۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

فاتح آسمان جنگ

فاتح آسمان جنگ

فاتح آسمان جنگ

جزئیات

گفت‌وگو با بیژن عاصم؛ مردی از خیل رزمندگان گمنام نیروی هوایی/ به مناسبت ۱۹ بهمن، روز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

19 بهمن 1400
اشاره: این‌جا سرزمین قهرمانانی است که با توکل به خدا و نفسی مالامال از ایثاری آگاهانه و روحی سرشار از اخلاص، هشت سال تمام، جان بر کف به دنیا پشت پا زدند. مردانی بی‌ادعا که بدون هیچ چشم‌داشتی ایستادند و دفاع کردند. گروهی به مقصد رسیده، شهید شدند و عده‌ای جانباز و آزاده نام گرفتند. بعضی نیز هم‌چون امیر «بیژن عاصم» گمنام‌تر از همیشه ماندند.
بیژن عاصم از همان بزرگ‌مردان بی‌ادعایی است که خدماتش در نیروی هوایی وصف‌نشدنی است. عزت نفس، مناعت‌طبع و بی‌تکلفی در صدا و کلامش موج می‌زند. کسی که وجودش به عنوان طراح و مأمور کنترل در اتاق رادارِ پایگاه‌های هواییِ سال‌های سخت جنگ، موجب اطمینان خاطر خلبانان بود. می‌گویند عاصم به هنگام عملیات‌ها، در اتاق رادار، میدان جنگی برای خودش راه می‌انداخته و توانایی عجیبی در چیدمان هواپیماها در شرایط بحرانی و در اوج شلوغی و ازدحام هواپیماهای خودی و دشمن داشته. تا جایی که با حضورش، خلبانان با قوت قلب بیش‌تر و دور از هر سانحه‌ای پرواز می‌کردند و با دشمن روبه‌رو می‌شدند یا از تیررس‌شان خارج می‌شدند. می‌گویند او خلبان‌ها را از اتاق رادار و در شرایط دشوار پروازهای جنگی با نام کوچک‌شان خطاب می‌کرده و برای فرار از هواپیماهای دشمن و مبارزۀ هوایی، سمتِ پرواز می‌داده. وقتی این‌ها را به یادش آوردیم و از او در این‌باره جویا شدیم، بغضش ترکید و گفت: آخر همۀ آن‌ها دوستان عزیز من بودند... .
او به تازگی قلبش را عمل کرده و به‌خاطر کسالت، باید از هیجان مرور خاطرات و صحبت‌های طولانی پرهیز می‌کرد، اما پذیرفت و با ما هم‌کلام شد. صدایش بسیار خسته ولی مهربان بود. در میان حرف‌هایش مرتب خود را با القابی چون فقیر، خدمتگزار، ناچیز، حقیر و... خطاب می‌کرد تا مبادا نقشش در عملیات‌ها پررنگ جلوه کند. عاصم، مؤمنانه و پدرانه لحظاتی ما را مهمان اشک‌هایش کرد و با صفای وجودش، بارها بغض‌مان را شکست. برای سلامتی‌اش به درگاه خداوند مهربان دعا می‌کنیم.

 
 
از علم تا عمل
پدرم ارزش زیادی برای علم‌آموزی قایل بود. البته خودمان نیز علاقه زیادی به درس خواندن داشتیم. وقتی انسان از نظر علمی پیشرفت می‌کند، تازه می‌فهمد وجودش در بیکرانه هستی، بسیار ناچیز است و شاید به همین جهت در اسلام، علم بر عبادت برتری دارد.
من بیژن عاصم، متولد سال ۱۳۲۵ در شهر شیراز هستم. سال ۱۳۴۳ با وجود پذیرفته شدن در رشته پلی‌تکنیک دانشکده فنی، به‌خاطر بالا بودن هزینه‌های تحصیل و هم‌چنین کمک به خانواده، به دانشکده افسری رفتم. سه سال آن‌جا درس خواندم و پس از قبولی در آزمون زبان، وارد نیروی هوایی شدم. سپس برای خلبانی اقدام کردم و دوره‌ای را با عنوان Flight Controler (کنترلر پرواز) گذراندم.
کنترلر بعد از گذراندن دوره‌های مختلف و کسب تجربه و با استفاده از چشم الکترونیکی، به صورت کاملاً علمی، هواپیما را در آسمان کنترل می‌کند. برای انجام این کار یک دنیا تجربه و علم، کم است. چرا که جان خلبانان، مردم و منابع حیاتی مملکت در دست اوست.
مدتی بعد از گذراندن دوره به عنوان معلم در این رشته انتخاب شدم و جهت ادامه تحصیل به آمریکا رفتم. در آن‌جا به‌خاطر علاقه زیادم به این رشته، چیزهای زیادی از استادانم آموختم که بعدها از آن‌ تجربیات در جنگ، بسیار بهره بردم. بعد از پایان دوره‌های آموزشی در آمریکا، دوباره به ایران بازگشتم و در نیروی هوایی مشغول به خدمت شدم.
 
روزهای قبل از جنگ
دو ماه قبل از شروع جنگ، به بوشهر منتقل شدم. ما موقعیت بحرانی آن دوره را درک می‌کردیم. بعضی از دوستان خلبان‌مان که در خطوط هوایی دیگر کشورها پرواز می‌کردند، قبل از شروع جنگ، اخبار و اطلاعاتی را درباره شرایط موجود منطقه در اختیار‌مان قرار می‌دادند.
در تاکتیک نظامی و جنگی اصل مهمی وجود دارد؛ آن هم این ‌که همیشه پیروزی در جنگ با کسی است که برتری هوایی چه در خشکی، چه روی آب داشته باشد. زیرا در این صورت هواپیماهای دشمن قادر به نفوذ در سرزمین او نیستند.
آن روزها چند مسئله مهم پیش روی‌مان بود. از بوشهر باید نفت صادر می‌شد، پالایشگاه‌ها باید حفظ می‌شدند و از همه مهم‌تر این‌ که کشتی‌ها باید در بندر امام بارشان را تخلیه می‌کردند. بنابراین فرمانده پایگاه آن زمان؛ تیمسار داودی، از من خواست تا طرح‌هایی را آماده کنم که آمادگی لازم را داشته باشیم و بتوانیم در زمان عکس‌العمل(Reaction Time) کارمان را به‌خوبی انجام دهیم.
 
جنگ که شروع شد...
از لحاظ سیستماتیک، تسهیلاتی که در اختیار ما قرار داشت، جوابگوی بسیاری از مسائل نبود. بنابراین با برگزاری کمیسیون‌های بسیار جدی در روزها و شب‌های متوالی و به مدد دلسوزی‌، تلاش و بهره‌گیری عمیق از علم و اخلاق، این کمبودها و محرومیت‌ها را جبران می‌کردیم.
بالاخره روزی که منتظرش بودیم رسید و جنگ شروع شد. ما در بوشهر بلافاصله هواپیماهای فایتر(Fighter) را به پرواز در‌آوردیم. هنوز از نظر نیروهای سطحی(زمینی)، آرایش پیش‌بینی‌شده‌ای نداشتیم، اما از طریق پایگاه‌های هوایی بوشهر، همدان و دزفول توانستیم دشمن را مهار کنیم. این کار نیازمند کنترل بسیار دقیقی بود. باید طوری عمل می‌کردیم که هواپیماهای‌مان مورد حمله هواپیماهای عراقی مجهز به موشک که نقش اسکورت(Top Cover) را داشتند، قرار نگیرند.
متأسفانه آن زمان سیستم‌های راداری ما پیشرفته نبود. به همین دلیل به وقت حمله، پیدا کردن هواپیما‌های دشمن در ارتفاع پایین، خیلی سخت بود. از طرفی اولویت اول ما صدور نفت و تخلیه کشتی‌ها در بوشهر بود. با تلاش بسیار و با وجود کمبودهای جدی، توانستیم جلوی دشمن را بگیریم. یادم می‌آید در اولین روزی که هواپیماهای اف-۱۴ در جنگ شروع به کار کردند، تیمسار فراآور که فردی با علم و از خودگذشته بود، در منطقه ایستایی حضور داشت. حدود ساعت ۴ صبح به من گفت که ما دو تا تارگت(هدف) داریم که باید بزنیم. خوشبختانه با کمک هم، هر دو هواپیما را زدیم. بعد از آن‌ها هم توانستیم هواپیماهای دیگر را یکی پس از دیگری شکار کنیم. همین باعث شد عراقی‌ها جرئت آمدن روی آب‌های خلیج‌فارس و منطقه خارک را نداشته باشند و ما برتری هوایی در منطقه خلیج‌فارس را در دست بگیریم.
در تمام آن‌روزها من پشت رادار اسکوپ(Radar Scope) بودم. اسکوپ نمایشگر رادار است؛ صفحه‌ای که تمام اطلاعات مربوط به هواپیما، اعم از حرکت و مسیر جابه‌جایی را نشان می‌دهد.
 
عملیات مروارید
یکی از مأموریت‌های نیروی هوایی گشت بیست و چهار ساعته هوایی(CAP) با هواپیماهای اف-۱۴ و اف-۴ بود. این کار برای حفظ برتری هوایی، جلوگیری از نفوذ هواپیماهای دشمن جهت بمباران هوایی و حفظ مناطق عملیاتی بود.
پدافند نیروهای عراقی از دو اسکله «البکر» و «الامیه» کشتی‌ها را مورد اصابت قرار می‌دادند. متأسفانه کشتی‌هایی که بارها را تا بندر امام حمل می‌کردند، بسیار کهنه بودند و دشمن طمع داشت آن‌ها را بزند. در این گیرودار که ما مشغول هماهنگی‌های لازم برای مراقبت از آن‌ها بودیم، عملیات مروارید شروع شد. قرار این بود که نیروی دریایی با ناوها و ناوچه‌هایش جلو برود و البکر و الامیه را بگیرد. عراقی‌ها از این موضوع با خبر شدند و خیلی زود نیروهای دریایی‌‌شان را از «رأس‌الخیمه» به سمت ما فرستادند. هم‌چنین با کمک نیروی هوایی‌شان به دنبال تصرف خارک بودند. در این عملیات، من به عنوان کنترلر و صاحب‌نظر طرح، حضور داشتم. تمام ناوها و ناوچه‌های دشمن از رأس‌الخیمه خارج شده بودند و نیروی دریایی ما نیز در حال جلو رفتن بود که طرح عوض شد. ما با داشتن سه فروند هواپیمای اف-۱۴ و با استفاده از موشک فونیکس، روش‌های تله‌سازی و به کارگیری تاکتیک‌های لازم، توانستیم تعدادی از هواپیماهای دشمن را منهدم کنیم و با تسلط بر منطقه، خیال‌مان از حمله هوایی دشمن به نیروهای دریایی راحت شد. حالا درگیری فقط بین نیروهای دریاییِ دو طرف بود. با وجود این ‌که نیروی دریایی آن‌ها بسیار جلو آمده بود، ما از نیروهای دریایی خودمان خواستیم که به عقب برگردند. سپس هواپیمای اف-۴ از بوشهر با موشک موریک به پرواز درآمد و تعدادی از ناوها و ناوچه‌های عراقی را منهدم کرد. با اف-14 هم بالای سرشان ایستاده بودیم. عراقی‌ها با دیدن منهدم شدن ناوها با سرعت شروع به عقب‌نشینی کردند. به لطف خدا و با تلاش بچه‌ها، آن روز نیروی دریایی عراق نابود شد. شادی و شعف‌مان از پیروزی آن‌قدر زیاد بود که یکدیگر را در آغوش می‌گرفتیم و می‌بوسیدیم. آن روز، سیل اشک‌های من جلوی اسکوپ رادار را خیس کرده بود.
ما توانسته ­بودیم فقط با کمک کپ‌ها، هواپیماهای اف-۴ و برنامه‌ریزی صحیح و علمی امنیت کاملی در خلیج فارس برقرار کنیم.
 
حضور نیروی‌ هوایی در عملیات‌ها
مأموریت دیگر‌مان پشتیبانی نزدیک هوایی(Closser Support) بود. به این صورت که هواپیماها را با بمب‌های مخصوص بارگذاری می‌کردیم تا دشمن را بمباران هوایی کنند. این کار در ابتدا در ارتفاع پایین، بعدها در ارتفاع متوسط و نهایتاً در ارتفاع بالا و با زحمت و مشقت بسیار به صورت مستمر انجام می‌شد تا آرایش نیروهای زمینی عراق به هم بریزد. ما در همه عملیات‌ها از فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان، بستان، والفجر، کربلاها گرفته تا عملیات مرصاد، همواره همراه سایر نیروها بودیم. بنده به عنوان کنترلر هواپیماها و در خدمت شهیدان بزرگی چون ستاری، صیاد شیرازی، دوران، بابایی و... کاری جز انجام وظیفه و خدمتگزاری انجام نمی‌دادم. به لطف خدا در همه این عملیات‌ها احضار می‌شدم و هر از چند گاهی نیز برای این که عملیات لو نرود، به‌طور سری و بدون داشتن برگۀ مأموریت خدمت می‌کردم.
یادم می‌آید یک بار یکی از هواپیماها که خلبانش «شهید حسین دل‌حامد» بود، مجبور شد روی خلیج‌فارس ایجکت کند و از هواپیما بیرون بپرد. بلافاصله بالگردی برای نجات او فرستادیم. خلبان بالگرد به‌خاطر اشکالاتی از جمله کم بودن دید در شب، موفق نشد کاری انجام دهد. باید تا صبح و روشن شدن هوا صبر می‌کردیم بلکه بتوانند او را از آب بگیرند. من و خلبان خلیلی که مسئول کپ اف-۱۴ بود، تا خود صبح با او صحبت می‌کردیم و دلداری‌اش می‌دادیم تا بتواند دوام بیاورد.
امروز این خاطرات را که مرور می‌کنم برایم عجیب است. گاهی هفته‌ها می‌گذشت و ما شب‌ها بیش‌تر از پنج دقیقه نمی‌خوابیدیم، با این حال احساس خستگی نداشتیم و با تمام وجود کار می‌کردیم!
 
دوران؛ مرد بی‌نهایت
استراک‌ میشن‌ها(Stroke Missions) در حکم ضربه‌های هوایی و از جمله مأموریت‌های مخصوص نیروی‌ هوایی بود. به این صورت که مناطق حساس و حیاتی‌ مثل پالایشگاه‌ها و فرودگاه‌ها را در عمق خاک عراق مورد حمله قرار می‌دادیم. این مأموریت‌ها پیروزی‌های زیادی به همراه داشتند که گاه شهرت جهانی پیدا می‌کردند. مثل عملیاتی که شهید عباس دوران در آسمان بغداد انجام داد. هدف این عملیات ناامن نشان دادن شهر و جلوگیری از برگزاری اجلاس سران غیرمتعهد در بغداد بود. این عملیات با سه فروند فانتوم اف-4 به خلبانی عباس دوران، محمود اسکندری و اکبر توانگریان انجام شد. عباس دوران از قبل گفته بود که در صورت بروز هر حادثه‌ای حاضر به ایجکت(خروج اضطراری از هواپیما) نیست، اما به کابین عقب خود، منصور کاظمیان، گفته بود که اگر هواپیما مورد اصابت قرار گرفت بدون نیاز به اعلام آمادگی، ایجکت کند.
هواپیمای اسکندری به محض ورود به آسمان بغداد مورد اصابت قرار گرفت و باکش سوراخ و بنزینش تمام شد. بلافاصله تانکر سوخت‌رسان را با زحمت زیاد به او چسباندیم و او توانست بنزین بگیرد. با سختی تا آسمان تهران آوردیمش و نهایتاً در تهران به زمین نشست، اما عباس کارش را تا جایی ادامه داد که دیگر دم هواپیمایش شروع به سوختن کرده بود. کاظمیان ایجکت کرد ولی دوران در هواپیما ماند و در آخرین دقایقی که هواپیما تعادلش را از دست داده بود، خود را به هتل محل برگزاری اجلاس کوبید. با این فداکاری‌، هدف عملیات محقق شد. من با عباس دوستی نزدیکی داشتم و برایم بسیار عزیز بود. او بسیار شجاع و آزاده بود و روح بی‌نهایتی داشت.   
در طی سال‌های جنگ، مأموریت‌های این‌چنینی به‌طور مرتب انجام می‌شد تا عراق بداند قدرت هوایی ما پا برجاست.
 
بوسه‌ای از صیاد دل‌ها
عکس‌برداری هوایی از دیگر وظایف مهم نیروی هوایی بود. این کار با هواپیماهای آر اف-4(RF-4) انجام می‌شد. ما عکس‌های هوایی گرفته شده را برای شهید صیادشیرازی می‌فرستادیم. گرفتن این عکس‌ها یک روز قبل از حمله بسیار مهم بود زیرا موقعیت و آرایش نیروهای دشمن مشخص می‌شد و از آن‌جا که آن‌ها دیگر فرصت کافی برای جابه‌جایی نداشتند، ما می‌توانستیم چیدمان نیروهای‌مان را به‌درستی طراحی کنیم. موقع گرفتن عکس‌ها با وجود این ‌که هواپیماهای کپ عراقی در حال پرواز بودند، هواپیمای آر ‌اف-4 باید از مرز خودمان به خاک عراق می‌رفت و با سرعت زیاد عکس می‌گرفت و فوراً بر می‌گشت. هماهنگی این کار بسیار دشوار، حساس و دقیق بود. باید اول کپ‌های عراقی را زیر نظر می‌گرفتیم تا بدانیم چقدر پرواز کرده‌اند. زمانی که آن‌ها دیگر بنزین کافی برای پرواز با سرعت بالا نداشتند را شناسایی می‌کردیم و سپس آر اف-4­ها را در ارتفاع بالا و با سرعت خیلی زیاد به آسمان عراق می‌فرستادیم. همه این دقت‌ها برای این بود که کپ‌های آن‌ها نتوانند به هواپیمای ما رسیده و آن را شکار کنند.
من مأمورِ بردن آر اف-4ها در قرارگاه دزفول بودم. هر زمان که می‌خواستم آن‌ها را به آسمان عراق بفرستم، به دلیل فشار روحیِ زیاد، کف پوتین‌هایم از عرقِ سرد خیس می‌شد. از طرفی به این فکر می‌کردم که باید بتوانم هواپیما را به سلامت رد کنم و از طرف دیگر به این که با این عکس‌ها قرار است جلوی شهادت نیروهای زمینی‌مان گرفته شود. بعد هم که عکس‌های گرفته شده را به صیادشیرازی می‌دادم، دو طرف صورتش می‌بوسیدم.
شهید علی صیادشیرازی از هم دوره‌ای‌های زمان تحصیلم بود. گاهی که صبح زود برای انجام عکس‌برداری هوایی به سایت می‌رفتم، می‌دیدم علی زودتر از من آمده. با هم نان و پنیری می‌خوردیم و گپ می‌زدیم. شهید صیاد روح بزرگی داشت و بسیار بااخلاص و باصداقت بود.
 
همدلی‌های جنگ
جابه‌جایی نیروها و انتقال اسرا، شهدا و مجروحان نیز از دیگر وظایف نیروی هوایی بود. این کار طی مأموریت‌هایی با عنوان تاکتیکال ایرلفت(Tactical Airlift) یا حمل و نقل سریع هوایی و معمولاً از طریق هواپیماهای سی۱۳۰ و بالگردها انجام می‌شد.
یک‌بار به همراه بابایی، یاسینی و یکی از خلبان‌های اف-5 برای طرح‌ریزی کاروان‌ها(کشتی‌هایی که برای تخلیه به بندر می‌آمدند) به بندر امام رفتیم. حدود ۲۵۰ تا ۳۰۰ زن به همراه بچه‌های‌شان توسط یک هواپیمای توپولوف به آن‌جا منتقل شده بودند. زن‌ها و بچه‌ها مدتی در اسارت نیروهای عراقی بودند و مورد اذیت و آزار قرار گرفته بودند. خیلی تلخ و غم‌انگیز بود. باید آن‌ها را تخلیه می‌کردیم. عباس بابایی گفت: با توجه به نزدیکی این منطقه به بصره، احتمال زدن هواپیما خیلی زیاد است و باید چاره‌ای برایش پیدا کنیم. به او گفتم: من می‌روم رادار، تو فقط دستور بده یک هواپیمای اف-۱۴ بیاید. این کار انجام شد و من اف-۱۴ را در تمام آن مدت روی سر آن‌ها نگه‌داشتم تا تخلیه به صورت کامل انجام شد. به جرئت می‌توانم بگویم که اگر در جنگ، بین نیروی زمینی و هوایی هماهنگی و همدلی نبود، عراق حتی به گربه‌های‌ ما هم رحم نمی‌کرد و آن‌ها را پاره پاره می‌کرد.
این روش دشمن بود که هروقت مردم دور هم جمع بودند یا قرار بود جایی راهپیمایی شود، معمولاً با فرستادن میگ-۲۵ در آسمان منطقه، سعی در ایجاد نا‌امنی و رعب و وحشت می‌کرد تا مردم نتوانند به کارشان برسند.
 
انتقام از میگ‌ها
با چند نفر از بچه‌ها در هشت متری اصغری شیراز می‌رفتیم که ناگهان بمبی توسط یک میگ۲۵ به کوچه اصابت کرد. چند خانه خراب شد و بلافاصله لودری آمد و مشغول کار شد. در آن شلوغی یک خانم گریه می‌کرد و بر سر و سینه خودش می‌زد. چیزی نمی‌گفت، فقط لودر را نگاه می‌کرد و دستانش را بر نقطه‌ای از زمین می‌کوبید. معلوم شد مادری است که با این کار می‌خواهد راننده لودر را متوجه کند بچه‌هایش در آن قسمت، زیر آوارها مانده‌اند. همه با دیدن این صحنه به‌شدت گریه می‌کردیم. بلافاصله به پایگاه شیراز برگشتیم و آن‌جا هم‌قسم شدیم که هرطور شده حداقل یک میگ‌ بزنیم و نهایتاً هم این کار را انجام دادیم.
یک‌بار من تب شدیدی داشتم و دخترم هم به‌شدت مریض بود. در خانه نشسته بودم که عباس بابایی تماس گرفت. از من خواست سریع به همدان بروم. خودم را رساندم. آن‌جا نامه‌ای به دستم دادند به این مضمون که هرچه هواپیما از اف-۱۴، اف-۴، تانکر سوخت‌رسان و خلاصه هرچه بخواهم در اختیارم قرار می‌گیرد، فقط به این شرط که اجازه ندهم هیچ هواپیمای عراقی به آسمان تهران بیاید. آن زمان به عراق، هواپیماهای ضدراداری داده بودند که رادارهای ‌ما را می‌زد. بلافاصله با خلبان‌ها و از جمله شهید ستاری جلسه گذاشتیم و راهی پیدا کردیم. ما در نهایت مانع این کار شدیم و توانستیم وظیفه‌ای را که به ما محول شده بود، به‌خوبی انجام دهیم.
 
قلب‌ها رقیق؛ وجدان‌ها بیدار
یک شب به همراه تعدادی از خلبان‌ها از جمله یاسینی، دوران و شوقی در پایگاه ششم بوشهر دور هم بودیم. خاموشی محض، محوطه پایگاه را گرفته بود. مشغول خوردن عدس‌پلویی بودیم که پر از سنگ‌ریزه بود و همین سوژه‌ای شده بود برای خنده‌های‌مان. عباس دوران داشت از خاطراتش می‌گفت. یکباره به من گفت: بیژن! یادت است یک روز گفتم هوای من را داشته باش؟! گفتم: خب؟ گفت: آن روز قرار بود پُلی را در عراق منهدم کنم. مأموریت طراحی شده بود و همه چیز روبه‌راه بود ولی من وقتی نزدیک هدف شدم، دیدم بچه‌‌مدرسه‌ای‌ها دارند از روی پل رد می‌شوند. به همین خاطر نزدم و برگشتم. کمی بعد دوباره خواستم برای انهدام پل بروم که سر و کله هواپیماهای عراقی‌ پیدا شد و جلویم را گرفتند. تو آن‌جا هوایم را داشتی و بچه‌ها را طوری هدایت کردی تا یکی از هواپیماهای عراقی را زدند. من دوباره رفتم روی پل و به‌دقت نگاه کردم. بچه‌‌مدرسه‌ای‌ها از روی پل رد شده بودند. دیگر کسی  نبود و من با خیال راحت پل را زدم.
حالا امروز این حرف‌ها تبدیل به خاطره شده‌اند ولی خاطرات ارزشمندی که فقط شنیدنش هم این همه رقت قلب، مردانگی، وجدان، گذشت و جوانمردی را قابل ستایش می‌کند.
 
مراقب سرمایه‌های‌مان باشیم
ایران کشوری است که به دلیل ژئوپلیتیک و جغرافیای سیاسی‌اش و با داشتن منابع با ارزش و موقعیت استراتژیکی‌اش و حتی به‌خاطر مغز انسان‌هایش، همیشۀ تاریخ مورد توجه بیگانگان بوده. بنابراین همواره باید آمادگی لازم برای جلوگیری از دست‌درازی دشمنان را داشته باشد. باید جوانان مملکت‌مان موقعیت حساس ایران را بشناسند و نسبت به آن دقیق باشند. باید در وجود آن‌ها انگیزه‌های صادق و به دور از هر‌گونه ناخالصی به وجود آوریم تا قدر این نعمت‌ها را بدانند و برای پاسداری از آن‌ها به دنبال کسب علم و ایدئولوژی پاک باشند. بدانند که در کشورشان چه‌ها گذشته. جوانانی را که روزی تمام همت و آرزوی‌شان را فدای حفظ عزت خاک‌شان کرده‌اند، بشناسند. باور داشته باشند که اعتماد عمیق به خداست که انسان را وادار می‌کند جز در مسیر او قدم برندارد و هر کاری را با انگیزه خدایی انجام دهد.
متأسفانه امروز نگرانی من این است که نسل جوان که سرمایه این خاک و بوم است، به دلیل عدم آگاهی‌های لازم، هجوم اطلاعات نادرست و مشکلات موجود در جامعه، از مسیر مسئولیت‌پذیری در سایۀ اخلاص دور شوند. من این خطر را به‌راستی حس می‌کنم. این وظیفۀ خطیری است بر دوش ما و مسئولان که بیش‌تر مراقب نسل جدید انقلاب باشیم تا خدایی نکرده این سرمایه رو به بیهودگی، بطالت و اهمال‌کاری نرود و ارزش‌ها را به‌خوبی بشناسد و حرمت مردان سال‌های دفاع و زحمت‌کشان این دیار را حفظ کند.
 
 
 نویسنده: آزاده فرج‌پور- حمیده بیک‌وردی

مقاله ها مرتبط