مادران شهدا گنجینه
های خاطرات شفاهی
اند. اگر تقدیر یار باشد و سر بزنگاه پای خاطرات
شان بنشینی، حرف
های زیادی برای گفتن دارند. صد حیف اگر مادر شهیدی بی
آنکه گنجینه خاطراتش را برای ما امانت بگذارد، دنیا را ترک کند. مادر اگر نباشد، باید پایِ صحبت خواهرانِ شهدا نشست که زینب
گونه راوی خاطرات
اند و ایثارگری برادران را مرثیه
خوانی می
کنند.
زهرا محمدی، فعال فرهنگی سرای محله طرشت است. برادرش، محسن، سال ۶۲ در والفجر ۱ به شهادت رسید و دو برادر دیگرش، آزاده و جانباز جنگ هستند. آنچه می
خوانید، حاصل گفت
وگوی خادمان شهدا- فدک با اوست.
روزهای انقلاب
زمان انقلاب کلاس چهارم بودم. در مهرآباد جنوبی سکونت داشتیم. حسن، برادر بزرگم، و دوستانش برای درست کردن سنگر و کوکتل مولوتوف وسیله احتیاج داشتند؛ صابون، شیشه و گونی. من و دوستانم از اهالی محله، خانه
به
خانه اینها را جمع می
کردیم. یادم نیست راهپیمایی
ها را رفته
باشم. اولین خاطراتم از روزهای انقلاب درباره آزادسازی پادگان جی است.محل شلوغ شد. بوق و سروصدا. دست برادر کوچکم را گرفتم. رفتیم سر خیابان. مسافت زیادی بود. برف پاک
کن
ها تکان می
خوردند. راننده
ها چراغ چشمک
زن
شان روشن بود. بوق می
زدند. مردم شعار می
دادند «یا ایها المسلمون/ ساعت نُه پشتِ بوم» البته، وقتی آمدم خانه، مامان صدیقه دعوایم کرد که چرا این
همه راه را رفتم. همه اعضای خانواده می
رفتند راهپیمایی. من خانه می
ماندم و از برادر کوچکترم مراقبت می
کردم. سهمِ من از انقلاب نگه داشتن امیر بود. یک
بار که رفته
بودیم پشت بام شعار الله
اکبر بگویم، تیر هوایی می
زدند. یک تیر از کنار گوش برادرم، محسن، رد شد. انقلاب که پیروز شد، از محله مهرآباد آمدیم طرشت. شروع جنگ را با خاطره صدای مهیبی یادم هست. بعدها فهمیدم ضد هوایی بوده
است.
بچه محله طرشت
برادرم، محسن، فرزند سوم خانواده و متولد پانزده اسفند ۱۳۴۴ بود. مسجد موسی
بن
جعفر علیه
السلام می
رفت کلاس قرآن. ایام ماه رمضان و نیمه
شعبان
ها مسجد محله فعال بود؛ مسجد علی
اصغر در محله طرشت شمالی. نیمه
شعبان
ها در محله ما باشکوه برگزار می
شد، طاق نصرت می
زدند. مردم فرش
های دستباف زیر پای
خودشان و گلدان خانه
شان را می
بردند زیر طاق. جوان
های محله، شب عید تا صبح برای فرش
های امانتی مردم نگهبانی می
دادند. محسن، بچه صبور و خوش
رویی بود. جثه لاغری داشت. مامان می
گفت «چون هفت
ماهه دنیا آمده، ضعیف است.»
کله
پزیِ حاج نصرت
الله
پدرم، حاج نصرت
الله، طباخی داشت. کاسبی بود که خیلی به حلال و حرام کسبش دقت می
کرد. آن روزها دوست داشت پسرها بروند کمکش. حسن که چهار سال از محسن بزرگ
تر بود، تمایلی نشان نداد. محسن و محمدرضا برای کمک به پدر می
رفتند طباخی.
محسن از مدرسه می
آمد، سریع کتاب و دفتر زمین را می
گذاشت زمین. نماز می
خواند و نهار می
خورد بعد می
گفت «آقا دست
تنهاست.» می
رفت سمت مغازه توی سه
راه آذری خیابان طوس. اگر دیرش می
شد، می
رفت مغازه نماز می
خواند. آنجا باید کله
ها را پاک می
کرد و بار می
گذاشت. از آن طرف، وقتی هم برمی
گشت خانه، درس
هایش را می
خواند. ساعت سه
ونیم صبح از خواب بلند می
شد همراه پدر می
رفت طباخی؛ چون، مشتری
ها ساعت چهار می
آمدند. مدرسه شهید صدوقی می
رفت. به مادرم می
گفت «من با تاخیر می
رسم مدرسه. شما بیا سفارش کن که سر کار می
رم.» کله گوسفند پاک می
کرد و همیشه لباس کارش خون
آلود بود. بابا برای اینکه رفت
وآمدش راحت باشد، برایش دوچرخه یاماها خرید. آن زمان جزو دوچرخه
های خوب و باکلاس بود. از بس مسیر خانه به مغازه را رکاب می
زد، سر زانوهایش پاره می
شد و مادر شلوارهایش را وصله می
زد.
عصایِ دستِ منی
با شروع جنگ، پدرم به منطقه اعزام شد. برادر بزرگم، حسن، هم جبهه می
رفت. محسن سال ۶۲ تقریبا هفده
ساله بود. هوای جبهه
رفتن کرد. آن
قدر هوایی شده
بود که وقتی نم باران می
زد، روی شیشه بخارگرفته اتاق با انگشت می
نوشت «شهید محسن محمدی.» زمستان
ها که داخل موتورخانه دوده می
نشست و دیوار
ها سیاه می
شد، با رد انگشتش می
نوشت «شهید محسن محمدی.» مدام حرف اعزام می
زد. مادر هم مخالف نبود؛ اما، پدر می
گفت «تو عصای دستِ منی. حسن داره می
ره. اگه قراره دِینی داشته
باشیم، یه نفر از یه خونواده کافیه.» محسن می
گفت «آقاجون، هر کسی باید تکلیف خودشو انجام بده.» پدر گفت «ایام عید برو» سحر ماه رمضان بود. دیدم محسن وضو گرفته تا نماز بخواند. گفتم «هنوز اذان ندادند.» گفت «نماز امام زمان می
خونم تا خدا حاجتمو بده و بابا راضی به رفتنم بشه.» وقتی بابا بنای نارضایتی از رفتنش می
گذاشت، خودش را روی تخت توی زیرزمین خانه می
انداخت و هق
هق گریه می
کرد. به مادرم می
گفتم «اگه نذارید بره جبهه، دق می
کنه و می
میره. شهید بشه بهتر از اینه که دق کنه.»
کوک
های یادگاری

یک ماه مانده
بود به بهار. محسن به پدر گفت «آقا، الوعده وفا.» باید از یک ماه قبل دوره ببینم. روزهای آخر اعزام، از مادر انگشتر عقیق خواست. برایش خرید. رفت سمت خیابان آزادی، عکاسی شقایق. عکس سه
درچهار گرفت. به مامان گفت «این عکس برای حجله
ام.» محسن به مادر گفته بود «یه دوچرخه دارم. سی تومن می
خرن. وقتی شهید شدم، بفروشین. هر کاری خواستید با پولش بکنید.» مامان به محسن گفته بود «تو با این
همه کار خوب که می
کنی، حتما شهید می
شی.» این حرف خیلی به دل محسن نشسته و خوشحال شده
بود. ساک برزنتی
اش پاره شد. قبل از رفتن به مادرم گفت بدوزد. مامان داشت آشپزی می
کرد. نتوانست. خودش سوزن نخ کرد و دوخت. هنوز که هنوزه توی گوشم هست که موقع دوختن ساکش این شعر را زمزمه می
کرد «شیون مکن مادر در مرگِ خون
بارم/ چون قاسمِ داماد، عزم سفر دارم» مامان می
گفت «این شعر رو نخون. ناراحت می
شم.» ساک محسن را که برگرداندند، کوک
هایی که با دست خودش روی کیف زده
بود، هنوز یادگاری مانده
است. آن روزها حسن، برادر بزرگم، برای کارهای تبلیغی و فرهنگی عازم لبنان بود. محسن و حسن با هم مهیای رفتن شدند. محسن از کوچه بن
بست گذشت. رسید به کوچه اصلی که بعدها به نام خودش شد. هر از چند گاهی، برمی
گشت و مادر را نگاه می
کرد.
آرزویی که برآورده شد
محسن فروردین ۶۲ در عملیات والفجر1 کمک تیربارچی بود و زخمی شد. به روایت هم
رزمانش، خیلی از شهدا و مجروحان داخل کانال بودند. از بین تمام مجروح
ها، محسن و دوستش را عقب می
آوردند. از سرما می
لرزیده
است. دوست او لباسش را درمی
آورد و تنش می
کند. برای درمان اعزام می
شود بیمارستان امام رضا (ع). محسن قبل از اینکه برود منطقه، به مادرم گفته
بود «کاش می
شد قبل از اعزام، بروم پابوس آقا امام
رضا (ع).» بعدها از طرف بیمارستان به ما گفتند «شهیدتان را بردیم حرم و دور ضریح طواف دادیم.» مامان تا زنده بود، همیشه می
گفت «محسن به هردو آرزوش رسید: هم زیارت، هم شهادت.» محسن یک روز قبل از جراحتش برای ما نامه
ای نوشته
بود که بعدا، به دست
مان رسید.
دیوارِ انتظار مادر
برادر بزرگم، حسن، اسفند ۶۲ در جبهه مفقود شد. بی
خبری از حسن خیلی
سخت بود. آن زمان، نوجوان بودم. روزی متوجه شدم مامان به بالا پشت
بام می
رود. در کنار دیوار سیمانی می
نشیند و مفاتیح
الجنان می
خوانَد. می
گفت «از خانم
ها شنیدم فلان دعا را چندین هزار مرتبه بخوانی، از گمشده
ات خبر خوشی می
آید.» کنارش نشستم. دیدم مامان صدیقه هر دعا را که تمام می
کرد، با کلید یک خط روی دیوار سیمانی می
کشد. بیشتر که دقت کردم، دیدم آنها را ده
تا
ده
تا جدا کرده
است. تا چشم کار می
کرد، از این دسته
های ده
تایی دیده می
شد. آن روز دلم برای مادرم خیلی سوخت.
خوش خبری
آن روزها نوجوان بودم و علاقه خاصی به عکاسی داشتم. دوربین کداک کتابی داشتم که فیلم ۱۱۰ به
اش می
خورد. روزی به سرم زد از مامان عکس یادگاری بگیرم. دوربین را آوردم. از جلوی درب پشت بام، طوری
که مامان متوجه نشود، از دور عکس گرفتم. بعد از دو سال، از بی
خبری درآمدیم؛ از صلیب
سرخ نامه آمد که حسن جزو اُسراست. فیلم شیار ۱۴۳ آن سکانسی که الفت، مادرِ یونس، گوشی تلفن را برداشت، دقیقا توی خانه ما اتفاق افتاد. توی فیلم، آن طرف گوشی، کسی باشوق داشت خبر می
داد که یونس را دیده
اند. تلفنِ خانه ما هم زنگ خورد. یکی از اهالی محل که برای استقبال از اسرا به مرز خسروی رفته
بود، گفت «حسن شما را لب مرز دیدم. چند روز دیگه به خانه می
آید.» آن شب، بعد از تلفن و خبر از دیدن حسن لب مرز خسروی، اهالی خانه ما شبانه به کوچه دویدند. هر کس به سمتی می
رفت. خودم رفتم سمت خانه همسر برادرم.
بعد از آن، خانه پر شد از فامیل، دوست و آشنا. برنج و گوشت پاک کردند. چراغانی کردند. حسن ۲۹ مرداد ۶۹ بعد از هفت سال اسارت و بی
خبری به خانه برگشت. همه محله طرشت به استقبالش آمدند. پدرم، حاج نصرت
الله، آن سال
ها خادم زائران حج در آشپرخانه سازمان عتبات بود. ایشان سال ۸۹ آسمانی شد. در سفرهای زیارتی، با پای پیاده از تهران تا مشهد با حاج
آقا ابوترابی همراه بودند. من شهادت محسن و توفیق ایثارگری برادرانم را حاصل لقمه حلال پدرم می
دانم.
مادر درس قرآن را توی اکابر خوانده بود. خواندن و نوشتن را خوب نمی
دانست. روزی محسن تخته
سیاه و گچ خرید و آمد خانه. گفت «مامان می
خوام به
ات سواد یاد بدم. باید بری درس بخونی.» شروع کرد مقدماتی به او گفت. مامان صدیقه را تشویق کرد برود نهضت سواد آموزی ثبت
نام کند. همان سال، محسن رفت جبهه. مامان به وصیتش عمل کرد. تا سوم راهنمایی تحصیلاتش را پی گرفت. با نمرات بالا هم قبول می
شد. تا قبل از فوتش، تمام دیوان حافظ را رونویسی کرد. تا هم خطش خوب شود و هم غلط
های املایی که داشت را برطرف کند. وصیت محسن برایش مهم بود. هرچه خاطره از محسن و روزهای اسارت و بی
خبری حسن در تمام این سال
ها داشت، توی دفتری نوشت. مادر سال۹۹ به خاطر بیماری کرونا از دنیا رفت.
همراه خانم
های محله می
رفتیم بیمارستان برای دیدن جانبازان. در جهاد سازندگی هم فعال بودیم. اطراف کرج، مزرعه
هایی بود. ساعت سه
چهار صبح با چه شوق و ذوقی برای درو کردن گندم می
رفتیم و غروب برمی
گشتیم. توی محله، خانواده
ها در بحث پشتیبانی از جبهه خیلی فعال بودند. خانواده
های دیگری مثل ما که عزیز در جبهه داشتند، با همان وضعیت، دست از کار نمی
کشیدند. من، مادرم، خواهر و عمه
ام با دیگر اهالی، خشکبار و آجیل بسته
بندی می
کردیم. سبزی خشک می
کردیم. خانم ها لباس می
بافتند یا خیاطی می
کردند. یادم هست، روزی بسته آجیل را که بستم، نامه نوشتم و گذاشتم داخلش؛ برسد به دست رزمنده
ای که آجیل به دستش می
رسد. نوشته بودم «خیلی دوست دارم بیایم جبهه؛ اما، دختر هستم و نمی
توانم. برادرانم جبهه هستند.» چند وقت بعد، رزمنده
ای جواب نامه
ام را با این مضمون داد«همین که پشت جبهه هستید، ثواب کارتان کم از جهاد ما نیست و ما تا آخرین فشنگ خواهیم
جنگید.»
به روایت حسن محمدی، برادر شهید محسن، جانباز و آزاده
شبی دراز کشیده
بودم. آمد بالای سرم. گفت «منم می
خوام برم منطقه.» آن روزها خودم مدام در جبهه بودم. محسن کمک
حال پدر بود. انتظار این جمله
اش را نداشتم. کمی مکث کردم. پیش خودم گفتم شاید با پرسیدن چند تا سوال بتوانم منصرفش کنم. گفتم «آخه می
دونی، مقدمات می
خواد. به این راحتیا نیست. رزمنده باید هدف داشته
باشه.» نگاهی به من کرد و گفت «فکر کردی دو تا کتاب آقای مطهری خوندی، می
دونی چرا باید بری جنگ. منم به اندازه خودم می
دونم. منم به اندازه خودم دنیایی دارم. دوازده هزار تومن پول، ساعت سیکو، دوچرخه یاماها دارم؛ ولی، برام مهم نیست. منم می
رم جبهه.»
روز اعزام محسن، با رفتن من به لبنان مصادف شد. هردو با هم مهیای حرکت شدیم. وقتی از در راهرو خارج می
شدم، مامان صدایم زد و گفت «برو برادرتو بغل کن، ببوسش، قفسه سینه
شو بو کن. این بچه دیگه برنمی
گرده. شهید می
شه. ساکش اول میاد. خودش بعدا.» از محسن خداحافظی کردم. رفتم لانه جاسوسی، منطقه ۱۰ تهران برای اعزام به لبنان. عصر روزی معمولی در لبنان، حس
وحال خاصی داشتم. انگار یکی توی گوشم می
گفت «برادرت شهید شده.» سراسیمه به پایگاه محل استقرارمان در روستای شمسطار که در دره بقاع بود، رفتم. مسئول مربوط، پاکت نامه
ای را برایم باز کرد. داخلش چند تا عکس و همان خبری بود که انتظارش را داشتم. صحبت مادر موقع خداحافظی برایم تداعی شد. دو رکعت نماز شکر به جا آوردم که خدا توفیق داد ما هم خانواده شهید شویم. دوستان لبنانی
ام مراسم خوبی برای همدلی با من برگزار کردند. مادر در نامه
اش نوشته بود تا چهلم محسن لبنان بمانم؛ اما، بعد از چند روز، فرمانده
ام مرا به ایران اعزام کرد.
نویسنده: سپیده صفا