قطره
های خون از تیغ صیقل
خورده چاقو سُر می
خوردند و از کنار رگ
های بیرون
زده دست اوریلا
۲ می
گذشتند و ردشان روی زمین می
افتاد. چشم
های اوریلا مثل همیشه نبود. معلوم بود گشادی مردمک چشم
ها و خشکی لب
هایش از شدت هیجان است وگرنه چرا باید صورتش شبیه روزهایی می
شد که همه هم
وغمش شده بود گذراندن آموزش
های نظامی سخت هاگانا. همان روزها بود که گلدا
۳ را برای اولین بار از نزدیک دیده بود و او شده بود الگوی بی
چون
وچرایش. دلش می
خواست شبیه او باشد و سری توی سرها دربیاورد؛ آن هم بین آن همه مرد متعصب و مذهبی که اجازه عرض
اندام را به زن
ها نمی
دادند. غرق این افکار بود که صدایی از پشت
سر، او را به خود آورد. صدا خیلی بلند نبود، اما شبیه ناله عجیبی شنیده می
شد. اوریلا گوش تیز کرد. همه خانه را زیرورو کرده بود، حتی یک زخمی هم توی خانه نمانده بود. شاید آن همه فکرکردن به گلدا و حسرت شبیه او شدن، خیالاتی
اش کرده بود؛ اما هرچه بود پاک
سازی باید کامل انجام می
شد. توی خانه سر چرخاند و دنبال صاحب
صدا، همه
جا را زیرورو کرد؛ الوارهای سقوط
کرده سقف را به
سختی کنار زد و زیرشان را گشت. هرچه لباس توی کمدها بود بیرون ریخت. میز شکسته را با پا گوشه
ای پرت کرد و حتی خاک باغچه توی حیاط را به
هم
ریخت. صدا انگار گم شده بود. هرچه بیشتر می
گشت، ناامیدتر می
شد. همه روستا پر شده بود از صدای جیغ
وداد زن
ها؛ اما صدای
شان آن
قدرها بلند نبود که اوریلا صدای فریادهای دوستانش را نشنود که دنبال او بودند. تصمیم به رفتن گرفت، اما هنوز ته دلش مطمئن نبود که کار همه
شان را تمام کرده. در آستانه در ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت. پشت بوته خشک
شده کنار حیاط انگار چیزی می
جنبید؛ شاید حیوانی از ترس به آن پناه برده بود. چاقویش را بالا برد و قبل
از آن
که آن جنبده مهلت فرار پیدا کند، تیزی
اش را پایین آورد و در بدنش فرو کرد. ناله به جیغ بلندی تبدیل شد و همه شک
های اوریلا را به یقین تبدیل کرد. همان پسرکی بود که توی کوچه
ها از دست سربازها فرار کرده بود و هرچه دنبالش گشتند، پیدایش نکردند و حالا این
جا به دام افتاده بود. اوریلا قهقه
ای به نشانه پیروزی زد و هورام و یاعیل را صدا زد تا هنرنمایی
اش را از نزدیک ببینند. تا پسرها برسند، اوریلا جسد خون
آلود پسرک را تا وسط حیاط آورده بود. اشعه
های تیز خورشید همه زخم
های پسربچه را پوشانده بود و قرمزی خونش را که روی زمین می
ریخت، پررنگ
ترکرده بود. اوریلا لبخند بزرگی زد و دست به سینه، به تشویق دوستانش چشم دوخت.

همهمه جمعیت آن
قدر زیاد شده بود که گلدا مجبور شد برای ساکت
کردن
شان چند بار روی میکروفن بزند. میکروفن سوت کش
دار و گوش
خراشی کشید و بعد مثل همه سربازها ساکت، منتظر شنیدن حرف
های سخنران ماند. گلدا نفسش را بیرون داد و شروع کرد «من گلدا مایر، مفتخرم به
عنوان یکی از اعضای کنست
۴ اسراییل، از اقدام شجاعانه و پیروزمندانه سربازان
مون در پاک
سازی منطقه دیریاسین تقدیر کنم. طبق گزارشات حدود ۳۶۰نفر از دشمنان ما در ۹آوریل توسط فرزندان دلیرمون کشته شدن و با ترک بقیه مردم اون منطقه، توسعه شهرک
ها سرعت بیشتری خواهد گرفت. این موفقیت بزرگ رو به همه ساکنان یهودی سرزمین مقدس تبریک می
گم و به
نشان قدردانی مدال افتخار رو به یکی از سربازان اهدا می
کنم. دختر جسور و توانمندی که وظیفه
شناسیش من رو یاد روزهای جوانی خودم میندازه. خانم اوریلا لاخمان از اشدود.»
اوریلا فکرش را هم نمی
کرد بتواند گلدا را از نزدیک ببیند، چه برسد به این
که بخواهد از دست او مدال هم بگیرد. روی ابرها سیر می
کرد و در خیالش به همه دخترهایی که با حسرت به او زل زده بودند، فخر می
فروخت. گلدا، سوزن طلایی مدال را در پارچه ضخیم جیب اوریلا فرو کرد و با یک بست طلایی
رنگ آن را از پشت محکم کرد. اوریلا با شوق نگاهی به مدال روی جیبش انداخت. وسط مدال یک شمشیر طلایی بود که شاخه
ای زیتون دورتادورش پیچیده بود و بالا آمده بود. اشعه
های خورشید روی شمشیر افتاده بود و قطره
های خون روی آن را پررنگ
تر کرده بود.
پی
نوشت:
دیریاسین: روستایی در فلسطین است که مردم آن در سال ۱۳۲۷ش(۱۹۴۸م)، به
دست صهیونیست
ها قتل
عام شدند.
۲.به معنای نور و روشنایی از سوی خداوند.
۳.گُلدا مئیر (عبری: גּוֹלְדָּה מֵאִיר
؛ با زادنام گُلدا مابُویچ؛ ۳مه۱۸۹۸ - ۸دسامبر۱۹۷۸) سیاستمدار اسراییلی بود که از سال ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۴ به
عنوان چهارمین نخست
وزیر اسراییل خدمت کرد. او نخستین و تنها رییس
دولت زن اسراییل و نخستین رییس
دولت زن در خاورمیانه است.
۴. نام پارلمان اسراییل است که در شهر اورشلیم قرار دارد.
نویسنده: زینب پاشاپور