۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

حسرت

حسرت

حسرت

جزئیات

به مناسبت ۳۱ شهریور، سالروز عملیات در محور شوش

31 اردیبهشت 1400
نمی‌دانم چرا همیشه با فرا رسیدن ماه‌های نیمه اول سال من به خاطرات سال‌های نه چندان دور دوران جنگ در منطقه جنوب کشور خصوصاً جبهه شوش دانیال بر‌می‌گردم! هنوز هم بعد ازگذشت سال‌ها از اون وقایع نتونستم هیچ‌کدومشون را فراموش کنم. همیشه با فرا رسیدن هر ماه تمامی خاطرات اون ایام برام زنده می‌شن، این‌بار به شهریور سال ۶۰ برگشتم. یادش بخیر! روزی که برای اولین بار در جبهه شوش مجروح شدم، هیچ موقع یادم نمی‌ره. غروب بود و هوا تاریک شده بود. وقتی بچه‌ها خبر ترکش خوردن پای من رو به مجید بقایی دادن، سریع خودش رو به بهداری خط رسوند و بالای سرم حاضر شد وقتی که مطئمن شد وضعیتم خیلی حاد نیست، شروع کرد به سربه‌سر گذاشتن و تیکه انداختن به من. اون لحظات رو هنوز به خوبی به یاد دارم. بعضی وقت‌ها با خودم زمزمه ‌می‌کنم که چی باعث شد که من از اون‌ها جدا شم؟ اون‌ها الان کجان و من کجا؟ بگذریم...
۳۱ شهریور همون سال رو به یاد می‌یارم که رضا جمالی بچه یکی از روستاهای بندر دیلم که بچه‌های خط اون رو موذن جبهه نام گذاشته بودن به شهادت رسید. یادش بخیر! وقت نماز که می‌شد، صبح، ظهر و شب، رضا بی هیچ واهمه و استرسی و بدون اهمیت به خمپاره‌های دشمن به محوطه‌ای باز می‌رفت و شروع به اذان گفتن می‌کرد. بانگ الله اکبرش همه بچه‌های خط را به وجد می‌آورد. اون روز در یک درگیری با دشمن آرپی‌جی به سینه رضا خورد و سینه‌اش را شکافت و برای همیشه صدای اذانش رو خاموش کرد. تا مدت‌ها همه بچه‌های اون منطقه به خاطر نشنیدن بانگ اذان رضا ماتم‌زده بودن. بعد از رضا دیگه هیچ‌کس نتونست جای خالی اون رو پر کنه. اون روزها گرمای منطقه و کمبودهایی که بود، همه رو کلافه کرده بود؛ اما من الان در حسرت بازگشت به لحظه‌ایی از اون ایام می‌سوزم. ای‌کاش می‌شد برای لحظه‌ایی به اون ایام برمی‌گشتم و دوباره در اون فضا زندگی می‌‌کردم و نفس می‌کشیدم.
ای‌کاش...

نویسنده: حمید حکیم‌الهی

مقاله ها مرتبط