۰۲۱-۷۷۹۸۲۸۰۸
info@jannatefakkeh.com
خورشید سرخ دیریاسین
خورشید سرخ دیریاسین

خورشید سرخ دیریاسین

جزئیات

داستانی کوتاه درباره فاجعه دیریاسین

10 خرداد 1405
قطرههای خون از تیغ صیقلخورده چاقو سُر میخوردند و از کنار رگهای بیرونزده دست اوریلا۲​ میگذشتند و ردشان روی زمین میافتاد. چشمهای اوریلا مثل همیشه نبود. معلوم بود گشادی مردمک چشمها و خشکی لبهایش از شدت هیجان است وگرنه چرا باید صورتش شبیه روزهایی میشد که همه هموغمش شده بود گذراندن آموزشهای نظامی سخت هاگانا. همان روزها بود که گلدا۳ را برای اولین بار از نزدیک دیده بود و او شده بود الگوی بیچونوچرایش. دلش میخواست شبیه او باشد و سری توی سرها دربیاورد؛ آن هم بین آن همه مرد متعصب و مذهبی که اجازه عرضاندام را به زنها نمیدادند. غرق این افکار بود که صدایی از پشتسر، او را به خود آورد. صدا خیلی بلند نبود، اما شبیه ناله عجیبی شنیده میشد. اوریلا گوش تیز کرد. همه خانه را زیرورو کرده بود، حتی یک زخمی هم توی خانه نمانده بود. شاید آن همه فکرکردن به گلدا و حسرت شبیه او شدن، خیالاتیاش کرده بود؛ اما هرچه بود پاکسازی باید کامل انجام میشد. توی خانه سر چرخاند و دنبال صاحبصدا، همهجا را زیرورو کرد؛ الوارهای سقوطکرده سقف را بهسختی کنار زد و زیرشان را گشت. هرچه لباس توی کمدها بود بیرون ریخت. میز شکسته را با پا گوشهای پرت کرد و حتی خاک باغچه توی حیاط را بههمریخت. صدا انگار گم شده بود. هرچه بیشتر میگشت، ناامیدتر میشد. همه روستا پر شده بود از صدای جیغوداد زنها؛ اما صدایشان آنقدرها بلند نبود که اوریلا صدای فریادهای دوستانش را نشنود که دنبال او بودند. تصمیم به رفتن گرفت، اما هنوز ته دلش مطمئن نبود که کار همهشان را تمام کرده. در آستانه در ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت. پشت بوته خشکشده کنار حیاط انگار چیزی میجنبید؛ شاید حیوانی از ترس به آن پناه برده بود. چاقویش را بالا برد و قبلاز آنکه آن جنبده مهلت فرار پیدا کند، تیزیاش را پایین آورد و در بدنش فرو کرد. ناله به جیغ بلندی تبدیل شد و همه شکهای اوریلا را به یقین تبدیل کرد. همان پسرکی بود که توی کوچهها از دست سربازها فرار کرده بود و هرچه دنبالش گشتند، پیدایش نکردند و حالا اینجا به دام افتاده بود. اوریلا قهقهای به نشانه پیروزی زد و هورام و یاعیل را صدا زد تا هنرنماییاش را از نزدیک ببینند. تا پسرها برسند، اوریلا جسد خونآلود پسرک را تا وسط حیاط آورده بود. اشعههای تیز خورشید همه زخمهای پسربچه را پوشانده بود و قرمزی خونش را که روی زمین میریخت، پررنگترکرده بود. اوریلا لبخند بزرگی زد و دست به سینه، به تشویق دوستانش چشم دوخت.
همهمه جمعیت آنقدر زیاد شده بود که گلدا مجبور شد برای ساکتکردنشان چند بار روی میکروفن بزند. میکروفن سوت کشدار و گوشخراشی کشید و بعد مثل همه سربازها ساکت، منتظر شنیدن حرفهای سخنران ماند. گلدا نفسش را بیرون داد و شروع کرد «من گلدا مایر، مفتخرم بهعنوان یکی از اعضای کنست۴ اسراییل، از اقدام شجاعانه و پیروزمندانه سربازانمون در پاکسازی منطقه دیریاسین تقدیر کنم. طبق گزارشات حدود ۳۶۰نفر از دشمنان ما در ۹آوریل توسط فرزندان دلیرمون کشته شدن و با ترک بقیه مردم اون منطقه، توسعه شهرکها سرعت بیشتری خواهد گرفت. این موفقیت بزرگ رو به همه ساکنان یهودی سرزمین مقدس تبریک میگم و به نشان قدردانی مدال افتخار رو به یکی از سربازان اهدا میکنم. دختر جسور و توانمندی که وظیفهشناسیش من رو یاد روزهای جوانی خودم میندازه. خانم اوریلا لاخمان از اشدود.»
اوریلا فکرش را هم نمیکرد بتواند گلدا را از نزدیک ببیند، چه برسد به اینکه بخواهد از دست او مدال هم بگیرد. روی ابرها سیر میکرد و در خیالش به همه دخترهایی که با حسرت به او زل زده بودند، فخر میفروخت. گلدا، سوزن طلایی مدال را در پارچه ضخیم جیب اوریلا فرو کرد و با یک بست طلاییرنگ آن را از پشت محکم کرد. اوریلا با شوق نگاهی به مدال روی جیبش انداخت. وسط مدال یک شمشیر طلایی بود که شاخهای زیتون دورتادورش پیچیده بود و بالا آمده بود. اشعههای خورشید روی شمشیر افتاده بود و قطرههای خون روی آن را پررنگتر کرده بود.


پینوشت:
دیریاسین: روستایی در فلسطین است که مردم آن در سال ۱۳۲۷ش(۱۹۴۸م)، بهدست صهیونیستها قتلعام شدند.
۲.به معنای نور و روشنایی از سوی خداوند.
۳.گُلدا مئیر (عبری: גּוֹלְדָּה מֵאִיר؛ با زادنام گُلدا مابُویچ؛ ۳مه۱۸۹۸ - ۸دسامبر۱۹۷۸) سیاستمدار اسراییلی بود که از سال ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۴ بهعنوان چهارمین نخستوزیر اسراییل خدمت کرد. او نخستین و تنها رییسدولت زن اسراییل و نخستین رییسدولت زن در خاورمیانه است.
۴. نام پارلمان اسراییل است که در شهر اورشلیم قرار دارد.


نویسنده: زینب پاشاپور

مقاله ها مرتبط