۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
رد پای یک مرد
رد پای یک مرد

رد پای یک مرد

جزئیات

به مناسبت ۲۶ مهر، سالگرد شهادت شهید نورعلی شوشتری سال ۱۳۸۸

26 مهر 1403
اون ايامي كه در قرارگاه بودم با خيلي از افرادي كه بعداً‌ و در ادامه جنگ هريك نقش محوري داشتندآشنا شدم. يكي از اون افراد سردار شهيد نورعلي شوشتري بود، هيكلي ورزيده و دستاني زمخت داشت، ‌هركس در اولين برخورد او را مي‌ديد فكر مي‌كرد روح او نيز همانند هيكلش مي‌باشد،‌ تفكر عاميانه‌اي كه معمولاً ‌افراد با ديدن انسانهاي هيكل‌دار به ذهنشان خطور مي‌كند،‌ ولي پس از گذشت مدتي متوجه شدم او داراي روحي لطيف و قلبي مهربان است،‌ يكي از خصوصيات منحصر به فردش كه همه را شيفته خود كرده ‌بود لبخندش بود. ‌هميشه با هركسي كه مواجه مي‌شد قبل از هر سؤالي يا حتي پرسيدن احوال او لبخند زيبايش شكوفا مي‌شد. امكان نداشت كسي با او مواجه شود و لبخند زيباي او را نبيند.‌ در عين مهرباني و عطوفت فردي باصلابت و بااقتدار بود.‌ نظم نيز از ديگر خصوصيات باارزشش بود،‌ هيچ‌گاه او را نامنظم و به اصطلاح امروزي شلخته نديدم.‌ همواره مرتب و منظم بود حتي در لباس‌پوشيدن.‌ يكي ديگر از خصوصيات او احترام‌گذاشتن او به همه بود.‌ از كوچك تا بزرگ، امكان نداشت او در احترام‌گذاشتن به افرادي‌كه در قرارگاه بودند و در هر جايگاهي كه خدمت مي‌كردند از نگهبان جلوي در ورودي تا سايرين تفاوتي قائل شود.‌ افرادي‌كه در قرارگاه بودند خيلي‌هاشان او را نمي‌شناختند يعني مسئوليتش را در قرارگاه نمي‌دانستند ولي او را صادقانه دوست مي‌داشتند و برايش ارزش و احترام خاصي قائل بودند،‌ تا آنجاكه بخاطر دارم هرگز نديدم با كسي به تندي و باعتاب صحبت كند.
هيچ‌گاه نااميدي و يأس را در چهره او مشاهده نكردم.‌ حتي زمان‌هایي‌كه عمليات گره مي‌خورد او آرامش را با خود داشت و ديگران با ديدن آرامش او آرام مي‌شدند و اميد خود را از دست نمي‌دادند. امكان نداشت در بروز شرايط سخت و دشوار كار را به ديگري واگذار كرده و خود تنها نظاره‌گر باشد. ‌بمحض بروز چنين شرايطي خود او اولين نفري بود كه وارد آن معركه مي‌شد.
بعداً‌ من از قرارگاه به يگان‌ها رفتم و ديگر او را از نزديك نمي‌ديدم ولي وقتي گذرم به هر دليل به قرارگاه مي‌افتاد و او را كه مي‌ديدم متوجه مي‌شدم كه او هيچ تغييري نكرده و همچنان همان روحيه خاكي خود را حفظ كرده است.
سال‌ها از اون ايام گذشته،‌ ولي من هروقت او را در تلويزيون مشاهده مي‌كردم، مي‌فهميدم او همان روحيه‌اي كه گفتم امكان نداشت با كسي مواجه بشود و لبخند نزند را هنوز دارد. وقتي خبر شهادت او را شنيدم هم ناراحت شدم و هم خوشحال.‌ ناراحت از بابت اينكه ما او را ديگر در جمع خودمان نخواهيم ديد،‌ خوشحال از اين بابت كه او مزد دلتنگي‌هايش را گرفت و به جمع ياران سفركرده‌اش خصوصاً‌ احمد كاظمي كه سخت دلتنگ او بود پيوست. و جسم خسته و زخمي‌اش پس از سال‌ها تلاش بي‌وقفه شبانه‌روزي بالاخره آراميد. وقتي بعد از پخش خبر شهادتش، ‌از صحنه تلويزيون چهره مهربان و لبخند زيبايش را ديدم باز آن روز‌هاي قرارگاه در سال‌هاي خوش جنگ در خاطرم زنده شد و مرا به آن سال‌ها برد.
سردار بي‌ادعا هرگز فراموشت نمي‌كنم هيچ‌گاه لبخندهاي زيبايت را از ياد نخواهم برد. سلام ما را نيز به ساير دوستان برسان و به آنها بگو اينجا خيلي‌ها سخت دلتنگ آن‌ها هستند.
ما آمده‌بوديم كه مردانه بميريم
در پيچ و خم جنگ دليرانه بميريم
آنجاكه جنون حاكم بي‌چون و چرا بود
شوريده و شيدايي و مستانه بميريم
حيف است در اين شهر كه در بين رفيقان
اينگونه پريشان و غريبانه بميريم
مهلت بده اي عمر نفس‌گير كه شايد
خونين كفن و شاد و شهيدانه بميريم


نویسنده: حميد حكيم‌الهي

مقاله ها مرتبط