۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

جمع هزینه خرید : 0 تومان

رفتن به سبد خرید

عارف شیدا

عارف شیدا

عارف شیدا

جزئیات

شرح مختصری از شهید حاج کاظم رستگار/ به مناسبت ۲۵ اسفند، سالروز شهادت شهید رستگار

25 اسفند 1399
« ... از خداوند می‌خواهیم که آنقدر به ما قدرت بدهد تا بتوانیم شبانه روز، برای این مردم که به‌گردن ما خیلی حق دارند، زحمت بکشیم و کار کنیم. اما پیام من، این است که همه سعی کنند زیر بار ذلت نروند. اگر مردم جهاد را کنار بگذارند، خواه ناخواه به ذلت و خواری کشیده می‌شوند. اگر این جنگ هم تمام شود، باز هم جنگ هست. تا ستمگر و ظالم هست، جنگ هم هست. جنگ ما زمانی تمام می‌شود که ظالمی روی زمین نباشد. ان شا الله امام مهدی (عج) می‌آید و صلح جهانی را برقرار می‌کند... .»
**
مراسم عروسیش را که بیشتر شبیه یک مهمانی ساده بود در منزل خواهرش برگزار کرد، حتی نظرش این بود که مراسم کوتاه، بی‌ سر و صدا و یک‌جا در مسجد انجام شود. هنوز یک روز از ازدواجش نگذشته بود، که در حضور جمع خانواده اعلام کرد که عملیات در پیش است و باید عازم جبهه شود!
در طول یک‌سالی که از ازدواجش گذشته بود سر جمع دو ماه کنار همسرش حضور داشت تازه وقتی هم که می‌آمد دست از فعالیت در مسجد و امور فرهنگی بر نمی‌داشت.
کاظم رستگار متولد روستای اشرف آباد و کشاورز زاده بود. با تلاش‌های زیاد معنوی و مراقبت از نفس، خود را از هرگونه دلبستگی به‌ دنیا رها ساخته بود و تنها دل به محبت خدا بسته بود. زمانی که می‌خواست وارد جبهه شود مادرش رضایت نمی‌داد. شبی به‌خواب می‌بیند که مردی سبز پوش یک دست لباس نظامی به او می‌دهد و می‌گوید: «بپوش» خواب را برای مادرش شرح می‌دهد و به این ترتیب دل مادر به‌رفتن فرزندش رضا می‌دهد. حاج کاظم دل از دنیا بریده بود. حتی در خوراک نیز امساک می‌کرد. یک‌روز برادر بزرگش که در جبهه با هم همراه بودند می‌بیند وی پشت یکی از سنگرها نشسته و سفره رزمنده‌ها را جلویش باز کرده و تنها گوشة‌ نان‌هایی که ته سفره مانده را برای ناهار تناول می‌کند.
 کاظم گمنام و بی‌آلایش بود. برادرش زمانی متوجه سمت فرماندهی او شد که نیروها در جمعی نشسته بودند تا فرمانده لشکر۱۰ سیدالشهدا بیاید و برایشان سخنرانی کند. حاج کاظم و برادر بزرگترش نیز در میان جمع حضور داشتند. فرمانده را از جایگاه صدا زدند کاظم از جایش برخاست برادرش گفت: بنشین! چرا بلند شدی؟ اما چند لحظة بعد کاظم بود که پشت تریبون، سخنرانی می‌کرد....
آمده بود تا یادگاری‌هایی را از خود برجای بگذارد و بدون هیچ دلبستگی‌ای برود. شاید هم یک پیک بود که راهش را سرانجام آگاهانه انتخاب کرد. خود را جزو کوچکی از این عالم خاکی می‌دید اما غافل از این بود که عمده آدمیان این خاک مدیون افرادی چون اوست.
 

مقاله ها مرتبط