۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
دو آرزوی محسن
دو آرزوی محسن

دو آرزوی محسن

جزئیات

گفت‌وگوی خادمان شهدا- فدک با زهرا محمدی، خواهر شهید محسن محمدی/ به‌مناسبت ۷فروردین، سالروز شهادت شهید محسن محمدی، سال۱۳۶۷

7 فروردین 1404
مادران شهدا گنجینههای خاطرات شفاهیاند. اگر تقدیر یار باشد و سر بزنگاه پای خاطراتشان بنشینی، حرفهای زیادی برای گفتن دارند. صد حیف اگر مادر شهیدی بیآنکه گنجینه خاطراتش را برای ما امانت بگذارد، دنیا را ترک کند. مادر اگر نباشد، باید پایِ صحبت خواهرانِ شهدا نشست که زینب‌‌گونه راوی خاطراتاند و ایثارگری برادران را مرثیهخوانی میکنند.
زهرا محمدی، فعال فرهنگی سرای محله طرشت است. برادرش، محسن، سال ۶۲ در والفجر ۱ به شهادت رسید و دو برادر دیگرش، آزاده و جانباز جنگ هستند. آنچه میخوانید، حاصل گفتوگوی خادمان شهدا- فدک با اوست.

روزهای انقلاب
زمان انقلاب کلاس چهارم بودم. در مهرآباد جنوبی سکونت داشتیم. حسن، برادر بزرگم، و دوستانش برای درست کردن سنگر و کوکتل مولوتوف وسیله احتیاج داشتند؛ صابون، شیشه و گونی. من و دوستانم از اهالی محله، خانهبهخانه اینها را جمع میکردیم. یادم نیست راهپیماییها را رفتهباشم. اولین خاطراتم از روزهای انقلاب درباره آزادسازی پادگان جی است.محل شلوغ شد. بوق و سروصدا. دست برادر کوچکم را گرفتم. رفتیم سر خیابان. مسافت زیادی بود. برف پاککنها تکان میخوردند. رانندهها چراغ چشمکزنشان روشن بود. بوق میزدند. مردم شعار میدادند «یا ایها المسلمون/ ساعت نُه پشتِ بوم» البته، وقتی آمدم خانه، مامان صدیقه دعوایم کرد که چرا اینهمه راه را رفتم. همه اعضای خانواده میرفتند راهپیمایی. من خانه میماندم و از برادر کوچکترم مراقبت میکردم. سهمِ من از انقلاب نگه داشتن امیر بود. یکبار که رفتهبودیم پشت بام شعار اللهاکبر بگویم، تیر هوایی میزدند. یک تیر از کنار گوش برادرم، محسن، رد شد. انقلاب که پیروز شد، از محله مهرآباد آمدیم طرشت. شروع جنگ را با خاطره صدای مهیبی یادم هست. بعدها فهمیدم ضد هوایی بودهاست.

بچه محله طرشت
برادرم، محسن، فرزند سوم خانواده و متولد پانزده اسفند ۱۳۴۴ بود. مسجد موسیبنجعفر علیهالسلام میرفت کلاس قرآن. ایام ماه رمضان و نیمهشعبانها مسجد محله فعال بود؛ مسجد علیاصغر در محله طرشت شمالی. نیمهشعبانها در محله ما باشکوه برگزار میشد، طاق نصرت میزدند. مردم فرشهای دستباف زیر پای خودشان و گلدان خانهشان را میبردند زیر طاق. جوانهای محله، شب عید تا صبح برای فرشهای امانتی مردم نگهبانی میدادند. محسن، بچه صبور و خوشرویی بود. جثه لاغری داشت. مامان میگفت «چون هفتماهه دنیا آمده، ضعیف است.»

کلهپزیِ حاج نصرتالله
پدرم، حاج نصرتالله، طباخی داشت. کاسبی بود که خیلی به حلال و حرام کسبش دقت میکرد. آن روزها دوست داشت پسرها بروند کمکش. حسن که چهار سال از محسن بزرگتر بود، تمایلی نشان نداد. محسن و محمدرضا برای کمک به پدر میرفتند طباخی.
محسن از مدرسه میآمد، سریع کتاب و دفتر زمین را میگذاشت زمین. نماز میخواند و نهار میخورد بعد میگفت «آقا دستتنهاست.» میرفت سمت مغازه توی سهراه آذری خیابان طوس. اگر دیرش میشد، میرفت مغازه نماز میخواند. آنجا باید کلهها را پاک میکرد و بار میگذاشت. از آن طرف، وقتی هم برمیگشت خانه، درسهایش را میخواند. ساعت سهونیم صبح از خواب بلند میشد همراه پدر میرفت طباخی؛ چون، مشتریها ساعت چهار میآمدند. مدرسه شهید صدوقی میرفت. به مادرم میگفت «من با تاخیر میرسم مدرسه. شما بیا سفارش کن که سر کار میرم.» کله گوسفند پاک میکرد و همیشه لباس کارش خونآلود بود. بابا برای اینکه رفتوآمدش راحت باشد، برایش دوچرخه یاماها خرید. آن زمان جزو دوچرخههای خوب و باکلاس بود. از بس مسیر خانه به مغازه را رکاب میزد، سر زانوهایش پاره میشد و مادر شلوارهایش را وصله میزد.

عصایِ دستِ منی
با شروع جنگ، پدرم به منطقه اعزام شد. برادر بزرگم، حسن، هم جبهه میرفت. محسن سال ۶۲ تقریبا هفدهساله بود. هوای جبههرفتن کرد. آنقدر هوایی شدهبود که وقتی نم باران میزد، روی شیشه بخارگرفته اتاق با انگشت مینوشت «شهید محسن محمدی.» زمستانها که داخل موتورخانه دوده مینشست و دیوارها سیاه میشد، با رد انگشتش مینوشت «شهید محسن محمدی.» مدام حرف اعزام میزد. مادر هم مخالف نبود؛ اما، پدر میگفت «تو عصای دستِ منی. حسن داره میره. اگه قراره دِینی داشتهباشیم، یه نفر از یه خونواده کافیه.» محسن میگفت «آقاجون، هر کسی باید تکلیف خودشو انجام بده.» پدر گفت «ایام عید برو» سحر ماه رمضان بود. دیدم محسن وضو گرفته تا نماز بخواند. گفتم «هنوز اذان ندادند.» گفت «نماز امام زمان میخونم تا خدا حاجتمو بده و بابا راضی به رفتنم بشه.» وقتی بابا بنای نارضایتی از رفتنش میگذاشت، خودش را روی تخت توی زیرزمین خانه میانداخت و هقهق گریه میکرد. به مادرم میگفتم «اگه نذارید بره جبهه، دق میکنه و میمیره. شهید بشه بهتر از اینه که دق کنه.»

کوکهای یادگاری
یک ماه ماندهبود به بهار. محسن به پدر گفت «آقا، الوعده وفا.» باید از یک ماه قبل دوره ببینم. روزهای آخر اعزام، از مادر انگشتر عقیق خواست. برایش خرید. رفت سمت خیابان آزادی، عکاسی شقایق. عکس سهدرچهار گرفت. به مامان گفت «این عکس برای حجلهام.» محسن به مادر گفته بود «یه دوچرخه دارم. سی تومن میخرن. وقتی شهید شدم، بفروشین. هر کاری خواستید با پولش بکنید.» مامان به محسن گفته بود «تو با اینهمه کار خوب که میکنی، حتما شهید میشی.» این حرف خیلی به دل محسن نشسته و خوشحال شدهبود. ساک برزنتیاش پاره شد. قبل از رفتن به مادرم گفت بدوزد. مامان داشت آشپزی میکرد. نتوانست. خودش سوزن نخ کرد و دوخت. هنوز که هنوزه توی گوشم هست که موقع دوختن ساکش این شعر را زمزمه میکرد «شیون مکن مادر در مرگِ خونبارم/ چون قاسمِ داماد، عزم سفر دارم» مامان میگفت «این شعر رو نخون. ناراحت میشم.» ساک محسن را که برگرداندند، کوکهایی که با دست خودش روی کیف زدهبود، هنوز یادگاری ماندهاست. آن روزها حسن، برادر بزرگم، برای کارهای تبلیغی و فرهنگی عازم لبنان بود. محسن و حسن با هم مهیای رفتن شدند. محسن از کوچه بنبست گذشت. رسید به کوچه اصلی که بعدها به نام خودش شد. هر از چند گاهی، برمیگشت و مادر را نگاه میکرد.

آرزویی که برآورده شد
محسن فروردین ۶۲ در عملیات والفجر1 کمک تیربارچی بود و زخمی شد. به روایت همرزمانش، خیلی از شهدا و مجروحان داخل کانال بودند. از بین تمام مجروحها، محسن و دوستش را عقب میآوردند. از سرما میلرزیدهاست. دوست او لباسش را درمیآورد و تنش میکند. برای درمان اعزام میشود بیمارستان امام رضا (ع). محسن قبل از اینکه برود منطقه، به مادرم گفتهبود «کاش میشد قبل از اعزام، بروم پابوس آقا امامرضا (ع).» بعدها از طرف بیمارستان به ما گفتند «شهیدتان را بردیم حرم و دور ضریح طواف دادیم.» مامان تا زنده بود، همیشه میگفت «محسن به هردو آرزوش رسید: هم زیارت، هم شهادت.» محسن یک روز قبل از جراحتش برای ما نامهای نوشتهبود که بعدا، به دستمان رسید.

دیوارِ انتظار مادر
برادر بزرگم، حسن، اسفند ۶۲ در جبهه مفقود شد. بیخبری از حسن خیلیسخت بود. آن زمان، نوجوان بودم. روزی متوجه شدم مامان به بالا پشتبام میرود. در کنار دیوار سیمانی مینشیند و مفاتیحالجنان میخوانَد. میگفت «از خانمها شنیدم فلان دعا را چندین هزار مرتبه بخوانی، از گمشدهات خبر خوشی میآید.» کنارش نشستم. دیدم مامان صدیقه هر دعا را که تمام میکرد، با کلید یک خط روی دیوار سیمانی میکشد. بیشتر که دقت کردم، دیدم آنها را دهتا دهتا جدا کردهاست. تا چشم کار میکرد، از این دستههای دهتایی دیده میشد. آن روز دلم برای مادرم خیلی سوخت.

خوش خبری
آن روزها نوجوان بودم و علاقه خاصی به عکاسی داشتم. دوربین کداک کتابی داشتم که فیلم ۱۱۰ بهاش میخورد. روزی به سرم زد از مامان عکس یادگاری بگیرم. دوربین را آوردم. از جلوی درب پشت بام، طوریکه مامان متوجه نشود، از دور عکس گرفتم. بعد از دو سال، از بیخبری درآمدیم؛ از صلیبسرخ نامه آمد که حسن جزو اُسراست. فیلم شیار ۱۴۳ آن سکانسی که الفت، مادرِ یونس، گوشی تلفن را برداشت، دقیقا توی خانه ما اتفاق افتاد. توی فیلم، آن طرف گوشی، کسی باشوق داشت خبر میداد که یونس را دیدهاند. تلفنِ خانه ما هم زنگ خورد. یکی از اهالی محل که برای استقبال از اسرا به مرز خسروی رفتهبود، گفت «حسن شما را لب مرز دیدم. چند روز دیگه به خانه میآید.» آن شب، بعد از تلفن و خبر از دیدن حسن لب مرز خسروی، اهالی خانه ما شبانه به کوچه دویدند. هر کس به سمتی میرفت. خودم رفتم سمت خانه همسر برادرم.بعد از آن، خانه پر شد از فامیل، دوست و آشنا. برنج و گوشت پاک کردند. چراغانی کردند. حسن ۲۹ مرداد ۶۹ بعد از هفت سال اسارت و بیخبری به خانه برگشت. همه محله طرشت به استقبالش آمدند. پدرم، حاج نصرتالله، آن سالها خادم زائران حج در آشپرخانه سازمان عتبات بود. ایشان سال ۸۹ آسمانی شد. در سفرهای زیارتی، با پای پیاده از تهران تا مشهد با حاجآقا ابوترابی همراه بودند. من شهادت محسن و توفیق ایثارگری برادرانم را حاصل لقمه حلال پدرم میدانم.

مادر درس قرآن را توی اکابر خوانده بود. خواندن و نوشتن را خوب نمیدانست. روزی محسن تختهسیاه و گچ خرید و آمد خانه. گفت «مامان میخوام بهات سواد یاد بدم. باید بری درس بخونی.» شروع کرد مقدماتی به او گفت. مامان صدیقه را تشویق کرد برود نهضت سواد آموزی ثبتنام کند. همان سال، محسن رفت جبهه. مامان به وصیتش عمل کرد. تا سوم راهنمایی تحصیلاتش را پی گرفت. با نمرات بالا هم قبول میشد. تا قبل از فوتش، تمام دیوان حافظ را رونویسی کرد. تا هم خطش خوب شود و هم غلطهای املایی که داشت را برطرف کند. وصیت محسن برایش مهم بود. هرچه خاطره از محسن و روزهای اسارت و بیخبری حسن در تمام این سالها داشت، توی دفتری نوشت. مادر سال۹۹ به خاطر بیماری کرونا از دنیا رفت.

همراه خانمهای محله میرفتیم بیمارستان برای دیدن جانبازان. در جهاد سازندگی هم فعال بودیم. اطراف کرج، مزرعههایی بود. ساعت سهچهار صبح با چه شوق و ذوقی برای درو کردن گندم میرفتیم و غروب برمیگشتیم. توی محله، خانوادهها در بحث پشتیبانی از جبهه خیلی فعال بودند. خانوادههای دیگری مثل ما که عزیز در جبهه داشتند، با همان وضعیت، دست از کار نمیکشیدند. من، مادرم، خواهر و عمهام با دیگر اهالی، خشکبار و آجیل بستهبندی میکردیم. سبزی خشک میکردیم. خانم ها لباس میبافتند یا خیاطی میکردند. یادم هست، روزی بسته آجیل را که بستم، نامه نوشتم و گذاشتم داخلش؛ برسد به دست رزمندهای که آجیل به دستش میرسد. نوشته بودم «خیلی دوست دارم بیایم جبهه؛ اما، دختر هستم و نمیتوانم. برادرانم جبهه هستند.» چند وقت بعد، رزمندهای جواب نامهام را با این مضمون داد«همین که پشت جبهه هستید، ثواب کارتان کم از جهاد ما نیست و ما تا آخرین فشنگ خواهیمجنگید.»
به روایت حسن محمدی، برادر شهید محسن، جانباز و آزاده
شبی دراز کشیدهبودم. آمد بالای سرم. گفت «منم میخوام برم منطقه.» آن روزها خودم مدام در جبهه بودم. محسن کمکحال پدر بود. انتظار این جملهاش را نداشتم. کمی مکث کردم. پیش خودم گفتم شاید با پرسیدن چند تا سوال بتوانم منصرفش کنم. گفتم «آخه میدونی، مقدمات میخواد. به این راحتیا نیست. رزمنده باید هدف داشتهباشه.» نگاهی به من کرد و گفت «فکر کردی دو تا کتاب آقای مطهری خوندی، میدونی چرا باید بری جنگ. منم به اندازه خودم میدونم. منم به اندازه خودم دنیایی دارم. دوازده هزار تومن پول، ساعت سیکو، دوچرخه یاماها دارم؛ ولی، برام مهم نیست. منم میرم جبهه.»
روز اعزام محسن، با رفتن من به لبنان مصادف شد. هردو با هم مهیای حرکت شدیم. وقتی از در راهرو خارج میشدم، مامان صدایم زد و گفت «برو برادرتو بغل کن، ببوسش، قفسه سینهشو بو کن. این بچه دیگه برنمیگرده. شهید میشه. ساکش اول میاد. خودش بعدا.» از محسن خداحافظی کردم. رفتم لانه جاسوسی، منطقه ۱۰ تهران برای اعزام به لبنان. عصر روزی معمولی در لبنان، حسوحال خاصی داشتم. انگار یکی توی گوشم میگفت «برادرت شهید شده.» سراسیمه به پایگاه محل استقرارمان در روستای شمسطار که در دره بقاع بود، رفتم. مسئول مربوط، پاکت نامهای را برایم باز کرد. داخلش چند تا عکس و همان خبری بود که انتظارش را داشتم. صحبت مادر موقع خداحافظی برایم تداعی شد. دو رکعت نماز شکر به جا آوردم که خدا توفیق داد ما هم خانواده شهید شویم. دوستان لبنانیام مراسم خوبی برای همدلی با من برگزار کردند. مادر در نامهاش نوشته بود تا چهلم محسن لبنان بمانم؛ اما، بعد از چند روز، فرماندهام مرا به ایران اعزام کرد.

نویسنده: سپیده صفا

مقاله ها مرتبط