۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

جمع هزینه خرید : 0 تومان

رفتن به سبد خرید

روزهای بی‏‌تکرار

روزهای بی‏‌تکرار

روزهای بی‏‌تکرار

جزئیات

گفت‌وگو با محبوبه کریمی، امدادگر هلال‌احمر/ به مناسبت ۱۸ اردیبهشت، روز جهانی صلیب‌سرخ و هلال‌احمر

18 اردیبهشت 1401
زنی که با او در یکی از خانه‌‏های محله تهرانسر، مصاحبه کردم، حالا حافظ کل قرآن و معلم است. محبوبه(خدیجه) کریمی، هشت ماه از شانزده سالگی‌‏اش را در بیمارستان ایرانشهر تهران و بیش از یک ماه از دوران  امدادگری‏‌اش را در شهر سوسنگرد گذرانده. پوکه‏‌های فشنگ، کارت‏‌های امدادگری و تکه سنگی از مزار شهید علم الهدی، گوشه‏‌ای از خاطرات این امدادگر جوان از روزهایی است که به قول خودش دیگر تکرار نمی‏‌شوند.
سه تا خواهر بودند. همه «خواهر کریمی‌‏ها» صدایشان می‏‌زدند. مجروح‌‏ها بیشترشان، این‌‏ها را می‏‌شناختند. وقتی کس دیگری برای پانسمان می‏‌رفت، مجروح‌‏ها می‌گفتند: «بگید خواهر کریمی بیاد.» کسی نمی‌‏دانست چرا، شاید چون این‌‏ها از همه کم‌سن‌‏تر بودند. به‌خصوص آن کوچکتره که اتفاقاً ریزه میزه‏‌ هم بود. مقنعه چونه‌‏دار سرش می‌‏کرد و به محض رسیدن به بیمارستان، مانتوی سورمه‌‏ای مدرسه را درمی‌‏آورد و از آن مانتوهای آبی کم‌رنگ می‏‌پوشید. توی بیمارستان یک جورهایی مانتوی سورمه‌‏ای پوشیدن برای امدادگرهای هلال‏‌احمر جرم بود. رنگ مانتوی سرپرستارها و پرستارهای حرفه‌‏ای بیمارستان سورمه‏‌ای بود. پرستارها روی این مانتوها تعصب داشتند. دوست نداشتند امدادگرها این رنگی بپوشند. خیلی‌‏هایشان از بچه‌‏های جنگ خوششان نمی‌‏آمد. چند نفر بودند که با مجروح‌‏ها، مشکل اساسی داشتند و هرکسی را هم که می‏خواست به این‏‌ها کمک کند، اذیت می‏‌کردند. اتفاقاً این بچه‏‌های امدادگر برای همین آمده بودند که مجروح‌‏ها را در این بازار بی‏‌مهری تر و خشک کنند.
خیلی‌‏ها هیچی از پرستاری بلد نبودند. فقط می‏‌توانستند آب و غذا دست مجروح‌‏ها بدهند و لگن زیر بدحال‌‏ترها بگذارند. حالا این وسط هرکس اشتیاق بیشتری داشت، آنقدر توی دست و بال پرستارها می‌‏پلکید تا بالاخره چیزهایی یاد بگیرد؛ البته اگر به تور پرستاری می‏‌خورد که حوصله این امدادگرهای هیچی‌ندان را می‌داشت. محبوبه از همه خواهرهایش کوچک‏تر بود. دیرتر از همه‌شان آمده بود؛ اما خوب کار می‏‌کرد. جنگ، بازی خطرناکی بود که حتی او را هم در این سن و سال درگیر کرده بود. آن موقع کلاس دوم دبیرستان بود. مدرسه که تمام می‏‌شد، خانه نمی‌‏رفت. یک‌راست می‌‏آمد بیمارستان و به مجروح‌‏ها می‏‌رسید. هشت ماه همین طور در بیمارستان کار کرد تا آن روز که بلندگو خش خشی کرد و یکی گفت که در جبهه به امدادگر احتیاج هست و هرکس طالب رفتن است می‏‌تواند اسم بنویسد. بقیه خواهرها یادشان نیست چرا نرفتند. شاید شانس، یا شاید هم تقدیر این بود که فقط محبوبه آن روز بیمارستان باشد و این اعلام نیاز را بشنود.
محبوبه معطل نکرد. انگار هیچ چیز جز رفتن اهمیت نداشت. نیرویی همه چیز را کنار زده بود. شاید جَوّ حاکم بود، شاید وطن‏‌پرستی بود، شاید هم ایمان به آن روزها. اصلاً خانه نرفت. خودش را رساند مدرسه تا اجازه بگیرد.گفت:«من چند وقتی نیستم.» مدرسه اجازه‏‌اش را داد؛ اما مدیر و ناظم‌‏ها می‏‌گفتند تو کم سنی و تو را به این کارها چه کار؟ بچه‌‏ها همه ریختند دورش برای خداحافظی. هرکس چیزی می‌‏گفت. محبوبه خودش یادش می‏‌آید که خیلی‌‏ها آن لحظه به او غبطه می‌‏خوردند. دوست داشتند بیایند اما خانواده‌‏ها نمی‌‏گذاشتند. دخترها دورش را گرفته بودند. همین وسط‏‌ها بود که کارگردان تئاتر مدرسه از راه رسید. محبوبه می‌‏گوید: «تئاترمان در منطقه اول شده بود. داشتیم می‏‌رفتیم استان. برای همه‏‌مان مهم بود. بخصوص برای کارگردان.»
کارگردان تا شنید محبوبه رفتنی است، شاکی شد. دستش را کشید که «کجا؟ پس تئاتر چی ؟ نری‌‏ها.» محبوبه هم عصبانی‌‏تر جواب داد: «فقط به فکر تئاترت هستی. مگه نمی‏‌بینی اوضاع چطوریه؟» تئاتر بچه‌‏های مدرسه شهدای هشت شهریور تمثیلی بود از انقلاب خودمان. ماجرای انقلابی بود که محبوبه در آن نقشی مکمل بازی می‌‏کرد. نقشی که حالا می‌‏خواست واقعی‏‌اش را در جبهه ایفا کند.

امدادگر دفاع مقدس محبوبه (خدیجه) کریمیو حالا سفر...
راه‌آهن شلوغ بود. محبوبه رسید راه‏‌آهن و اکیپش را پیدا کرد. از همان جا زنگ زد خانه.  مکالمه آن روز را خوب یادش است. گفت دارد می‌‏رود چون اعلام نیاز شده. مادر جواب داد برو و قبل از اینکه گوشی را بگذارد پرسید: «چیزی لازم نداری؟» محبوبه ‏هم جواب داد که بند کیفش شل شده و کاش می‏‌شد بدوزدش. مادر چند لحظه بعد راه‌‏آهن بود. محبوبه منتظر بود که عازم شود و مادرش مشغول دوختن بند کیف مدرسه دختر بود. مادر کوک می‏‌زد و محبوبه منتظر بود. مادر کوک می‌‏زد و عقربه‌‏های ساعت دنبال هم می ‏دویدند. کوک‌‏ها که تمام شد، اعلام کردند که مسافران قطار اهواز بیایند. مسافرها سوار قطار شدند. محبوبه کسی را نمی‏‌شناخت. هیچ کدام از دوستانش نیامده بودند. کمی که گذشت، دو چهره آشنا دید که شاید حتی اسم‌شان را هم به یاد نمی‌‏آورد. دخترها نشستند به حرف، تا خبر ‏آورند که می خواهند بعضی را جدا کنند برای پشت جبهه و ببرند اندیمشک. همه عزا گرفتند. دوست نداشتند عقب بمانند. هرچه جلوتر بهتر. این خواست دل همه‌‏شان بود. محبوبه به هرحال به این خواسته‌اش رسید. در قطار ‏ماند. کسی اسمش را صدا نزد تا خود اهواز.
 محبوبه می‏‌گوید: « فکر می‌‏کردم وقتی به اهواز برسیم، دیگر شهری وجود ندارد.» اما اهواز هنوز هم سرپا بود. اسفندماه سال ۶۱ بود. قرار بود عملیات والفجر مقدماتی، بیست‌‏و‌یکم شروع شود و بچه‏‌ها هفدهم رسیده بودند. امدادگرها قبل از عملیات آمده بودند تا پخش شوند توی اورژانس‌‏ها و بیمارستان‌‏ها. به محض رسیدن همه را بردند خوابگاه. محبوبه می‌‏گوید: «این‌که می‌‏گویم خوابگاه فکر نکنی جای مرتبی بود و تخت و اتاق جدا داشت. نه، چهاردیواری بزرگی بود که موکتش کرده بودند.»
 بعد پرسیدن چی بلد هستند و چی نه. محبوبه یادش است که زیاد اهواز نماندند. مقصد بعدی سوسنگرد بود. بیمارستان شهید چمران، اورژانس طالقانی. اورژانسی که بعدها حسابی شلوغ شد.

قرار ما فقط یک عملیات بود
 با شروع عملیات مجروح‏‌ها از راه رسیدند. دویدن‌‏ها شروع شد؛ از این مجروح به آن مجروح. وسایل پانسمان می‌رساندند، پانسمان می‌کردند. کسی به چیز دیگری فکر نمی‌‏کرد. فقط مجروح بود که می‌رسید. مجروح‏‌هایی که حافظه محبوبه می‏‌گوید: «بین‏‌شان مجروح وضع وخیم نبود. پا قطع شده و دست قطع شده نداشتیم. انگار امکانات اورژانس را می‌‏دانستند و آن‌ها را می‌‏فرستادند جای دیگر. یادم است یکی را آورده بودند که بی‌هوش شده بود. بدحال بود. انگار موج گرفته بودش. وسط اورژانس خواباندنش که یکدفعه بلند شد. همه سرشان به کارشان بود اما، یک دفعه بلند شدن این مجروح، تمام توجه‏‌ها را به خودش جلب کرد. سکوتی در دهان همه را بسته بود. مجروح داد زد: چرا شهید نشدم؟! آن وقت بود که سکوت شکست و همه گریه‌‏شان گرفت. انگار فکر کرده بود که شهید شده و حالا که در اورژانس بیدار شده بود، از دست همه و خودش عصبانی بود.»
روزها، کارشان مراقبت از مجروح‌‏ها بود و شب‏‌ها گوش دادن به رادیو عراق. محبوبه می‏‌گوید: «گوش می‏‌دادیم و می‌‏خندیدیم. همش تهدید می‏کردن که مردم سوسنگرد شهر را خالی کنن. مردم را می‏‌ترساندن که می‌‏زنیم. از پیروزی‏‌هایشان می‏‌گفتن تا مردم بترسن و شهر را تخلیه کنن. یک بار هم وسط همین خبرهای پیروزی گفتن، بلبل خمینی را هم گرفتیم. منظورشان صادق آهنگران بود. فکر می‏‌کردن این خبر چقدر باعث تضعیف روحیه می‌‏شود!» بچه‏‌های امدادگر وسط خنده‏‌های شبانه پای رادیو، از پادرد هم گریه می‌‏کردند. یک روز کامل سرپا بودن و شب‏‌ها نخوابیدن حسابی ضعیف‌شان کرده بود. با این حال وقتی عملیات تمام شد و وقت برگشتن رسید، خیلی‌‏ها گوشه کنار اورژانس و بین پرستارهای سوسنگردی قایم شدند که برنگردند. قرار فقط یک عملیات بود اما، بعضی‏ ها مثل محبوبه بیشتر ماندند. محبوبه می‏‌گوید که بیمارستان چمران بعد از عملیات خلوت‌‏تر شده بود. بیشتر مریض‏‌ها از مردم سوسنگرد بودند و تقریبا کم‏ک‌کار شده بودند. وقت اضافه‌‏شان را صرف تدارکات اورژانس می‏‌کردند. درست کردن پدهای پانسمانی و .... آن روزها، بچه‏‌ها را یک بار به بازدید از شهر سوسنگرد و هویزه هم بردند. یادگاری محبوبه از آن بازدید سنگی است که از مزار شهید علم‌‏الهدی برداشته و چند پوکه فشنگ که هنوز هم نگه‌‏شان داشته.

هشت ماه در ایرانشهر 
محبوبه، سوم اسفند ماه ۶۱ تهران بود. نوروز رسید و دیگر رفتن به جبهه تکرار نشد. هشت ماه کار در بیمارستان ایرانشهر و بیش از یک ماه امدادگری اورژانس طالقانی برایش خاطره شد و هنوز هم یادشان را زنده نگه داشته؛ به‌خصوص آن هشت ماه کار در بیمارستان که ارتباط نزدیک‏‌تری با مجروح‌‏ها داشته و یادگاری‌‏های خوبی هم جمع کرده. بعضی مجروح‌‏ها خوب در ذهنش ماندند. به‌خصوص یک نفر که اهل شیراز بود. شجاعی یک پایش قطع شده بود. خیلی قدبلند بود ولی تا قبل از این‌که از روی ویلچر بلند شود و با عصا راه برود کسی به این بلندی قدش فکر نکرده بود. مجید بنی‌‏هاشم مشهدی بود و نقاشی‏‌های قشنگی می‏‌کشید. یک نقاشی هم برای محبوبه کشیده بود. برادر تاجیک یکی دیگر از مجروح‏‌ها بود که خوب در خاطر محبوبه مانده. محبوبه می‌‏گوید:‌ «تاجیک خیلی مؤدب بود. همه دوست داشتند هم اتاق تاجیک باشند. به مریض‏‌های هم اتاقی‌‏اش خیلی دلداری می‌‏داد. یک شب هم پدر و مادرش همه مجروح‏‌ها را دعوت کردند باغ‌‏شان. هرکس می‏‌توانست رفت. پیرمردی به اسم صراف‏‌زاده هم یادم مانده که خیلی از ما تشکر می‌‏کرد. تهرانی بود. آقای بهبهانی هم در خاطرم هست که اهل برازجان بود و یک مهر از خاک جبهه درست کرده بود که داد به من. مجروحی هم داشتیم که پایش هم سوخته بود و هم شکسته بود. پایش تو گچ بود. خیلی درد و خارش داشت. آنقدر زیاد که همه امدادگر‏ها و پرستارها را فحش می‌‏داد. بعضی مواقع کف پایش را می‏‌خاراندیم تا آرام شود. کمی بهتر می‏‌شد.»
محبوبه مجروح دیگری یادش است که حافظه‌‏اش را از دست داده بود و چند تا از بچه‌‏های امدادگر عکسش را در روزنامه اطلاعات یا کیهان چاپ کردند و خانواده‌‏اش پیدا شد. مثل این‌که همراهش پلاکی را هم پیدا کرده بودند که صاحبش متقی نامی بود. خانواده‏‌اش که آمدند، مجروح آن‏‌ها را شناخت و همه چیز یادش آمد. فامیلی‌‏اش چیز دیگری بود اما، باز هم امدادگر‏ها متقی صدایش می‏‌زدند. همه این اسم‏‌ها، متعلق به کسانی‌‏اند که حالا بیشتر از بیست سال فاصله بین آن‌‏ها و محبوبه افتاده. محبوبه‌‏ای که حالا حسش به آن روزها، حس افتخار نیست. می‏‌گوید: «نمی‏‌توانم بگویم افتخار می‌‏کنم. برحسب وظیفه رفتم و هرکاری که از دستم بر می‌آمد کردم. همین بود. احساس خوبی داشتم.حسی که می‌‏دانم دیگر تجربه‌‏اش نمی‏‌کنم.»

نویسنده: زینب کوهیار
عکاس: حسن حیدری

مقاله ها مرتبط