۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

جمع هزینه خرید : 0 تومان

رفتن به سبد خرید

پرواز در بازی‌دراز

پرواز در بازی‌دراز

پرواز در بازی‌دراز

جزئیات

به مناسبت ۸ اردیبهشت، سالگرد شهادت خلبان علی‌اکبر شیرودی

8 اردیبهشت 1401
جلد قدیمی و تقریباً پوسیده کتاب را ورق زد. روی اولین صفحه از کتاب با خط درشت نام کتاب نوشته شده بود: همه با هم برابرند.
چشم‌هایش تا انتهای صفحه سر خورد و روی نام «مهاتما گاندی» ثابت ماند. از افکار و اندیشه‌های آزادی خواهانه‌اش سخن‌های بسیاری خوانده و شنیده بود اما با همه احترامی که برای این رهبر مبارز قائل بود حس کرد چیزی از درون آزارش می‌دهد.
تعالیم و آموخته‌های دینی‌ای که طی همه این سال‌ها ذره‌ذره در ذهن اندوخته بود، از او فردی معتقد و متعهد ساخته بود. شخصی آرمان‌گرا با آرزوهای بزرگ و ارزشی.
خودکار بیک آبی رنگش را از جیب پیراهن چهارخانه‌اش درآورد و نگاهی به آن انداخت. با خود فکر کرد که آخرین نفس‌های خودکار باید به اعلی حد ممکن به ثمر بنشیند. گرم در آغوش انگشتان ورزیده‌اش فشردش و زیر نام کتاب نوشت: همه مؤمنین برادرند. «قرآن کریم»
با تک‌تک سلول‌های بدن به آن‌چه که می‌نوشت ایمان داشت.
خلبان شهید علی اکبر شیرودیاز دیروز عصر که در بازدید یکی آتشکده‌ها، با یک «موبد زرشتی» به بحث و مناظره درباره اسلام پرداخته بود، حس می‌کرد که حال مساعدی ندارد. گر چه در جواب استدلال‌های منطقی که برای آن موبد آورده بود، هیچ پاسخ قانع کننده‌ای جز سکوت نشنیده بود اما در دلش آشوبی به پا بود.
به او گفته بود که قبل از این‌که اسلام به ایران بیاید، ایرانیان خودشان مبلغین این دین آسمانی را به کشورشان دعوت کردند. به او یادآوردی کرده بود که غیر از تعداد معدودی از درباریان دولت ساسانی، همه مستضعفان و مستمندانِ مداین و تیسفون که از ظلم و فساد مالی و اقتصادی و تبعیض رایج میان طبقات مختلف جامعه، جان‌شان به لب رسیده بود؛ نان و خرما به دست در کوچه‌ها و خیابان‌ها به پیشواز مسلمانانی رفتند که برای از بین بردن ظلم و ستم حاکمان و ترویج اسلام به ایران آمده بودند.
به این موبد پیر مهربانانه گوش‌زد کرد که سال‌ها پیش از فرار یزدگرد به مرو و به اوج رسیدن هرج و مرج داخلی و به قهقرا رفتن دین زرتشت، سلمان به مدینه رفته و به دامان اسلام پناه برده بود و آن‌قدر در ترویج این دین کوشید تا پیامبر به او مژده داد که «خداوند تو را بسیار دوست می‌دارد
سکوت طولانی و کش‌دار موبد را که دیده بود، دست بر شانه‌اش گذاشته و فشار اندکی برآن وارد ساخت و با لبخندی شیرین آتشکده را ترک کرد و در تمام مدت، در راه بازگشت به این موضوع فکر کرده بود که تا کی باید این‌چنین غریبانه و مظلومانه به تبلیغ این دین آسمانی پرداخت؟
صدای چکه‌های آبی که از سقف درون تشت سفیدرنگِ کف اتاق می‌ریخت، او را به خود آورد. نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. تمام اتفاقات و خاطرات کودکی، نوجوانی و جوانی‌اش تا دیروز مثل یک فیلم سینمایی از مقابل چشمان بسته‌اش می‌گذشت. از شنیدن ماجرای تولد از پیش مژده داده شده‌اش در روستای بالاشیرود از زبان پدر[۱] تا روزهایی که 5 کیلومتر راه طولانی و سنگلاخ دبستان «لَزَربُن» را روزی دو مرتبه طی می‌کرد. از مکتب قرآن و شرکت در روضه‌خوانی‌های هفتگی مسجد تا شاگرد ممتاز شدنش در شش سال اول ابتدایی مدرسه و درخشیدن استعدادهایش یکی پس از دیگری.
به خاطر آورد روزهایی را که تنها و سرگردان فاصله ۱۰ کیلومتری اداره فرهنگ و شهرداری شهسوار و دفتر مدیر دبیرستان شیرود را پیاده طی می‌کرد تا بتواند مجوز قانونی ثبت‌نام رایگان را تهیه کند.
این رفت و آمدها در کنار سختی‌های بی‌شماری که در طول این چند سال زندگی رعیتی کشیده بود او را با مشکلات و گرفتاری‌های ناشی از تنگناهای مالی آشنا ساخت و او را به فکر فرو می‌برد که چرا پدر و مادرش که از آغاز ازدواج تا ۵۰ سالگی تابستان و زمستان عرق‌ریزان کار کرده‌اند، آهی در بساط ندارند و نمی‌توانند مختصر شهریه او را فراهم سازند؟
با این افکار اندک‌اندک به این باور می‌رسید که اعمال و اخلاق صاحبان مشاغل مهم برخلاف آیین و روش اسلام است.
یاد آن شب جمعه‌ای افتاد که در حرم سیدجلال‌الدین اشرف(س) مشغول خواندن زیارت‌نامه بود که معلم تعلیمات دینی دبیرستان را دید. معلم با مهربانی نزدش آمد و گفت: «اخلاق اسلامی و رفتار جوان‌مردانه شما نشانه‌هایی از خصوصیات دوره جوانی میرزاکوچک‌خان را برایم تجسم می‌کند
به خاطر آورد روزهایی را که مشتاقانه به دنبال راه‌های گوناگون شناخت و تفحص در روح بلند این بزرگ‌مرد پشت سرگذاشته بود و از هیچ تلاشی برای کسب این اندوخته‌های روحی و معنوی فروگذار نکرده بود. روزهای آشنایی با مرحوم غلام‌حسین تنها ـ یاردیرین میرزا کوچک خان ـ در فومن زادگاه میرزا از شیرین‌ترین ایام عمرش به حساب می‌آمد.
از جا بلند شد و از میان انبوه کتاب‌های صف کشیده در تاقچه اتاق کوچکش در خیابان امام زاده حسن(ع)، دفترچه خاطراتش را پیدا کرد و به آهستگی شروع به ورق زدن و خواندن کرد:
«... چگونگی مرگ یونس ـ معروف به میرزا کوچک ـ آخرین و برجسته‌ترین نشانه وفاداری او به ایده‌آل‌های اسلامی است و هر انسانی را به یاد شهیدان کربلا می‌اندازد.
میرزا حاضر نشد در آخرین لحظات زندگی، همراه مجروحش را میان جنگل در سرمای زمستان تنها بگذارد و خود به دامن عافیت بگریزد. به همین جهت، مردانه در میان برف و بوران شربت شهادت نوشید و چند روز بعد، سراز تن یخ زده‌اش جدا کردند و به قصر رضاخان بردند ...»
سراپای وجود اکبر آمیخته به عشق و احترام به میرزا و آرمان‌های اعتقادی‌اش بود. دفترچه را در حالی بست که صفحات مربوط به میرزا خیس از اشک گرم چشمانش شده بود.
بلند شد. آب داخل تشت را روی ایوان ریخت و تشت را دوباره زیر محل چکه قطره‌های باران گذاشت.
چراغ اتاق را خاموش کرد و به بستر رفت. چشم‌هایش را که می‌بست با خود عهد کرد که چه تنها باشد و چه نباشد، تا آخرین نفس پاسدار ارزش‌های اسلام باشد.
***
خلبان شهید علی اکبر شیرودیشهید علی‌اکبر شیرودی در سحرگاه یکی از روزهای دی ماه سال ۱۳۳۴ در روستای بالاشیرود واقع در شهرستان تنکابن پا به گیتی نهاد. دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان او در مدارس شیرود به نحوی سپری شد که در میان تمام هم دوره‌ای‌های خود به فردی باهوش، خلاق و دارای صفات اخلاقی نیکو و برجسته معروف شد.
او برای ادامه تحصیل روانه تهران شد و در ابتدای امر تا پیدا کردن شغلی که بتواند از طریق آن امرار معاش کرده و خرج تحصیل خود را بدهد در منزل برادر بزرگترش ـ اصغر ـ واقع در خیابان امام‌زاده‌حسن(ع) تهران سکونت گزید.
جستجوی کار او سرانجام در اوایل تابستان ۱۳۵۰ به ثمر نشست و توانست به عنوان نگهبان یک شرکت ساختمانی مشغول به کار شود و از بار مسئولیت‌های برادرش بکاهد. خانه جدید او اتاق ۶ متری کوچکی نزدیک دبیرستان شبانه ذوقی شماره ۲ بود. گرچه این اقامت‌گاه جدید برای قامت رشید و مردانه اکبر به قفسی تنگ و تاریک می‌مانست اما این‌جا مکانی شد برای پیشرفت‌های روحی و بلوغ فکری او.
از همین مکان نشست‌های محرمانه او با دوستان طلبه و دانشگاهی‌اش آغاز شد. اولین جرقه‌های انقلابی در ذهن اکبر با شنیدن فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر تحریم جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی رخ داد و سبب شد تا گمگشته‌ای که او سال‌های سال در طلب وصالش شب‌ها را به صبح رسانده بود نقاب از چهره بردارد و عطش بیکران او را برای فرمان‌برداری از یک رهبر آگاه و آزاده فروکش سازد.
در کنار سایر فعالیت‌های ضدرژیم او، مطالعه کتب دینی، فلسفی و سیاسی به ویژه آثار آیت‌الله مطهری، برآگاهی‌های او می‌افزود و خوراک فکری خوبی برای او آماده می‌کرد.
در اواسط سال تحصیلی ۱۳۵۱ اکبر بیکار شد و شمع امیدش برای ادامه تحصیل و مبارزه در تهران رو به خاموشی گرایید. عده‌ای از دوستان به او پیشنهاد دادند که وارد ارتش شود، اما او دایم با خود می‌اندشید که کدام ارتش؟! ارتشی که رکن و اساس آن ساخت آمریکا و ضامن قدرت مطلقه حکومت ستم‌شاهی است؟!
این سئوال و صدها پرسش دیگر ذهن او را که تحت فشار سنگین‌ترین ناملایمات طاقت‌آورده بود، به خود مشغول ساخته بود تا این‌که تصمیم گرفت با تأسی به منش انبیائی چون حضرت موسی(ع) که مدت کوتاهی را بنا به مصلحت در دستگاه حکومت فرعون گذرانده بود، با قصد و نیت سازندگی اسلامی وارد ارتش شود. با چنین تحلیلی پس از چند روز وارد دوره مقدماتی خلبانی شد و مدتی بعد برای گذراندن دوره کامل به پادگان هوانیروز اصفهان منتقل گردید.
در دوران آموزش خلبانی هلی‌کوپتر کبرا، با مسائل مختلف در رابطه با خرید سلاح‌های جنگی ایران از خارج به‌خصوص آمریکا بیشتر آشنا شد و به اطلاعاتی نیمه محرمانه دست یافت و پیوسته آن‌ها را در اختیار روحانیون جوان و مبارز تهران و اصفهان قرار می‌داد.
دسترسی به این اسرار نظامی زیربنای فکری او را تکمیل کرد. هنگامی‌که فهمید شاه بهای سلاح‌هایی را که به آمریکا سفارش می‌دهد، نقد می‌پردازد و جنگ افزارها را چند سال بعد تحویل می‌گیرد تا بدین‌ترتیب چرخ صنعت اسلحه‌سازی آمریکا بهتر بگردد و اقتصاد راکدشان رونق پیدا کند، آه از نهادش برخاست و برشدت غضب او از این رژیم افزود.
خلبان علی‌اکبر شیرودی پس از سه سال استخدام در ارتش به پادگان هوانیروز باختران منتقل شد. پس از آشنایی او با سرگرد احمد کشوری، سرنوشت برگ تازه‌ای از کتاب سرخ زندگی او را ورق زد. سرگرد کشوری که دو سال از اکبر بزرگتر بود و خود صاحب اخلاق و صفات پسندیده و برجسته بود، به زودی دریافت که اکبر تنها یک مسلمان شناسنامه‌ای نیست و در مباحث مهمی چون ولایت، فقاهت، مساوات، آزادی و لزوم ترکیب دین و سیاست، اطلاعات و باورهای قابل تحسین و ستایشی دارد.
دیری نپایید که این دو دلداده راه شهادت خود را یک روح در دو تن دیدند. به زودی نیز شهید حمیدرضا سهیلیان به جمع این دو جوان مؤمن و متعهد پیوست.
هر چند آن زمان پادگان هوانیروز باختران، آمادگی پذیرش افکار انقلابی و حرکت در خط استقلال را نداشت اما اکبر از هر فرصتی برای روشنگری دوستانش استفاده می‌کرد و می‌گفت: «شرعاً تکلیف دارید هرگاه می‌بینید دوستان و آشنایان محرم‌تان، امام را به نحو شایسته نمی‌شناسند، آنان را با آرمان حضرت امام(ره) آشنا کنید
اواخر پاییز ۱۳۵۷ اکبر که حالا دیگر ازدواج کرده بود، رهبری اعتصابات و راهپیمایی‌های اهالی به‌پا خاسته باختران را به‌عهده گرفت. او به فرمان حضرت امام(ره) پادگان را ترک کرد و به همراه حجت‌الاسلام آل‌طاهر از انقلابیونی که مدت‌های طولانی در جلسات زیرزمینی دوست و یار اکبر شده بود، یک گروه چریکی تأسیس کرد. او در این گروه عملیات‌های داخل شهر را که نسبتاً خطر کمتری داشت به دست نیروهای مردمی سپرد و فعالیت‌های خارج از شهر را شخصاً به اتفاق حجت‌الاسلام آل‌طاهر رهبری کرد و به گواهی یارانش چندین مرتبه به تنهایی در شب‌های سرد زمستان تا نیمه‌های جاده یخ‌زده باختران ـ همدان به تعقیب عوامل و ایادی رژیم پهلوی رفت و حکم اعدام انقلابی آن‌ها را اجرا کرد.
خلبان شهید علی اکبر شیرودیاکبر پس از ورود امام(ره) به تهران و ایجاد کمیته در تمام شهرهای ایران پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، گروه گشت و حفاظت منطقه را، شبانه‌روز بدون لحظه‌ای استراحت سرپرستی کرد و بعد از برقراری آرامش به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی غرب کشور درآمد و سعی فراوان کرد تا فاصله خلبانان مکتبی را با سپاه نزدیک‌تر کند و بین سپاه و ارتش تفاهم بیشتری به‌وجود آورد.
او هم‌چنین در حماسه پاوه نیز نقش تعیین کننده‌ای در آزادسازی شهر ایفا کرد به‌طوری که آیت‌الله هاشمی رفسنجانی به نشانه سپاسگذاری از وی گفت: «شیرودی حق بزرگی در این کشور دارد.» شهید چمران نیز در خصوص رشادت‌های شهید شیرودی در غائله کردستان و پاوه می‌گوید: «هنگام هجوم به دشمن با هلی‌کوپتر به صورت مایل شیرجه می‌رفت و دشمن را زیر رگبار گلوله می‌گرفت و مثل جت جنگنده فانتوم مانور می‌داد. او با آن وحشتی که در دل دشمن ایجاد کرد، بزرگترین ضربات را به آن‌ها می‌زد
با شروع جنگ تحمیلی، به کرمانشاه رفت. او هنگامی‌که شنید بنی‌صدر دستور داده پادگان تخلیه و انبار مهمات منهدم شود از دستور سرپیچی کرد و به دو خلبان همراه و هم‌فکرش گفت: «ما می‌مانیم و با همین دو هلی‌کوپتری که در اختیار داریم مهمات دشمن را می‌کوبیم و مسئولیت تمرد را هم می‌پذیریم.» در طول ۱۲ ساعت پرواز بی‌نهایت حساس و خطرناک، این شهید به عنوان تنها موشک‌انداز پیشاپیش دو خلبان دیگر به قلب دشمن یورش برد. شجاعت و ابتکار عمل این شهید نه تنها در سراسر کشور بلکه در تمام خبرگزاری‌های مهم جهان منعکس شد. بنی‌صدر برای حفظ ظاهر دو هفته بعد به او ارتقاء درجه داد، اما او درجه تشویقی را نپذیرفت. در همان ایام نیز به دستور فرماندهی هوانیروز چند درجه تشویقی گرفت و از ستوانیار سوم خلبان به درجه سروانی ارتقا یافت اما طی نامه‌ای به فرمانده هوانیروز کرمانشاه در تاریخ ۹ مهرماه ۱۳۵۹ چنین نوشت: «اینجانب خلبان پایگاه هوانیروز کرمانشاه می‌باشم و تا کنون برای احیای اسلام و حفظ مملکت اسلامی در کلیه جنگ‌ها شرکت نموده، منظوری جز پیروزی اسلام نداشته‌ام و به دستور رهبر عزیزم به جنگ رفته‌ام. لذا تقاضا دارم درجه تشویقی که به اینجانب داده‌اند، پس گرفته و مرا به درجه ستوانیار سومی که بوده‌ام برگردانید
اکبر که گویی از شهادت خود آگاه بود به یکی از روحانیون متعهد کرمانشاه گفته بود: «شهید احمد کشوری را در خواب دیدم که به من گفت: اکبر یک عمارت خیلی خوب برایت گرفته‌ام باید بیایی و در این عمارت بنشینی
آخرین عملیات پروازی او در بازی‌دراز صورت گرفت. در این عملیات عراق لشکر زرهی با ۲۵۰ تانک و با پشتیبانی توپخانه و خمپاره‌انداز و چند فروند جنگنده روسی و فرانسوی را، برای بازپس‌گیری «ارتفاعات بازی‌دراز» به سوی سرپل‌ذهاب گسیل کرده بود.
خلبان یاراحمد آرش که همراه اکبر در این عملیات شرکت داشت، در مورد چگونگی شهادت این خلبان دلاور چنین می‌گوید: «بارها او را در صحنه جنگ دیده بودم که خود را با هلی‌کوپتر به قلب دشمن زده و حتی هنگام پرواز مسلسل به دست می‌گرفت. در آخرین نبرد هم جانانه جنگید و بعد از آن‌که چهارمین تانک دشمن را زدیم، ناگهان گلوله یکی از تانک‌های عراقی به هلی‌کوپتر اصابت کرد و در همان حال، اکبر که مجروح شده بود با مسلسل به همان تانک شلیک کرد و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شیرین شهادت را که سال‌ها تشنه‌اش بود، نوشید
نکته قابل تأمل در آخرین ساعات زندگی او در تاریخ ۱۸ اردیبهشت ماه ۱۳۶۰ جمله تکان‌دهنده‌ای‌ست که به یکی از دوستانش در پاسخ صحبت او در خصوص وضعیت وخیم جسمانی پسرش ابوذر داده بود. اکبر شبیه پرنده مهاجری که کوچ ابدی را انتخاب کرده، جمله‌ای با این مضمون گفته بود: «پسرم را شخص دیگری می‌تواند دکتر ببرد اما کار مرا کس دیگری نمی‌تواند انجام دهد، من به‌خدا می‌سپارمش
پیکر پاک شهید علی‌اکبر شیرودی پس از یک تشییع باشکوه و شایسته در جوار حرم امام‌زاده‌آقاسیدحسین شیرودی ـ برادر امام رضا(ع) در شهر شیرود، در شهرستان تنکابن به خاک سپرده شد. جمله معروف مقام معظم رهبری که فرموند: «شیرودی اولین نظامی بود که به او اقتدا کردم.» زینت‌بخش مزار پر زائرش می‌باشد.

نویسنده: فاطمه دوست‌کامی
 

[۱] محمد علی شیرودی، شبی در خواب می‌بیند که ستاره‌ای درخشان برفراز خانه‌اش می‌درخشد و همه جا را نورافشانی می‌کند، طوری‌که همه مردم روستا برای تماشا اطراف منزلش گرد آمده‌اند. فردای آن شب مادر شهید علی‌اکبر شیرودی خبر باردار شدنش را به همسرش می‌دهد.
 

مقاله ها مرتبط