشد. پیش میآمد که ماموریت باشم و مشکلی بهوجود بیاید؛ اما دلم گرم بود که حسین هست.
زمانی که محافظ آقای قاآنی بود، صبح زود با موتور از اسلامشهر میآمد و ماشین را برمیداشت و به سراغ آقای قاآنی میرفت. حاجاسماعیل میدانست که حسین خودش خیلی اهل رعایت بیتالمال است و بههمینخاطر هم به او گفته بود شبهایی که تا دیروقت سرکار هستیم یا باران میآید و... شما با ماشین به خانه برو و صبح بیا. با‌‌اینکه حاجآقا این اجازه را داده بود اما او باز هم قبول نمیکرد. حتی خود حاجاسماعیل هم شیفته رفتار او بود. یک ویژگی خاصش این بود که کار را بهنحو احسن انجام میداد و خیلی روی کیفیت کار وقت میگذاشت. معمولا همه اینجور بودند که خودِ کار برایشان مهم بود و کیفیت اصلا مسئلهشان نبود. حتی خود مسئولین هم آنچنان تاکید ویژهای نداشتند. اما او در انجام هر کاری بهدنبال بهترین راه حل، با کمترین هزینه برای بیتالمال و بالاترین کیفیت بود.
ویژگی دیگرش هم رعایت اصل رازداری بود. زمانی که محافظ آقای قاآنی یا حاجقاسم بود، یک بار نشد که حرفی از ایشان بزند. گاهی شبها میآمد پیش ما میخوابید. یک بار سوال کردم «حاجاسماعیل با فلانی بود چی شد؟ چی گفتن؟» گفت «من داشتم رادیو گوش میکردم، نمیدونم. اصلا نشنیدم!» همان شب درس بزرگی به من داد، من این را یاد گرفتم و بعدها که با مسئولین بودم همین کار را میکردم. رادیو را کمی زیاد میکردم و هر چیزی را که در رادیو میشنیدم برای خودم دوباره تکرار میکردم. این طوری اصلا متوجه صحبتها نمیشدم که بخواهم با وسوسه بازگو کردنشان درگیر باشم. حسین خیلی متواضع بود و یک بار هم پیش نیامد خودش را بگیرد که مثلا من با فلانی هستم. چه زمانی که با آقای قاآنی بود و چه بعدها که محافظ سردار سلیمانی شد. همیشه همان حسین همیشگی بود.
در طول این سالها با وجود تغییر شرایط شغلی یا سفرهای سوریه و... ارتباطمان بههیچعنوان قطع نشد، حتی به هم نزدیکتر شدیم. این اواخر که همهاش سوریه بود، منتظر بودم به ایران بیاید تا همدیگر را ببینیم. حتی گاهی که سرش شلوغ بود، به مغازه من میآمد و پنج دقیقه مینشست، کمی حرف میزدیم و میرفت. من و بقیه دوستان میدانستیم که سوریه است اما اینکه کجا و با چه کسی کار میکند را نمیدانستیم. وقتی خبر شهادتش را شنیدیم، همگی جا خوردیم. حسین برای همه ما در کنار سنگصبوری، چیزی بالاتر از برادر بود و با شهادتش ما دلگرمی بزرگمان را از دست دادیم.


نویسنده: سپیده صفا

مقاله ها مرتبط