۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com

جمع هزینه خرید : 0 تومان

رفتن به سبد خرید

بی‌خداحافظی

بی‌خداحافظی

بی‌خداحافظی

جزئیات

برداشت آزاد از نحوه شهادت شهید یدالله کلهر به روایت سردار علی فضلی/ به مناسبت ۱ بهمن، سالروز شهادت شهید کلهر

1 بهمن 1400
منتظرت بودم. یک چشمم به ساعت بود و چشم دیگرم به در که کی می‌آیی. دلم شور افتاده بود. نباید این‌قدر دیر می‌کردی. دیگر طاقت نیاوردم، به یکی از بچه‌ها گفتم:
- یک پیک بفرست خط، ببیند حاج‌یدالله کجا مانده؟
جای من مانده بودی. می‌دانستی چقدر دل‌شوره خط را دارم. بی‌تابی‌ام را که برای ماندن دیدی، آرامم کردی و گفتی: تو برو. من جای تو می‌مانم.
اولش قبول نمی‌کردم. نمی‌خواستم در آن شرایط برگردم عقب، اما تو خودت یک پا فرمانده بودی. کم نبودند کسانی که من و تو را با هم اشتباه می‌گرفتند. بارها به من گفته بودند: شما زوج فرماندهی خوبی هستید. وقتی کار می‌کنید معلوم نیست کدام‌تان فرمانده‌اید و کدام‌تان جانشین!
برگشتم عقب، اما قرار بود تو هم برای جلسه‌، خودت را برسانی به شهرک دوعیجی و حالا دیر کرده بودی. در همین فکرها بودم که با بی‌سیم خبر دادند، زخمی شده‌ای. به دلم افتاده بود که یک چیزی شده. دیگر توان ماندن نداشتم. از شدت اضطراب، انگار دل و روده‌ام داشت از دهنم بیرون می‌زد. با قرارگاه تماس گرفتم؛ آن‌ها هم خبر را تأیید کردند. گفتند دارند از جاده دوعیجی می‌آورندت سمت بیمارستان صحرایی. از سردار شوشتری اجازه گرفتم و از جلسه زدم بیرون و خودم را رساندم سر جاده تا از نزدیک ببینمت، اما باز هم نیامدی.
دلم گرفت. هزار نذر و نیاز کردم که اتفاق خاصی نیفتاده باشد. بدون تو معلوم نبود چه بر سر لشکر می‌آمد. کمی قدم زدم، کمی خیره شدم به جاده و کمی...، باز هم نیامدی. انگار دیر رسیده‌ بودم. نمی‌توانستم جلسه را رها کنم. سپردمت به خدا و برایت آیت‌الکرسی خواندم و برگشتم به شهرک.
دورادور حالت را جویا بودم، اما تو هم‌چنان بیهوش بودی. می‌گفتند ترکش ریزی جا خوش کرده در سرت و همه چیز را به هم ریخته، اما تو که همیشه کلاه آهنی سرت می‌کردی و همه را هم سفارش می‌کردی به این کار! حتی بعد از والفجر۸ که گردنت آسیب دیده بود و کلاه برایت سخت بود. حتی وقتی که به تو اصرار می‌کردم کلاه سرت نگذار و تو آمرانه می‌گفتی: وقتی از نیروها کاری را می‌خواهی، باید خودت پیشقدم باشی!
هوا که تاریک شد، دلم برایت پر کشید. می‌خواستم بیایم بیمارستان صحرایی تا خودم از نزدیک ببینمت، اما نشد. 36 ساعتی بود که بچه‌ها در نخلستان‌های شلحه با عراقی‌ها درگیر بودند. همه چیز ریخته بود به‌هم. خودت که اوضاع را می‌دانی؛ نمی‌دانم چرا دارم برایت تعریف می‌کنم.
**
حالا که خبر پرکشیدنت را مرور می‌کنم، دلم می‌لرزد و بغضی به کهنگی رفاقت‌مان در گلویم می‌شکند. اشک تنها ملجأیی است که به آن پناه آورده‌ام. بدون تو دیگر توان اداره خط و لشکر را ندارم. تو رفته‌ای و با خودت همه مهربانی‌ها را برده‌ای. همان حالی را دارم که تو داشتی؛ وقتی خبر شهادت حاج‌حسین را به تو دادند. یادت هست در یک نفربر نشسته بودی کنار من؟ برعکس من اشکی نریختی، فقط اندوهی بی‌پایان در چشم‌هایت موج می‌زد. کم‌حرف شده بودی و غمگین. شهید میثمی تا دیدت فهمید اتفاقی افتاده. حتماً یادت هست که از تو پرسید: حاج‌یدالله چی شده؟! سکوت کردی. انگار می‌دانستی اگر حرف بزنی، اشک امانت نمی‌دهد. من به جای تو گفتم «میررضی پریده است». حاج‌عبدالله لبخند همیشگی‌اش را زد و دست‌هایش را روی شانه‌هایت گذاشت و گفت: این که ناراحتی نداره. اونا مزدشون رو گرفتن. بعد هم به تو نزدیک شد و در گوش‌ات چیزی زمزمه کرد. من فقط زل زده بودم به نمایشی که در برابر چشمانم رخ می‌داد. همه چیز در ثانیه‌ای عوض شد. لبخند زدی و موج آرامشی پاشید توی صورتت.
حالا که آن ساعت‌ها را مرور می‌کنم، هم تو رفته‌ای و هم حاج‌عبدالله. من این میان، غریبه‌تر از آنی بودم که محرم باشم.
**
در رفتنت هم مثل بودنت خیر عظیمی بود. من که نیامدم به کوثر، اما بچه‌ها می‌گفتند با آمدنت هرچه نیرو بود جمع شدند در حسینیه اردوگاه و وقت خداحافظی با تو به سر و سینه می‌زدند. همان زمان بود که ۲۵ فروند هواپیما به اردوگاه حمله کردند و کل محوطه را بمباران کردند. چادر گردان‌ها و یگان‌ها در آتش سوخت و شش نگهبان اردوگاه شهید شدند، اما سه هزار نفری که در سایة امن عظمت روح تو در حسینیه بودند، هیچ آسیبی ندیدند.
یک شب تن مطهرت را در سردخانه بیمارستان نگه‌داشتند تا برای آوردنت به اردوگاه کوثر هماهنگی‌ها انجام شود؛ من اما شرمنده‌ام که نتوانستم برای آخرین‌ بار به دیدنت بیایم. چرا نشد، نمی‌دانم. آن‌قدر عراق آتش ریخت روی خط و پاتک کرد که نتوانستم از جایم جم بخورم.
دلم برای چهره خاک‌گرفته‌ات تنگ شده، برای چشم‌هایی که به گود نشسته بود. کاش یک‌بار دیگر می‌دیدمت. کاش تن خسته‌ات را برای بار آخر بغل می‌گرفتم و حرف‌هایی که گذاشته بودم سرفرصت برایت بگویم، می‌گفتم.
بدنت برای ماندن خیلی مقاومت کرد، این را دکترها به من گفتند، از بس ورزیده و تنومند بودی، اما می‌دانم که روح خسته و عاشقت دیگر تاب ماندن نداشت و کار را یکسره کرد.

تنظیم: نرگس صفری

مقاله ها مرتبط